۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

خارج از دستور - لینک بحث آزاد

همراهان گرامی اینهم لینک بحث آزاد این ماه. هر آنچه خارج از دستور است را در اینجا بنویسید تا فرصتی برای آشنایی بیشتر با موضوعات مورد علاقه همدیگر را پیدا کنیم. موضوعاتی که مجال طرح آن در پست های دیگر وبلاگ نیست.

ماه گذشته 83 نظر منتشر شد که حاوی نکات و دیدگاههای جالب و قابل تامل است.

این شما و این خارج از دستور آوریل

۶۸ نظر:

علیرضا گفت...

با سلام به شما آقای مستقیم وبا تشکر از زحماتتان
همیشه شاهد واکنشهای وسیع و شتابزده و معمولآ اقراق آمیز جمهوری اسلامی نسبت به برنامه شما هستم و نیزدر حین پخش برنامه زنده میزگردی با شما عده ای که از سوی رژیم فاسد ایران ماموریت دارند با تماس تلفنی و دفاع و تائید این نظام این تفکر را القا کنند که در میان مردم هوادارانی دارند و یا اینکه جمهوری اسلامی یک نظام مردمی و مورد تائید اکثریت جامعه است .
البته این هم کاملآ واضح است که به طریق خاصی مثل ایجاد پارازیت یا اشغال کردن خطوط ارتباطی مانع برقراری ارتباط بسیاری از مردم عادی با شما میشوند حال آنکه کسانی که به دفاع از جمهوری اسلامی میپردازند براحتی و سریع تماس میگیرند و صدایشان بسیار واضح و بدون اشکال بگوش میرسد .
پیشنهاد من این است که در بعضی موارد که رژیم در آنها ضعف بیشتری از خود نشان میدهد و اشاره به آنها بیشتر آزارشان میدهد نظر خواهی کنید و برنامه میزگردی با شما را گاهی به مواردی مثل افشاگری های عباس پالیزدار اختصاص دهید و عمدتآ قسمتهائی از سخنان وی را که به فساد مالی و اخلاقی روحانیون میپردازد را پخش کنید .
ضمن اینکه بسیاری از مردم ما دسترسی به اینترنت ندارند و نمیتوانند اینگونه موارد را شخصآ دنبال کنند این مسئله خیلی زود گرمای خودش را از دست داد و اکنون شاهد آزادی پالیزدار از زندان هستیم بدون اینکه مواردی که او افشا کرده پیگیری شود . حتی نسبت به تکذیب این افشا گری هم اقدام نکردند و فقط سعی در خواباندن سرو صدا در این مورد داشتند که ظاهرآ موفق نیز بوده اند .
به نظر من مطرح شدن دوباره این موضوع هم در راستای آگاهی رساندن به مردم کار مفیدی است هم نوع واکنش رژیم آخوندی به بحث افشاگری های مالی و اخلاقیشان بسیار دیدنی خواهد بود .
امیدوارم امکان برسی این موضوع در برنامه میزگردی با شما فراهم شود .
با تشکر
علیرضا
اصفهان

roya گفت...

امیر قطر به وزير خارجه شيلى تذكر داده است كه به جاى خليج فارس بايد بگويد : «خليج عربى»
به گزارش روزنامه الوطن، چاپ عربستان سعودى، در اجلاس مشترك سران كشورهاى عرب و امريكاى لاتين، كه روز سه شنبه در دوحه پايتخت قطر برگزار شد، شيخ حمد بن خليفه آل ثانى، امير قطر، در مورد كاربرد عبارت «خليج عربى» به جاى خليج فارس، به وزير خارجه شيلى تذكر داد و گفت: كشورهاى عربى اين خليج را «خليج عربى» مى نامند.
وزير خارجه شيلى، در آن نشست، از گسترش روابط اقتصادى كشورهاى آمريكاى لاتين وكشورهاى عضو شوراى همكارى «خليج فارس» ابراز خرسندى كرده بود.
يك روز پيش از آن نيز، اتحاديه عرب، در بيانيه خود، از مواضع امارات متحده عربى درباره جزاير سه گانه تنب كوچك، تنب بزرگ و ابوموسى دفاع كرده بود.
این هم پاداش ایران برای سی سال مرگ بر اسراییل گفتن و رویارویی با تحریم و دشمنی جهان فقط به خاطر عربهای عزیز در برابر اسرا ییل

sohrab گفت...

قابل توجه رویا خانم !
هر دم از این باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تریم میرسد !
هوگو چاوز رئيس جمهورى ونزوئلا
هوگو چاوز پس از شركت در اجلاس مشترك سران عرب و آمريكاى لاتين كه روز سه شنبه در دوحه بر گزار شد، به تهران رفته است. براساس اين گزارش ها، هوگو چاوز در آن اجلاس، برخلاف وزير خارجه شيلى كه بر نام «خليج فارس» تاكيد مى كرد، از خليج فارس تنها با عنوان «خليج» نام مى بُرد!!!!!!

ناشناس گفت...

با درود
وتشكر بخاطر چند مطلب
1-ارتقائ برنامه ها
2-منصوب كردن مجريان مجرب
3-پخش مطالب متنوع
4-سپاس مخصوص از اقاي چالنگي بخاطر مديريت تفسير خبر با حظور محمدي وزيبا كلام
واما نظر:
چرا در مورد لژيون فراماسونري تاكنون ميز گردي در برنامه هاي شما تشكيل نشده است ايا موضوعي مهمتر ازاين هست
باسپاس (ازاد)

Dariush گفت...

چکیدهٔ نظریات پوپر:

انجییل لیبرالی کارل پوپر

درک ورهوف اشتات
برگردان : سعید قاسمی نژاد

درک ورهوف اشتات (متولد 1955)، تئوریسین لیبرال بلژیكی (پیرو رالز) و برادر نخست‏وزیر بلژیك، «گای ورهوف اشتات» است. كتاب «لیبرالیسم انسانی» Het men selijk liberalisme او برای سیاستمداران احزاب لیبرال بلژیك و همچنین حزب دموكرات 66 هلند الهام بخش است. او از لیبرالیسم در برابر حملاتی كه از جانب مخالفان جهانی سازی صورت می‏‏پذیرد، دفاع می‏‏كند، با ذكر این مطلب كه لیبرالیسم به‏ همكاری و اشتراك مساعی نظر دارد (یا باید نظر داشته باشد). او كتاب‏های «دفاعیه‏ای برای فردگرائی» Pleidooi voor het individualisme و «موج فمینیستی سوم» De derde feministische golf را به‏ رشته تحریر در آورد. این كتاب مصاحبه‏هائی اختصاصی با «ایان هیرسی علی»، «ارشاد سنجی»، «نعیمه ال بزاز»، «ناهید سلیم» و «نماطاهر» را شامل می‏‏شود. او همچنین رئیس گروه «لیبرال‏ها» ـ یك گروه فكری مستقل در جنبش لیبرالی ـ است. اعضای این گروه لیبرالیسم را به‏ مثابه یك جنبش مترقی كه از آزادی فردی، عدالت و حقوق بشر حمایت می‏‏كند، در نظر دارند. آدرس سایت گروه لیبرالها چنین است http://www.liberales.be

***
آثار فیلسوف اتریشی ـ بریتانیایی کارل پوپر یک منبع مهم الهام برای لیبرالیسم هستند .او به عنوان یک دانشجوی یهودی فلسفه،ریاضی و روانشناسی در وین ناآرام رشد یافت ، به مارکسیسم معتقد شد اما باور او زود تغییر کرد. در انتهای دهه 1930 از خطر نازی ها گریخت . به مخالفت با تمامی اشکال تولیتاریانیسم پرداخت و ایدئولوژِی کمونیسم را رد کرد .با کتاب «جامعه باز ودشمنان آن» به یکی از مدافعین پروپاقرص جامعه باز دمکراتیک و لیبرال تبدیل شد . جامعه ی شهروندان آزادی که می توانند سیاستها را بسنجند،آن ها را تغییر دهند و حکومتها را بدون خونریزی برکنار کنند. او به مقابله با پیامبرانی چون افلاطون ، هگل ومارکس پرداخت کسانیکه از یک جامعه ی ایستا دفاع می کنند. براساس گفته ی پوپر توسعه ی جامعه و رشد دانش بر مبنای مباحثه ی آزاد و اصلاح گام به گام جامعه رخ می دهند . این نظرگاه لیبرالی واضحی است که فیلسوف بحث آفرین ما بر آن تأکید می کند . در یکی از مصاحبه های آخرش او می گوید : من لیبرالم.
اگر چه دولتهای تو تالیتر خوب نیستند ، اما چنانکه پوپر می گوید آزادی نامحدود هر فرد نیز خوب نیست . او اینگونه استدلال می کند: آزادی به معنای آزاد بودن برای انجام دادن هر آنچه می خواهی است. کسی که برای انجام دادن آنچه می خواهد آزاد است، برای سلب آزادی دیگران نیز آزاد است. بنابراین آزادی نامحدود به بردگی راه می برد.برای محافظت از آزادی ، آزادی باید مهار شود.در واقع پوپر به مخالفت با تمامی اشکال دگماتیسم می پردازد . برای او تمامی دیدگاهها و نظرات چیزی جز نظریه نیستند. یک بر نهاد تا جایی پابرجا می ماند که نقض نشده نباشد. برنهاده ها قوهای سفیدی هستند که تا وقتی که قوی سیاهی یافت نشود پابرجا می مانند.این بنیان تئوری ابطال پذیری است که در فلسفه ی سیاسی نیز قابل استفاده است. به این دلیل است که پوپر نسبت به کسانی که به چیزی اعتقاد غیر قابل شک دارند بد گمان است. بر این منوال فوکویا ما در کتابش " پایان تاریخ" در اشتباه بود آنگاه که لیبرالیسم را به عنوان فاتح یگانه و نهایی نبرد ایدئولوژیک در نظر می گیرد.پوپر در 1992 در مصاحبه ای در مورد حرفهای فوکویاما چنین می گوید : "اینها اما بیاناتی بی معنی هستند." پوپر تمام اندیشه های فلسفی و سیاسی ای را که از خطاناپذیری خود آغاز می کنند پس می زند. رهبران نظامهای توتالیتر و بنیاد گرا اعمال و اندیشه های خود را مطلقاً صحیح فرض می کنند. به رهبران احزاب کمونیست بیندیشید کسانی چون لنین،استالین،مائو و پولپوت... به رهبران فاشیست همچون موسولینی و هیتلر بیندیشید یا حتی پاپ در واتیکان . این آخری حتی وضعیت خطاناپذیری اش را در 1870 در اولین شورای واتیکان بی کم و کاست به دست آورد. خطاناپذیری غالباً با جوامع بسته ای همراه می شود که نقادی در آن به خاطر خیری والاتر غیر مجاز است.جوامع بسته ای که درآن مردم بدون آزادی اجتماعات زندگی می کنند. بنیادگرایی و خطاناپذیری بدون هیچگونه توجهی به بدبختی ای که برای انسانها به ارمغان می آورند دست در دست هم گام بر می دارند .پوپر اخطار کرد که آن کسانی که وعده بهشت بر روی زمین را می دهند تنها جهنم به ارمغان آورده اند. نقادی برای پوپر مهمترین راه برای جایگزینی باورهای مستقر با باورهای جدید است. این راه استقرار یک جامعه کامل را تضمین نمی کند اما کلیدی است برای شناسایی و متوقف کردن بدبختی اجتماعی. بیزاری از خطاناپذیری احتمالاً پوپر را امروز در جبهه مقابله با بنیاد گرایی معتقد به حاکمیت بازار قرار می داد.-به اصطلاح نو لیبرالها و لیبرتا رینهایی که باور دارند که بازار آزاد،آزادی مطلق و مالکیت گزند ناپذیر همواره به نتیجه بهتری برای بشریت منجر خواهند شد- واقعیت ثابت کرده که آنها بر خطا هستند . پوپر تصریح می کند که یک بازار آزاد بدون دخالتگری نمی تواند وجود داشته باشد. باور نامشروط به آزادی و بازار آزاد اغلب به بی توجهی و بی تفاوتی به مردمی منجر می شود که به عنوان مثال به دلیل بیماری یا پیری قادر به ایفای نقش در جامعه نیستند. چنین باوری حتی می تواند به تغییر شکل بازار آزاد به انحصار گری منجر شود. یک دولت قدرتمند برای محافظت از بازار آزاد در برابر انحصار گری ، تراستها و توافق بر سر قیمتها مورد نیاز است. یک دولت قدرتمند برای استقرار باز توزیع به قصد کمک به بیماران،سالخوردگان و معلولان و دادن فرصت های تحصیلی به کودکان برای پروراندن استعدادهایشان مورد نیاز است. پوپر برای برقراری ارتباط میان علایق فردی و جمعی کوشید. در سخنرانی اش با عنوان سرگذشت زمان ما :دیدگاهی خوش بینانه، که در 12 اکتبر 1995 در دانشگاه بریستول به ایراد آن پرداخت ، شوربختی هایی را که ابتدا باید حل شوند فهرست می کند. او آنها را اینگونه رده بندی می کند:فقر،بیکاری و دیگر شکلهای عدم امنیت اجتماعی ، بیماری و رنج، قوانین جزایی ظالمانه، بردگی و دیگر شکلهای وابستگی ، تبعیض مذهبی و نژاد پرستی، کمبود فرصتهای تحصیلی، شکاف طبقاتی شدید و جنگ. ما می بایست موسسات اجتماعی که توسط قدرت دولت تقویت شده اند را برای محا فظت از ضعفا در برابر ثروتمندان بنا کنیم. او به وضوح بیان می کند که بنیانهای دولت قانونی دمکراتیک شامل آزادی و برابری است.نظریه ای که بعد ها توسط جان راولز ، آمار تیا سن و مارتا ناسباوم بیشتر پرورده شد پوپر به شدت منتقد هر حکومتی بود که مدعی در دست داشتن تنها و تمامی حقیقت باشد. این یکی از دلایلی بود که او از خشونت رو به رشد نازیها در اتریش گریخت و به زلاندنو سفر کرد. با این حال او هرگز به مقابله با یک دولت کارآمد و سود مند نپرداخت. کتاب او ، فقر تاریخی گری، یکی از مهمترین مساعدتها به لیبرالیسم است. او با تمام توان به مقابله با این تئوری می پردازد ، همچون آنچه مارکسیسم وانمود می کند ، که تاریخ بر حسب قوانین سخت و استوار بسط می یابد و به یک موقعیت نهایی معین می رسد . با این نظریه او به مصاف با فیلسوفانی چون آنتونیو گرامشی ، ژان پل سارتر و مار کوس بکر پرداخت . براساس گفته ی پوپر : تاریخی گری در برابر عقلانیت قرار می گیرد و به این طریق پوپر به مقابله با انقلاب می پردازد. اگر ما نخوا هیم دو باره برای جهان بدبختی به بار آوریم بهتر است رویاهایمان در باره ی ساختن جهانی یکسره شاد را فراموش کنیم . با این حال ما باید به اصلاح جهان به شکلی معقول و فروتنانه بپردازیم. ما باید به وظیفه ی پایان ناپذیر کاهش رنج ، نبرد با شر قابل اجتناب و مقابله با خشونت و ظلم راضی باشیم. ما باید همواره مراقب نتایج نا گزیر و نا خوا سته ی مداخلاتمان که نمی توانیم آنها را کاملاً پیش بینی کنیم باشیم؛ بشریت می تواند از اشتباهاتش درس بگیرد. به این دلیل دانش ما تنها با آمادگی برای سعی و خطا رشد می کند او کتابش را به یاد و خاطره ی مردان و زنان فراوانی با هر عقیده و ملیتی که قربانی باور فاشیستی و کمونیستی به قوانین تغییر نا پذیری که مراحل تاریخ را تعیین می کنند گشتند تقدیم کرد. این بصیرت بسیار مهم است. عقلانیت انتقادی که پوپر توصیه می کند به مقابله با تمامی اندیشه های غیر انتقادی و غیر دمو کراتیکی که ما در قرن گذشته تحت عنوان کمونیسم ، فاشیسم و ناسیو نالیسم متعصبانه دیده ایم می پردازد. امروز این اندیشه به مقابله با افراط گرایی مذهبی و بنیاد گرایی بازار می پردازد. پوپر تأ کید می کند که آینده غیر قابل پیش بینی است. آینده بستگی به آنچه می کنیم دارد. مسئو لیت بر عهده ماست. نه پیشگویی شر بلکه جنگیدن برای یک جهان بهتر، وظیفه ی اخلاقی ماست. این به آن معنا نیست که او افسرده و نومید بود بلکه بالعکس، خوش بینی یک وظیفه ی اخلاقی است. این شعار او بود. منظور او این بود که آینده گشوده است. ما همگی با هم مسئو لیم و می توانیم به آینده ای بهتر راه ببریم. هر کسی که برای آزادی بیشتر و برابری در این جهان می کوشد می بایست کتابهای پوپر را بخواند . او همواره منتقد بود و زمانی که مرد آرزو داشت که اندیشه هایش مورد بیشترین انتقادات قرار گیرد. این مسئله تا بحال و به مناسبتهای مختلف اتفاق افتاده است ولی هنوز نظریه ی جامعه ی باز او به بهترین شکلی پا بر جا ایستاده است.

درک ورهوف اشتات (متولد 1955)، تئوریسین لیبرال بلژیكی (پیرو رالز) و برادر نخست‏وزیر بلژیك، «گای ورهوف اشتات» است. كتاب «لیبرالیسم انسانی» Het men selijk liberalisme او برای سیاستمداران احزاب لیبرال بلژیك و همچنین حزب دموكرات 66 هلند الهام بخش است. او از لیبرالیسم در برابر حملاتی كه از جانب مخالفان جهانی سازی صورت می‏‏پذیرد، دفاع می‏‏كند، با ذكر این مطلب كه لیبرالیسم به‏ همكاری و اشتراك مساعی نظر دارد (یا باید نظر داشته باشد). او كتاب‏های «دفاعیه‏ای برای فردگرائی» Pleidooi voor het individualisme و «موج فمینیستی سوم» De derde feministische golf را به‏ رشته تحریر در آورد. این كتاب مصاحبه‏هائی اختصاصی با «ایان هیرسی علی»، «ارشاد سنجی»، «نعیمه ال بزاز»، «ناهید سلیم» و «نماطاهر» را شامل می‏‏شود. او همچنین رئیس گروه «لیبرال‏ها» ـ یك گروه فكری مستقل در جنبش لیبرالی ـ است. اعضای این گروه لیبرالیسم را به‏ مثابه یك جنبش مترقی كه از آزادی فردی، عدالت و حقوق بشر حمایت می‏‏كند، در نظر دارند. آدرس سایت گروه لیبرالها چنین است http://www.liberales.be

چهارشنبه، 28 شهریور 1386
به نقل از

http://www.iranliberal.com/soton%20e%20azad/Enjil%20Liberalism.htm

Korosh گفت...

وفای عزیز

ماه گذشته در ۱۵/۳/۲۰۰۹ در خارج از دستور من نظری را بدون ذکر آدرس آوردم که اینگونه آغاز میشد:


در این پست می خواهم ثابت کنم که از هر نظری به قضیه نگاه کنید همیشه در طول تاریخ اسراییل و یهودیان بهترین دوست ما بوده اند و خواهند بود.

لازم است در اینجا آدرس آن سایتها را‌ذکر کنم:
http://tellin.wordpress.com/2008/01

و

https://donbaleh.com/tag/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C

رستم گفت...

من هر چقدر این تصاویر سخنرانی آقای خامنه ای رو نگاه میکنم واقعا درود میفرستم به تکنولوژی ساخت لنز دوربین که ماشالله هر روز پیشرفت میکنه.

من نمیدونم چه اجباری هست که مثلا در جایی که آقای خامنه ای سخنرانی داره حتما کلی افکت و عمق و چیزهای مختلف به تصاویر بدهند.

وفا جان من یک خواهشی دارم، لطفا یک نفر فیلم بردار حرفه ای رو یک روز در برنامه دعوت کنید و نظرات تخصصی ایشون رو در این باره بپرسین و خود اون شخص هم از یک جمعیتی در یک جای ثابت در دو حالت مختلف یعنی یکی نرمال و دیگری با استفاده از افکت و لنزهای مخصوص فیلم برداری کنه و به مردم نشون بده تا تفاوتش رو ببینند. در ضمن در مورد تکنیکها و نوع دوربینهایی که در سخنرانی های آقای خامنه ای استفاده میشه توضیحات تخصصی بده تا مردم آگاه بشوند .

من نمیدونم این همه آدم از شهرستان بسیج کردن و دوربینهای مخصوص فیلم برداری استفاده کردن و افکت و جلوه های ویژه برای سخنرانی آقای خامنه ای، چیزی غیر از پروپاگاندا حساب میشه؟؟

رستم گفت...

این هم یک سند دیگه از برادران مفت خور بسیجی:

http://i41.tinypic.com/901r3b.jpg

رستم گفت...

وفا جان میخواستم از شما خواهش کنم زیاد هم دنبال پرونده خانم رکسانا صابری نباشید ، ایشون هم مانند آقای شاکری و هاله اسفندیاری و موارد نظیر آخر سر از زندان میایند بیرون و کلی سپاس و تشکر از مسئولین نظام که بسیار در زندان به ما خوش می گذشته و هر روز چلو کباب برگ سلطانی به ما میدادند و ویلای لوکس در اختیار ما میگزاشتند و به قول آقای شاکری تنها مشکلشون این بوده که تنها بودند!!!!

ما این همه دانشجو توی زندان های نا کجا آباد ایران داریم، آخه حیف نیست وقتتون رو برای این "دو پاسپورته ها" میزارین که آخرش هم میان جلو رسانه های بین المللی میگن: " اوین نگو بگو هتل 5 ستاره".
آبروی زندانی های سیاسی واقعی رو هم میبرند.

مصطفی گفت...

درود فراوان بر وفا و رستم عزیز.
امیدوارم درخواست عاجزانه من را بی جواب نگذارید.
از شما میخواهم از استاد بهرام مشیری به جهت خرافه زدایی دعوت به عمل بیاورید.
به دو جهت :
1 - به دلیل پر بار بودن برنامه ایشون آمار ببنده های شما هم بالا میرود.
2- کمک به خرافه زدایی نیز خواهید کرد.

رستم گفت...

مصطفی جان درود بر تو،
چند وقت بود از شما خبری نبود .
یکی دو روز پیش برنامه وفا رو نگاه میکردم دیدم نظر تو رو داشت میخوند خیلی خوشحال شدم که خبری ازشما شنیدم.امیدوارم هر جا هستی موفق و پیروز باشی.

به امید آزادی ایران.
rostamfarokhzad.blogspot.com

رستم گفت...

چند روزه دیگه آقای حسن داعی با هوشنگ امیر احمدی در برنامه آقای فرهودی مناظره دارند.

آقای حسن داعی انسانی بسیار مطلع و آگاه در مسائل سیاسی هستند که البته جای خالیشون در برنامه های تفسیر خبر کاملا حس میشه.

ایشون مدتی هست که به صورت تخصصی روی گروه های لابی ایران در آمریکا تمرکز کردند و پته کسانی مثل هوشنگ امیر احمدی و آقای علیرضا حقیقی و دیگر لابیستهای رژیم رو که بیشتر به شکل سازمانهای صلح طلب و ضد جنگ در آمریکا فعالیت دارند را میریزد روی آب.

برای آشنایی بیشتر با ایشون 2 تا از مقالاتشون رو که از سایت خودشون برداشتم اینجا برای مطالعه شما قرار میدم.

http://www.iranianlobby.com/pfiles/majmoe-asnad2_hoshang_amir_ahmadi.pdf




http://www.iranianlobby.com/page1.php?id=56

kaveh گفت...

مصطفی جان من هم بارها از وفا درخواست دعوت از استاد مشیری رو کردم ولی چه فایده.بهتره از آقای مهدی فلاحتی درخواست کنیم.چون اینجور مهمانان ها با روحیه وفا سازگاری نداره ظاهرا!!

وفا گفت...

کاوه جان من و بقیه مجریان برنامه تصمیم گیرنده نهائی نیستیم. در هر برنامه تیمی از افراد مسئول با مشورت تصمیم می گیرند. من و دیگران به سهم خود در این تصمیم گیریها مشارکت داریم. به هر حال برنامه ها با اخبار و رویدادهای روز حرکت می کند و میهمانان بر اساس آن انتخاب می شوند. من هم با شما موافقم که بحثهای تحلیلی هم مفیدند اما هر برنامه ای هدفی دارد که اتفاقا قرار است به زودی این اهداف جهت اطلاع بینندگان توضیح داده شود

فرهادازتهران گفت...

درود
بنظر من در برنامه میز گردبهتر است بجای پاسخ دادن به تلفنها که معمولا سربازان گوشی بر کف نظام روی خط می ایندوباصدای انکرالاصوات خودگوش مارا می ازارندبه ایمیلهایاوبلاگهاپاسخ دهید. ارادتمندشما

kaveh گفت...

وفا جان میدونم چی میگید.منظورم اینه که ما دیگه میدونیم تو میزگردهایی که شما هستید چه نوع میهمانانی حضور دارن و در برنامه های آقای فلاحتی چطور.
نه اینکه شما به تنهایی تصمیم میگیرید.
اتفاقا مهمانهایی که آقای فلاحتی دعوت میکنن با روحیشون سازگارتره.مثلا چند وقت پیش که از دکتر خویی دعوت کرده بودن هیچ کس به خوبی آقای فلاحتی نمیتونست برنامه رو اجرا کنه.همینطور شما برای مهمانهای حودتون.
این مهمانی رو هم که میگیم دعوت کنید بار اول نیست که میخواد دعوت بشه.تا زمانی که آقای بهارلو بودن حداقل سالی 1 بار ازشون دعوت میشد.

Sasan گفت...

سخن دوست – شماره 44
دیدگاههای شخصی
منشــه امیـــر

24 نوامبر 2008
اندر بیان این که سران جمهوری اسلامی ایران به "تب جاسوس گیری" مبتلا گردیده اند و هر چند روز یک بار از بازداشت "جاسوسان" تازه ای خبر می دهند.
با آن که دوبار به اسرائیل آمد، تنها یک بار با او دیدار کردم و آن هم بیشتر به قصد انجام مصاحبه و ضبط آن برای پخش در برنامه «ایرانیان در غربت» در رادیو اسرائیل بود.
شاید همان یک دیدار نخست برای شناخت او و افکارش برای من کافی بود که وقتی برای بار دوم به اسرائیل آمد التهابی برای ملاقات با او نداشته باشم -- زیرا دیدگاههایش برایم عجیب، هذیان گویانه و شاید ساده انگارانه و حتی کودکانه بود.
حالا می گویند که او را در تهران به اتهام جاسوسی برای اسرائیل گرفته اند و در زندان به سر می برد.
ولی تارنمای «فرارو» روز گذشته (یک شنبه 3 آذر 1387 – 23 نوامبر 2008) از قول دفتر دادستانی تهران نوشت که از بازداشت چنین فردی اطلاع ندارد.
یک تارنمای دیگر به نام «جهان نیوز» هفته پیش نوشته بود که حسین درخشان بازداشت شده و «طی بازجوئی های اولیه، به جاسوسی برای اسرائیل اعتراف کرده است».

خبر «فرارو» را در این جا بخوانید

این گزارش همان تارنما را نیز بخوانید

در دلم گفتم که اگر «موساد» یا «شاباک» یا هر سازمان اطلاعاتی دیگر اسرائیل حسین درخشان را برای جاسوسی استخدام کرده باشد، باید به حال آن نهاد بی عرضه گریست که چنین آدم پرت و هذیان زده ای را برای فرستادن اطلاعات به اسرائیل انتخاب می کند.
وانگهی ، چند سال پیش که درخشان از اسرائیل دیدن کرد، ساکن کانادا بود و به علت دیدار علنی از اسرائیل، مسلما نمی توانست به ایران جمهوری اسلامی باز گردد و اگر هم باز می گشت، دستگیری او حتمی بود- زیرا حسین درخشان که گویا شهرت و معروفیت را خیلی دوست دارد، با همه رسانه های همگانی اسرائیل از تلویزیون و رادیو و روزنامه ها و سایت های اینترنتی مصاحبه کرده و عکس های او با گزارشهائی مفصل انتشار یافته بود. در یکی از این عکسها او روی پلی دیده می شود که به وزارت دفاع اسرائیل منتهی می گردد و با انگشت آسمانخراشهای تل آویو را نشان می دهد. در دانشگاه برای یک جمعیت چند صد نفره در چارچوب یک سمینار علمی درباره وبلاگ و اینترنت سخنرانی کرد و زبان به تحسین علنی از اسرائیل گشود -- ولی در عین حال سخنی که نشان از انتقاد از جمهوری اسلامی ایران داشته باشد بر زبان نراند.
در سفر بار دوم هم به همین شیوه رفتار کرد و حتی گزارش دیدارهای خود از اسرائیل را با عکس و تفصیلات در تارنمای خویش (به نام «سردبیر، خودم!» ) انتشار داد.
چنین فردی چگونه پس از چند سال سر از ایران درآورد؟
آن روزی که برای اولین بار و آخرین بار او را دیدم، هنگامی بود که من برای حضور در کنفرانسی از اورشلیم رهسپار تل آویو بودم و حسین درخشان هم که آن روز را در اورشلیم گردش کرده بود، قصد بازگشت به تل آویو را داشت -- و این فرصتی بود که من با او در راه اورشلیم – تل آویو (فاصله 60 کیلومتری) گپ بزنم و با دیدگاه ها و کارهایش آشنا شوم و مصاحبه را در تل آویو ضبط کنیم . تلفنی قرار دیدار را گذاشتیم.
یادم می آید که سخت طرفدار خاتمی بود و این باور را داشت که از طریق تارنمای خود در اینترنت می تواند کفه انتخابات را به سود او متمایل کند. روی هم رفته، با انقلاب اسلامی ایران نظر موافق داشت و طرفدار تغییر از درون بود.
سالها او را از یاد برده بودم تا خبر بازداشتش در تهران را شنیدم و دوستان گفتند که او برای ادامه تحصیل به لندن رفته بود و بعد از تهران سردرآورد و با نشریات «اصلاح طلب» به همکاری پرداخت و به تدریج طرفدار احمدی نژاد شد و اخیرا هم به جانبداری از او مقاله هائی انتشار می داد.
متهم ساختن افراد به جاسوسی، در حکومت اسلامی ایران یکی از متداول ترین شیوه ها برای مجازات مخالفان سیاسی و یا انتقام گیری از رقیبان است و بارها چنین اتهامی را وارد آورده اند که بهره کشی سیاسی و شخصی بکنند.
ولی احساس می شود که در ماههای اخیر مقامات جمهوری اسلامی سخت به هراس افتاده اند و به «شکار جاسوسان» می پردازند -- تا بهانه تازه ای برای سرکوب هرچه بیشتر مردم داشته باشند.
ماه گذشته اعلام کردند که یک «کبوتر جاسوس» بر فراز تاسیسات غنی سازی اورانیوم در نطنز «بازداشت» شده و سیم های نامرئی به پای او بسته شده بود (اگر نامرئی است، پس چطور آن را دیدند؟).
بعد اعلام کردند که در مرز ایران و پاکستان ده جاسوس مسلح دستگیر کرده اند که نیم میلیون دلار پول نقد و مقادیر زیادی تجهیزات جاسوسی و جنگ افزار با خود به همراه داشته اند -- ولی دو روز بعد ادعا کردند که این خبر اشتباه بوده و کسی بازداشت نشده است و کاملا حاشا کردند.
در این هفته اعلام کردند که یک گروه چهار نفره از «جاسوسان» را در مرز ایران و عراق بازداشت کرده اند که سلاحهای ساخت اسرائیل در اختیار داشته و جاسوس اسرائیل و مسوول انجام خرابکاری بوده اند.
آیا آن نابخردان تصور می کنند که موساد و شاباک اینهمه ناشی باشند که اگر می خواهند جاسوسی را به داخل ایران رخنه دهند، او را به اسلحه ساخت اسرائیل مجهز کنند؟
پس از آن، خبر اعدام علی اشتری را اعلام کرده اند که از او "اعتراف" گرفته بودند که اطلاعات جاسوس اتمی و موشکی ایران را در اختیار اسرائیل نهاده است و به جوانان "نصیحت" می کرد که از تماس با خارج از کشور خودداری کنند تا علیه جمهوری اسلامی ایران به دام نیافتند.
خود شما خیلی خوب به ارزش آن «اعترافات» تلویزیونی و میزان موثق بودن آنها آگاهید و نیازی به یادآوری ندارد.
برای آن که سپاه پاسداران نیز از این مسابقه "شکار جاسوسان" عقب نیافتد، محمد علی جعفری فرمانده آن امروز (دوشنبه 4 آذرماه1387-24 نوامبر2008) در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد که «شبکه ای که عمدتا در ارتباط با سازمان های نظامی جاسوسی می کرد شناسائی شد و با ردیابی و انجام اقدامات وسیع اطلاعاتی، وابستگی آن به سازمان موساد صهیونیستی مشخص شد و همه عوامل و عناصر شبکه دستگیر شدند».
روزنامه ایتالیائی «کوریره دلا سرا» اتهامات علیه اشتری را به اتهام مشابه علیه 13 نفر یهودی در چند سال پیش شبیه کرد که افرادی بیگناه و بی دفاع بودند که قربانی نزاع بین جناح ها در داخل ایران شدند و آنچه نمی دانستند و هرگز نکرده بودند جاسوسی بوده است. آنها مغازه دار، ملا، دانش آموز و بیکار بودند -- و مسلما اسرائیل هرگز یهودیان را در کشور بیگانه برای کارهای جاسوسی استخدام نمی کند.
رسانه های اسرائیل در چند روز اخیر مصاحبه هائی با من درباره این موضوع ها انجام دادند و به ویژه به سرنوشت علی اشتری بیشتر توجه کردند.
گفتم: من به هیچ منبع اطلاعاتی محرمانه دسترسی ندارم و در ضمن نمی دانم آیا علی اشتری واقعا جاسوس بوده، و اگر بوده، به سود چه کشوری جاسوسی می کرده است. ولی یک مطلب را با قاطعیت می دانم و آن این که وحشت حمله نظامی، سران حکومت ایران را دربرگرفته و آنها کوچکترین سایه را یک غول می پندارند و از آن به وحشت می افتند و کل ماجراهای هفته های اخیر آن را ثابت می کند.
دوم آن که رژیم با بزرگ نمائی این موارد، می خواهد به مردم ایران هشدار دهد که از همکاری اطلاعاتی با کشورهای بیگانه بپرهیزند -- زیرا هر اندازه پایه های حکومت در داخل ایران لرزان تر می شود، آمادگی ایرانیان برای همکاری با کشورهای خارجی و رساندن اطلاعات واقعی اوضاع در ایران به خارج از کشور، قوی تر می گردد.
و بالاخره آن که، شاید علی اشتری یک ایرانی وطن پرست واقعی بوده که می دانسته ادامه تلاش حکومت ایران برای رسیدن به بمب هسته ای ممکن است برای ملت ایران فاجعه بار باشد و از این رو با سازمانهای اطلاعاتی خارجی علیه این برنامه ها همکاری می کرده و آن را رسالت میهنی خود می دانسته است.
اگر این ارزیابی درست باشد، دقیقا همین واقعیت است که رژیم را به وحشت می اندازد که خود مردم ایران علیه بمب اتمی قد علم کنند و اطلاعات آن را به کشورهای خارجی بدهند که تا دیر نشده، جلوی بروز این فاجعه در ایران را بگیرند.


http://www.hamdami.com/MFAFA/sochanedoust/241108-SokhaneDoust

ناشناس گفت...

‫با سلام بشما
‫محبت بفرمائید برنامه ای تحت عنوان : چکونه میتوان در ایران انتخابات آزاد انجام داد.
‫باتوجه به نیاز شدید مردم به جواب این سئوال وزمان کم باقی مانده به انتخابات جواب این سئوال کمک بزگی به حل مشکلات ما ومردم
‫ملتهای درگیر با مسائل ایران خواهد بود

ناشناس گفت...

سلام وفا جان
آریان هستم
آقا رستم ما هم هستیما فقط هم گرفتاریم
هم دیشمونو باد برد
دعا کنید برشگردونه
اصولا ما ایرانیا اکثرمون هستیم ولی نیستیم تو خونه هستیم ولی نیسیم تو نت چرخ میزنیم ولی نیستیم بازی آنلاین میکنیم ولی نیستیم کتاب های قلنبه سلنبه فلسفی یا داستان میخونیم ولی نیستیم
تو خیابون قدم میزنیمو درو دیوارو غیره رو دید میزنیم ولی نیستیم جلو دکه روزنامه فروشی وا میستیمو چهارتا مجله کامپیوتر میخریمو تیتر روزنامه هارو میخونیمو همچین که چشمون به عکس بعضی ها می افته چهارتا فحش میدیم ولی نیستیم سر چهارراه منتظر تاکسی هستیمو از سرو کول هم بالا میریم که زودتر سوار بشیم یا مظلومانه وا میستیم سوار کاریه دیگرانو نگاه میکنیم یا دعوای راننده هارو سر این که نوبت کدومه ولی نیستیم تو دانشگاه میریم واسه درس ولی نیستیم
انجمن داستان نویسیو شعر میریم ولی نیستیم تو جمع دوستامون هستیمو میگیمو میخندیم ولی نیستیم
غر غر های مامانو که بچه درس بخونو مشنویم ولی نیستیم
واسه چی فکر میکنید مینویسیم ولی نیستیم
ایرانی هستیم ولی نیستیم
خلاصه نفهمیدم کی هستیم کی نیستیم
چه وقت هستیم چه وقت نیستیم
مثل این که دیش خیلی هارو باد برده
تا کی که دست سرنوشت دیش زبون بسته مارو برگردونه

رستم گفت...

آریان جان درود بر تو،
سرت سلامت باشه دیش رو بیخیال، دیش ما رو هم یک بار چند سال پیش باد برد یا به عبارتی دزدان نیروی انتظامی در بین زمین و آسمان ما رو دیش به بغل دستگیر کردند، هم دیش رو بردن هم خودمون رو.

در ضمن مطمئن باش که "هستی" چون داری اینجا یا هرجای دیگه مطلبی می نویسی.
این روزها "نوشتن" تنها راه باقیمانده برای "بودن" و مبارزه کردن هست.
باید با همین "نوشتن" خودمون رو گرم نگه داریم و سرد نشیم تا زمانی که وقتش رسید از پتانسیل های دیگرمون هم یقینا استفاده خاهیم کرد.

rostamfarokhzad.blogspot.com

ناشناس گفت...

سلام وفا جان
و سلام آقا رستم
نمی خوام نا امید باشم یا کسی رو نا امید کنم فقط سعی میکنم با مغز کوچیکم منطقی فکر کنم
شما همتون آدم های آگاهی هستید و حتما بهتر از من میدونید که یک جامعه یا کشور یعنی تک تک افراد اون جامعه یا حداقل اکثریت جامعه
اکثریت جامعه ما شاید ناراضی باشن این قبول ولی برای یک حرکت اجتماعی نارضایتی فقط یک شرط و بس
و حرکت نیاز به عنصرهای زیادی داره
من با 21 سال سن و تجربه و عقل ناقصم نظرم اینه که جامعه ما خیلی با این حرکت و عناصرش فاصله داره
فقط با حرکت 5 یا 10 درصد جامعه اونم فقط قشر تحصیل کرده حرکت حرکت نمیشه
رو اکثر جنبش های اجتماعی مهم جهان اگه دقیق بشیم به وضوح مشخصه که حرکت بر امواج سنگین کل مردم مخصوصا اقشار پایین جامعه سوار میشه
من این حرکت و این آگاهی رو نمی بینم
از دیش به عنوان یک استعاره از دریافت اطلاعات برای رسوندن همین مطلب استفاده کردم و گفتم باد بردتش
چون آگاهی این روزها سخت شده

kaveh گفت...

با درود.وفا جان لطفا یه برنامه در مورد دستگیری های سپاه پاسداران که توسط سایت gerdab.ir هم گفته شده یه برنامه با یک متخصص اینترنت بزارید.
سپاه رسما با این کارش وارد جنگ اینترنتی شد.

عباس گفت...

رادیو بی بی سی به خاطر منافع چرب و نرم در دوستی با رژیم ایران بعد از 4 روز هنوز هم از درج اخبار تحصن دانشجویان بابل خودداری میکند درست برخلاف سایت رادیو فردا و آمریکا .

areio گفت...

می خواسنم از طرف خودم به تمام طرفدارهای آقای رضافاضلی تسلیت بگم
همیشه جای خالی ایشان بین ماهست وامیدوارم که حرف هایشان رافراموش نکنید
همیشه کتاب بخوانید
ایرانی باشید
آریایی باشید

آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع، حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

درضمن اگروظیفه شما فقط اطلاع رسانی است پس جرا؟

Dariush گفت...

وصیت نامه داریوش کبیر


اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .



http://www.tarikhblog.blogfa.com/

Farhad گفت...

یاد این آمریکایی‌ جوانمرد را که صد سال پیش در ۲۰ آوریل ۱۹۰۹ در راه آزدی ایران جنگید و جان باخت گرامی‌ بداریم



17
آوريل 2009

قهرمان آمریکایی در ایران
مقاله ای از هفته نامه دانش آموختگان پرینستون

آغاز متن
قهرمان آمریکایی در ایران

صد سال پیش، هوارد بسکرویل -- فارغ التحصیل سال 1907 -- پرینستون را ترک کرد و در ایران برای آزادی جنگید.
نویسنده: مارک ف. برنستاین1 -- فارغ التحصیل 1983

گالری عکس مرتبط: http://photos.america.gov/galleries/amgov/4110/iran_hero
در دشتی بادگیر و در نزدیکی دامنه های کوه سهند در شمال ایران، گور یک شهید جای دارد.
در حیاطی کوچک در میان درختان بادام و زردآلو، نشان این قبر، گور از سنگی ساده تشکیل شده که نام شهید -- هوارد بسکرویل، عضو کلاس سال 1907 پرنیستون -- و تاریخ تولد (13 آوریل 1885) و مرگ وی (20 آوریل 1909) بر آن نقش بسته است. صد سال پیش، این نقطه از شهر تبریز، گورستان و بیمارستان کشیش ها و مُبلغان پرسبیتری2 بود. کسی که زمانی گور هوارد بسکرویل را -- و فقط گور او را -- با گل های تازه می آراست، دیگر از این کار دست کشیده است. مردی ارمنی که در ساختمان مجاور این قبرستان زندگی می کند، دیواری دور گور کشید که مانع از تبدیل آن به مکانی برای زیارت شود؛ ولی اهالی تبریز همچنان می توانند بازدیدکنندگان را به اینجا راهنمایی کنند.
اینکه اینجا مزار یک آمریکایی و یک دانش آموختۀ دانشگاه پرینستون3 است، به آن ویژگی خاصی می بخشد. ولی اینکه اینجا گور یک شهید نهضت مشروطه است و هنوز در قلب این مردم -- که دولتشان دشمن ایالات متحده و بسیاری از ارزش های آن است -- محترم شمرده می شود، ویژگی آن را بیشتر می کند.
بسیاری بسکرویل را با لافایت4 مقایسه کرده اند، یک خارجی که ملتی دیگر را در دفاع از آزادی کمک کرد، ولی این قیاسی نامناسب است. او نه سربازی حرفه ای مانند لافایت بود و نه رومانتیکی چون لُرد بایرون5 که از آرمان استقلال یونان حمایت کرد و نه حتی سربازی مزدبگیر مانند جانی پو6، دانش آموختۀ دیگری از پرینستون، که در جستجوی نام و مقام تا نقاط دوردست جهان سفر کرد. بسکرویل، معلمی که تصمیم داشت کشیش شود، به سرزمینی رفت که آن زمان پرژیا نامیده می شد و سرنوشت او جان باختن در راه آرمانی بود که وی -- به عنوان یک آمریکایی -- به آن احساس پایبندی می کرد.
در خانواده بسکرویل، اعتقادات مذهبی پرسبیتری اسکاتلندی به وضوح امری موروثی بود؛ پدر و پدربزرگ او به حرفۀ کشیشی اشتغال داشت و او دارای چهار برادر بود که آنان نیز همین حرفه را انتخاب کرده بودند. (برادر کوچک او -- رابرت -- نیز در سال 1912از هبی پرینستون فارغ التحصیل شد.) هوارد در شهر پلَت شمالی7 در ایالت نبراسکا به دنیا آمد و خانواده اش قبل از اینکه وی وارد پرینستون شود به بلَک هیلز8 در داکوتای شمالی نقل مکان کردند. بسکرویل جوانی منصبط و جدی بود که با نمرات بسیار بالا فارغ التحصیل شد و به مشت زنی و اسب سواری علاقه داشت. با اینکه مادۀ درسی اصلی او مذهب بود، دو موضوع دیگر: "رویۀ قضایی" و "دولت متکی بر قانون اساسی"؛ را که در 1879توسط وودرو ویلسون9 -- رئیس وقت دانشگاه پرینستون -- تدریس می شد، برگزید، که دومی تأثیر به سزایی در آینده وی و نیز بر مطالعات مذهبیش بر جای گذاشت.
مدت کمی پس از فراغ از تحصیل، بسکرویل در نامه ای به هیئت مدیره میسیونرهای پرسبیتری اعزامی به خارج از کشور، تصریح کرد که با هرچند تصمیم دارد به تحصیل در پرینستون ادامه دهد، ترجیح می دهد قبل از آن در یک زبان و فرهنگ خارجی تجربه کسب کند. بدین ترتیب، او برای دو سال تدریس در شهر تبریز انتخاب شد.
تبریز که در گوشه شمال غربی پرژیا (نام کشور در سال 1935 به طور رسمی به ایران تغییر یافت) و با فاصله نه چندان دور از مرز کشورهای آذربایجان و ارمنستان قرار دارد، شهری باستانی است؛ برخی بر این عقیده اند که باغ عدن در این شهر قرار داشته است. در اوائل قرن بیستم، این شهر نه تنها از نظر جغرافیایی و تاریخی، بلکه از نظر زبانی نیز از امپراطوری پرژیا، که مرکز آن در تهران قرار داشت، همچنان دور باقی مانده ماند. اکثریت تبریزی ها بیشتر به زبان آذری حرف می زدند تا فارسی.
بسکرویل در پائیز سال 1907 برای تدریس زبان انگلیسی و علوم در مدرسه یادبود آمریکا10 که توسط کشیش های هیئت پرسبیتری اداره می شد، وارد تبریز شد. در این مدرسه 80 مسلمان و 135 مسیحی ارمنی و آشوری ثبت نام کرده بودند. ساموئل ج. ویلسون11، مدیر مدرسه، در یک گزارش سالانه چنین اظهار کرده بود: "خیلی عجیب است که فهرست حضور و غیابی را بخوانی که بیش از نیمی از آنها دارای لقب "خان" هستند و نام های پدرانشان را -- "عزت السلطنه" یا "فخر النظام" -- به یدک می کشند... علاوه بر رهبران این مردم، ما معلم هایی برای مدارس جدید نیز تربیت می کنیم."
بسکرویل در منزل ویلسون مستقر شد؛ او با همسرش، آنی، و دختر نوجوانشان زندگی می کرد و بسکرویل هر روز در مراسم دعای صبحگاهی با آنان همراه می شد. آنی ویلسون در این باره نوشته است که آنها عصر روزهای جمعه برای یکدیگر کتاب می خواندند -- کتاب هایی نظیر "ویرجینیایی"12، "دکان کهنه شگفتی ها"13، "یاوه بازار"14 و "خانه غمزده"15 و نیز "جنگل نشینان آفریقا"16 و تاریخ "نهضت اصلاح دین".
دبلیو آ شِد17، یکی از همکاران بسکرویل، در نامه ای پس از مرگ وی چنین به خاطر می آورد: "او معلمی موفق بود و با شخصیت جدی، رو راست و مردانه اش، احترام همه را به خود جلب کرده بود." در جامعه ای که زن و مرد در آن به شدت از هم جدا بودند، بسکرویل به دانش آموزان دختر و پسر با هم درس می داد و علاوه بر تدریس هندسه، به دختران یاد می داد چگونه اسب سواری و یا تنیس بازی کنند. بسکرویل شاگردانش را با معیارها و فرهنگ غربی آشنا و در کلاس درس انگلیسی، با آنها اجرای "تاجر ونیزی"18 را تمرین می کرد. او برای آنان خطابۀ جشن شکرگزاری را که با ابیات وطن پرستانۀ سر والتر اسکات19 پایان می یافت، می خواند: «آنجا مردی نفس می کشد که روحش مرده/مردی که هیچگاه به خود نگفت/"اینجا خانه من است، وطن من است!"»20
برخلاف بسیاری از معلمان خارجی، بسکرویل، با آنکه زبان های فارسی یا آذری را خوب صحبت نمی کرد، با شاگردانش رابطه ای شخصی برقرار کرده بود. وی با آنها در منزل دیدار می کرد و پسرها را به صرف چای و برای آنچه که خود "مکالمه مذهبی" می نامید، به اتاقش دعوت فرا می خواند.
صادق رضازاده شفق، یکی از شاگردان بسکرویل، در یادبودی که به مناسبت 50 سالگی درگذشت وی چاپ شد، چنین نوشت: "او بسیار خوشنام بود و عده زیادی می خواستند در کلاس های تاریخ او شرکت کنند. تعدادی از شاگردان قدیمی از دکتر ویلسون خواستند که کلاسی در حقوق بین الملل دایر کند؛ او نیز پذیرفت و کلاس را به عهده بسکرویل گذاشت."
هرچه بسکرویل با شاگردانش نزدیک تر می شد، بیشتر به فرهنگ و مسائل آنان علاقه مند می گردید. شفق به روزی اشاره می کند که بسکرویل و ویلسون برای نوروز به منزل او رفتنه بودند: "با اینکه ویلسون به خوبی آذری صحبت می کرد، بسکرویل در تمام این مدت نا آرام به نظر می رسید. به هنگام ترک منزل، او توانست جمله ای را که به آذری حفظ کرده بود، بگوید: "سال نو را به همه شما تبریک می گویم"."
در قرون نوزدهم و بیستم، سیاست ایران در سایۀ رقابت بریتانیای کبیر و روسیه برای کنترل آسیای مرکزی قرار گرفته بود؛ ماجرایی که رودیارد کیپلینگ21 آن را "بازی بزرگ" نامید. رهبران ایران که ناچار به روی آوردن به قدرت های اروپایی و وام گرفتن از آنان شده بودند، به تدریج واگذاری بخش زیادی از ثروت کشور را به خارجی ها آغاز کردند. در سال 1907، بریتانیا و روسیه بر سر تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ به توافق رسیدند؛ استان های جنوبی برای بریتانیا و استان های شمالی، از جمله تبریز برای روسیه. این به اصطلاح "موافقتنامه سنت پترزبورگ" حتی بدون مشورت با ایرانی ها به امضاء رسید.
انقلاب مشروطۀ ایران در سال 1906 آغاز شد و آن هنگامی بود که معترضان مظفرالدین شاه -- وارث سلسله ای را که از سال 1779 بر ایران حکمرانی می کرد -- به تعیین یک پارلمان منتخب یا مجلس وادار ساختند.. مجلس قانون اساسی ایران را تدوین کرد -- اولین قانون اساسی در آسیای مرکزی و خاور میانه -- و مظفرالدین شاه آن را در ماه دسامبر توشیح کرد. قانون اساسی جدید نویدبخش برابری شهروندان در برابر قانون و آزادی ها و حقوق فردی برای آنان بود، شاه را به جلب موافقت مجلس برای استقراض خارجی یا امضای قراردادهای بین المللی ملزم می ساخت و آموزش عمومی و آزادی مطبوعات را وعده می داد.
متأسفانه، مظفرالدین شاه در شب سال نو سال 1907، یعنی چند هفته بعد از امضای قانون اساسی از دنیا رفت و فرزند مستبدش، محمد علی شاه، به سلطنت رسید که بر درنگ سرکوب آزادی های نوپای کشور را آغاز کرد. محمد علی شاه در ماه ژوئن 1908، طی یک کودتای موفقیت آمیزی مجلس را تعطیل کرده و بسیاری از هواداران قانون اساسی را به جوخه های اعدام سپرد.
مخالفت ها علیه محمد علی شاه در حول و حوش تبریز، منطقه ای که به دلیل نزدیکی با ترکیه و روسیه بیشتر تحت تأثیر عقاید و فرهنگ خارجی بود، تمرکمز داشت. پیشگام این مخالفان نظامی، ستارخان بود که در مقطعی با دستور برافراشتن پرچم سفید تسلیم هنگام نزدیک شدن نیروهای سلطنتی به مخالفت برخاست و حتی در سراسر شهر به حرکت در امد و تمامی پرچم های سفید را که دیگران نیز برافراشته بودند به زیر کشید. هنگامی که تبریز در برابر تسلیم به مقاومت دست زد، محمد علی شاه دستور محاصره شهر را صادر کرد؛ ارتش سلطنتی وی از قزاق های ایرانی تشکیل شده بود که توسط روس ها آموزش دیده بودند. نیروهای سلطنتی به تدریج تمامی راه های منتهی به تبریز و منشعب از این شهر را تحت کنترل درآوردند ، راه ورود مواد غذایی را به شهر سد کردند و منتظر تسلیم تبریز در اثر فشار قحطی شدند.
با اینکه بسکرویل از بدو ورود به تبریز از آرمان مشروطه خواهی حمایت می کرد -- به عنوان مثال، بعد از اتمام درس برای سربازان مشروطه خواه در خطوط نبرد غذا می برد -- تبدیل او به یک متحد تمام عیار ظرف مدت چندماه صورت گرفت. او از عهدنامه انگلیسی-روسی نزد شاگردانش انتقاد می کرد و بویژه منتقد سرسخت سِر ادوارد گرِی22، وزیر امور خارجه بریتانیا بود و اعتقاد داشت وی عقاید لیبرال خود را از دست داده است. او بسیار تحت تأثیر برخی از دانش آموزان و دوستان ایرانی خود قرار گرفته بود. به گفتۀ یکی از همکارانش، بسکرویل به طور خاص با یکی از دانش آموزانش، میرزا حسین شریف زاده، که از رهبران بانفوذ نهضت مشروطه در تبریز به شمار می رفت، نزدیک شده بود و به قتل رسیدن شریف زاده در سال 1908، وی را به شدت متأثر و منقلب کرد.
در ماه مارس 1909، بسکرویل تصمیم گرفت که 150 نفر از دانش آموزانش را برای کمک به ستارخان در دفاع از تبریز سازماندهی کند. در آخرین جلسۀ کلاس، بسکرویل با دانش آموزانش درباره وظیفۀ آنان در دفاع از وطن سخن گفت و داستان هایی از انقلاب آمریکا تعریف کرد. شفق در سال 1959، در این باره چنین به یاد آورد: "او همواره تکرار می کرد که نمی تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می جنگند." بسکرویل چند هفته بعد در یک مهمانی که سربازان ارمنی نهضت مشروطه ترتیب داده بودند، انگیزه های خود را توضیح داد. او چنین آغاز کرد: "من از جنگ متنفرم "، و درادامه توضیح داد که جنگ می تواند برای رسیدن به هدفی والاتر، که در آن زمان دفاع از شهر و نهضت مشروطه بود، قابل توجیه باشد. پس از آنکه او سخنانش را به پایان رساند، سربازان ارمنی شروع به تشویق او با شعار "زنده باد بسکرویل" کردند و او برای آنان ابیاتی از شعر "وطن من، به خاطر تو..."23 را خواند.
این رفتاری نبود که از یک شهروند آمریکایی یا یک مبلغ مذهبی انتظار می رفت، به همین دلیل او برای تغییر رفتار و عقیده اش به شدت تحت فشار بود. یک روز، هنگامی که بسکرویل و مردانش در حال تمرین نظامی بودند، ویلیام ف. دوتی24، کنسول آمریکا در تبریز، به محل رژه آمد. شفق بعدها گفت که دوتی فوراً اعلام کرد آمده است تا بسکرویل را ببیند. او به بسکرویل گفت: "من ناچارم به شما یادآوری کنم که شما، به عنوان یک تبعه آمریکایی، حق دخالت در امور و سیاست داخلی این کشور را ندارید" و تأکید کرد: "شما به عنوان یک معلم اینجا هستید، نه یک انقلابی".
به گفتۀ شفق، بسکرویل در جواب او گفت: "من نمی توانم بی اعتنا زجر کشیدن این مردم را که برای حق خود می جنگند، تماشا کنم. من یک شهروند آمریکایی هستم و به آن افتخار می کنم، ولی من یک انسانم و نمی توانم جلوی احساس همدردی خود را با مردم این شهر بگیرم." وقتی دوتی از بسکرویل خواست تا گذرنامۀ خود را پس دهد، بسکرویل از این کار خودداری کرد. دوتی از این خشمگین بود که بسکرویل با استفاده از کتابخانۀ کنسولگری آمریکا در دائرة المعارف بریتانیکا راه های ساخت نارنجک را جستجو می کرده است.
تغییر رفتار بسکرویل مخالفت مبلغ های مذهبی پرسبیتری را نیز برانگیخت؛ آنان هم با شرکت وی در عملیات جنگی و خشن وهم با دخالت وی در یک مناقشۀ سیاسی مخالف بودند و اعتقاد داشتند که این رفتار بسکرویل، موقعیت آنان را برای فرستادن مبلغ های دیگر به منطقه به خطر می اندازد. بسکرویل از میسیون مذهبی که فعالیت های وی را نمی پذیرفت، استعفا داد. البته به گفتۀ آنی ویلسون، او -- مثل همیشه -- در بعد از ظهر یکشنبه ای که تصمیم خود را در این باره گرفت، در مراسم مذهبی شرکت کرد و مورد تشویق بسیاری از حاضران جلسه قرار گرفت و مردان بسیاری تلاش می کردند به او نزدیک شده و با او دست دهند. وقتی او عصر آن روز به دیدار خانوادۀ ویلسون رفت، آنی به او التماس کرد مواظب خودش باشد و گفت: "تو می دانی که به خودت تعلق نداری". بسکرویل در جواب گفت: "نه، من به ایران تعلق دارم".
در ماه آوریل 1909 و ده ماه پس از آغاز محاصره، تمامی مواد غذایی و دارو به کلی در شهر تبریز تمام شده بود و شهر در محاصره نیروهای سلطنتی، راهی برای دریافت هیچ چیز نداشت. بسیاری از مردم حتی ناچار به خوردن علف شده بودند. در اواسط ماه آوریل، تصمیم گرفته شد که یک گروه کوچک برای عبور از خط محاصره و گرفتن غذا از روستاهای اطراف فرستاده شوند. بسکرویل برای این مأموریت داوطلب شد.
به گفتۀ آنی ویلسون، در پانزدهم ماه آوریل، او و یک روزنامه نگار انگلیسی به نام دی سی مور25، رهسپار مأموریتی نافرجام شدند؛ زیرا ستار خان موفق به تدارک توپی که قول داده بود نشد. در 19 آوریل، ذخیرۀ گندم در تبریز فقط برای یک روز کافی بود. بسکرویل با در نظر گرفتن اینکه حمله نافرجام قبلی نیروهای سلطنتی را هشیارتر کرده است، ستارخان را تشویق کرد که از اروپایی ها بخواهد به او کمک کنند تا وی با شرایط مناسب تسلیم شاه شود. ولی ستار خان مصمم بود که حمله ای دیگر ترتیب دهد و بسکرویل، با وجود تردید دربارۀ موفقیت این نقشه، پذیرفت تا بار دیگر اقدام کند.
در سپیده دم روز 20 آوریل، بسکرویل و دو گروه دیگر به دنبال یافتن گذرگاهی در دیوارهای شهر راهی شدند. شفق که همراه بسکرویل بود، آن روز را به خوبی به یاد می آورد. او نوشته است: "آفتاب در حال دمیدن بود و باد ملایم بهاری شروع به وزیدن کرده بود". ولی سربازان به همان اندازۀِ رهبرشان، مشتاق به خطر انداختن جان خود به نظر نمی رسیدند. مور که در آن روز در گروه دیگری بود، چنین تعریف کرده است: "من ابتدا شنیدم که وقتی او به نزدیکی خطوط دشمن رسید، شمار سربازانش از 150 به 5 رسیده بود؛ ولی بعدها که با دو تن از مردانی که آنجا بودند ملاقات کردم، آنان گفتند که تعدادشان حدود 9 یا 10 نفر بود".
هنگامی که بسکرویل مردان خود را به سمت دیوار شهر هدایت می کرد، تک تیراندازی از نیروهای سلطنتی او را هدف گلوله قرار داد. بسکرویل نیز تیری به سمت او شلیک کرد و با تصور اینکه تک تیرانداز از صحنه گریخته است، مردانش را با حرکت دست به جلو راند. وقتی بسکرویل روی خود را برگرداند، تک تیرانداز بازگشت و دو گلوله به سمت او شلیک کرد که بااصابت به قلب وی طرف دیگر بدنش خارج شدند. با اینکه برخی گفته اند بسکرویل پس از چند ساعت و در آغوش یکی از شاگردانش از دنیا رفت، آنی ویلسون در خاطراتش نوشته است که پزشک کلیسای پرسبیتری که جسد او را معاینه کرد، معتقد بود که بسکرویل در دم جان باخته است.
جسد بسکرویل به خانۀ خانوادۀ ویلسون منتقل شد. او را در آنجا شستند و برای مراسم تدفین کت و شلوار سیاه پوشاندند و میخکی سفید رنگ در یقۀ کتش قرار دادند. آنی ویلسون نوشته است: "وقتی آن مراسم غم انگیز به پایان رسید، او بسیار زیبا و بزرگوار به نظر می رسید؛ دهانش همچنان محکم و استوار و تمامی صورتش آرام، گویی در حال استراحت بود. من از طرف مادرش و به خاطر او، بوسه ای بر پیشانی اش زدم." تاجری که برای آراستن تابوت بسکرویل پارچه آورده بود، به آنی ویلسون گفت: "ما می دانیم که او جان خود را برای ما داد."
پنج روز پس از تشییع جنازه بسکرویل، پدر و مادرش در شهر اسپایسر26 در ایالت مینِسوتا، تلگراف زیر را دریافت کردند:
ایران در غم از دست رفتن پسر عزیزتان در راه آزادی سوگوار است و ما قسم می خوریم که ایرانِ آینده همواره از او، چون لافایت، در تاریخ به بزرگی یاد خواهد کرد و به مزار شریف او احترام خواهد گذاشت. -- ستار خان و جمانی آیولتی27
چندی بعد، ستار خان تفنگ بسکرویل را که در پرچم ایران پیچیده شده بود، برای خانواده اش فرستاد.
با اینکه مأموریت بسکرویل شکست خورد، آرمانی که او برایش جان داد شکست نخورد. با تبلیغاتی که پس از مرگ بسکرویل به راه افتاد، نمایندگان روس و انگلیسی محمد علی شاه را تحت فشار گذاشتند که اجازه دهد نمایندگان آنها وارد تبریز شوند -- در ظاهر برای اینکه شهروندان اروپایی را از تبریز خارج کنند. این موضوع موجب شکسته شدن محاصره تبریز شد و نیروهای مشروطه خواه به کسب پیروزی هایی در دیگر نقاط کشور توفیق یافتند که در نهایت منجر به خلع شاه شد. با این همه، دموکراسی مشروطه در ایران دوام نیاورد و در سال 1925 رضا شاه پهلوی به قدرت رسید. پسر وی در سال 1979 توسط آیت الله خمینی از سلطنت برکنار شد.
فداکاری بسکرویل ظرف 24 ساعت به اسطوره ای ملی تبدیل شد و مراسم تشییع جنازۀ وی به یک سوگواری عظیم منجر گشت. هزاران نفر به خیابان های تبریز آمدند تا تابوت وی را ببینند و با وی وداع کنند. در مراسم یادبودی که در کلیسای پرسبیتری برگزار شد، ویلسون سوگنامه ای قرائت کرد و عده ای از شاگردان بسکرویل سرود قدیمی "سرزمینی شاد" را به زبان آذری خواندند. تابوت وی را شانزده تاج گل پوشانده بود و یک دسته موسیقی با نواختن موسیقی تدفین فارسی تابوت را تا گورستان همراهی کرد. در گورستان، سید حسن تقی زاده، یکی از نمایندگان مجلس ایران، در نطق کوتاهی گفت: "آمریکای جوان، بسکرویلِ جوان را فدای مشروطۀ جوان ایران کرد." وقتی مجلس ایران در نهایت در ماه نوامبر جلسات خود را از سر گرفت، یکی از نخستین اقدامات آن نطقی در یادبود بسکرویل بود.
بسکرویل همواره در اذهان ایرانیان باقی ماند و باقی خواهد ماند. در سال 1950، لوح یادبودی (که ظاهراً برداشته شده است) بر سر مزار بسکرویل نهادند، که بر روی آن شعری از عارف قزوینی، شاعر ملی ایران، کنده کاری شده بود:
ای محترم مدافعِ حریّتِ عباد

وی قائدِ شجاع و هوادار عدل و داد

کردی پی سعادتِ ایران فدای جان

پاینده باد نام تو، روحت همیشه شاد

حتی زمانی که روابط ایران و آمریکا به بدترین شرایط خود رسید، بسکرویل همواره یک استثناء باقی ماند. در ماه دسامبر 1979 و در دوران بحران گروگان گیری، دکتر توماس ام ریکز28 -- که آن زمان استاد تاریخ خاورمیانه و ایران در دانشگاه جورج تاون بودو اکنون محققی مستقل و در حال کار بر روی کتابی راجع به بسکرویل است -- گروهی کشیش آمریکایی را برای ملاقات با آیت الله خمینی به ایران برد. گروه در آخرین شب اقامت خود در ایران، از مسجدی دیدن کرد. وقتی آنها به حضار معرفی شدند، یک مرد ایرانی میانسال از میان جمع برخاست و به انگلیسی فصیح پرسید: "بسکرویل های آمریکایی امروز کجایند؟"
چندین مدرسه در تبریز و شهرهای دیگر ایران همچنان به یاد بسکرویل نام گذاری شده اند. در سال 2003، نیم تنه ای برنزی از بسکرویل در خانۀ مشروطۀ تبریز -- در محلی که قبلاً منزل ستارخان بوده است -- نهاده شد. ریکز می گوید که در آن زمان بحث هایی در خصوص ادای احترام به یک آمریکایی وجود داشت، ولی مجسمه و خاطرات معلم جوان همچنان باقی مانده اند. در زیر مجسمه برنزی، این جمله به فارسی کنده نقش شده است: "هوارد سی بسکرویل. او یک وطن پرست -- یک تاریخ ساز بود"
مارک اف برنستاین نویسندۀ ارشد هفته نامۀ دانش آموختگان پرینستون است.

گالری عکس مرتبط: http://photos.america.gov/galleries/amgov/4110/iran_hero

منبع:
http://www.america.gov/st/democracy-persian/2009/April/20090316130225ihecuoR0.5517847.html

roya گفت...

شرکت آقای حسن داعی در برنامه های صدای آمریکا از بهترین برنامه ها و مانند تفسیر خبر چهارشنبه و سه شنبه بسیار جذاب است من که وقتی آقای حسن داعی حضور دارند برنامه را لحظه به لحظه به خاطر افشا گریهای مستند و با ارائه مدارک ایشان دنبال میکنم , کمتر کسی را دیده ام که به این دقت و با سند و مدرک حرف بزند و از شعار خالی خودداری کند , هوشنگ امیر احمدی از این نظر نقطه مقابل ایشان بئد و حتی از استانداردهای یک مناظره معمولی هم بی بهرست و حتی آداب حرف زدن را نمیداند .

حسن جون گفت...

با سلام
من اگرچه به اندازه50-60 درصد از برنامه های صدای آمریکا راضی هستم ولی از بعضی کارهایی که در این رسانه اتفاق می افتد نگرانم و احتمال می دهم که کم کم صدای امریکا بینندگان خود را از دست بدهد:
1)در برنامه خبر ها ونظرها گزارشگری هست که با فارسی بسیار بدی گزارش می کند گرچه سعی می کند که لفظ قلم هم صحبت کند. ولی به راحتی می توان گفت که حرفهایش ترجمه لفظ به لفظ جملات عربی هستند. صدای آمریکا هرگز نام این گزارشگر را فاش نمیکند. آیا حق ما نیست که نام گزارشگر را بدانیم؟

2) سالهای سال است که میز گردی با شما پخش می شود. آیا تا بحال شده مه موضوع میز گرد را خود بینندگان تعیین کنند؟ چند بار میخواهید خانم پولداری را بیاورید که شوهرش او را به فضا فرستاده؟ در حالی مردم ما از فقر به جان کندن افتاده اند؟ سوال من اینست که آیا ما حق نداریم موضوع میزگرد را خودمان تعیین کنیم؟ آیا ما حق نداریم در طی یک هفته یک موضوع را دنبال کنیم تا به نتیجه برسد؟ چند میزگرد تابحال نبمه تمام مانده؟

4) آقای کامبیز محمودی در برنامه ای شرکت می کند که همیشه حرفهایش تکراری است:"رسانه آزاد" و "سیاست صدای آمریکا". همیشه می آیند تا بگویند همین که هست! یک بار هم که شده درباره مدیریت صدای آمریکا در سایتتان نظر سنجی کنید. یا شما هم مثل جمهوری اسلامی وحشت دارید؟

5) برنامه شباهنگ هرشب، موسیقی پخش می کند که هیچ سنخیتی با فرهنگ فارسی زبانان ندارد. اصلا ما نمی فهمیم چی می گن!تا بحال شده در شباهنگ از مردم بپرسند شما چه آهنگی دوست دارید؟

امیدوارم هرچه زودتر جوابتون را دریافت کنم.

الهام گفت...

برنامه دو روز اول با حضور دکتر نوریزاده و اجرای آقای فرهودی بسیار پربار و عالی بود متشکرم

shiraz گفت...

http://www.7tir2.info/index/viewforum.php?f=2

Dariush گفت...

امروز صدمین سال شهادت هوارد باسکرویل در جنگ با قوای محمد علی‌ شاه قاجار است. این رادمرد جان خود را فدای آزادی ایران کرد. وی به مشروطه طلبان پیوست و در عنفوان جوانی در نبرد برای آزادی مردم ایران جان خود را تقدیم ملت ایران کرد. او ایران را همچون کشور خود میپنداشت و مردم ایران را همچون مردم کشور خود. به پرزیدنت اباما، مجلس نمایندگان و مجلس سنای آمریکا، وزارت امور خارجه آمریکا و همهٔ آزادی خواهان ایرانی‌ و آمریکایی‌ پیشنهاد می‌کنم که این روز ۲۰ آوریل ۲۰۰۹ را به عنوان روز دوستی‌ و همبستگی ایرانیان و امریکاییان نام گذاری کنند و همه ساله آن را جشن بگیرند. باشد که با این اقدام دو ملت دوست آمریکا و ایران به هم نزدیکتر شوند.

فرزاد از تهران گفت...

جناب چالنگی قطع صحبت آقای محمدی در میانه برنامه زیاد جالب نبود ایشان بسیار خوب صحبت میکند .

رویا گفت...

جناب آقیای چالنگی ممنونم از مدیریت حرفه ای و زیبای شما در اداره برنامه روز چهارشنبه که باعث نهایت استفاده از سخنان پر بار آقای دکتر نوریزاده و دکتر سازگارا شد متشکریم.

کوروش گفت...

آقای چالنگی
ممنونم که هیچ موردی از قطع سخنان دکتر نوریزاده استاد سخن و دلاور مرد ایران نداشتید با اینکه گاهی حرف ایشان دقیقا روی موضوع متمرکز نبود ولی آن سخنان هم برای من بسیار ارزشمند بود . من گاهی روز بعد را مرخصی میگیرم تا بتوانم شب چهارشنبه با استفاده از آرامش محیط برنامه تفسیر خبر را ببینم و به شما اطمینان میدهم تعداد بسیاری از دوستانم هم برنامه دکتر نوریزاده را با اشتیاق و تمام و کمال دنبال میکند .
ارادتمند شما کوروش از تهران

Farhad گفت...

ناجی حیاتی با دو چهره
صدمین سالروز تولد اسکار شیندلر

Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: اسکار شیندلر در سال ۱۹۶۸روز ۲۸ آوریل صدمین سالروز تولد اسکار شیندلر است، مردی که بیش از ۱۲۰۰ یهودی را از هولوکاست (کشتار یهودیان) نجات داد. بدین مناسبت در سراسر جهان مراسم گوناگونی به یاد او برگزار می‌شود.


http://www.deutsche-welle.de/dw/article/0,,3298508,00.html

Korosh گفت...

نامه سرگشاده زیبا کلام به رئیس قوه قضائیه درباره صابری چهارشنبه 2 اردیبهشت 1388

محضر حضرت آیت الله هاشمی شاهرودی
ریاست محترم قوه قضائیه شیدالله ارکانه

داستان این مرقومه همچون سرنوشت موضوع آن، خانم رکسانا صابری، بسیار پر فراز و نشیب گردید. در ابتدا آنرا به صورت یادداشت برای یکی از روزنامه‌های مدافع جامعه مدنی، حقوق شهروندی، قانون و قانون گرایی ارسال داشتم. بالطبع به دلیل حساسیت موضوع، یادداشت مدتی سرگردان بود تا النهایه تصمیم به درج آن گرفته می‌شود. اما پس از حروفچینی مطلب و درست اندکی قبل از به زیر چاپ رفتن، سر دبیر محترم روزنامه عاقبت اندیشی کرده و یادداشت را برداشتند. به ناچار آنرا اندکی تغییر داده و در قالب یک نامه سرگشاده به محضر حضرتعالی درآوردم. اما درست در هنگام ارسال نامه به محضرتان که روز شنبه29 فروردین بود، رای دادگاه خانم رکسانا صابری اعلام گردید و معلوم شد مشارالیها به 8 سال زندان به جرم جاسوسی محکوم شده‌اند. به ناچار باز مجبور شدم که متن نامه را مجدداً تغییر دهم. جالب است که همان روزنامه که هر روزه به مناسبت انتخابات پیرامون الزام به آزادی، ضرورت قانون و قانون گرایی، احترام به دگراندیشی و ... کلی یادداشت و تحلیل چاپ می‌کند، حتی از درج خبر ارسال نامه سرگشاده به محضر جنابعالی در مورد خانم رکسانا صابری خودداری کردند بدون آنکه در خبر ذره‌ایی اشاره به موضوع و کم و کیف نامه سرگشاده شده باشد. البته مباحثی همچون دفاع از حقوق بشر، حق برخورداری از آزادی بیان و گردش سیال اطلاعات، حقوق شهروندان، دفاع از اصحاب قلم، رسانه، مطبوعات و سایر مطالبی از این دست البته که از نظر سر دبیر محترم آن روزنامه لازم، بلکه برای روزنامه‌ای دگر اندیش واجب است. منتهی مادام که این بحث‌ها صرفاً در چارچوبهای نظری، تحلیلی، گفتمانی و از سوی دوستان، نزدیکان و چهره‌های اصلاح‌طلب، آنهم جهت زینت بخشی در صفحات روزنامه و منور ساختن سیمای نامزد مورد نظرمان باشد. و الا در عمل، آنقدر محتاط و دست به عصا هستیم که حتی در درج خبری کوتاه پیرامون ارسال یک نامه سرگشاده به رئیس قوه قضائیه پیرامون رکسانا صابری هم خودداری می کنیم. حضرت آیت الله، بازداشت رکسانا صابری و سپس کشیده شدن پای اتهام جاسوسی واقعاً نگران کننده بود اما محکومیت مشارالیه به 8 سال زندان واقعاً به دور از انتظار بود. در اینکه مخالفین، دشمنان و رقبای هر کشوری از جمله ایران، همواره درصدد هستند که اخبار، اطلاعات و مطالب محرمانه و طبقه بندی شده را از کشور رقیب یا دشمن به دست آورند تردیدی نیست. اما متاسفانه ظرف سالهای اخیر سنت مذمومی در جامعه ما رواج یافته که عبارتست از وارد نمودن اتهاماتی همچون «جاسوسی»، «همکاری با بیگانگان»، «تلاش در جهت براندازی نظام»، «ایجاد انقلاب مخملی» و نظائر اینها به افراد همچون آب خوردن، و در مواردی راحت تر از صدور یک برگ جریمه. بدون آنکه مبانی حقوقی جدی چندانی برای این اتهامات سنگین وجود داشته باشد. پرونده مرحومه زهرا کاظمی، حسین موسویان، هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و هم پرونده‌هایشان از جمله مثال‌های بیّن می‌باشند. در جملگی این موارد، اتهامات خیلی جدی به متهمین این پرونده‌ها وارد گردید که بعدا معلوم شد واقعیت‌ها خیلی هم آنگونه نبوده. آن همه جارو جنجال پیرامون خانم هاله اسفندیاری و همکارانشان وارد شد، حتی متهمین پشت صفحه تلویزیون به ارتکاب "جرم" هایشان "اقرار" و "اعتراف" نمودند بعد هم که آبها از آسیاب ریخت، متهمین ساکت، آرام و بی سروصدا آزاد شده و به کشورشان بازگشتند. حاصل آن همه سرو صدا و آن همه تبلیغات در عرصه بین‌المللی بجز بدنامی و آب به آسیاب مخالفین نظام ریختن آیا سود دیگری برای ما در برداشت؟ یا مورد مرحومه زهرا کاظمی که آنقدر در حرفه اش ناشی و ناوارد بود که در روز روشن آن هم در سالروز 18 تیر در جلوی زندان اوین مشغول عکس گرفتن بوده، چگونه می‌توانسته جاسوسه باشد؟ یا حسین موسویان که ریاست محترم جمهوری وسخنگوی دولت که مع الاسف حقوقدان هم هستند، مُصِر بودند که جاسوسی می‌کرده و بعد هم معلوم شد که چنین نبوده. تا برسیم به مورد اخیر، خانم رکسانا صابری. من باور دارم که پرونده ایشان هم خیلی متفاوت از پرونده‌های امثال زهرا کاظمی، هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و حسین موسویان نمی‌تواند باشد. چرا که مشارالیها را قریب به دو سال است که می‌شناسم و از دور و نزدیک شاهد فعالیت‌های ایشان بوده‌ام. فی الواقع اگر رکسانا صابری واقعاً جاسوس باشد، بنده هم در همان دادگاه و به عنوان شریک جرم می‌بایستی محاکمه شوم. چرا که بارها و بارها ایشان با بنده مصاحبه کرده‌اند، بارها و بارها سر مقاله‌ها و یادداشت‌های حقیر در مطبوعات یا رسانه‌های دیگر را ترجمه کرده و به سایت‌های خارجی ارسال داشته بودند. آشنایی‌ام با ایشان زمانی بود که مشارالیه برای دفتر بی‌بی‌سی در تهران کار می‌کردند. مدتی هم به عنوان خبرنگار آزاد کار می‌کردند. یکبار که جهت گرفتن مصاحبه برای یکی از روزنامه‌های آمریکایی به دفترم در دانشگاه آمده بودند گفتند که نگران ادامه فعالیتشان در ایران هستند چون وزارت ارشاد کارت خبرنگاری‌شان را تمدید نکرده است. بنده هم گفتم که اگر از مسیر معمولی نشد، من سعی می‌کنم ببنیم کسی را می‌توانم در ارشاد واسطه قرار دهم. من نمی‌دانم خانم رکسانا صابری به کدامین اطلاعات، اسناد محرمانه، طبقه بندی شده و پنهانی دسترسی داشته که برای دشمنان ایران (فی المثل آمریکا یا دیگران) با اهمیت بوده؟ خبرنگاری که حتی قادر نبود کارت خبرنگاری‌اش را تمدید کند، یا مدتها با بی‌بی‌سی در تهران کار می‌کرده، نمی‌دانم چقدر برای دستگاه‌های اطلاعاتی غربی و یا آمریکایی‌ها می‌توانسته عنصری مطلوب و با ارزش باشد که از طریق وی به اطلاعات محرمانه دست یابند. احتیاجی نیست که انسان شم اطلاعاتی و امنیتی داشته باشد یا سالها دوره‌های ویژه جاسوسی و ضد جاسوسی را گذرانده باشد تا بتواند تشخیص دهد که فردی همچون رکسانا صابری یقیناً آخرین کسی می‌بوده که امریکایی‌ها یا دیگران برای جاسوسی در ایران به سر وقتش ممکن است رفته باشند. مگر اینکه بپذیریم عقل و درک مقامات امنیتی، اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا از درک این نکته بیّن هم عاجز است. حضرت آیت الله شاهرودی، اتفاقاً مشارالیها مجرم هستند، اما جرم‌شان نه جاسوسی که امر دیگری است. رکسانا صابری تنها جرمی که دارد عشق و علاقه بیش از حد به ایران است. همان عاطفه‌ای که سرانجام کار دستش داد و گرفتارش کرد. او از پدری ایرانی و مادری ژاپنی قریب به سی سال قبل و هم زمان با پیروزی انقلاب اسلامی در آمریکا متولد شد. در همانجا به مدرسه، کالج و دانشگاه می‌رود. او خیلی راحت می‌توانست با بی‌بی‌سی جهانی، CNN، CBS و سایر غولهای رسانه‌ای دنیا کار کند و خیال پدر و مادرش هم آسوده باشد. اما عشق او به ایران مانع می‌شد. همان عشق و علاقه‌ای که آخر هم کار دستش داد. می رسیم به "اعترافات" و "اقرارهای" وی که ممکن است یکی از این شب‌ها زینت بخش تلویزیون‌هایمان هم شود. همانطور که اعترافات هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و... را شاهد بودیم. زندان اوین چنان عظمت و شکوهی دارد که خیلی از غولها را به آسانی تشویق و ترغیب به اقرار و اعتراف می‌نماید. چه رسد به رکسانا صابری که شخصیتی بسیار معمولی دارد و در مملکتی غریب زندگی می‌کرد. اوین که جای خود دارد، رکسانا صابری که بنده می‌شناسم اگر حتی یک شب در کلانتری نزدیک منزلشان هم به سر می‌برد، احتمالاً صبح به بسیاری از جرم‌ها و گناهانش اعتراف می‌کرد. من نمی‌دانم نظام ما تا به کی می‌بایستی برای این دست پرونده‌ها از محل منافع ملی‌مان هزینه نماید؟ کمترین هزینه پرونده زهرا کاظمی آن بود که کشور کانادا را که اگر همراه ما نبود دست کم مخالف ما هم در عرصه بین‌المللی نبود را بدل ساخت به یک دشمنی که در بسیاری از مراکز بین‌المللی بغض و کینه‌اش علیه ایران حتی بعضاً از آمریکا هم بیشتر است. مطلب زیاد شد. جده‌ای داشتم که خداوند رحتمتش کند، همیشه به ما یاد می‌داد که تفاوت دوست و دشمن آن است که دشمن می‌گوید "می‌خواستم بگویم"، اما دوست می‌گوید "گفتم". انشاءالله که خداوند سبحان به همه ما افتخار دوستی این نظام را اعطا فرماید.

الامرالیکم
ایام بکام باد
ارادتمند صادق زیبا کلام
استاد دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
سه شنبه اول اردیبهشت 1388


http://www.zibakalam.com/NewsDetails.aspx?code=137

roya گفت...

آقای چالنگی عزیز بسیار زیبا برنامه را اداره کردید , آقای زیبا کلام بسیار زشت و مسخره صحبت میکرد و تذکرات شما بسیار عالی و بجا بود درود بر شما مجری حرفه ای و متخصص و ممنون برای مدیریت بسیار زیبایتان .

ناشناس گفت...

با درود شما صداي امريكا با تبليغات و خبر رساني صحيح به مردم دنيا بگويد كه حساب ملت ايران هيچ ربطي به دولت ايران ندارد ملت ايران هيچ گاه خواستار چنين دولت منفوري نبوده كه جايگاه ملت ايران را در دنيا چنين خراب نماييد ما مردماني خواستار صلح و دموكراسي هستيم واميدواريم به زودي جايگاه بين الملي خود را دوباره بدست بياورد وما هيچ دشمني با اسراييل نداريم اگر دولت ايران ضر ميزند به حساب ملت نگذاريد باتشكر

امیر گفت...

مهدی فلاحتی بقدری کشدار و آهسته صحبت میکند که وقت برنامه میز گرد را هدر میدهد و عقاید خود را هم مطرح میکند که باز هم به وقت و سیاق برنامه لطمه میزند.

roya گفت...

لطفا از جناب آقای علی داعی بیشتر دعوت کنید چون بسیار مستند و دقیق صحبت میکنند و لابی ملایان در آمریکا را افشا میکنند.

حسن جون گفت...

الان چند سال است که از حضور آمریکا در عراق میگذرد. در این چند سال اخیر هر وقت دیده ایم که روابط آمریکا و ایران متشنج شده، بطور همزمان انفجارهایی نیز جان دهها یا صدها نفر را گرفته است.
من نمی دانم چگونه دستگاه مقتدری چون CIA چطور نمی تواند ریشه این بمب گذاری ها را پیدا کند؟
همانطور که میبینید بمب گذار هیچ هدف خاصی ندارد و شیعه و سنی برایش تفاوتی ندارد. این یعنی اینکه بمب گذار یک قدرت خارجی است. در میان کشورهای جهان نیز تنها کسی که از تشنج در عراق سود میبرد ایران است.
من به حکومت آمریکا توصیه می کنم که تردید را کنار بگذارد و با بمب گذار را تهدید به جنگ کند.
آنوقت است که خواهید دید چگونه این آخوندها چطور در سوراخ هایشان قایم می شوند و بمب گذاری ها تمام می شود.

roya گفت...

لطفا از جناب آقای حسن داعی بیشتر دعوت کنید چون بسیار مستند و دقیق صحبت میکنند و لابی ملایان در آمریکا را افشا میکنند.
کامنت قبلیم نوشته بودم علی داعی که اشتباهه منظورم حسن داعی بود لطفا قبلی رو پاک کن وفا جان.

ناشناس گفت...

چرا پخش مستقیم اینترنتی شما ایراد داره , چند روزه مشکل داره خواهشا اقدام کنید .

محمد گفت...

وضع آپلود برنامه ها روی سایت کاملا بهم ریخته , سایت اینترنتی فارسی صدای آمریکا را دریابید .

پالیزدار گفت...

بمناسبت سالگرد تلاش نافرجام آمریکا برای آزادی دیپلماتهای آمریکایی از چنگ رژیم گروگانگیر جمهوری اسلامی لطفا میز گرد بگذارید

محمدي گفت...

امروز سالگرد واقعه چرنوبیل بود لطفا میزگردی با فیلم و عکس و شرح کامل ماجرا بگذارید.

كورش كبير گفت...

در مورد سالگرد سخنرانی پالیزدار که اخیرا برای دومین بار سکته داده شد برنامه ای بگذارید و موارد فسادی که او فاش کرد را مطرح کنید. مخصوصا فساد آیت اله یزدی و پسر ش .

Korosh گفت...

"ترس از قيامت" يا احترام به آزادی؟ سياست مکتبی يا سياست دنيوی؟ پيرامون موضع ميرحسين موسوی در باره نهضت آزادی، نادر عصاره


» ارسال به دنباله آقای ميرحسين موسوی، کانديدای دوره دهم رياست جمهوری اسلامی ايران که به مدت هشت سال نخست وزير رژيم اسلامی، در جريان جنگ ايران و عراق بود، اخيرا موضع خود را در قبال «نهضت آزادی ايران» اعلام داشته است. او اين موضع را با «ترس از قيامت»، و با «ايمان» و «نماز» و «کفر» و «الحاد» توضيح می دهد و نه با احترام به حقوق و آزادی های فردی و جمعی و «حقوق بشر». او در پاسخ به سئوالی در رابطه با «نهضت آزادی ايران» گفته است : « تا زمانی که اختلافات سياسی وجود داشته باشد با اعضا نهضت آزادی کار سياسی نمی کنيم، اما دليل ندارد که اين افراد مومن و نماز خوان را انگ کفر بزنيم و بنده چون به فکر آخرت خود هستم هرگز اين گروهها را ملحد نمی دانم.» (گزارش سايت جمهوريت از مسافرت موسوی به گرگان). او نه در اين گفتگو و نه در جای ديگر، از حق و آزادی فعاليت اين سازمان سياسی سخنی نگفته است.

«نهضت آزادی ايران»، يکی از احزاب ملی مذهبی قديمی ايران است که در مبارزه عليه استبداد سلطنتی پايه گذاری شد، و در جريان انقلاب بهمن ۵۷ شرکت داشت. رهبر و بنيانگذار آن، زنده ياد آقای مهندس مهدی بازرگان بوده است که بعد از پيروزی انقلاب بهمن، توسط آقای خمينی، به نخست وزيری دولت موقت منصوب شد. مشی ميانه روانه و مصالحه جويانه مهندس مهدی بازرگان و دولت وی از يک سو و دخالت های آنارشيستی، قشری گرانه و انحصارطلبانه هواداران انقلاب اسلامی از سوی ديگر، از همان ابتدا به اختلاف ميان اين دو گروه اجتماعی انجاميد و با تشديد اختلافات، سرانجام به کناره گيری دولت مهندس بازرگان منجر شد. «نهضت آزادی ايران»، از نيروهايی است که با صراحت و روشنی عدم توافق خود را با اصل «ولايت فقيه» از همان آغاز اعلام داشته است. بعد از شکاف ميان هواداران آيت اله خمينی و نهضت آزادی ايران، اين سازمان، به فعاليت خود در چارچوب قانون اساسی رژيم اسلامی، علی رغم تمامی فشارها و محروميت ها، ادامه داده است. نهضت آزادی و ديگر نيروهای ملی و مذهبی در مرز ميان اپوزيسيون و نيروهای هوادار جمهوری اسلامی قرار دارند. با توجه به اين جايگاه است که موضع نسبت به «نهضت آزادی ايران»، به يکی از اختلافات درون حکومتی تبديل شده است. نقض کامل حق و آزادی فعاليت «نهضت آزادی ايران»، تحت عناوينی نظير «گروهک غير قانونی مرتد»، تعميم بی حقوقی به تمامی «غير خودی» هاست. اين سياستی حاکم بوده و می باشد. بر عکس اگر به رسميت شناخته شدن حقوق سياسی نهضت آزادی فرض شود، اين حقوق نمی تواند محدود به آن ها بماند. پس موضع کانديدای دوره دهم رياست جمهوری اسلامی و نخست وزير سابق در باره نهضت آزادی، بيانگر موضع او نسبت به حقوق و آزادی های سياسی فردی و جمعی است و از اين نظر، توجه به اين موضع دارای اهميت اساسی است.
گرايشاتی «نهضت آزادی ايران» را «گروهک غير قانونی و مرتد» می نامند. برای فهميدن معنای مرتد بايست ابتدا ارتداد را تعريف کرد. معنای لغوی ارتداد، برگشتن است . معنای مکتبی و اسلامی ارتداد برگشتن از ايمان به کفر است‌. آن کس که از ايمان به کفر برگشته، مرتد ناميده می شود. حکم مرتد در اسلام، اگر مرتد فطری بوده و مرد باشد، قتل است. اين ادعايی ساختگی و دروغين از طرف مخالفين اسلام گرا ها عليه اينها نيست. بکار گيری «حکم مرتد» توسط اسلام گرا های حاکم بر جامعه ما، در تاريخ معاصر ايران به جنايات بيشماری انجاميده است. دو نمونه را ياد آوری می کنم. کشتار هزاران زندانی سياسی در شهريور ۶۷، کشتاری که هيچ توجيه قانونی، اخلاقی، انسانی ندارد با «حکم مرتد» توجيه شده است. فتوای قتل سلمان رشدی، نويسنده انگليسی هندی تبار، نيز با استناد به «حکم مرتد» توسط آيت اله خمينی، صادر شده است. بديهی است که فرق است ميان اعتقادات باطنی و فردی بسياری از هموطنان ما با موضع اسلام گراهای حاکم. هموطنان مسلمان ما، عملا دين را امر فردی خود می دانند و آنان با اطرافيان دارای اعتقادات متفاوت، با زبان جباران و هول انگيزان سخن نمی گويند.
ميرحسين موسوی می گويد: «دليل ندارد که اين افراد مومن و نماز خوان را انگ کفر بزنيم.» او در توضيح خود، اتهام کفر را که می تواند حتی قتل افراد نهضت آزادی را توجيه کند، تکذيب می نمايد. اما متاسفانه اين عمل خير را با تکيه به ايمان و نماز خوان بودن افراد نهضت آزادی توضيح می دهد. اين روش، در اساس سياستی مبتنی بر معيارهای مکتبی و مذهبی است. مشکل اين است که او از همان زاويه ای به نهضت آزادی نگاه می کند و افراد آن سازمان را از ارتداد تبرئه می نمايد که معتقدين به ارتداد، به آن می نگرند. اگر موسوی با تکيه بر مومن بودن افراد نهضت آزادی، آنان را از اتهام کفر رها می سازد، کس ديگر می تواند با تکيه بر ارزيابی ديگری از دين و ايمان اين افراد، نظر ديگری را در مورد آنان داشته باشد. برای مثال، اخيرا اعلاميه ای در اعتراض به موسوی و روابط او با نهضت آزادی از طرف «بسيج دانشجويی دانشگاه خواجه‌نصير» منتشر شده است و طی آن به گفته ای از آقای خمينی در باره نهضت آزادی بشرح زير اشاره رفته است: « ضرر آنها به اعتبار اينکه متظاهر به اسلام هستند و با اين حربه، جوان‌های عزيز ما را منحرف خواهند کرد و نيز با دخالت‌های بی‌مورد در تفسير قرآن کريم و احاديث شريف و تأويل‌های جاهلانه، موجب فساد عظيم، ممکن است شوند که از ضرر گروهک‌های ديگر حتی منافقين، اين فرزندان عزيز مهندس بازرگان، بيشتر و بالاتر است.» اين که گوينده اين نظر، آيت اله خمينی باشد يا نباشد در اصل قضيه تغييری نمی دهد. همان طوری که مشاهده می شود آقای موسوی با «مومن» و «نماز خوان» دانستن افراد نهضت آزادی، آنان را از نسبت کفر رها می کند و ديگری « به اعتبار تظاهر به اسلام» و «فساد عظيم» نهضت آزادی، ضرری بالاتر از «منافقين» را به آنان نسبت می دهد. توجه کنيد که دو حکم متناقض يکی توجيه گر قتل و ديگری خلاف آن عليه يک گروه از افراد هموطن ما از سوی متصديان و مدعيان قدرت سياسی که آزادی، مال و جان ايرانی ها را در يد خود دارند، صورت می گيرد. اين مثال به تنهائی نشان می دهد که با معيار ايمان، نبايد و نمی توان نسبت به حقوق و آزادی های طبيعی افراد و احزاب قضاوت کرد. البته نا گفته نماند که آقای موسوی حتی با ارزيابی اش نسبت به مومن و نماز خوان بودن افراد نهضت آزادی از حق و آزادی فعاليت سياسی حزب آنان حرفی نزده و اين موضوع را مغشوش کرده است. اين تازه در مورد گروهی است که شريک در ايجاد حکومت اسلامی بوده و همه می دانند که نهضت آزادی ايران سازمانی است با رهبران مذهبی. اگر آقای موسوی با معيار کفر و الحاد به حقوق و آزادی های فردی و جمعی می نگرد، در مورد جوانان و اقشار مدرنی که باورهای سنتی را با اخلاق مدنی جايگزين می سازند و در باره احزاب شناخته شده و پر سابقه ای که در جامعه ما حضور و فعاليت داشته و دارند که مبنای مذهبی نيز هيچگاه نداشته اند، چه می گويد؟ آيا آنان جز «انگ کفر» و «حکم مرتد» سهمی از سياست آقای موسوی دارند؟ سياست موسوی بنا به برخوردش با نهضت آزادی و بالطبع با تمامی مخالفين رژيم اسلامی سياستی مکتبی و سرکوبگرانه است و نه سياستی دنيوی و دموکراتيک. البته اين توهم در ميان نبوده است که موسوی نسبت به احمدی نژاد، حامل تغيير رفتار رژيم اسلامی در زمينه حقوق و آزادی های فردی و جمعی است ، رفتاری که در مقاطعی شبيه به رفتار فاشيست ها و استالينيست ها در برخورد با مخالفين بوده است. تغييری در اين زمينه را متاسفانه نمی توان از موسوی انتظار داشت. پس هدف اين نوشته، فاش ساختن چهره سياست مکتبی است.
سياست مکتبی، حقوق مخالف را نمی پذيرد. اين سياست، سياست حکومتی است که مشروعيت خود را از رای ملت ندارد. حکومتی، که با زور فيزيکی يا با عوامفريبی مذهبی يا مسلکی بر ملت فرمان می راند. حکومتی که مشروعيت مردمی ندارد، هر نوع مخالفتی را حمله به خود می داند و برای حفظ خود، با آن مقابله می کند. «حکم مرتد»، حکم جبارانه و هول انگيز حکومتی است که برای حفظ قدرت مکتبی خود، به سرکوب و کشتار روی می آورد تا مخالفت بنيان نگيرد. اين حق شخصی آقای موسوی می باشد که از«ترس قيامت» و از «فکر آخرت» اش، افراد اين يا آن حزب و سازمان و گروه را کافر نداند و يا بداند، و کسی نمی تواند مانع او در اين ارزيابی شود. مسئله اما اين است که او به جای احترام به حقوق و آزادی های مخالفين و حقوق بشر، با مسکوت گذاشتن حقوق طبيعی فردی و جمعی، مستقل از باور هايشان، با مکتب گرائی، حقوق سياسی شهروندان و سازمان ها و احزاب را نقض می نمايد. سياست او برتلفيق سياست با ديانت مبتنی است. و اين جز به سرکوب مخالف نمی تواند بيانجامد.
در برابر، سياست دنيوی و دموکراتيک، احترام به حقوق و آزادی های مخالفين و بطور کلی احترام به حقوق بشر است. اين روش حکومتی است که مشروعيت خود را از رای ملت می گيرد. موجوديت ملت، از جمله مبتنی است بر حق برابر افراد در تشکيل حکومت. برابری و آزادی های فردی و جمعی ناشی از اين حق را هيچ معيار ايمانی نبايد و نمی تواند مورد خدشه قرار دهد. از اين روست که حاکميت ملت، نسبت به دين و مسلک داوری نمی کند. و از اين جاست که به مراعات آزادی های فردی و جمعی و احترام به حق غير راه می دهد. حاکميت مشروع مردمی، بنحو اجتناب ناپذير بر جدائی سياست از ديانت و ديگر باورهای مسلکی مبتنی است.

نادر عصاره
‏پاريس - ‏۲۵‏/۰۴‏/۲۰۰۹


http://news.gooya.com/politics/archives/2009/04/086777.php
حقوق بشر در ایران
Copyright: gooya.com 2009

Farhad گفت...

بی اقبالی احمدی نژاد در سايه کوشش های اپوزيسيون است نه اصلاح طلبان! ناصر مستشار

» ارسال به دنباله همه ما در حيات سی ساله نظام جمهوری اسلامی شاهد اين موضوع بوده ايم که در آخرين روزها ،هفته ها و ماههای قبل از برگزاری انتخابات رياست جمهوری از جانب کانديدا ها حرف های قشنگ و دلپذير شنيده می شود اما پس از آن که يکی از رقبا توانست بالاخره با تخلف و يا صادقانه به مقام رياست جمهوری دست يابد ،وضعيت تغيير می کند و بارديگر بقول معروف "روز از نو روزی از نو " چرخ زندگی در نظام حکومت اسلامی آغاز می گردد.وعده های مدنی محمد خاتمی به فراموشی سپرده می شود واين طبيعی است ـ نفتی که قرار بود برسرسفره های مرد م آورده شود ـ به يکباره "بودار"ميشود و انگاری قبل از وعده دادن ، مشام آنها بوی نفت را احساس نمی کرد؟در موارد ذکر شده بالا بالا بايد گفت که ديگر جامعه بدان مسائل عادت کرده است و تزويرکاری و شنيدن وعده های دروغين وعملی نشدن همه آنها که از نوفل لو توشای پاريس مرکز هدايت انقلاب در سال ۱۳۵۷ توسط خمينی آغاز گرديد ديگر عادی شده است.
"يک عضو جامعه ی روحانيت مبارز، به خبرگزاری ايلنا گفته است: آرای موافق اعضای جامعه روحانيت در حمايت از محمود احمدی‌نژاد به حدی نبود که به نصاب قابل اعلام برسد".
پس از آنکه اقتدار گرايان در سال ۱۳۸۴ احمدی نژاد را بهرقيمتی به قدرت رساندند ـ محمد خاتمی دست احمدی نژاد را گرفت وبه پيشگاه رهبر برد و ولی فقيه نيز برهمه تکليف شرعی کرد تا همگان از دولت احمدی نژاد حمايت نمايند.در همان روزها و هفته های اول صدرات دولت نهم مچ احمدی نژاد بسرعت در برابر مردم باز شد و همه دريافتند که احمدی نژاد با ماموريت خاصی به قدرت رسانده شده است.رهبر که بر همه دوستان قديمی خود از دوره شاه تا بنيانگذاری جمهوری اسلامی دست رد زده بود ويکسره به پشت احمدی نژاد خزيده بود ،اين بار باپشتيبانی های سپاه و بسيج و وزرات اطلاعات با تمام قوا به حمايت از احمدی نژاد پرداخت تا ستاره بخت جمهوری اسلامی را هرچه بيشتر نورانی تر نشان دهند . خامنه ای هر انتقادی به دولت احمدی نژاد را ممنوع اعلام نمود واصلاح طلبان نيز می توانستند تنها چند هفته دندان روی جگر بگذارند اما اپوزيسيون در انتقاد از دولت احمدی نژاد شتاب می گرفت که اصلاح طلبان برای آنکه از غافله عقب نمايند بارديگر انتقاد های خود را آغاز می کردند . ديری نپائيد که شکوايه ها و گلايه ها از هرطرف عليه خرابکاريهای دولت بی کفايت احمدی نژاد به تمام جامعه تعميم يافت و از هرف انتقاد آغاز شد و اطرافيان احمدی نژاد با وسائل مختلف به دفاع از معجزه هزاره سوم خود برخاستند که در اين رهگذر نيز افتضاحات بيشتر بالا گرفت.خامنه ائی هرچقدر تلاش ورزيد تا دهان منتقدان به دولت احمدی نژاد را با تهديد و ارعاب ببندد اما بارديگر با نمايشات خنده دار احمدی نژاد سيل انتقادات آغاز می گرديد.
اپوزيسيون پراکنده هر چند از سازمان و ارگانی برخوردار نيست اما عليرغم همه نابسامانی های خود، توانست بخوبی احمدی نژاد را افشاء نمايد.احمدی نژاد با اعمال و رفتار و گفته ها و سياست هايش چه در صحنه داخلی و خارجی ـ آبروی بازمانده رژيم اسلامی را که توسط محمد خاتمی بدست آمده بود را نيز برباد داد تا آنجائيکه نام جمهوری اسلامی در رديف القاعده و طالبان قرار گرفت. پس از همه نا کامی های احمدی نژاد خامنه ائی نيز اخيرا اورا تنها گذاشته است و با او بعنوان يک مهره سوخته رفتار می نمايد.رهبر جمهوری اسلامی اينک برای حفظ نظام به تکاپو افتاده است تا جمهوری اسلامی را با کارزار انتخاباتی پيش رو با چهره ائی نوين چه در عرصه داخلی و خارجی به جهان ارائه دهد.کانديداهای رياست جمهوری نيز در انتقاد و افشاگری های خود عليه دولت سنگ تمام گذاشته اند و تمام حرف های منطقی و متعارفی که اپوزيسيون عليه دولت نهم بکار برده است اينک آنها به خدمت گرفته اند تا خود را در ميان مردم موجه و محبوب و طغيان گر عليه نابسامانی های دولت ورشکسته که در همه زمينه ها چه اقتصادی ،سياسی،اجتماعی، فرهنگی،ورزشی به بن بست رسيده است اينک آنها خود راعامل سامان دهنده و راهگشا ونجاتبخش نشان دهند تا هرچه بيشتر آرای مردم را به خود اختصاص دهند.
اقبال و سرنوشت احمدی نژاد به جائی رسيده است که ارتجاعی ترين جناح های جمهوری اسلامی مانند موتلفه نيز در ادامه حمايت از احمدی نژاد، مردد مانده اند.مسئله ادامه غنی سازی اورانيوم که به خط قرمز جمهوری اسلامی تبديل شده است ،شرط اوليه و اساسی است که هر کانديدای مقام رياست جمهوری بايد در پيشگاه رهبری تعهد نظری و عملی بسپارد که از آن عدول نکند.ادامه غنی سازی اورانيوم تا کسب سلاح اتمی وتبديل شدن به يک قدرت بلامنازع اتمی در منطقه وجهان و عضويت در باشگاه اتمی اينک به هستی و نيستی جمهوری اسلامی وابستگی يافته است وهمه سرنوشت نظام اسلامی را تحت الشعاع خود داده است.غرب به آخرين تلاش های خود برای منصرف کردن جمهوری اسلامی در پيشروی برای کسب سلاح اتمی بکار گرفته است اما اگر همه آن تلاش به بن بست برسد ، آنگاه غرب به افکار عمومی جهان خواهد گفت که ماهمه تخفيف ها و پيشنهادهای منطقی خود را به جمهوری اسلامی ارائه نموديم اما اين رهبران جمهوری اسلامی بودند که آماده همکاری و مساعدت برای بازگشائی بن بست اتمی ، هيچ علاقه ائی از خود نشان ندادند.احمدی نژاد که ماندن و يا نماندن خود را در پيشگاه پيشوا و اريکه قدرت در گرو ادامه غنی سازی اورانيوم گره زده است با تمام گستاخی می گويد ،مسئله اتمی جمهوری اسلامی مذاکره پذير نيست وما ديگر در باره پروسه تکنلوژی اتمی باهيچ کس به مذاکره نمی نشينيم ؟اين آنموقعی است که بايد گفت : قصه ما به سرسيد ،کلاغه به خونه اش نرسيد.

حقوق بشر در ایران


http://news.gooya.com/politics/archives/2009/04/086647.php
Copyright: gooya.com 2009

Ramin گفت...

کارگردان عزيز کرده، لات بازی و هويت کور می فروشد، در باره "اخراجی ها"، مجيد محمدی، راديو بين المللی فرانسه

» ارسال به دنباله فروش پنج ميليارد تومانی فيلم اخراجی‌های دو ( تا آخر فروردين ۱۳۸۸) و فروش خوب اخراجی‌های يک اين پرسش را در برابر اهل سياست، فرهنگ و رسانه‌ها در ايران قرار می دهد که اين فيلم‌ها از چه ويژگی‌هايی برخوردار است و در کدام بافت و سياق فرهنگی و سياسی توليد و به نمايش در آمده‌اند که به اين فروش بی سابقه دست يافته‌اند. اين در حالی است که نه کارگردان فردی پذيرفته شده در ميان اهل فرهنگ و سينمای ايران بوده است (او يکی از اعضای سابق و مشهور انصار حزب الله در ايران است)، نه روند ساختن فيلم پاک و پاکيزه بوده است (سرقت ادبی داستان فيلم "اخراجی‌های دو" از يک نويسنده‌ی ادبيات جنگ در ايران (۱) و نه منتقدان فيلم در ايران به اين فيلم نمره‌ی قبولی داده‌اند. همچنين اين اتفاق در حالی رخ می دهد که کل فروش بليط سينما در يک دهه‌ی اخير در ايران علی رغم رشد جمعيت نصف شده است.

"اخراجی‌های دو" دنباله ی اخراجی‌های يک است که در ادامه ی حضور کسانی که در ادبيات حکومتی "اراذل و اوباش" خوانده می شوند در جبهه، به اسارت نيروهای عراقی در می آيند. سه شخصيت اصلی داستان و همراهانشان به يک اردوگاه اسرای جنگی منتقل می شوند در حالی که خانواده های آنها در يک عمليات تروريستی با دشمن در جبهه‌ای ديگر در گير می شوند. تبليغات محور اساسی کار نيروهای دشمن است و با تطميع و تهديد به پيش می رود. تک تک خطوط روايی و گفتگوهای فيلم ادبيات رسانه‌های اقتدارگرا در سه دهه‌ی اخير را بازمی نماياند.

عوامل عمده‌ی جذب تماشاگر

در فضای بسته‌ی فرهنگ عمومی در ايران و بسته بودن دست هنرمندان ديگر انديش و ديگر باش در توليد آثار هنری، جذابيت خبری ده نمکی عامل اول فروش اين فيلم همانند قسمت اول آن بود. مردم ايران که هر روز و به طور نهادينه حقوقشان توسط حکومت دينی و نيروهای شبه نظامی آن (مثل انصار حزب الله) نقض می شود، می خواستند ببينند کسانی که قبلا در خيابان‌ها آنها را برای تار مويی يا رژ لبی کتک می زده اند يا شبها داشبورد اتومبيل آنها را برای يک کاست يا سی دی می گردند يا کتابفروشی و سينما آتش می زنند چه می گويند. بخشی ديگر از مردم برای شوخی‌های عامه پسند و لودگی‌ها که بدون انسجام روايی بر سر و روی تماشاگر ريخته می شود به تماشای آن رفتند. ژانر لات بازی از دوران فيلم قيصر ساخته‌ی مسعود کيميايی پر مخاطب بوده است و جالب اين است که در بررسی‌ها و نقد فيلم در مجلات سياسی و سينمايی و نامه نگاری‌های مربوط به اين فيلم دوباره سرو کله‌ی ادبيات مربوط به فرهنگ لات بازی در ايران پيدا شده است. (۲) در اين ژانرغيرت نقش اول را بازی می کند اما غيرت ناموسی در قيصر به غيرت دينی و تا حدی ملی در اخراجی‌ها تحول می يابد و تيغ کشی برای ناموس به تيغ کشی برای مذهب تبديل می شود. اخراجی‌ها می خواهد شعبان بی مخ‌ها را به طيب‌ها و ده نمکی‌ها تبديل کند.

شعارهای عدالت خواهانه و ملی گرايانه در جامعه ای که هر روز شکاف غنی و فقير در آن بيشتر می شود و نمادهای ملی مورد غفلت يا انکار قرار می گيرد، نمايش اراذل و اوباش مورد توجه حکومت که بايد نقش بسيجی‌های حافظ حکومت را بر عهده بگيرند و تناقضات فرهنگ رسمی در اين باب، کمدی جنگی و ادبياتی که فقط نيروهای خودی می توانند به اين محدوده وارد شوند، آزادی عمل کارگردان در طراحی ديالوگ‌ها که
مخصوص به وفاداران رهبری است، تبليغات تمام عيار تلويزيون در ايام عيد که تنها شامل فيلم‌های کاملا خودی می شود، اکران نوروزی، و استفاده از نمادهای ملی مثل سرود ای ايران در فيلم از عوامل ديگر فروش بالای فيلم هستند.

نماد خرده فرهنگ روحانيت شيعه

"اخراجی‌های دو" نگرش هميشگی روحانيت و ايدئولوژی حاکم به فيلم ، انسان و فرهنگ را بازمی نمايد: فيلم محصولی فرهنگی است که نيروهای خودی حکومت توليد می کنند، از همه‌ی فرايندهای سانسور دولتی سر بلند بيرون آمده و داستانی را که رهبران سياسی دوست دارند بر پرده ببينند روايت می کند؛ انسان موجودی است اساسا شر (بر خلاف تبليع اين ايده که انسان فطرتا خير است) که با هدايت روحانيت و ايدئولوژی مذهبی در مسير هدايت قرار می گيرد؛ و فرهنگ بستری است برای تبليغات سياسی که بر مشروعيت سياسی و عمر حکومت مطلقه‌ی مذهبی می افزايد. از اين جهت "اخراجی‌های دو" يک "فيلم" است، انسان طراز مکتب ج.ا.ا. و مسير ضروری تحول ديگران به سمت وی را نشان می دهد، و سازنده‌ی فرهنگ مورد علاقه‌ و نگرش کاست حکومتی است.

اين فيلم، سينمای طراز مکتب دوران احمدی نژاد را نمايندگی می کند و از همين جهت همه‌ی حکومت به پشتيبانی از آن برخاست (حمايت مالی، تدارکاتی و تبليعی مرکز گسترش سينمای مستند و تجربی، سپاه پاسداران، ارتش، انجمن سينمای دفاع مقدس و بيناد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس، سازمان صدا و سيما و وزارت ارشاد). اگر با فيلم ليلی با من است و مارمولک کمال تبريزی يا فيلم های حاتمی کيا همين برخورد حمايتی تمام عيار صورت می گرفت فروش آنها بسيار بيش از فروش واقعی آنها می بود. اما علی رغم محدود شدن تبليغات و برداشتن مارمولک از پرده در اوج فروش به علت رويکرد انتقادی آن، باز فروش اين فيلم قابل توجه بود. "برادر بزرگ" يا همان حکومت مطلقه‌ی فقيه در همين بزنگاه‌ها برای بالا بردن يا به زمين زدن يک محصول فرهنگی نقش بازی می کند. در دوران خامنه‌ای افرادی مثل تبريزی يا حاتمی کيا که روايتی ديگر از خرده فرهنگ جنگ يا بسيجی دارند به حاشيه رانده شده و افرادی مثل ده نمکی در متن هنر و فرهنگ حکومتی قرار گرفته‌اند.

جامعه شناسی اقتدارگرايان دينی

مردم ايران در اخراجی‌های يک و دو و نيز ديگر فيلم های طراز مکتب در ج.ا.ا. به دو گروه حزب‌اللهی‌های حکومتی و لات‌ها تقسيم می شوند و اين دو گروه به تعاملی سازنده با يکديگر می پردازند، همان رابطه ای که روحانيت با توده‌ی بی شکل و لشکر فقرا و بيکاران در دوران حکومت خامنه ای داشته و حکومت را تداوم بخشيده است. حاکمان مطلق ايران عاشق فيلم‌هايی مثل اخراجی‌ها هستند چون اين فيلم ها جامعه را به همان صورتی نشان می دهند که حکومت می خواهد و پاسخی است به روشنفکران که جامعه‌ی ايران را متنوع، چند فرهنگی، چند دينی و چند صدايی می بينند.[۱] در اين گونه فيلم‌ها هيچ صدا و مشروعيت و کرامتی غير از صدا و مشروعيت و کرامت حاکمان به چشم نمی خورد. فيلم به زبان گويای لات‌ها (معتادان، دزدها و بيکاره ها که هريک، يک شخصيت کليدی در فيلم دارند) تبديل شده است، کسانی که صدايشان در سه دهه‌ی اخير توسط حکومت (از نگاه فرهنگ سازان حکومت مطلقه) کمتر شنيده شده است. بقيه‌ی مردم ايران نيز يا پزشکان هالو هستند يا منافقان هواپيما ربا. اين نگاه کاملا مويد جامعه شناسی کاست حاکم حکومتی است که مردم را به خودی و غير خودی (متشکل از معاند، منافق، فريب خورده و جاهل) تقسيم می کنند.

اخراجی‌های جامعه‌ی ايران از منظر کاست حاکم و هنرمندان حکومت ساخته‌ی آن، نه اکثريت خاموش و سرکوب شده، نه اقليت‌های دينی، قومی يا زبانی، و نه اقشار دگر باش و ديگر انديش، بلکه لات ها و اراذل و اوباشی هستند که طرح امنيت اجتماعی رژيم آنها را در محاکمات چند ساعته بر بالای چوبه‌ی دار می فرستد يا قرار است به اردوگاه های اجباری کار فرستاده شوند (پيشنهاد اخير احمدی نژاد[۲]) اما در اين فيلم به نمادهای هويت و تحول
تبديل شده‌اند. به بيان فيلم، شنيده شدن صدای اينان مستلزم پيوستن به نهادهای تحت نظارت روحانيت، و تبعيت محض آنها از روحانيت حاکم و وفاداران به آنها است.

سياست‌های هدايتی- حمايتی- نظارتی و لشگر فقرا و بيکاران

چه بر سر جامعه‌ی ايران آمده که در دهه‌ی هفتاد از فيلم‌های با ارزش از نظر فرهنگی و هنری نيز در کنار فيلم‌های بازاری استقبال می شد و اکنون فيلم ده نمکی پر فروش می شود؟ آيا اين مخاطبان همان مخاطبان سابق‌اند يا ده نمکی مخاطبی متفاوت با مخاطبان مخملباف يا مهرجويی يا بيضايی دارد؟ اول آنکه توجه به اين گونه فيلم‌ها پديده‌ای تازه در سينمای ايران نيست. فروش فيلم‌های مسعود کيميايی با همين ژانر (زندگی اراذل و اوباش) يک پديده‌ی تاريخی در رسانه‌ی سينما در ايران است. دوم آن که اکنون دستگاه رهبری با يکدست کردن حکومت به دنبال خلق فرهنگ مورد نظر خود در جامعه است و همه‌ی ابزارها برای ترويج و تبليغ اين فرهنگ رسمی بهره می گيرد. ده نمکی‌ها عوامل مورد اعتماد حکومت در اين فرهنگ سازی هستند. از همين جهت همه جور امکانات برای اين فرهنگ سازی در اختيار آنها گذاشته می شود. سوم آن که سياست‌های هدايتی- حمايتی- نظارتی وزارت ارشاد در حوزه‌ی هنر و فرهنگ در دولت احمدی نژاد (با تاييد کامل دستگاه رهبری) عمدتا بر دغدغه‌های امنيتی تمرکز يافته‌اند. حکومت به همه‌ی نيروهای دگرباش و دگر انديش در بخش فرهنگ به عنوان تهديد امنيتی می نگرد. به همين دليل توليد محصولات فرهنگی توسط عوامل خودی (از منظر دستکاه رهبری) و با هدايت ميرانی که همه پس زمينه‌ی امنيتی و نظامی دارند سرلوحه‌ی کار قرار گرفته است. عموم مردم از قشرهای متفاوت در شرايط فقدان رقابت و بسته شدن زبان دگر انديشان نيز چاره‌ای بجز مصرف اين محصولات ندارند. و چهارم آن که هنوز حدود پنجاه درصد از مردم ايران به شبکه‌های تلويزيونی ماهواره‌ای و بيش از شصت درصد به اينترنت دسترسی ندارند و مواد فرهنگی مورد نياز خود را از رسانه های دولتی اخذ می کنند. اين افراد که از اقشار کم سواد، حاشيه‌ی شهری و نسبتا فقير هستند بديلی برای فرهنگ رسمی نمی شناسند تا بدانها رو کنند. امثال ده نمکی و صفار هرندی مسئوليت دارند تا برای لشگر بيکاران و فقرايی که دولت احمدی نژاد در دوران انتخابات به آنها سيب زمينی مجانی يا بليط تخفيفی استخر يا دو هزارتومانی می دهد خوراک فرهنگی توليد کنند.

طنز هنر و فرهنگ ايران در زير سايه‌ی حکومت دينی آنست که نمادهای عوام پرستی، دين فروشی، ظاهر بينی و تبعيض خود عليه اين موضوعات فيلم می سازند و مردم نيز برخی حرف های ناگفته و نشنيده‌ی خود را بايد از زبان حاکمان مطلقه و مستبد خود يا وفاداران به آنها بشنوند.

-------------------
۱- معرفی و نمايش دور از واقعيت اين شخصيت‌ها در فيلم «اخراجی‌ها» بدون ذکر نام نويسنده در فيلم. او ادعا می کند: "دريافتم سناريو، محيط‌سازی و حتی کلماتی که در زبان‌ بازيگران به کار رفته، همگی رونويسی از کتاب «در کوچه و خيابان»، نوشته اين حقير است." (سايت تابناک، ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ )

۲- برای نمونه نگاه کنيد به دفاع دوست ده نمکی، حميد داود آبادی، که کاملا در چارچوب ادبيات و ژانر لات بازی از آين فيلم حمايت می[۱] کند. او البته از تعبير "لوتی" به جای لات استفاده می کند ولی جا به جا به اين فرهنگ اشاره می نمايد. (سايت تابناک، ۲۰ فروردين ۱۳۸۸ )

۳- مسعود ده نمکی: "اخراجی‌ها پاسخی محکم به متحجرها و روشنفکرهاست". (سايت سينت مگ، ۹ ارديبهشت ۱۳۸۸)

۴- احمدی نژاد در همايش فرماندهان نيروی انتظامی: "بايد با ابتکار عمل اراذل و اوباش را از کل جامعه جدا کنيم و با سپردن کارهايی مثل کار کردن در معادن و کوير تلاش کنيم تا اين افراد آدم شوند." (سايت آفتاب، ۳۰ فروردين ۱۳۸۸)


حقوق بشر در ایران


http://news.gooya.com/society/archives/086775.phpCopyright: gooya.com 2009

Jamshid گفت...

يک شنبه 23 فروردين 1387 ـ 12 آوريل 2009

حقوق ماهیانه رژیم به صد‌هزار کارگر فلسطینی

سایت آفتاب

اسماعیل هنیه که اخیراً از ایران دیدار کرده و سخنانش در شماره روز پنجشنبه روزنامه لبنانی السفیر منتشر شده، گفت: «نتیجه دیدارم از ایران حمایت مالی از فلسطین به ارزش دويست و پنجاه میلیون دلار و ارائه چند طرح برای حمایت مالی و اقتصادی مستقیم از دولت فلسطین بود». هنیه همچنین گفت: «از جمله این کمک‌ها برای مثال اختصاص صد و بيست میلیون دلار برای حمایت مالی از دولت فلسطین در سال دو هزار و هفت و نیز اختصاص چهل و پنج میلیون دلار برای پرداخت حقوق کارمندان سه وزارتخانه از وزارتخانه‌های فلسطینی و پرداخت مطالبات خانواده‌های فلسطینی برای شش ماه است». وی افزود: «ایران پذیرفته به صد هزار کارگر فلسطینی در ماه صد دلار بپردازد و برای شش ماه به این کار ادامه دهد که جمع آن شصت میلیون دلار می‌شود». به گفته وی «ایران همچنین پذیرفته به هر کدام از سه هزار ماهیگیری که از چند ماه پیش از رفتن به دریا محروم شده‌اند، در ماه صد دلار بپردازد و تا شش ماه به این کار ادامه دهد که جمع کل آن يک و هشت دهم میلیون دلار می‌شود». نخست‌وزیر فلسطین در پایان گفت: «ایران مرکز فرهنگی فلسطین با ارزش پانزده میلیون دلار خواهد ساخت و دو هزار خانه ویران‌شده را به ارزش کل بيست میلیون دلار ترمیم خواهد کرد».

********************

شنبه 22 فروردين 1387 ـ 11 آوريل 2009

رشد قد در ایران متوقف شده است

خبرگزاری مهر

دکتر ایرج حیدری، دارای فوق تخصص غدد، از متوقف شدن رشد قد ایرانی ها در ده سال اخیر به دلیل وجود عوامل مختلف اجتماعی و بهداشتی خبر داد. او در گفتگو با مهر گفت: این مسئله که یک بحران جدید و پنهان در کشور محسوب می شود و دلایل اصلی بروز آن استرس ها و فشارهای روانی، بی خوابی، اختلافات خانوادگی، کم تحرکی و از همه مهمتر وضعیت بد تغذیه است. او، با ابراز تأسف از اینکه در ايران مرکزی برای نمونه گیری و جمع آوری علمی و دقیق اینگونه آمارها وجود ندارد، افزود: در بسیاری از کشورهای دنیا مرکزی برای تمام مشخصات جمعیتی مردم وجود دارد و هرساله نیز بر اساس آمارهای آن تحلیل های زیادی صورت می گیرد اما متأسفانه به دلیل این فقدان از میانگین قدی مردم کشورمان در گذشته و حتی اکنون آمار دقیقی در دست نداریم. با این همه بر اساس شواهد موجود رشد قد بعد از یک دوره افزایش، هم اکنون در کشور ما متوقف شده است. ژاپنی ها در دهه های اخیر با تحقیق، پیگیری و بهبود روشهای تغذیه برای مردم خود توانسته اند میانگین قدی نسل جدید خود را دوازده سانتی متر افزایش دهند و حتی موفق شده اند نسلی زیباتر از والدینشان به بار آورند. دکتر حیدری در ادامه افزود: به نظر من الگوی مصرف غذایی در ایران از زمان جنگ و همزمان با توزیع کوپنی مواد غذایی مورد نیاز مردم تغییر کرد. زمانی که برنج و دیگر مواد نشاسته ای با این روش توزیع، با افزایش شدید مصرف همراه شد و الگوی غذایی مردم دستخوش تغییر شد. دکتر ایرج حیدری، با تشریح دیگر عوامل این مسئله گفت: یکی دیگر از دلایل کاهش و توقف میانگین قدی در جامعه ما به ویژه در میان زنان به دلیل وقوع پدیدهء جدید بلوغ زودرس است، چرا که زنان بعد از بلوغ دیگر رشد زیادی نخواهند داشت و در صورتی که بلوغشان در سنین پایین اتفاق افتاده باشد قدشان رشد چندانی نخواهد داشت. مسئلهء بلوغ زودرس در دختران عوامل زیادی دارد که باید مورد بررسی جدی قرار گیرد. بر اساس تحقیقی که در شهر تهران و از میان چهار هزار و بیست دختر در سنین هفت تا يازده سال صورت گرفته مشخص شده است سن بلوغ دختران در ایران از هفت تا يازده سالگی متغیر است. این تحقیق نشان داد که شروع سن بلوغ در دختران زودتر از گذشته و خاتمه آن نیز دیرتر شده است. در این تحقیق همچنین مشخص شد که حدود دو درصد دختران تهرانی زیر هفت سالگی وارد سن بلوغ می شوند که از سن بلوغ در کشورهای دیگر مورد مطالعه از قبیل مصر و آمریکا و بعضی از کشورهای اروپایی زودتر است.

سکولاريسم نو: اگر در ميان خوانندگان ما متخصصينی هستند که در اين مورد توضيح بيشتری دهند، از آنها تقاضای روشنگری داريم.

http://www.newsecularism.com/Kutaah-va-Guyaa.htm

Iraj گفت...

يک شنبه 6 ارديبهشت 1387 ـ 26 آوريل 2009

ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است

میرحسین موسوی

خبرگزاری قلم - میرحسین موسوی که حمایت های حضرت امام (ره) از وی در طول دوران نخست وزیری اش، شهره خاص و عام است، بر نقش مهم ولایت فقیه در حفظ کشور از خطر کودتا و خودمختاری ها تاکید دارد. مهندس میرحسین موسوی از زمانی که اعلام کرد در عرصهء انتخابات حضور فعال خواهد داشت، در طول سفرها و برنامه هایش در استان های مختلف با سوالاتی ظاهرا سازماندهی شده و هماهنگ مواجه می شود که یکی از این پرسش های ثابت درباره رابطهء او با اصل ولایت فقیه است. مهندس موسوی بارها در این رابطه سخن گفته و آخرین اظهار نظرش در این باره روز پنجشنبه در دانشگاه فردوسی مشهد بود. وی در پاسخ به پرسش عضو بسیج دانشجویی دربارهء ولایت فقیه اظهار کرد: ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است. موسوی تاکید کرد: ما در این ۳۰ سال، بدون این اصل هر لحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب غلت بزنیم. میرحسین یادآور شد: ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است و من با قبول این مساله وارد عرصه انتخابات شده‌ام.

http://www.newsecularism.com/Kutaah-va-Guyaa.htm

Ladan گفت...

پردهء ریای رژیم در ماجرای رکسانا صابری دریده شد

حشمت اله طبرزدی

گمان می کنم نام «سعید درخشندی» را بارها شنیده باشید. او دانش آموخته ی کارشناسی ارشد در رشته ی علوم سیاسی است که 3 سال پیش، به اتفاق آقایان ابوالفضل جهاندار و کیوان انصاری و به اتهام تلاش برای انقلاب نرم، بازداشت شد. پس از مدت ها بازجویی و شکنجه در بازداشتگاه 209، اقای کیوان انصاری آزاد ولی جهاندار و درخشندی هر کدام به دو سال و نیم و سه سال حبس محکوم شدند. البته اقای جهاندار علاوه بر این دوسال و نیم در پرونده ای دیگر که به فعالیت های سیاسی مربوط می شد، به شش ماه دیگر محکوم شد تا سه سال او نیز تکمیل شود که پس از دوسال ونیم و به جهت کمردرد شدید به مرخصی استعلاجی امد و هنوز حکم او به پایان نرسیده است.
اما سعید درخشندی که در این مدت از هر نوع مرخصی محروم بوده است تا 14 مرداد سال جاری باید آزاد شود. برای این که 3 سال حبس او به اتمام می رسد. او برای 16 ماه در بازداشت موقت به سر می برد تا بالا خره حکمش صادر شد و در این مدت 3 سال بارها و بارها مورد ازار و اذیت قرار گرفت و حتا کتاب هایی که با تایید زندان اوین و توسط خانواده اش برای او ارسال شده بود را امنیتی ها غیر قانونی توقیف کرده و هنوز به او بر نگردانده اند. من نزدیک به 7 ماه با این زندانی حبس کشیده ام و به خوبی او را می شناسم.
تنها ایرادی که امنیتی ها، و حتا قاضی حداد، به او وارد می کنند این است که او کوتاه نمی آید و حاضر نیست دست از عقاید خود بردارد. و او نیز در پاسخ به آن ها تاکید می کند که من با آمدن به زندان به ماهیت شما بیشتر پی بردم و نمی توانم از عقاید سیاسی خود دست بردارم. او می گوید اگر شما مدعی هستید که امام حسین مظلوم بود پس ما چه هستیم؟ اگر می گویید: شریح قاضی خود فروخته بود، پس شما چه هستید؟ و اگر می گویید: شمر ظالم بود، پس شما چه هستید؟ برای این که خودتان مدعی هستید که یزید می خواست از سر اجبار از امام حسین بیعت بگیرد و امام حسین نه تنها بیعت نکرد بلکه دست به شمشیر برد و با یزید جنگید. در حالی که ما دست به شمشیر نبردیم اما شما ظالمانه ما را به زندان انداختید. و، در عین حال، همین یزید به زینب اجازه می دهد تا در مجلس او علیه آن ها سخنرانی کند ولی شما حتا به ما حق دفاع نیز نمی دهید!
سخن من در این نوشتار البته به این امور معطوف نبود. بلکه موضوع مهم تری را در نظر داشتم که به پرونده ی درخشندی از یک سو و ریاکاری رژیم جمهوری اسلامی در بحث مربوط به حقوق بشر از دیگر سو مربوط می شد. همگان آگاهند که جمهوری اسلامی به همان میزانی که برای شهروندان خود ارزش قایل نیست و به هردلیل و با هر بهانه و تحت هر شرایطی آن ها را مورد توهین و تحقیر قرار می دهد، می خواهد چنان وانمود کند که بر خلاف این امر، حکومتی دموکراتیک و قانونمند است. یک روز به نام امنیت اجتماعی، روز دیگر به نام مبارزه با انقلاب نرم، و یک روز به نام نظارت استصوابی و یا به بهانه ی دفاع از امنیت ملی، و موضوعاتی از این دست، شهروندان را مورد آزار و اذیت قرار می دهد. اما همین رژیم آن گاه که نوبت به پاسخگویی در مقابل دولت های خارجی، به ویژه غربی، می رسد آن چنان حرف می زند و عمل می کند که گویا ایران آزاد ترین کشور دنیا است و قوه قضاییه اش به اندازه ای پاسدار حقوق شهروندی است که دیگران باید از آن ها درس بیاموزند!
این یک بام و دو هوا به جمهوری اسلامی محدود نمی شود. هر دولتی که دموکراتیک نیست و غیر پاسخگو است و در عمل نیز غیر شفاف است از همین قاعده پیروی می کند. از یک سو توی سر شهروندان خود می زند که مبادا دم بر آورند و از دیگر سو به دیگران چنین وانمود می کند که انگار همه از دست او راضی اند!
درجریان پرونده ی سعید درخشندی، که من نیز از آن اگاه بودم، هنگامی که پدر پیر ۷۰ ساله اش از شهرستان برای پیگیری وضعیت فرزندش به دادگاه انقلاب مراجعه می کند با عتاب قاضی حداد یا سایرین قرار می گیرد که چرا مصاحبه کرده و در مورد فرزندت حرف زده ای؟ کار بالا می کشد و تصمیم می گیرند این پیر مرد را به جرم همین اطلاع رسانی راهی زندان کنند. به او می گویند برای این که بازداشت نشود باید سند بگذارد و می گذارد!
حال بین پدر پیر سعید درخشندی که از شهرستان داران اصفهان آمده است با خانواده ی رکسانا صابری که از آمریکا آمده، و نحوه ی برخورد رژیم با آن ها یک مقایسه ی سر انگشتی بکنید. البته که بازداشت رکسانا صابری یک ظلم مضاعف است و باید محکوم شود. اما سخن من درمورد ریاکاری این رژیم مدعی مبارزه با تبعیض و تحقق عدالت علوی است. خانواده ی صابری بیش از یک ماه است که در ایران هستند و هر روز با یک رسانه ی بین المللی در مورد وضعیت فرزند خود سخن می گویند، و هر روز یک وکیل جدید برای دفاع از فرزند آنها اعلام امادگی می کند، ولی پدر پیر درخشندی و درخشندی ها برای یک مصاحبه مورد توهین و تحقیر قرار می گیرند.
(به راستی که اف بر این همه ریاکاری و تبعیض! یک نفر نیست از این ها بپرسد که شما که تا این اندازه به افکار عمومی در غرب و نظرات دول آن ها اهمیت می دهید که از شما و میهمان نوازی اتان تعریف کنند چرا باید دختر بی گناه ایرانی تبار را این گونه بازداشت و محاکمه و محکوم نمایید؟)
ایا پدر درخشندی به دلیل این که [ماشين] استینش کهنه است و صدایش به جایی نمی رسد باید به دلیل یک مصاحبه بازداشت شود اما آن یکی به دلیل این که از آمریکا آمده و دارای چند وکیل سرشناس است و همه ی دول و رسانه ها را در اختیار دارد حق دارد (که البته حق دارد و این جا فقط بحث در مورد رفتار دو گانه ی رژیم اسلامی است) تا هر روز با هر رسانه ای حرف بزند تا مثلاً شما اثبات کنید که بسیار دموکرات و بشر دوست هستید؟
نه آقایان و خانم ها! نه! با این چیز ها و با این اقدامات دوگانه صرفاً و صرفاً به ریاکاری متهم می شوید. برای این که دنیا به خوبی می داند که حتا اگر رکسانا صابری مجرم بود، می بایست در دادگاهی با حضور هیئت منصفه و به صورت علنی و با حضور وکیل مدافع محکوم می شد نه این که او را به سلول انفرادی ببرید و از او بخواهید که این اتهام را بپذیرد تا آزادش کنید اما به جای آزادی به ۸ سال زندان محکومش نمایید!
دنیا پذیرفته است که شما برای ارزش های انسانی هیچ اهمیتی قایل نیستید؛ پس با این رفتار دوگانه بیش از این خود را مفتضح نکنید. شما، با ریاکاری، افکار عمومی در داخل و خارج را از دست داده اید و با حقوق بشر نمی توان برخورد گزینشی و دوگانه داشت.

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

https://newsecul.ipower.com/

http://www.newsecularism.com/2009/04/26.Sunday/042609-Heshmat-Tabarzadi-Roxana-Saberi.htm

Sima گفت...

چه می نويسم که بنيادگرايان را خشمگين می کند؟
تسلیمه نسرین

متن زیر سخنرانی تسلیمه نسرین در انجمن بین المللی قلم (سوئد) است

که در سال 1994 به هنگام دریافت جایزه "کورت توخواسکی" ایراد شده

و اکنون ترجمهء آن در اختیار فارسی زبانان قرار می گیرد.

(کانون فرهنگی- سیاسی ایرانیان در آمریکا)



بسیارخوشحالم که درجمع شما هستم.درجمع آزادیخواهانی که به خرد و ارزش های انسانی باور دارد. من از این همه میهمان نوازی (که موجب شده تا خود را در خانهء خویش احساس کنم) سپاسگزارم. همچنین از اعضای انجمن بخاطر گزینش من برای دریافت جایزه بسیارمتشکرم، و می دانم که، در واقع، از طریق این جایزه و این اجلاس، به ستایش از بزرگانی می پردازيم که علیه بی خِرَدی، بی عدالتی و ستمگری برخاستند.

من این جایزه را با کمال فروتنی می پذیرم؛ هرچند مطمئن نیستم که واقعاً شایستگی آن را داشته باشم.

من نویسنده ای بنگلادشی ام. بنگلادش سرزمینی کوچک در جنوب آسیا است. بیش از دویست میلیون نفر در سراسر جهان به زبان بنگالی صحبت می کنند. این زبان دارای ادبیاتِ مکتوبی به قدمت دست کم هزار سال و سُنتی غنی است. معروف ترین نویسندهء بنگلادش شاید "رابیندرانات تاگور" باشد که جایزهء نوبل سال 1913 را از آن خود کرد. من نیز، مانند بسیاری از نویسندگانِ کشورهای همجوار خودمان، "تاگور"را بخاطر انسان گرائی اش، همچون یک ایده آل در مد نظردارم. به هنگام استقلال هند از سلطهء انگلیس درسال1947، بنگلادش به بخش های متعددی تقسیم شد. یکی ازآن بخشها، بنگلادش نام دارد. بخش دیگر، «بنگلاد شِ غربی» است که قسمتی از جمهوری فدرال هند محسوب می شود. با این وجود، ادبیات بنگلادش تقسیم شدنی نیست. بیشترشاعران و نویسندگانِ بنگلادشی در نقطه نظراتشان عرفی و در طرز تلقی هاشان آزادیخواه اند.

تا آنجا که به خود من مربوط می شود، سعی میکنم که همواره به شیوهء خود به بیان خویش بپردازم. به جرأت هم می توانم بگویم که من به هیچ گروه ویژه ای در جهانِ ادبیات وابسته نیستم. من در رشتهء پزشکی فارغ التحصیل شده ام. تحصیل در این رشته به من نقطه نظری علمی بخشید و مرا واداشت تا به مسئولیت های خود، یعنی مبارزه برای آزادی وعدالت، پی ببرم. در نتیجهء این آگاهی، رنج هایم از سئوال های بی شمار پیرامون جامعه ام، بویژه شرایط زنان، آغازشد.

هنگامی که کارم را بعنوان یک پزشک آغازکردم، و از طریق آن با آدم هایی از اقشار مختلفِ جامعه برخورد کردم، عمیقاً ازنابرابری و ستمگری که بر سرزمینم چنگ انداخته بود رنج بُردم و بفکر اصلاح و تغییر افتادم و، لذا، قلم به دست گرفتم.

در آغاز به شعر روی آوردم. بعد بطور مرتب به نوشتنِ گزارش در روزنامه ها و مجلات،بویژه دربارهء موقعیت زنان در بنگلادش پرداختم. این گزارش ها تنها ورزش هائی روشنفکرانه نبودند. شعرها، داستان ها، رمان ها و همهء نوشته هایم پژواکِ صدای زحمتکشانِ کشورم بودند.

و طبیعی است که، در این میان، شنوندگانِ مشتاقی پیدا کردم. پاسخ های متقابلِ خوانندگان، مخصوصاً زنان، بسیار زیاد بود. درکناراین مشتاقان، دشمنان فراوانی نیز برایم بوجود آمد. خصوصاً مذهبی های بنیادگرای کشورم، بسیجی کینه توزانه علیه من به راه انداختند. آنها از من به دولت شکایت کردند که زنان را به شورش وا داشته ام. گفتند که من مذهب و مذهبی ها را بد نام کرده ام.

یک حزبِ بنیادگرای اسلامی، که شریک و همکار دولتِ بنگلادش است، شروع به تأثیر گذاری بر دولت کرد تا میدان را بر من تنگ کنند. با وجود عناصر مترقی در پارلمان و دیگر نهادها، متأسفانه دولت موفق نشد در برابر اعمال فشارها ایستادگی کند و اولین خوش رقصی دولت برای بنیاد گرایان، توقیفِ یکی از رُمان هایم بنام "شرم" بود.

بعد از آن، به دنبال سفر کوتاهی که به اروپا و هند داشتم. بنیاد گرایان مبارزهء نفرت انگیزی را علیه من به خاطر بیان یک اظهار نظر دری ک روزنامهء هندی آغاز کردند.

درست بعد از این دو رُخداد، دولت حکم دستگیری ام را صادر کرد. مخفی شدم اما، پس از شصت روز به دادگاه مراجعه کردم و در مقابل قرار ضمانت آزاد شدم. اما دعوا علیه من خاتمه نیافت.

اکنون می خواهم در چند جمله برای شما بگویم که من چه می نویسم که باعثِ خشمِ بنیاد گرایانِ اسلامی می شود. من بیشتر دربارهء نابرابری و تبعیض های بر اساس نژاد، جنسیت و مذهب می نویسم. بیشتر برای اختناق زدگان، ناتوانان، آسیب پذیران و زحمتکشا ن می نویسم. من مخالف آن جامعه و دولتی هستم که بین زن و مرد، فقیر و غنی، اقلیت و اکثریت اختلاف می اندازد و این اختلاف را ادامه می دهد. من آرزوئی در سر می پرورانم؛ آرزوی جهانی خالی از نابرابری و ستمگری؛ جهانی که درآن زنان روی پاهای خود ايستاده اند و از احترام و استقلال برخوردارند؛ جهانی که درآن اقلیت ها به شهروندانِ درجهء دوم یا موجودات وحشت زدهء خاموش تنزل نمی کنند؛ جهانی که در آن دیوانگیِ بنیاد گرائی چیز نا شناخته ای است؛ جهانی که در آن شکاف هایی که انسان ها را از یکدیگرجدا می کنند محو شده اند.

اگرچه واقعیت بخشیدن به این آرزوها چندان آسان نیست، اما باید نهایت کوشش مان را بکار گیریم تا که آنها به آرزوهای تحقق یافته بدل شوند.

افتخاری که شما با اهدای این جایزه بمن ارزانی داشتید مرا در تصمیم ام برای مبارزه در راه آرمان هایم راسخ تر می کند. می دانم که بنیادگرایان اسلامی می خواهند مرا ساکت کنند؛ چرا که می خواهم زنان، خود را همچون اعضای آزاد و برابرجامعه ببینند. می دانم که بنیادگرایان می خواهند مرا خفه کنند؛ چراکه می خواهم زندگی انسانی، نه از خرافه پرستی وناتوانی، که از خِرَد و علم رهنمائی بگیرد.

من خواستار آن نظم انسانی ام که در آن زنان و مردان مطیع هدف قدرت نباشند؛ بویژه آن قدرت کور و انحصاری که کثرتگرائی و حقِ داشتن عقیدهء فردی را نابود می کند.

هنگامی که نبردی مرگبار میان قلم وشمشیر، میان نیروهای نور و ظلمت در می گیرد، اتحادی بین انسان ها، بخصوص بین نویسندگان و هنرمندان، بوجود می آید. واین واقعاً و بی تردید ارزشمند است.

من زندگی خویش را مدیون این اتحاد می دانم؛ نویسندگانی از سرزمین های گوناگون، دست در دست هم، می کوشند تا به من فرصت زندگی کردن بدهند. می دانم که هیچگاه نخواهم توانست از عهدهء پرداخت این دین برآیم. اما تلاش می کنم تا ارزشِ جایزهء انجمن بین المللی قلم را داشته باشم.

تا کنون از مرگی که بنیادگرایان اسلامی قولش را بمن داده اند دوری جسته ام. راستش نمی دانم تا چه مدت دیگری موفق خواهم شد که به این کار ادامه دهم. به هر رو، سرنوشت من هرچه باشد، سوگند می خورم که در تعهدِ بینش ام نسبت به جهانی که تحت حاکمیتِ خِرَد، بُردباری، عشق و زیبائی باشد استوار باقی بمانم.

در پایان، تعهدِ عمیقِ شما اعضای انجمن بین المللی قلم را نسبت به حقوق انسانی و اصل آزادی بیان، تحسین می کنم.

منبع: نشریهء لوموند

https://newsecul.ipower.com/

http://www.newsecularism.com/2009/04/25.Saturday/042509-Taslimeh-Nasrin-%20What-do-I-write.htm

Sara گفت...

فرزندان کوروش را دریابیم

در خبرها آمده است که:« طبق تفاهم ‌نامه ‌‌‌ای بین وزیر آموزش و پرورش و مدیر حوزه علمیه قم، ۴۲۰۰ واحد آموزشی در سطح ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان برای ۵ سال در اختیار حوزه ‌های علمیه قرار می‌گیرند. هدف، ایجاد مدارس پیش ‌حوزه ‌ای است. خبر امضای تفاهم ‌نامه میان آموزش و پرورش و حوزه عملیه قم، توسط خبرگزاری مهر در روز شنبه ۲۹ فروردین ماه منتشر شد. به نقل از معاون مالی و اداری مرکز مدیریت حوزه‌های علمیه خواهران، پیش‌بینی می‌شود که گروهی از مدارس در مهرماه سال جاری به حوزه‌های علمیه واگذار شوند.»

مقدمه:
با تآسیس نهادهای آموزشی ِ مدرن در ایران، که در دوران صدارت امیرکبیر پایه گذاری شد و سپس در عصر پهلوی اول به گونه ای فراگیر رسمیت و گسترش یافت، نظام آموزش سنتی و مکتب خانه ای که در تیول دینکاران و آخوندها قرار داشت، رفته رفته از سطح جامعه برچیده شد و به غیر از حوزه های علمیه و مدارس مشخصاً مذهبی، نهاد آموزش از دسترس و نفوذ آخوندها کاملاً بدور ماند.
اما دینکاران که به خوبی می دانستند که باورهای دینی و مذهبی و خرافی و ضد عقل و علم را جز در مقطع سنی مشخصی نمی توان به انسان ها حقنه کرد و افراد بالغ و بزرگسال به سختی ممکن است بدون چشمداشت مادی و یا مصالح و ملاحظاتی دیگر به دین و مذهبی ایمان آورند، بسیار کوشیدند تا در سیستم جدید آموزشی رخنه کرده و دام و دکان خود را حتا به صورت حجره ای حقیر در مدارس نوین بگسترانند. البته اسلامفروشان از ابتدای تأسیس دانشگاه تهران در سال 1313 با تشکیل دانشکدهء الهیات و معارف اسلامی، کرسی ِ جهل و خرافه گستری دایر کرده بودند و در مقام« استاد دانشگاه» به تبلیغ و ترویج جاهلانه ترین باورها و خرافات می پرداختند. در دانشکدهء الهیات برای سالهای متمادی امثال مفتح ها و مطهری ها با گریختن از اعصار گور و تاریکی، اذهان جوانان تشنهء دانش و دانستن را به انبانی از آیه و یاوه و مهملات پوک و پوچ و بی ربط به زمان و زمانه تبدیل می کردند.

با آغاز دوران پهلوی دوم و سستی و اهمال حکومت در برابر نفوذ آخوندها و آیت الله ها و مراجع که ناشی از نادانی ِ مفرط حکومتگران جدید نسبت به تضاد عمیق سنت ها و آموزه های اسلامی با مبانی تجدد و دانش های جدید و آزادی و برابری و فردیت و عقلانیت بود، بار دیگر آخوندها و دینفروشان از سوراخ های خود بیرون خزیده و آموزش قرآن و عربی و تعلیمات دینی را به مواد درسی مدارس افزودند و خود نیز به صورت معلم و کارمند رسمی وزارتخانهء آموزش و پرورش در تمامی سطوح مشغول به کار شدند.
در واقع دینکاران که توسط رضاشاه از در بیرون انداخته شده بودند، در دورهء حکومت فرزندش، آهسته آهسته از پنجره وارد شدند و هنگامی که او سرگرم افتخار به پادشاهی خود و تاریخ دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی ایران بود، آخوندها چون موریانه ستون های این کاخ تاریخی را می جویدند و تخریب می کردند. و مطلقاً هم هیچکس نفهمید و هیچکس به این فاجعه آگاهی نیافت. ( استثناها را قلم می گیریم.)
قدرت های استعماری ِ حامی ِ بیضهء اسلام نیز بیکار ننشسته و با تزریق ترس از کمونیسم، حاکمان نظام پادشاهی را از فاجعه ای که در شرف وقوع بود غافل کردند. اگرچه حکومتیان در رژیم شاه گاهگداری از« ارتجاع سیاه» هم یاد می کردند، اما در پشت این سخنان آگاهی روشنی نسبت به آرزوهای دور و دراز مافیای روحانیت و شیوه های نفوذ آخوندها در بافتار اجتماعی ایران وجود نداشت.

با وقوع انقلاب 57 و با یورش و تهاجم و تجاوز همه جانبه و بی امان آیت الله ها به جای جای زندگی و گوشه گوشهء هستی مادی و معنوی ِ ملت ایران، طبیعی به نظر می رسید که نهادهای آموزش عرفی به منزلهء نوک پیکان مدرنیته که سنت هارا نشانه گرفته بود، از چشم مافیای روحانیتی که اکنون عملاً خود را حاکم بلامنازع یک ملت می دید پنهان نمانده باشد. اساساً حرفهء دینکاران که بر پایه شستشوی مغزی و تحمیل و تنقیه آموزه های دینی استوار است، بطور گوهری با نهاد آموزش و پرورش پیوندی ناگسستنی دارد. نهاد آموزش از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده و برای ادامهء بقا و تداوم حکومت اسلامی جنبهء حیاتی داشته و دارد.
پس از انقلاب فرهنگی و تصفیه ها و پاکسازی ها و تغییر متون و مواد درسی و تلاش جهت ادغام حوزه و دانشگاه و در حقیقت حوزوی کردن دانشگاه و اسلامی کردن علوم جدید به ویژه علوم انسانی که تحت طرح « وحدت حوزه و دانشگاه» با جدیت پیگیری شد و حتا در یک برهه ای ریاست دانشگاه تهران را به روحانیون سپردند، آخوندها اما در مجموع و عملاً از این طرح و تمهید طرفی نبستند. اکنون که پس از گذشت قریب به سه دهه، شکست مفتضحانهء این طرح را عالم و عامی به خوبی دریافته است، آخوندها و آیت الله ها به این حقیقت که در ابتدا ذکرش رفت بازگشته اند که « افراد بالغ و بزرگسال به سختی ممکن است به دین و مذهبی روی آورند.».

امروز مافیای روحانیت امید خود را به دانشگاه و دانشجو بکلی از دست داده و بجای تلاش در تغییر باورها و اعتقادات دانشجویان و اسلامی کردن دانشگاه، به سرکوب دانشجویان می پردازد و در عوض، سر خر خود را به سمت مدارس ابتدایی و راهنمایی و متوسطه برگردانده و بر این گمان است که آب رفته را به جوی بازگرداند و با آغازی دوباره از ریشه شروع کند و به مغزشویی کودکان صغیر و خردسالان و نوجوانان بپردازد. چرا که با نضج گرفتن افکار سکولار و لائیک در جامعه، خطر بی گله و گاو و گوسفند ماندن نهاد روحانیت از هرزمان دیگری بیشتر احساس می شود. به همین دلیل روحانیت معظم و مافیایی با گستاخی در صدد است تا نظام آموزش عرفی و مدارس عرفی را تحت مدیریت حوزه های علمیه قرار داده و از محتوای سکولار دیرینهء آن تهی ساخته و در واقع به مدارس مذهبی تبدیل کند.

و اما نتیجه:
بی گمان بسیاری از ایرانیان آزاداندیش و خردگرا که با فرهنگ اصیل ایرانی کم و بیش آشنایی داشته باشند، نمی پسندند و زشت می شمارند که فرزند دلبندشان تحت تعالیم اسلامی و توسط معلمی مسلمان و آخوند و اسلامفروش تربیت شود، یعنی به شکل ربِ مسلمانان پرورش یابد، یعنی مطابق امر الله از انسانیت خلع گردد. خلع خرد شود و ظلوم و جهول و مؤمن و متدین پرورش یابد.
هنگامی که خمینی می گوید « تعلیم و تعلم عبادت است.» به تمامی، چشم انداز دیدگاه الهی و اسلامی و قرآنی را نسبت به مقولات دانش و دانشوری و دانش آموزی به نمایش می گذارد. نزد مسلمانان از دیرباز مفهوم و معنی «علم» هرگز به معنی دانش های امروزی نظیر فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی و علوم تجربی و زیست شناسی و شیمی و فیزیک و ریاضی و امثالهم نبوده است. بلکه از نتیجهء علم، مقصود عبودیت و بندگی و خضوع و خشوع و سرسپردگی به امر الله بوده است.
امام جعفر صادق در تعریف موضوع « علم » می فرماید:
« علم فقط علمی است که رضای خداوند در آن باشد، زیرا هر علمی مایه نجات نیست. علم نافعی که سبب نجات بشود منحصر به توحید و امامت و علومی است که از حضرت رسول و ائمه اطهار به ما رسیده است و آنچه نرسیده تفکر در آنها شایسته نیست. از سایر علوم نیز آنچه برای فهمیدن کلام اهل بیت رسالت لازم است مانند زبان عربی و صرف و نحو و منطق باید خوانده شود و غیر آن بی فایده و تضییع عمر و یا احداث شبهه در نفس است که بیشتر موجب کفر و ضلالت می شود.»!
آنجایی هم که از پیامبر اسلام نقل می کنند که گفته است: برو علم بیاموز حتا به سین، مقصود از «علم» همین لاطائلات بوده است.

بنابر این نمی باید اجازه داد که اسلام فروشان و اسلام زدگان فرزندان صغیر ما را با شستشوی مغزی در مدارس جمهوری اسلامی به اعمالی زشت، جاهلی و ابلهانه مانند نمازخواندن و دولا و راست شدن و با خفت و خواری سر به خاک سودن تشویق و ترغیب و مجبور نمایند. به آنان با زبانی بیگانه زشت ترین توهین ها و فحاشی ها را نسبت به همنوع خود بیاموزانند. با الله اکبر – الله اکبر و لعنت- لعنت و ولاالضالین- ولاالضالین و محرم و نامحرم خواندن انسان ها نسبت به یکدیگر، با دشمنی و ستیزه با هر فروزهء نیک انسانی، با کینه ورزی و دشمنی نسبت به یادگارهای افتخارآمیز سرزمین مادریش، از وی موجودی خرافاتی و خردباخته و ازخودبیگانه و متجاوز و خشونت ورز و نامتعادل پرورش دهند. موجودی بی منطق و نادان و پادرهوا و معلق و بی هستی و هویت متعالی انسانی. و در مجموع بندهء خدا و عبدالله و عبد صالح و گوسفند تولید کنند.
نمی باید اجازه داد که آخوندهای کینه توز و فاسد با حرام شمردن رقص و آواز و موسیقی و هنر و دوست یابی و آرایش و آزادی، با تحمیق و هراس افکندن در دل کودکان از گناهان موهوم و جعلی ِ جنسی و جنسیتی، آزادی وجدان را از وی سلب کنند و از فرزندمان بیمار نامتعادلی بسازند که تا پایان عمر قادر به عشق ورزیدن به همنوع خود نباشد.
نمی باید اجازه داد که با وعدهء شلاق و تازیانه و بگیر و ببند و رعب و ارهاب، با هراس افکندن در دل نازک کودکان نابالغ از خشم و عذاب الهی و فشار قبر و نکیر و منکر و قیامت و جهنم و آتش و آهن گداخته و چاه ویل و زقوم و هزار یاوه و مزخرف و موهوم اسلامی، روح لطیف کودکان را بخراشند و به پاکی و طراوت کودکانه آسیب جدی وارد آورند.
نمی باید اجازه داد با قرائت آیاتی شنیع و خشونت بار و پر از قتل و کشتار و با اعتقاداتی ضد زندگی و شادی، جان و روان و ذهن فرزندان ما را آماج تیرهای زهرآگین و آلودهء و مسموم آموزه های قرآن و اسلام قرار دهند و در نهایت پس از دوره ای کوتاه از تحصیل در مدارس حکومت اسلامی، موجودی مؤمن و مریض و گیج و افلیج و عقب مانده و منگل و سفیه و سفله و تروریست رشد و پرورش داده و به خانواده ها تحویل دهند...

این حقیقت را آویزهء گوش قرار دهیم که هرگاه کودکی نابالغ اسیر آخوندی گردد، از سه حال خارج نیست: آخوند یا به جسم و جانش تجاوز می کند، یا به ذهن و روانش و یا به هر دو.


http://khakeiran.blogspot.com/2009/04/blog-post_22.htmlsiamakmehr@yahoo.com

Sanaz گفت...

دلايل بازداشت ايرانيان دو مليتی در ايران

مجيد محمدی

بازداشت و زندانی کردن ايرانيان دو مليتی يا ايرانيان مقيم خارج از کشور در ايران در سال‌های دههء هشتاد شمسی و بالاخص پس از يکدست شدن حکومت در دست اقتدارگرايان به يک پديدهء روزمره تبديل شده است. رامين جهانبگلو، کيان تاج بخش، زهرا کاظمی، عشا مومنی، نازی عظيما، مهرنوش سلوکی، و اخيرا رکسانا صابری مورد دستگيری، حبس طولانی مدت بدون ذکر اتهام، بازجويی‌های طولانی مدت، توقيف گذرنامه، و احضار مرتب به دادگاه واقع شدند. بازداشت و اِعمال فشار بر اين افراد اعم از روزنامه نگار، خبرنگار، محقق، استاد دانشگاه، فعال سياسی و فعال مدنی، دانشجو، و هنرمند چند معنی و پيام در بردارد:

اول اين که حکومت می خواهد از آنان به عنوان چک و سفته و ژتون در معامله با غربيان استفاده کند. اگر غربی‌ها بر مسائل مربوط به غنی سازی هسته‌ای يا تروريسم تاکيد دارند و از اين طريق بر حکومت فشار وارد می آورند، طرف ايرانی نيز با بازداشت شهروندان ايرانی- آمريکايی يا ايرانی- اروپايی بر آنها فشار وارد می کند. وقتی يکی از مقامات وزارت امور خارجهء امريکا فهرستی از سه ايرانی- امريکايی را در مذاکرات ژنو به مقام ايرانی می دهد و خواستار آزادی آنان می شود، مقام ايرانی نيز در مقابل می تواند خواسته ‌هايی را عرضه می کند. در اين حال ايرانيان دو مليتی به عنوان گوشت قربانی توسط رژيم مورد سوء استفاده واقع شده‌اند.

درحوزهء معامله، داستان اين است که دو مليتی‌ها بازداشت می شوند و بعد سياستمداران غربی‌ تحت فشار نهادهای مدنی خود خواستار آزادی آنها می شوند. آنها بايد پيام بفرستند و رهبری رژيم که خود (يا بيت و عوامل وی) دستور بازداشت را صادر کرده‌اند لطف کند و هر از گاهی يکی دو نفر را که از او توسط مقامات بالای غربی خواسته شده آزاد کند و بقيه را نيز آزاد نکند تا هم نشان دهد که قرار نيست به دشمنان روی خوش نشان داده شود و هم باب مذاکره را باز نگه دارد.

مورد هاله‌ی اسفندياری به نامه‌ی لی هميلتون، مدير مرکز وودرو ويلسون، به خامنه‌ای منجر شد و اخيرا مورد رکسانا صابری در مذاکرات هالبروک با آخوند زاده مطرح شده است. زدن اتهام‌هايی مثل جاسوسی و اقدام عليه امنيت ملی به روزنامه نگاران و محققان و سپس پس از چند ماه آزاد کردن آنها دادن علامت به غربی هاست که "بله، ما هم می توانيم برای شهروندان شما و خود شما دردسر درست کنيم". اين کار بر روی شهروندان تک مليتی غربی کمتر انجام می شود چون پيامدهای حقوقی و سياسی بيشتری برای رژيم در بر دارد.
دوم آن که اين بازداشت‌ها ابزار فشار به ايرانيان فعال مقيم خارج کشور است که اگر می خواهند به ديدار خانواده‌ی خود بيايند (مثل مورد هاله‌ی اسفندياری که برای ديدار از مادر پيرش به ايران سفر کرده بود) بايد دهانشان را سال‌ها ببندند. اين فشارها برای آن دسته از ايرانيانی که می خواهند به ايران رفت و آمد داشته باشند و ارتباط خود با خانواده و دوستان خود را حفظ کنند يا دارای مشغله و منافعی در ايران هستند معمولا موثر واقع می شود. وقتی يک فعال انجمن‌های اسلامی دانشجويان در اروپا که با بخشی از نيروهای درون حاکميت نيز ارتباط داشته (سعيد رضوی فقيه) پس از پياده شدن از هواپيما به زندان فرستاده می شود بقيه بايد حساب کار خود را بکنند. اين امر نشان می دهد که رژيم ج.ا.ا. نه تنها در داخل بلکه در خارج به دنبال تهديد و تحديد آزادی بيان ايرانيان با سياست‌های ارعاب و ارهاب است.
بدين ترتيب رژيم سياسی با گروگانگيری يک ملت و استفاده ی ابزاری از خانواده ها و عزيزان ميليونها ايرانی مقيم خارج از کشور می خواهد ايرانيان خارج از کشور را نيز به سکوت در برابر نقض حقوق بشر، آزادی‌های اساسی مردم و تداوم حکومت استبدادی دينی وادار کند. رژيم همچنين به ايرانيان جهت واگذاشتن کار بر روی مسائل ايران علامت می دهد.

سوم آن که رژيم نمی خواهد هيچ گونه‌ای از ارتباط با خارج کشور از مجاری غير دولتی و غير حکومتی برقرار باشد. بازداشت روزنامه نگاران دو مليتی که به قتل يکی از آنها نيز منجر شد (زهرا کاظمی) و زندانی کردن برخی از اساتيد دانشگاه‌ها، دانشجويان، و فيلمسازان دو مليتی ايرانی- اروپايی يا ايرانی- آمريکايی دقيقا با اين هدف انجام می گيرد. از سوی ديگر، محدود کردن و بر چسب زدن به اساتيد ايرانی که در کنفرانس‌های علمی در اروپا و امريکا می روند و ضرورت درخواست کسب مجوز برای اين گونه مسافرت‌ها نمايانگر اين سياست رژيم است.
رژيم سياسی ايران به دليل احساس بی ثباتی و عدم مشروعيت از ارتباط نهادهای مدنی ايرانی با نيروهای خارج از کشور، بالاخص ايرانيان مقيم خارج و حتی ارتباط نهادهای علمی و هنری و فرهنگی هراسان است. در اين ميان حتی سفر چند عضو آکادمی اسکار به ايران از سوی نهادها و رسانه‌های اقتدار گرا با مخالفت شديد مواجه شد. ارتباط با جهان خارج از منظر حاکميت نه تنها مجرای ورود انديشه‌ها و ايده های تازه و بستر سازی برای حرکت‌های مدنی بلکه زمينه سازی برای ساقط کردن حکومت از انحصار در همه‌ی حوزه های سياسی و فرهنگی است.
و چهارم آن که حکومت با اين گونه فشارها به ايرانيان خارج کشور می گويد، "فکر نکنيد که اگر شهروند کشورهای غربی باشيد در امان هستيد. تا وقتی شناسنامه و گذرنامه‌ی ايرانی داريد در ذيل سايه‌ی ولی فقيه هستيد و يکی از رعايای او به شمار می رويد و حقوقی نداريد مگر آن که روحانيت به شما لطف کرده و امتيازاتی مثل حق حيات يا سفر به کشور خود را برای شما قائل باشد." همچنين حکومت به ايرانيان داخل کشور اين پيام را می دهد که "چندان رويای خروج از کشور و خلاصی از دست حکومت استبداد دينی را در سر نپرورانيد. هر کجا که باشيد کابوس ما با شما خواهد بود".

منبع: راديو فرانسه

https://newsecul.ipower.com/

http://www.newsecularism.com/2009/04/21.Tuesday/042109-Majid-Mohammadi-Dual-Nationality.htm

Laleh گفت...

اوباما و «جهان اسلام»

الاهه بقراط


باراک اوباما رییس جمهوری آمریکا پس از شرکت در نشست گروه بیست در انگلیس و جشن شصت سالگی ناتو در آلمان، به ترکیه و عراق نیز رفت. بی تردید آرمانگرایی اوباما بخش مهمی از جهان را به ویژه در میان جوانان به وجد آورده است. گفته می شود حتی در ایران نیز مدال اوباما فروخته می شود آن هم در حالی که در «جشن هسته ای» عکس های وی و پرچم آمریکا همراه با شعار «مرگ بر اوباما» سوزانده شد.
اوباما به نماد «تغییر» تبدیل شده است. این «تغییر» تا آنجا که به وضعیت داخلی آمریکا باز می گردد، همانا با انتخاب خود اوباما به عنوان یک سیاه پوست نه تنها آغاز شده، بلکه تحقق یافته است. برخی اصلاحات در زمینه تأمین اجتماعی نیز با وجود بحران اقتصادی کاملا انجام شدنی هستند و می توانند بخش وسیعی از مردم آمریکا به ویژه طبقه متوسط را خشنود سازند. در صحنه جهانی اما تغییر چهره آمریکا و جایگاه معنوی آن که با تغییر سیاست های این کشور گره خورده است، توقعاتی هستند که از زمان وعده های انتخاباتی اوباما و طی همین چند ماه ریاست جمهوری وی در ذهن همگان شکل گرفته است. تغییراتی که نهایتا باید به تغییر مناسبات بین المللی بیانجامد. مناسباتی که هر کشوری در آن از راه های مختلف در پی اثبات نقش خود است. نقشی که گاه در تناقض آشتی ناپذیر با نقش دیگران قرار می گیرد. برای نمونه، نقش جمهوری اسلامی با حفظ مواضع کنونی آن، یکی از آن نقش های متناقض و آشتی ناپذیر است که ربطی به تغییرات وعده داده شده از سوی اوباما ندارد.

سلاح کهنه
راهی که رژیم جمهوری اسلامی از ابتدای تأسیس خود در پیش گرفت، تقابل با جهان و به ویژه با کشورهای غربی و در رأس آنها ایالات متحده آمریکا بوده است. این راه البته نقش مهمی به جمهوری اسلامی در مناسبات بین المللی بخشید. نقشی که جامعه جهانی را به تقابل با خود کشاند و در عوض، کشورهای ناتوان و تنگدست و حکومت های ایدئولوژیک چپ و اسلامیست را به یارانی تبدیل ساخت که جمهوری اسلامی دوستی آنها را به بهایی گزاف و از جیب مردم ایران خریداری می کند.
از قضا، در همان زمان تأسیس جمهوری اسلامی، جهان می رفت تا با غلبه بر سلسله ای از تناقضات سیاسی و اقتصادی، روند جهانی شدن را آغاز کند. روندی که با فرو ریختن دیوار برلین به مثابه نماد آغازِ از میان برداشته شدن مرزهای سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، امکانات نوینی را به روی جامعه بشری می گشود.
جوامع سنتی و حکومت های ایدئولوژیک این بی مرزی را برای خود بزرگترین خطر می شمارند. آنها گمان می کنند از سوی «دشمن» مورد حمله قرار گرفته اند. حال آنکه سیال شدن مرزها تا زمانی که در آینده ای نامعلوم از میان برداشته شوند، به معنای نابودی یکی و غلبه دیگری نیست. بلکه به معنای تبادل و داد و ستد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. یعنی رابطه ای که در آن هر آنچه دیگر به کار نیاید، فرقی نمی کند به کدام طرف تعلق داشته باشد، بنا به ضرورت از بین می رود و جا و راه را از یک سو برای هر آنچه بیشتر کارآیی دارد و از سوی دیگر به روی امکانات نوین می گشاید. در واقع تنازع بقا اجتماعی که همواره در مرزهای ملی و محدوده های جغرافیایی و فرهنگی جریان داشته است، این بار مرزها را پشت سر نهاده و در میان ملت ها و جغرافیاها و فرهنگ های گوناگون جریان می یابد. این تنازع بقا، درست همانگونه که در چهارچوب های ملی و فرهنگی، همواره نبرد بین کهنه و نو است، در عرصه جهانی نیز نهایتا محتوایی جز این نبرد ندارد. نبردی که با خود تناقضات بی شمار حمل می کند، همواره در حال تغییر و تحول است، با حل مشکلات پیشین با مشکلات تازه روبرو می شود و در یک نمودار کلی، همواره در چالشی بی پایان رو به آینده دارد.
در چنین شرایطی، هر آن نیرویی که بقای خود را در کهنه و گذشته می بیند، در برابر این روند احساس خطر می کند. از همین روست که بنیادگرایی یک پدیده مدرن به شمار می رود. مدرن نه به معنای حامل مدرنیته، بلکه به معنای واکنش ناگزیر نیروهای سنتی و رو به نابودی علیه مدرنیته. مدرن به معنای آنچه پیش از این وجود نداشته و همزمان با مدرنیته شکل گرفته است. در واقع، مدرنیته پدیده بنیادگرایی را با خود و در خود پرورانده است. وجود و ادامه مدرنیته بدون این تناقض تصورپذیر نیست. تا کهنه نباشد، هرگز نویی پرورده نخواهد شد. تا سنت نباشد، هرگز مدرنیته پرورده نخواهد شد. و تا نبردی بین این دو در نگیرد، هرگز حال و آینده شکل نخواهد گرفت. در این میان، درست است که مدرنیته با ویژگی هایی که می شناسیم به دوران معینی از تاریخ گفته می شود که هنوز جریان دارد، لیکن نبرد بین کهنه و نو، نبردی ازلی و ابدی و بی پایان است.
بنیادگرایی اسلامی که به دلیل شرایط معین سیاسی و تاریخی و حتی جغرافیایی، ایران را بهترین پناهگاه و جایگاه تثبیت شده خود یافت، در مرزهای ایران اما محدود نماند. اگر در ایران به شکل حکومت اسلامی و ولایت فقیه بروز کرد (و این در حالیست که پیش از آن، پاکستان با یدک کشیدن عنوان نخستین «جمهوری اسلامی» و عربستان با وجود داشتن «امت محمد» و پیاده کردن قوانین شریعت، ناتوانی خود را در به دست گرفتن این پرچم نشان داده بودند) در افغانستان به شکل طالبان و در عربستان به شکل القاعده پا به عرصه وجود نهاد. با تأکید بر این نکته که همه اینها، از جمهوری اسلامی در ایران تا طالبان و القاعده، در چهارچوب سیاست کمربند سبز، پیدا و پنهان از سوی «بلوک غرب» پشتیبانی می شدند. اینکه بعدا اینها چون مارهایی که در آستین پرورده شدند، اسلحه خود را به سوی غرب گرفتند، نتیجه شرایط پس از فروپاشی بلوک شرق و تشدید روند جهانی شدن بر بستر رشد و گسترش سرسام آور تکنولوژی ارتباطات بوده است. با فرو ریختن دیوارهای شرقی، دیگر نه نیازی به کمربند سبز برای حفاظت غرب بود و نه چیزی برای استتار بنیادگرایان باقی مانده بود. دست ها همه رو شد.

آینده نو

جهان همواره در تلاطم و در جنگ بوده است. گاهی بیشتر و گاهی کمتر. گاهی فراگیر و گاهی محدود. چه به دلیل سرشت فردی و جمعی انسان، و چه به لحاظ مناسبات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی که این سرشت در آن پروده می شود، تصور یک جهان سراسر صلح و بدون سلاح و جنگ، تنها یک آرمان انسانی باقی خواهد ماند. با این همه، این آرمان آنقدر دوست داشتنی هست که برایش مبارزه کرد تا بتوان دست کم در پیرامون خود چنین جهانی را هر چند برای مدتی نامعلوم آفرید.

امروز اوباما دیگر در مبارزه انتخاباتی نیست. او نیازی به شعار دادن ندارد. هنگامی که وی از یک جهان عاری از سلاح هسته ای سخن می گوید، در مقام ریاست جمهوری قدرتمندترین کشور اتمی جهان چنین دلبری می کند. آن هم در شرایطی که دست کم با دو حکومت، رژیم کمونیستی کره شمالی و رژیم اسلامی ایران، بر سر سلاح هسته ای شدیدا درگیر است. اوباما با این سخن اما نه تنها از داخل آمریکا، بلکه قاعدتا باید مجموعه ای از کشورهای قدرتمند جهان را با خود درگیر می کرد. همه اما، به جز روشنفکران و مدافعان صلح، سکوت کردند. در واقع به روی خود نیاوردند. رییس جمهوری آمریکا البته یک سیاستمدار قدرتمند با اختیارات گسترده است. لیکن این قدرت و اختیارات از یک سو در چهارچوب آمریکا و منافع آن است و از سوی دیگر در جایی که مثلا به دفاع از عضویت ترکیه در اتحادیه اروپا مربوط می شود، کشورهایی مانند آلمان و فرانسه تمام قد در برابرش می ایستند و نارضایتی خود را آشکارا از سخنان یا «دخالت» نابجای این رییس جمهوری محبوب و قدرتمند نشان می دهند.
نه، مناسبات جهان به شکلی تنیده شده است که آرمانگرایی در آن ممکن است برای یک سیاستمدار محبوبیت به همراه بیاورد، لیکن برای «تغییر» در آن مناسبات تنها چیزی که به کار نمی آید، همانا همین آرمانگرایی است. سیاست واقعی، به ویژه آنجا که چرخ های عظیم اقتصاد آمریکا، و کشورهای قدرتمند اروپایی و هم چنین روسیه و چین و ژاپن، را می گرداند، بر پایه های استواری قرار گرفته است که کارخانجات اسلحه سازی، تولیدات عظیم صنعتی و صنایع شیمیایی و داروسازی، اساسی ترین بخش های آن را تشکیل می دهند. آرمانگرایی رییس جمهوری آمریکا و هر سیاستمدار دیگری در کشورهای قدرتمند جهان نمی تواند در خدمت حفظ این مناسبات نباشد. آن هم به یک دلیل ساده: رفاه و امنیت این جوامع (یعنی وظیفه و آرمان واقعی اوباما برای جامعه آمریکا) بر اساس همین مناسبات شکل گرفته است و هر آرمانی در خدمت حفظ و گسترش این رفاه و امنیت است و نه برای به خطر انداختن آنها.
با همین آرمان است که اوباما در استانبول به دیدن مسجد ایاصوفیه می رود که به موزه تبدیل شده است. مسجدی که پانصد و پنجاه سال پیش هنوز کلیسا بود و پس از حمله عثمانی ها و سقوط قسطنطنیه، سلطان محمد دوم با اسب وارد آن شد و کلیسا را به نام الله و پیامبرش محمد غسل تعمید داد و آن را به مسجد تبدیل کرد. اوباما تلاش می کند اوج بردباری و نهایت حسن نیت خود را در برابر «جهان اسلام» به نمایش بگذارد. اما «جهان اسلام» کدام است؟
«جهان اسلام» یک مفهوم سیاسی است و در عالم واقع وجود ندارد. درست همان گونه که «جهان مسیح» و «جهان یهود» و یا «جهان بودا» وجود ندارد. چه بسا در میان پیروان این سه دین آخر در کشورهای مختلف وجوه مشترک بیشتری وجود داشته باشد که در «جهان اسلام» چنین وجوهی را نمی توان یافت. مثلا چه چیز مشترکی بین مردم اندونزی و مردم ایران و یا عربستان و کشورهای مسلمان نشین آفریقا وجود دارد؟ حتی اسلام شان نیز از یکدیگر متفاوت است. کدام رشته های تاریخی و فرهنگی وجود دارند که بتوانند گذشته و حال مردم این کشورها را به یکدیگر چنان پیوند بدهند که از آنها یک «جهان» بسازند؟! راست این است که «جهان اسلام» مانند بسیاری طبقه بندی های دیگر، اختراع کشورهای غربی است تا بتوانند همه آن کشورها و به ویژه مردمی را که در خاورمیانه و نزدیک زندگی می کنند، یک کاسه کنند و بر این اساس تلاش نمایند یک مدل اسلامی ترسیم، اختراع، تجربه و یا تولید کنند. مدلی که بتواند از یک سو منابع سوخت آنها را که از بخت بدشان در این منطقه قرار گرفته است، تضمین کند و از سوی دیگر در داد و ستد جهانی، دروازه های بازار پر جمعیت این کشورها را به روی آنها بگشاید. این همه البته به سود کشورهای «جهان اسلام» نیز هست. ولی این برچسب تا کنون هرگز به سود آنها عمل نکرده است چرا که همواره سایه سنگین خود را بر پیشینه و ویژگی های تاریخی، ملی و فرهنگی آنها که «دین» فقط بخشی از آن را تشکیل می دهد، انداخته است.
«جهان اسلام» نیز مانند طالبان و القاعده و جمهوری اسلامی سرانجام گریبان مخترعانش را خواهد گرفت چرا که این «جهان» با سیال شدن مرزها از همه نظر، خود را در اروپا و آمریکا می گستراند و این موج عظیم مهاجران که نه تنها بر شمارشان افزوده می شود، بلکه شمار زاد و ولدشان نیز در کشورهای میزبان گاه از صاحبخانه نیز بسی پیشتر است، اگر قرار باشد فقط با «دین» تعریف شود، آنگاه دیگر دو سه نسلی کافیست تا کار از «جهان اسلام» بگذرد!
با این همه تلاش اوباما برای کسب همگرایی و جلب اعتماد مسلمانان را باید جدی گرفت چرا که حکومت اسلامی در ایران و تمامی کسانی را که تصویرشان از «دشمن» مخدوش می شود، دچار سردرگمی می کند و سیاست ضدآمریکایی آنها را دچار انسداد می سازد. اگرچه پاسخی برای این تناقض پیدا نمی شود که در شرایطی که بخشی از «جهان اسلام» اعم از حکومت ها و مردمانش اساسا با آمریکا ضدیتی ندارند، چرا این تلاش به یکی از محورهای اصلی در سیاست خارجی آمریکا تبدیل می شود؟! از اندونزی و پاکستان تا ترکیه و عربستان سعودی، از افغانستان و عراق تا کشورهای ثروتمند حاشیه خلیج فارس و مصر، همگی از دوستان و متحدان آمریکا به شمار می روند.
اینجاست که معلوم می شود تلاش های اوباما بنیادگرایان را هدف قرار داده است. نرمی و انعطاف یک کشور قدرتمند که هم سلاح تحریم و هم سلاح تهدید را این بار به پشتوانه محبوبیت رییس جمهوری اش با شدت بیشتری می تواند به کار اندازد، اتفاقا با خطاب به «جمهوری اسلامی ایران» و «رهبر» آن به مراتب بیشتر در میان بنیادگرایان تفرقه می اندازد. آنها، از جمله جمهوری اسلامی، در برابر این نرمش که جهان شاهد آن است یا باید عقب نشینی کنند و یا به سیاست های خصمانه و مقابله جویانه خود ادامه دهند. در چنین شرایطی، معامله پشت پرده نمی تواند وجود داشته باشد. بزرگترین اشتباه زمامداران جمهوری اسلامی این است که این نرمش را از موضع ضعف تلقی کنند و به این توهم دچار شوند که اقتدار نظام آنها آمریکا را به کرنش و عقب نشینی وا داشته است. این عقب نشینی نیست. «پلیتیک» برای خلع سلاح، در هر دو معنی، است. آمریکا سیاست خارجی خویش را، خود تعیین می کند. ایرانیان نیز بهتر است خود به فکر سیاست داخلی خویش باشند. این هم از عجایب است که هم حکومت اسلامی برای بقایش و هم کسانی که خواهان تغییر آن به یک نظام دمکراتیک و مبتنی بر حقوق بشر هستند، چشم به سیاست خارجی آمریکا، که ایران تنها بخش کوچکی از آن است، دوخته باشند. در شرایطی که تحریم ها و بحران اقتصاد جهانی، گریبان رژیم جمهوری اسلامی را چنان گرفته است که خود شعار «تغییر» می دهد تا «تغییر» نکند، سیاست دولت جدید آمریکا نیز آزمونی است که خطایش را پیشاپیش نمی توان تعیین کرد.

09 آوریل 2009

http://www.alefbe.com/article_Kayhanlondon_16Apr09.htm

Siavash گفت...

به یاد ده زن بهایی که در شیراز اعدام شدند

زنانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند

سهیلا وحدتی


برگرفته از سایت «ایران امروز»

روز 28 خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال 1362 در زندان عادل آباد شیراز به "جرم" عقیدتی،‌ بهائی ‏بودن، اعدام شدند. ‏

بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی می‌داریم و آنها را به عنوان مبارزان از جان گذشته‌ی ‏راه آزادی عقیده در میهن‌مان به یاد می‌آوریم. ‏
این زنان،‌ از مونای 17 ساله تا عزت 57 ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا پای جان برای دفاع از حق داشتن ‏عقیده و باور خویش ایستادند. ‏
و آنچه بر آنان رفت در صفحه‌ای از تاریخ کشور ما جای گرفته‌ که امیدواریم هرگز تکرار نشود! ‏

و چند خطی از این تاریخ:‏
در زندان عادل آباد شیراز، روز شنبه 28 خرداد، مثل دیگر شنبه‌های بهار 1362، روز ملاقات زندانیان زن بود. ‏خانواده‌های بهائی مثل هر شنبه برای ملاقات رفتند، بی‌خبر از این که آخرین ملاقات است. "کسی باور نمی‌کرد ‏اعدامشون کنن! همه فکر می‌کردن چند ماهی زندانی هستند و بعد آزاد میشن."‏

اتهام درج شده روی کارت ملاقات
به روشنی نمایانگر این است که این افراد زندانیان عقیدتی هستند
‏"جرم" این دختران و زنان این بود که در آموزش اخلاق و تعلیمات دینی بهائی به کودکان خانواده‌های بهائی ‏مشارکت داشتند. و البته به آنها اتهام جاسوسی زده شده بود، اما کافی بود آنها دست از عقیده خود بردارند و اسلام ‏بیاورند تا همه "جرم"‌های آنان پاک شود! روی کارت ملاقات زندان که به خانواده‌های آنان داده شده بود، آنها نوشته ‏بود "اتهام: بهائیت" یا "اتهام: ب". برخی از بهائیان زیر فشار و به زور مجبور شدند بگویند که مسلمان شده‌اند، و ‏همه‌ی اتهام‌ها و "جرم"‌های آنان ناپدید شد.‏
دستگیری بهائیان شیراز در سال 1361 در طول دو یورش به تعدادی از خانه‌های بهائیان انجام گرفت. برخی از این ‏زنان در حوالی 1 آبان 61 و برخی دیگر در روز 8 آذر 1361 دستگیر شدند. جریان دستگیری به نقل از خواهر ‏یکی از دستگیرشدگان که در همان روزها طی نامه‌ای به تفصیل نوشته، چنین است:‏
‏" دوشنبه هشتم آذرماه 1361، مطابق با 29 نوامبر 1982. در حالیکه حدود یکسال از جریان دستگیری (او) و ‏گذراندن چند روز در زندان سپاه شیراز می‌گذشت و در حالی که روز تولدش در این باره بسیار صحبت شد ساعت ‏تقریبا 8 بعد از ظهر بود که به توصیه بابا که مرتب می‌گفت "دلم شور میزنه، حتما دزد آمده!" به منزل رفتیم. ساعت ‏حدود هشت و سی دقیقه بود که زنگ منزل بصدا در آمد. سه مرد مسلح که هر سه پاسدار بودند وارد منزل شدند. ‏همه جا را جستجو کرده مقداری کتاب، شمایل مبارک و آلبوم خانوادگی را که پیدا کرده بودند در دو گونی ریخته و ‏از آنها صورتی تهیه کردند و از همه ما هم امضا گرفتند. سپس از لیستی که تعداد زیادی اسم بر آن نوشته شده بود ‏اسم (او) را صدا کردند ‏‎]‎‏...‏‎[‎‏ صبح روز بعد اطلاع حاصل شد که حدود 45 نفر را در همان شب و تقریبا با همان ‏کیفیت و توسط سپاه دستگیر و به همان محل زندان سپاه که در گوشه جنوب شرقی شهر شیراز واقع شده منتقل ساخته ‏اند. ابتدا هر کس فکر میکرده که فقط به سراغ خانواده او آمده اند فقط وقتی به پیگیری پرداخته اند متوجه شده اند که ‏بقیه نیز یا قبل از ایشان آنجا بوده و یا پس از ایشان."‏
پس از دستگیری، آنها مدتی را در بازداشتگاه سپاه برای بازجوی بسر برده و پس از آن به زندان منتقل شدند. ‏بازجویی‌ها در سپاه گاه بسیار طولانی بود. در زندان برخورد بدتر بود. از آنجایی که بهایی‌ها چون "نجس" شمرده ‏می‌شدند، در سلولی جدا از زندانی‌های دیگر بودند. وقتی که به آنها چشم‌بند می‌زدند و می‌خواستند برای بازجویی ‏ببرند، یک روزنامه لوله شده به دستشان داده و پاسداری سر دیگر روزنامه را گرفته و آنها را می‌برد که مبادا با این ‏افراد "نجس" تماس پیدا کرده و "نجس" شود. زندانیان بهائی حتی بشقاب مخصوص داشتند. در بند یک زندان عادل ‏آباد شیراز، زنان در هر سلول سه نفر باهم بودند و حق داشتند به سلول‌های همدیگر بروند. اما نظافت خیلی سخت ‏بود و بطور مرتب به حمام دسترسی نداشتند. و مراقبت بهداشتی مناسب نیز وجود نداشت. یکی از دخترها از ‏دردهای شدید در هنگام قاعدگی رنج می‌برد بطوریکه که همیشه مجبور بود برای تسکین درد مورفین تزریق کند. اما ‏در طول هفت ماه زندان چاره‌ای نداشت جز اینکه درد را بدون دارو تحمل کند.‏


مونا محمودنژاد 17 ساله

مونا و پدرش یدالله محمودنژاد که به فاصله سه ماه اعدام شدند

مونا دانش‌آموز دبیرستان بود. مونا در روز اول آبان 1361 در سن 16 سالگی همراه با پدرش دستگیر شد. گفته ‏می‌شود مونا به خاطر سن و سال کم خویش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد، ولی او توبه نکرد. مونا یکی از جوانترین قربانیان سرکوب عقیدتی در جمهوری اسلامی ‏ایران است.

مادر مونا همراه با وی چندماهی زندانی بود و سپس آزاد شد. پدر مونا، یدالله محمودنژاد، در اسفندماه 1361 در ‏شیراز، سه ماه پیش از دخترش، اعدام شده بود.‏

اختر ثابت، 21 ساله ‏ سیمین صابری 24 ساله

رؤیا اشراقی 22 ساله
رویا دختری پرشور، علاقمند به طبیعت و حیوانات، و دانشجوی رشته دامپزشکی در دانشگاه شیراز بود و پس از ‏انقلاب به خاطر بهائی بودن از دانشگاه اخراج شده بود. پدرومادر رویا نیز در خدمت به جامعه محلی بهائیان فعال ‏بودند و همراه با او دستگیر شدند. مادر رویا خانه‌دار بود و پدرش به "جرم" بهائی بودن پس از انقلاب از کار اخراج ‏شده بود.‏

رویا همزمان با مادرش، عزت جانمی، به دار آویخته شد.‏

شهین (شیرین) دالوند 25 ساله
شهین – که شیرین صدایش می‌زدند – همیشه خنده به لب داشت و با اینکه خانواده‌اش به انگلستان مهاجرت کرده ‏بودند، در ایران مانده بود که درسش را تمام کند. شیرین در رشته جامعه شناسی تحصیل کرده بود و دانشنامه خود را ‏درباره مبارزه با اعتیاد به پایان رسانده بود، اما فرصت آن را نیافت که سرکار رفته و در مبارزه با بلای اعتیاد ‏بکوشد.‏

مهشید نیرومند 28 ساله
مهشید تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته فیزیک در دانشگاه شیراز به پایان رسانده بود. او با شرکت در ‏کمیته‌های محلی بهائیان به جامعه بهائی خدمت می‌کرد.‏

زرین مقیمی ابیانه 29 ساله
زرین در رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود. او دارای قدرت بیان فوق‌العاده‌ای بود و آگاهی ‏زیادی درباره اسلام و بهائیت داشت و حتی برخی سوره‌های قرآن و متون بهائی را حفظ بود. بازجوهایی که تلاش ‏داشتند او را راضی کنند اسلام بیاورد، کارشان سخت بود و به او گفته بودند که باید به جای مدرک زبان انگلیسی، ‏مدرک زبان به مفهوم فن بیان به او داده می‌شد. ‏
زرین دارای طبعی لطیف و شعر می‌سرود. هنگامی که به دیدار یک از آشنایانی رفته بود که تازه از زندان عادل آباد ‏آزاد شده بود، مردجوانی با اتهام بهائی بودن، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که متنی نوشت با عنوان «من از عادل ‏آباد می‌آیم» که اینگونه آغاز می‌شود: "چه بنویسم و چطور بنویسم که آنجا کجاست، به چه زبانی توصیف کنم که آنجا ‏چه دنیائی است و کدام کلام و کدام عبارت قادر است بیان کند که من با چشم‌های ناچیز خاکیم چه دیده‌ام؟ چشمهایم را ‏برهم می‌زنم تا ببینم آنچه دیده‌ام بخواب است یا بیداری، یک رویای شیرین است و یا یک واقعیت تلخ. من امشب از ‏عادل‌آباد می‌آیم ..."‏
زرین همراه با پدرومادرش دستگیر شد. مادرش سه ماه در زندان بسر برد، و پدرش 2 سال زندانی بود و هشت ماه ‏پس از اعدام دخترش آزاد شد.‏

طاهره ارجمندی (سیاوشی) 32 ساله (همسر جمشید سیاوشی)‏
طاهره ارجمندی (سیاوشی) 32 ساله
همسر جمشید سیاوشی‏
طاهره پرستار بود و در زندان به مراقبت بهداشتی از دیگر زندانیان می‌پرداخت. طاهره همراه با همسرش، جمشید ‏سیاوشی بازداشت و زندانی شد. گفته می‌شود که طاهره در دیداری که با شوهرش در زندان داشته، او را شکنجه شده ‏یافته و حدس می‌زده که شوهرش جان سالم بدر نخواهد برد. شوهرش از شکنجه نمرد و زنده ماند، اما دو روز پیش ‏از اینکه طاهره اعدام شود، در روز پنجشنبه 26 خرداد 1361 حلق آویز شد.‏

نصرت عضو محفل بهائیان در شیراز بود. گفته می‌شود وی مورد شکنجه قرار گرفته و ضربه‌های شلاق بسیاری را ‏تحمل کرده بوده است. نصرت همراه با شوهر و پسرش دستگیر شد. پسر نصرت، بهرام یلدایی در سن 28 سالگی، ‏دو روز پیش از اعدام مادرش در زندان عادل آباد شیراز حلق آویز شد.‏
نصرت غفرانی (یلدایی)، 56 ساله (مادر بهرام یلدایی) ‏
نصرت غفرانی و پسرش، کورش یلدایی، در آخرین جشن تولد کورش. مادر و پسر همزمان دستگیر شده و به فاصله دو روز اعدام شدند
نصرت عضو محفل بهائیان در شیراز بود. گفته می‌شود وی مورد شکنجه قرار گرفته و ضربه‌های شلاق بسیاری را ‏تحمل کرده بوده است. نصرت همراه با شوهر و پسرش دستگیر شد. پسر نصرت، بهرام یلدایی در سن 28 سالگی، ‏دو روز پیش از اعدام مادرش در زندان عادل آباد شیراز حلق آویز شد.‏
عزت جانمی (اشراقی)، 57 ساله (مادر رویا اشراقی و همسر عنایت‌الله اشراقی) ‏
عزت جانمی در میان دخترش رویا و شوهرش عنایت الله اشراقی. عزت و رویا دو روز پس از اعدام پدرخانواده همزمان به دار آویخته شدند
عزت جانمی همراه با شوهرش عنایت الله اشراقی، و دخترش رویا، دستگیر شد. خانواده اشراقی پیشتر تجربه ‏دستگیری توسط سپاه پاسداران را داشتند، اما کشور را ترک نکردند و حتی شهر شیراز را ترک نکردند.‏
شوهر عزت، عنایت الله اشراقی، دو روز پیش از او ‌در سن 63 سالگی حلق آویز شد. ‏
عزت همراه با دختر جوانش، رویا، حلق آویز شد.‏
روز ملاقات زنان در زندان عادل آباد شنبه بود. پس از ساعت ملاقات، این ده زن در روز شنبه 28 خرداد برای ‏اعدام برده شدند.‏
ملاقات مردها روز‌های پنجشنبه بود. دو روز پیشتر، در روز پنجشنبه 26 خرداد، شش مرد بهائی پس از ساعت ‏ملاقات حلق آویز شده بودند. ‏
مردهایی که برخی‌شان خویشاوند درجه یک زنانی بودند که روز شنبه اعدام شدند:‏

بهرام یلدایی، 28 ساله (پسر نصرت غفرانی)‏
کورش حق بین، 34 ساله‏
جمشید سیاوشی، 39 ساله (شوهر طاهره ارجمندی)‏
بهرام افغان، 50 ساله
عنایت الله اشراقی، 63 ساله (شوهر عزت جانمی و پدر رویا اشراقی)‏
عبدالحسین آزادی، 66 ساله‏
حلق آویز کردن ده زن، دو روز پس از دار زدن شش مرد، برای جامعه بهائی‌ فاجعه‌ای باورنکردنی بود: "فاجعه ‏بود، فاجعه! هیچکس باور نمی‌کرد اینها را اعدام کنند! همه فکر می‌کردند مثل دستگیری‌های پیشین اینها دستگیر ‏شده‌اند، بازجویی می‌شوند و بعد آزاد می‌شوند. چه کسی فکرش را می‌کرد که مادر و پسر را با هم اعدام کنند؟ زن و ‏شوهر را با هم حلق آویز کنند؟ سه نفر از یک خانواده، پدر و مادر و دختر را با هم اعدام کنند؟"‏
هنوز حرف زدن درباره فجایعی که بر بهائیان رفته دشوار است. هنوز بسیاری از بهائیان در ایران زندگی می‌کنند و ‏علیرغم همه دشواری‌ها، از محرومیت از حقوق شهروندی مانند اخراج از کار و محرومیت از حق تحصیل گرفته تا ‏سلب حق زندگی، حاضر به ترک خاک وطن نیستند. اما هراس در میان آنان مانع از گفتار و بیان بسیاری از حقایق ‏است. و حتی آنان که عزیزی را از دست داده‌اند ترجیح می‌دهند که بدون ذکر نام صحبت کنند چرا که حاضر نیستند ‏برای هیچ کسی مشکل بیافرینند. ‏
خواهر یکی از دختران اعدام شده می‌گوید " واقعا نمی‌دانم تاثیر این واقعه را در زندگی شخصی‌ام چگونه بیان کنم. ‏البته هرکسی وقتی عزیزی را از دست میدهد خیلی دچار افسردگی میشود چرا که دیگر فرصت دیدار نخواهد داشت! ‏بچه‌های من هیچوقت فرصت دیدار خاله‌شان را پیدا نکردند." ‏
و ادامه می‌دهد "ولی چیزی که خیلی دردناک است اینست که ایرانی را که آدم این همه دوست دارد و بهش عشق ‏دارد و افتخار می‌کند، معدودی پیدا می‌شوند که حاضرند بکشندش، چون عقیده‌اش با عقیده دولت فرق می‌کند! ‏احساس خیلی بدی است که بدانی اینها چه مردم صلح جویی بودند، که غیر از عشق به مردم دیگر چیزی نداشتند، نه ‏کینه‌ای نسبت به کسی داشتند، و نه آزارشان به کسی میرسید، و اینطوری با آنها رفتار شد. چطور ممکن است کسی ‏اینها را دوست نداشته باشد؟ آدم احساس تاسف می‌کند از اینکه دنیا به این مرحله‌ای رسیده باشد که مردم نتوانند ‏تشخیص دهند که این درست نیست! این عدالت نیست!"‏
‏"در عین حال یک مقدار هم خوشحال بودیم که اینها مقاومت کردند و روی عقیده‌شان و آنچه را که بهش معتقد بودند ‏ایستادند. خواهرم پر از شور زندگی بود! ولی اگر می گفت بهایی نیستم و آزاد می‌شد، شاید من متاسف می‌شدم و از ‏او می‌پرسیدم تو که به صلح و انسانیت و اصولی معتقدی، چطور شد به همه چیز پشت پا زدی؟"‏
خواهر دیگری از شورونشاط خواهرش می‌گوید: "همیشه می‌خندید و خوشحال بود و میخواست همه را خوشحال ‏کند. این اواخر در فکر ازدواج بود ودرباره خواستگارهایش فکر کرده بود و تقریبا می دانست کدام یکی را می ‏خواهد انتخاب کند."‏
و می‌افزاید: "اعدام خواهرم برای من خیلی سنگین بود. او نه فقط خواهر من بلکه صمیمی ترین دوست من بود. ‏رابطه‌ی خاصی داشتیم. طوری که او از صدای من همه چیز را می‌خواند. در دشوار ترین دوره‌ زندگی‌ام که کودکم ‏سرطان داشت، او خیلی به من کمک کرد! من هنوز وقتی که کسی را می بینم که حالت او را دارد، بی‌اختیار پشت ‏سرش کشیده میشوم. من درگیر بیماری عزیزی بوده و هستم، می دانم که بعضی چیزها را شاید بشود قبول کرد. اما ‏مرگ عزیزی اینطور ناگهانی خیلی سخت است آدم بپذیرد!"‏
برادر یکی از این زنان می‌گوید "آنها را شکنجه میدادند و از آنها میخواستند اعتراف کنند که جاسوس اسرائیل هستند. ‏مثلا برای اینکه پیش از انقلاب برای زیارت اماکن مقدس بهائی به اسرائیل رفته بودند. آخر وقتی که پیامبر ما به ‏آنجا تبعید شد که آنجا هنوز اسرائیل نشده نبود! بلکه جزو امپراتوری عثمانی بود. مثل اینکه بگویند ایرانی‌هایی که ‏برای زیارت به مکه می‌روند، جاسوس عربستان سعودی هستند!"‏
یکی از بستگان این زنان می‌گوید " آنها را شکنجه روانی می‌کردند. (او) را خیلی ترسانده بودند. گفته بودند که قلبت ‏را از سینه درمیاریم."‏
خبر اعدام ده زن بهایی روز یکشنبه صبح در میان بهائی‌های شهر می‌پیچد. جریان رسیدن خبر به مادری که موفق ‏به دیدن جسد دخترش شده بود، چنین است: ‏
‏"خیلی نگران بودم. روز قبل دخترم مثل همیشه نبود، ولی چیزی بهم نگفت. همیشه می‌ایستاد، آخر ملاقات برایم ‏دست تکان می‌داد. ایندفعه غیب شد. روز بعد شنیدم که ده زن اعدام شده‌اند. نمی‌دانستم حقیقت دارد یا نه، نمی‌دانستم ‏چه کسانی اعدام شده‌اند. از شدت ناراحتی از خانه زدم بیرون. همین‌ که رفتم بیرون، دیدم یکی از دوستانم با پسر ‏جوانش به طرف من می‌آیند. پرسیدم "حقیقت داره؟" آن خانم یک کاغذ در آورد و اسم‌ها را برایم خواندند. شمردم، 9 ‏تا اسم بود. فهمیدم، و پرسیدم "دختر من هم هست؟" که گفت "بله". من می‌خواستم جسدش رو ببینم. با یکی دوتا ‏دیگر از مادرها رفتیم بطرف زندان. رفتیم التماس کردیم به پاسدارها که جسد را ببینیم. خلاصه قبول کرد. ما را برد ‏به یک اتاق کثیفی که در آن یک پنکه‌ای آن بالا می‌چرخید. ده تا جسد روی زمین افتاده بودند. مادر مونا او را ‏شناخت. من دخترم را از روسری که به سر داشت شناختم. روی صورتش با چشم بندی بسته شده بود. بوسیدمش. به ‏جای خواهر و برادرها و پدرش هم بوسیدمش. چشم‌بند را گذاشتم روی صورتش و آمدم بیرون. اجساد را ندادند که به ‏خاک بسپاریم. از یک بازجو خواهش کردیم که بذارید به خاک بسپاریم. گفتند که نه! همه یک جا دفن می‌شوند *
از اعدام شدگان وصیت‌نامه‌ای بجا نمانده است. یکی از دخترها نوشته‌ای کوتاه را روی تکه کاغذی به این مضمون ‏نوشته و برای خانواده‌اش فرستاده بود "هیچ کسی حق ندارد برای من سیاه بپوشد و گریه و زاری کند، جز مادرم که ‏می‌دانم دلش طاقت نمی‌آورد." ‏
اما چمدان وسایل و لباس‌های زنان را پس از اعدام به خانواده‌های آنان تحویل دادند.‏
برادری می‌گوید "هنوز این چمدان عزیزترین چیزی است که دارم!"‏
-----------------------------------------------------------------------------
‏*نقل قول غیرمستقیم از طریق یکی از فرزندان این مادر.‏
پی نوشت: این مطلب پس از گفتگو با برخی از اعضای خانواده‌های اعدام شدگان تهیه شده است. با تشکر از کمک ‏دایان علائی، نماینده جامعه بین‌المللی بهائی در سازمان ملل متحد در ژنو که در برقراری ارتباط با این خانواده‌ها ‏مرا یاری نمود.

در تهیه این مطلب همچنین از منابع زیر استفاده شده است:

رؤیای مونا

http://monasdream.com/

امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر

http://www.abfiran.org/farsi/memorial.php

http://www.alefbe.com/article_Vahdati.htm

shiva گفت...

خاورمیانه به صورت گروگانی در دست واپسگرایان ماجراجو

سخنرانی رضا پهلوی در مرکز مدیریت پژوهشی اینسبروک / اتریش

برای من جای بسی خوشوقتی است که امشب در میان شما هستم. بیاد می آورم خاطرات فراموش نشدنی اولین سفرم به کشور زیبای شما، حدود 23 سال پیش! بخاطر فرصتی که در اختیار من گذارده اید تا نظرات و دورنماهای فکریم را درمورد موضوعاتی که بطور جدی افکار بین المللی را بخود مشغول داشته، با شما درمیان بگذارم، سپاسگزارم. کشورمن ایران، تحت حاکمیت دیکتاتوری مذهبی، متاسفانه به سرمنشا خرافات و ترس بجای خلاقیت و امید تبدیل شده است. من با توضیح زمینه هایی که منجر به شرایط فعلی شده اند آغاز می کنم. این در ارتباط با معنی استراتژی است که من آنرا "سیاست های استیلای شیعی" می نامم.

ایران امروز و دیروز
به من اجازه بدهید که مقدمه این طرح را با کلامی که از جایگاه والایی در قلب و روح من برخوردار است آغاز کنم: کشور من ایران.
در اینجا، مایلم یک خط روشن ترسیم کنم: ملت ایران و ایرانیان، نباید با رژیم مذهبی و اعمال آن اشتباه گرفته شوند. تمدن هزاران ساله ایران از بنیادگرایی حاکم شده زیان های بسیار دیده است. ولی کماکان زنده و مقاوم است. نیروی تمدن ایرانی، آن تزی را که رژیم اسلامی امیدوار به اجرا و اعمال آن بوده، متغیر و متحول ساخته است. درک این تفاوت، هم برای تشخیص رفتار حکومت ایران و هم برای مکانیزمی که در منطقه ارائه میدهد اساسی است.

دراواخر اوت سال جاری ارکستر سمفونی «اوزنابروک» از شمال غربی آلمان سفری به تهران کرد و قطعاتی از بتهون و باخ را در تالار رودکی به اجرا گذاشت – تالار اپرای معروف تهران. سال گذشته ارکستر سمفونی تهران در «اوزنابروک» اجرای برنامه کرده بود. این تبادل فرهنگی، رویدادی قابل توجه از بعضی جهات بود. اگرتعجب، کنجکاوی و حتی انتقاد را در برخی برانگیخت، برای من، یک دلیل آرامش بخشی برای آنچه هم اکنون اشاره کردم بود. ولی اجازه بدهید که این موضوع را کمی بشکافم.

گرچه موسیقی کلاسیک غربی مطمئنا بخشی از فرهنگ سنتی ایران نیست، ولی حقیقت بقای ارکستر سمفونی تهران و تالار رودکی از تهاجم ملایان در این سه دهه شاهد دیگری است که نیروی تاریک اندیشی، تمایل به مرگ، شهادت طلبی و خرافات، روح ملت ما را تسخیر نکرده است.

ما شواهد درخشانی از این حقیقت را در فستیوال های جهانی فیلم، مسابقات جهانی ورزشی نیز مشاهده کرده ایم. و همچنین در روحیه تسخیرناپذیر بانوان و در مبارزۀ شجاعانه جوانان. بانوان برای اعادۀ حقوقشان در مقابل تعصبی که ترجیح میدهد آنها را به سطح یک وسیله خانه تنزل دهد، قاطعانه ایستاده اند. جوانانمان به مبارزه با رژیمی برخاسته اند که توجهی به آیندۀ آنان ندارد و در عوض دلمشغول مناطق خاصی از جهان باقی است. جوانان ایرانی در مبارزۀ مستمر برای حفظ حقوق خود در جهت داشتن زندگی درخور سن و دورانی که در آن متولد شده اند، هستند. جهانی که با علم و دانش متمایز شده است، نه شهادت و عزاداری.

مردم شاید فراموش کرده اند که شعارهای انقلابی چه محتوایی داشتند. در ابتدای انقلاب اسلامی، در سایه دادگاه های فرمایشی و اعدام های جمعی، پخش هر نوع موسیقی از تمامی رسانه ها ممنوع بود. دانشگاه ها هدف پاکسازی بی رحمانه ای قرارگرفتند و بسته بودند. سیاه ترین نام ها، منفورترین شخصیت ها در حافظه ملی ما، بعنوان قهرمانان انقلاب مفتخر و مقدس شدند.

اساس فکری مراکزی که مسیر حفظ و رشد انقلاب را به دست گرفتند، همانند «جهادیست هائی» بوده اند که جهان اکنون با آن آشنا می باشد. آنها با یک هدف مشخص قدرت را تصاحب کردند که دستآوردهای گذشته ما را کاملا منهدم سازند و جامعه ایران را به سبک قرون وسطایی خود باز سازی کنند. ولی ایران سرزمینی است که در 1979 تاریخ و فرهنگ دیرینه و تمدن پرافتخار و بویژه بیش از نیم قرن تلاش مستمرو همه جانبۀ سازندگی را بهمراه داشت. بلی، حکومت دینی برسرملت استقرار یافته بود، ولی نمی توانست کاملا از تاثیر فرهنگ چند هزارساله بگریزد و در امان بماند. این است دلیل آنکه ایران امروز صحنه تضاد هاست و فضای حاکم بر کشور آکنده از ضدیت، درگیری و مشکلات می باشد.

پیدایش استراتژی استیلای شیعی
چگونه این پدیده به سیاست های منطقه ای و بیشتر از آن در صحنه بین المللی جهان راه گشود؟
اجازه بدهید که من یادآوری کنم که سی سال پیش ایران هنوز نیروی حفظ ثبات و امنیت در منطقه بود. ایران، تحت حاکمیت رژیم قبلی، موفق شده بود که توازنی بین اصول حسن همجواری و استراتژی درارتباط با جنگ سرد را بوجود آورد. ایران بدلایل تاریخی و «ژئو-استراتژیکی» خودش را با غرب و آمریکا یکسو نموده بود. ولی روابط با اتحاد جماهیرشوروی هم دوستانه وسازنده بود. اختلاف دیرینه با عراق برسر آبراه مشترک مرزی و همچنان مشکل دیرینه مربوط به بحرین، به دلیل اعمال سیاست های صحیح، دوستانه حل شده بود. در خلیج فارس، ایران نظارت برامنیت تجارت دریایی و حراست از شاهراه های نفتی را بعهده گرفته بود. درعُمان، ایران برای رویارویی با تجاوزات نشات گرفته از افکار تندرو و افراطی، بیدریغ و با قاطعیت به کمک سلطان آنکشور شتافته بود. بالاخره، در زمینه صنعت نفت، در کنترل کامل ملی که موجبات بهره گیری کامل از در آمد نفت را برای کشور مهیا ساخته بود، شرایطی را پدید آورده بود که شادروان پدرم، اهداف و آرزوهای والائی برای آیندۀ کشورمان مد نظر داشته باشند. در دو دهۀ قبل از 1975، سطح درآمد سرانه، ضمن همگامی با کره جنوبی، رشد سریع تری از ترکیه داشت. بطور مشخص در سال 1975، سطح درآمد سرانه در ایران بمراتب بالاتر از کره و ترکیه رسیده بود. ولی متاسفانه کار ناتمام ماند و در نتیجه علاقمندی به دستآوردهای بیشتر و سریعترَ، اشتباهاتی نیز رخ داد. اما این ایرانی بود که انقلابیون به ارث بردند. قبل از پایان دادن به سخنانم، من چند کلامی درمورد سوء مدیریت در زمینۀ اقتصاد تحت حاکمیت رژیم مذهبی بیان خواهم کرد، که امروز ملت ایران را با جدی ترین مشکلات داخلی از زمان انقلاب تا کنون مواجه ساخته است.

اینک، مایلم تاملی کوتاه بر سیاست خارجی و تصمیمات نابخردانه ای که توسط رژیم اتخاذ میشود و چگونگی اثرات آن بر دینامیک منطقه، داشته باشم. ملاحظه خواهد شد که این تصمیمات در برگیرندۀ منافع ملی نیست بلکه تامین کننده منافع «ایدئولوژی» است. اهم این تصمیمات براساس ایدئولوژی سُست بنیاد تهاجمی برعلیه آمریکا و اسرائیل است. در حقیقت، از زمان تهاجم به سفارت آمریکا در تهران و گروگان گیری در نوامبر1979، "ضدیت متعصبانه با آمریکا" نقطۀ عطف سیاست خارجی رژیم مذهبی بوده است.

با ادعایی نشات گرفته از تعهد به ضدیت با فرهنگ غرب، رژیم بسرعت بسوی تثبیت هویت شیعی خود بوسیلۀ تجهیز کردن سریع گروه های شیعه در عراق، لبنان، بحرین و سایر نقاط برآمده است. آنچه که بنام "هلال شیعه" شناخته شده و اخیرا معروف گردیده، اما تازگی ندارد. زیرا اولین هدف استراتژی استیلای شیعی حکومت ایران، عراق بود. وقتی خمینی بقدرت رسید، هدفش شبیه سازی انقلاب اسلامی درعراق بود. او در پی آن بود که رژیم بعثی را با یک رژیم اسلامی مشابه آنچه او در ایران پیاده کرده، جایگزین کند.

رویدادهائی که نهایتا منجر به حملۀ عراق به کشور من در سپتامبر 1980 شد، قابل استناد هستند؛ کافی است که گفته شود، علیرغم جانفشانی های بی نظیر ملت ایران که موفق شدند موج حمله را در 1982 بطرف عراق برگرداندند، خمینی پیشنهاد صلح و دریافت غرامت و افتخارات منتج از آنرا نپذیرفت. برای پافشاری برهدف بیهوده ای که بهانه و اساس این درگیری بوده است: آزاد سازی سرزمین های مقدس شیعیان و بنیان گذاری جمهوری اسلامی در عراق. شش سال افزایش جنگ و صدها هزار کشته شده و مجروحین جنگی بیشتر برای ایران. درنهایت، او به این نتیجه رسید که به هدفش دست نخواهد یافت. در خاتمه، در سخنرانی که باکراه «جام زهر را نوشید»، نقطۀ پایان به طولانی ترین و خونبارترین رویارویی قرن نهاد.

در نتیجه لجاجت سرسختانه خمینی، صدام حسین سربرآورده از هشت سال جنگ با ایران با احساس قدرت بیشتر، شاید هم میل بخود فریبی، او را برآن داشت که به قماربازندۀ کویت دست بزند. در هر صورت، حملۀ او به کویت در اوت 1990 بوجود آورندۀ سلسله حوادثی بود که ما را به شرایط فعلی که با آن در عراق و منطقه مواجه هستیم رسانده است.

این یک موضوع مخفی نیست که سیاست های اعمال شدۀ واشنگتن از زمان حمله به عراق در مارچ 2003 تناقض جدیدی را بوجود آورد. حداقل بعضی از اهداف دست نیافتنی رژیم ایران، درجنگ هشت ساله، اکنون امکان پذیرشده که در نتیجه شکست های آمریکا در عراق است. در نتیجه، هیچ کس امروزه منکر این حقیقت نیست که ایران نفوذ گسترده ای در عراق دارد و بعضی از سیاست گذاران فعلی در حکومت عراق افرادی هستند که پیشینه دراز مدت همکاری با رهبران اسلامی در تهران دارند.

پدید آوردن حزب الله، درلبنان هم ساختارمهمی بود که اکنون به "هلال شیعی" بیشتر شناخته شدۀ کنونی شکل می بخشد. برخلاف آنچه اغلب تصور میکنند، حزب الله محصول اختلاط نژادی در لبنان و بی عدالتی برعلیه اقلیت شیعه نبود. خیلی قبل از آنکه حزب الله پا بعرصه حیات بگذارد گروه شیعه دیگری زیرنظر امام موسی صدر در لبنان فعال بود. اَمَل که بعنوان یک جنبش شناخته شده بود، فقط یک سپاه سیاسی نبود. بلکه درگیر مسائل اجتماعی و طرح های جامعه به نیابت از شیعه لبنان بود.

رژیم انقلابی در ایران در جستجوی یک قائم مقام در لبنان بود و اَمَل مناسب این موقعیت نبود. نتیجتا، اوایل 1980 ، پیروان رژیم که در حوالی دمشق مشغول عملیات بودند- تصمیم گرفتند گروه جدیدی بوجود آورند که در 1982 درپی حمله اسرائیل به لبنان وارد عمل شد. برای جانشینی اَمَل بعنوان جنبش اصلی شیعه در لبنان، حزب الله نیازمند پول زیادی بود، برای پروژه های اجتماعیش، نگهداری و آموزش نیروهای نظامی و سایر مخارج که اخیرا محافظه کارانه نیم بیلیون دلار در سال برآورد شده است.

بانی این خیر کسی جز رژیم مذهبی در تهران نمی باشد که هم چنین قادر بوده است، پشتیبانی و کمک پنهانی سوریه را نیز داشته باشد.

سومین عنصر در ساختار استراتژی «استیلای شیعه»، پشتیبانی از عرب های افراطی غیر شیعه درگیر در جهاد، علیه اسرائیل می باشد. مجددا، جنبش اصلی فلسطین فتح به رهبری امثال یاسرعرفات و محمود عباس بعنوان سکولار و بی فایده تلقی شده اند. در طی سالیان با بررسی عناصر افراطی، رژیم اسلامی امروزه به پذیرش و حمایت از حماس و جهاد اسلامی رو آورده است.

نهایتا، برای رسیدن به «رویای عظمت دینی»، رژیم مذهبی مبادرت به برنامه پنهانی تسلیحات اتمی نموده، بی توجه به تعهداتش به معاهدۀ عدم غنی سازی و هم چنین منافع و امنیت ملت ایران. اکنون کاملا مشخص شده که بغیر از آنکه برای دهه ها به این پنهان کاری ادامه داده اند، مسئولین اسلامی حتی مخفیانه برای خرید سانتریفیوژ و طرح تسلیحاتی به بازار سیاه روی آورده اند و با کمک افرادی تحت عنوان مقاطعه کاران اتمی، بمانند عبدالقدیرخان، که اکنون تحت نظر خانگی در پاکستان است، به پیشرفت های قابل توجه دست یافته اند. زمانی که در سال 2003 میزان پیشرفت برنامه اتمی رژیم برملا شد، پاسخ رژیم، ارائه چهرۀ بی گناهی بود که توسط آمریکا و دیگران مورد ستم قرار می گیرد، آنهایی که می خواهند مانع شوند "ایران به حق انکارناپذیرخود برای تحقیقات اتمی جهت اهداف صلح آمیز" برسد.

درحالی که این حق در لوای پیمان عدم غنی سازی شناخته شده، ولی اجرای آن هرگز بدون شروط نبوده است. در حقیقت، مادۀ ۴ قرارداد «ان-پی-تی» تصریح میکند که این حق قابل اجراست، بشرط رعایت دو موضوع اصلی پیمان: بنام های، عدم تولید و عدم تحصیل تسلیحات اتمی.

امروز، جامعه بین المللی نگرانی جدی خود را بدلیل شواهدی که بیانگر رسیدن رژیم مذهبی به مرحله تهیه تسلیحات اتمی است که تضمین کنندۀ حکمرانی خونین اش در داخل ایران و تحکیم استیلای منطقه ای اش است، ابراز می دارد.

تظاهر تزویرآمیز رژیم ایران در مورد نیاز به سوخت اتمی مستقل، تضاد کامل با بستگی ایران به منابع انرژی هیدروکربن دارد. رژیم حاکم برایران بتازگی مبادرت به اجرای نمایش مفتضح واردات بنزین و کمک به هزینه سوبسید کرده است. تقریبا 30 سال تحت لوای مذهبیون، ایران - میان تمام نقاط- ۴۰ درصد بنزین تصفیه شدۀ مصرفی روزانه خود را وارد میکند. در زمانی که کشور آنچنان وابسته به میزان بالایی از واردات بنزین برای نیاز روز به روز است، این خنده آوراست که ناظر موعظۀ سران رژیم در مورد نیاز کشور به عدم وابستگی در مدار انرژی اتمی – مخصوصا زمانی که حتی یک رآکتور هنوزفعال نشده باشد.

این حالت شترمرغ مآبانه فقط احمق ها را فریب می دهد.

جمهوری اسلامی و سیاست استیلای شیعه
اینک مایلم به مرکز سیاست منطقه ای برگردم و ملاحظه شود که رژیم مذهبی چگونه از سرمایه هایی که کسب کرده استفاده می کند.
از آنچه من هم اکنون ترسیم کردم می توان متوجه شد که رژیم مذهبی از دو جنبۀ "قدرت ملایم" – مانند بنیادگرایی و نفوذ بر گروه های شیعه در منطقه – و هم زمان "قدرت سخت" از طریق هزینه های سنگین تجهیزات نظامی که البته شامل برنامه بسیارگرانقیمت تسلیحات اتمی میشود، استفاده می کند و با دخالت های شرورانه خود، در حادثه آفرینی های خارج مرزی در مکان هایی مانند عراق، لبنان و افغانستان موضوع بحث های زیادی در ماه های گذشته بوده است.

بعلاوه، از طریق اعلام اخیر حذف کشور اسرائیل و انکار صریح هولوکاست، رژیم مذهبی قاطعانه خود را بعنوان ریش سفید "جبهه آشتی ناپذیر" تثبیت کرده است. سوریه نه تنها تقریبا هم پیمان است، بلکه محصول ایدئولوژی رژیم، یعنی حزب الله، به این ادعا، باور دارد.

قابل ذکراست که این فعالیت «تحریک آمیز» حاکمان بر ایران در میان بخش بزرگی از اعراب و مسلمانان محروم در سراسر جهان پذیرفته شده است.

حزب الله در حقیقت رل سه جانبه بازی کرده است که هریک از موارد در خدمت منافع مذهبیون تهران است.

اولا، حزب الله یک منطقه استراتژیک برعلیه اسرائیل بوجود آورده، نه تنها برای بقیه لبنان و سوریه، بلکه پراهمیت تر برای ایران. جنگ تابستان گذشته درجنوب لبنان بعنوان جانشین جنگ بین ایران و اسرائیل و گسترده تر با آمریکا تلقی شد. بنا بر بیشتر تحلیل ها، در هر نقشه برای حمله غافلگیرانه به تاسیسات اتمی ایران، حزب الله بدون تردید عاملی است که باید بحساب آید.

ثانیا، با سپاسگزاری از پول نفت ایران، حزب الله جامعه شیعه را از مکانیزم عظیم بهزیستی برخوردار نموده است. این در حالیست که میلیونها ایرانی زیر خط فقر زندگی میکنند.

به همین دلایل، حزب الله نیروی سیاسی حاکم در لبنان و سست کنندۀ پایه های استقلال در لبنان به نفع سوریه و مانع شکل گیری سیاستی میانه رو در آن کشور شده است.

حوادث ناگوار اخیر در لبنان باردیگر روشنگر رهبری طرح های شرورانه ایران برعلیه حکومت های منتخب دموکراتیک در لبنان است.

رهبران رژیم مذهبی در ایران، با ایجاد "جبهه آشتی ناپذیر" رسمیت بیشتری در فلسطین دارند. ملایان حامی حماس، در رو در رویی با الفتح و مخالفتش با اسرائیل هستند. سایر گروه های رادیکال فلسطینی نیز که امتناع از برسمیت شناختن اسرائیل دارند، هم بتساوی پشتیبانی شده اند. رژیم مذهبی در بن بست کنونی پیشرفت کرده و مایل است آنرا ابدی سازد. زیرا تا زمانی که صلح در خاورمیانه دست نایافتنی است، حزب الله، جهاد اسلامی، حماس و سایر مشتریان ایران و سوریه می توانند مدعی مشروعیت در میان توده های عرب باشند که بنیادگرایی تهران نیز اعتبار سیاسی از آن کسب میکند.

اما اگر به صلح نهایتا نائل آیند، رژیم مذهبی خارج از یک چهارچوب فرقه ای دیگر قهرمان برای کسی محسوب نمی شود.

درعراق وضعیتی پیچیده حاکم است. ایران از اقدامات مخاطره آمیزآمریکا در عراق در طلب سهم است.

همانطوریکه اشاره کردم نیروهایی که حدود ۲۷ سال قبل بوسیله خمینی حمایت شدند برای سرنگونی صدام حسین و بدل سازی انقلاب اسلامی، اکنونه در موقعیت تاثیرگذار و یا قدرت هستند. ولی باید تاکید نمود که مخالفت در منطقه با این سیاست حکومت اسلامی ضمنا بطور بی مانندی پیگیری می شود.

بقایای بعثی های ازقدرت خلع شده که در یک شورش به قبیله های ناراضی سنی پیوسته اند و برای بازسازی برتری خود، احتمالا با مدد القاعده که در ارتباط با شورشیانی هستند که در جستجوی بیرون راندن آمریکا یی ها و شیعه نوکیسه می باشند که جای پایی بدست آورند. بعضی از قدرت های منطقه نگران نفوذ ایران و نفوذ شیعه به هزینه سنی ها می باشند. بین هواداران شیعه هم یک جریان پنهانی خصومت و خشم محسوس است. گروه های رقیب نظامی وابسته به شورایعالی انقلاب اسلامی عراق به رهبری عبدالعزیز حکیم یا مقتدا الصدر درگیرجنگ با هدف استیلا بوده اند. آنها در نیروهای امنیتی نفوذ کرده اند و در گروگان گیری و کشتارهای روزمره دخالت دارند.

چگونه ملایان حاکم در تهران از شرایط در عراق بنفع خود بهره برداری خواهند کرد؟

مهمترین نکته که باید مد نظر قرارگیرد این است که در روانشناسی ملایان «غریزۀ محافظت از خود» در عالی ترین مرتبه است. به همین دلیل اولین اولویت آنان باید این باشد که نیروهای آمریکایی را از عراق و افغانستان خارج کنند. استراتژی دست یافتن به این هدف ساده است! تمدید شرایط آشفته کنونی ماورای تحمل جامعه آمریکا و افکار عمومی در آنکشور است. برای رسیدن به این هدف، تعداد تلفات آمریکایی ها در عراق باید افزایش یابد، هم چنین آموزش و تجهیز شورشیان مختلف برای خسته کردن آمریکایی ها باید ادامه پیدا کند.

دومین اولویت، اطمینان از جای پای دائمی در عراق و تداوم استیلا.
حاکمان شیعه کنونی به نخست وزیری مالکی علیرغم رابطۀ انکار ناپذیر با ایران- کاملا نمی توان به آنان به عنوان یک متحد متکی بود. لذا رژیم مذهبی در پی آن است که نمونه حزب الله را در آنجا پیاده کند که اطمینان حاصل کند در صورت وقوع جنگ داخلی بعنوان نیروی جانشین عمل خواهد کرد و بدین ترتیب حفاظت نفوذ ایران در عراق را تضمین میکند. چه کسی بغیر از مقتدا الصدر می تواند انتخاب شایسته تری باشد؟ جدایی اخیر وزرا و معاونین الصدر از ائتلاف مالکی گویای شکاف نه تنها در ائتلاف بلکه حتی بین مالکی و جمهوری اسلامی است. باید توجه کرد که بین مراکز اصلی قدرت شیعی، تنها الصدر کاملا همراه با نظر ایران برای راندن آمریکایی ها از عراق است.

سیاست ها و طرح های مشابه در مقیاس کوچکتر در افغانستان نیز جاری است.

آیا "هلال شیعی" و سیاست همراه آن بنیادگرایی تهران را به قدرت برتر منطقه تبدیل می کند؟ بعضی از تحلیگران معتقدند که ایران هم اکنون بعنوان ابرقدرت منطقه ظاهر شده است. همیشه رگه هایی از حقیقت در هر آرزویی وجود دارد. ولی از نظرمن، چنین مقدمه سازی اساسا اشتباه و بی محتواست.

وسعت و موقعیت جغرافیایی ایران بدون تردید به ایران نقش ابرقدرت منطقه ای را میدهد. کشوری با 70 میلیون جمعیت با مساحت 1,6 میلیون کیلومتر مربع که شامل تمامی ساحل شمالی خلیج فارس میشود. مشکل کنونی این است که رژیم مذهبی در صدد آن است که استیلای خود را به ماورای محدودۀ جغرافیایی اش بکشاند. به این جهت موجی از نظرات که حامی درگیری و یا مذاکره با رژیم است را بوجود آورده است.

درافق مقابل، سقف جدیدی که متعلق به متحدان سنی به رهبری چند کشور کلیدی عربی است، نمایان شده است. امروز این تقابل در عراق و لبنان مشهود تر است. جایی که با سرمایه و پشتیبانی اعراب مسلح هستند، سنی ها نیز مبادرت به الگو برداری از پی ریزی نموده اند که شیعیان در دو دهه گذشته اعمال کرده اند.

مذاکره با جمهوری اسلامی
پیش از آنکه گفتار خود را به پایان ببرم، اجازه بدهید چند کلامی در مورد مذاکره با رژیم مذهبی بیان کنم. از آنجایی که چنین برخوردی، همانطوری که گفتم از پشتیبانی گروه بزرگی برخورداراست و در نهایت گروه مقابل کسانی هستند که در مورد گزینه نظامی در قالب حمله نظامی بحث می کنند. من بارها برمخالفت شدید خود با گزینه نظامی تاکید کرده ام. بعلاوه، طرح بحث در مورد جنگ، می تواند افکار عمومی در داخل کشور را برگرداند و حتی آنان را با رژیم منفورمتحد کند. اکثریت ایرانیان احساسات دوستانه ای نسبت به آمریکا و غرب دارند. بنابراین، این مهم است که خود را رها شده نیابند.

بدون تردید، گفتگو باید در هر شرایطی جایگاهی برترداشته باشد. ولی آنانی که مسیر را با هدف اشتباه می گیرند و مذاکره را بعنوان درمان قطعی تلقی می کنند، مایۀ تاسف هستند. هنری کسینجر یکبار بدرستی اشاره کرد که "دیپلماسی هرگز در یک خلاء عمل نمی کند" دیپلماسی وقتی موفق خواهد شد که طرفین تعقل و یا درک خطرات حاصله از عدم مذاکره که حفاظت از منافع اولیه را اهمیت میدهد، داشته باشند.

لازمه اخذ نتیجه از روند بده و بستان درمذاکره، درک عالی است.

آیا ملایان حاکم به آن حد شعور رسیده اند؟ پاسخ درقضاوت من منفی است، اگرچه استراتژی عزم جهانی- ناچار به حمله نظامی- می تواند افکارکنونی را متحول کند. چنانچه چند سال قبل ما چنین تحولی را در رفتار سرهنگ معمرقذافی در لیبی مشاهده کردیم.

حال، مایلم به موارد زیر تاکید کنم: قاطعانه اعلام می نمایم که هرگز به هیچ توافق مداومی با جمهوری اسلامی نائل نخواهند شد، اگر آن توافق بدست آمده با هزینه ملت ایران باشد. برای روشن تر شدن این نکته، باید تاکید کنم، که از آنجایی که بلند پروازی های اتمی ایران در حال حاضر، نقطۀ تمرکز توجه و مداقۀ جهانی است، اغلب ایرانیان امیدوارند که این سطح بی سابقه فشارها، تنها برای کمک به پایان دادن تهدیدی که رژیم مذهبی نسبت به امنیت منطقه و جهان می نماید، نباشد. بلکه بهمراه مقدمه عصر نوینی باشد که اندیشه هایی مانند آزادی، دموکراسی و حقوق بشر مورد توافق کامل حکومت مسئولی قرارگیرد که متعهد به ایرانیان و بهزیستی آنان باشد.

کشورمن، ایران، صاحب بیشترین نفوس جوان است، غنی از فرهنگ هزاران ساله و جامعه ای زنده و فعال. در مبارزه مان با رژیم بنیادگرا، هم میهنان من نیاز و استحقاق دارند که از تمامی کمک ها و پشتیبانی های معنوی ممکن برخوردار باشند. تا بتوانند با تغییرات بنیادین و استقرار حکومتی که بتواند با حاکمیتی نوین، یک دموکراسی سکولار را بجای بنیادگرایی کنونی جایگزین نمایند.

از شکیبایی شما سپاسگزارم.

اینسبروک – اطریش
دوم آبان ماه 1386


| © 2007 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |

http://www.alefbe.com/articleRezaPahlavi13.htm

Omid گفت...

مونا محمودنژاد یکی از بهائیانی است که پس از انقلاب ۱۳۵۷ در ایران اعدام شد. وی متولد ۱۰ سپتامبر ۱۹۶۵ است. او در زمان اعدام ۱۷ سال بیشتر نداشت.[۱].

در ژوئن ۱۹۸۳، خرداد ۱۳۶۲، حکومت ایران ده تن از دختران و زنان بهائی را اعدام کردند. اتّهام آنها تدریس در کلاس‌های کودکان بهائی ـ معادل مدرسه یکشنبه‌ها در غرب ـ بود. خانم‌ها در معرض فشارهای جسمی و روانی شدید قرار گرفتند تا به تبرّی از عقیدهٔ خود وادار شوند. مانند اکثر بهائیانی که در ایران دستگیر شدند، آنها نیز اعتقادات خود را زیر پا نگذاشتند. در نتیجه کلیه آنها اعدام شدند. یکی از آن‌ها، دختری ۱۷ ساله به نام مونا محمودنژاد بود.[۲]

دستگیری تا اعدام
او در روز ۲۲ اکتبر ۱۹۸۲ زمانی که فقط ۱۶ سال داشت دستگیر شد [۳] و در روز شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۶۲ مطابق ۱۸ ژوئن ۱۹۸۳ در میدان چوگان شیراز[۴] به جرم تعلیم و تربیّت تعدادی اطفال بهائی اعدام شد. [۵]

دستگیری و بازداشت
خانم محمودنژاد در غروب روز اول آبان ۱۳۶۱ در منزل پدر و مادرش دستگیر و در مرکز سپاه پاسداران بدون ارتباط با خارج زندانی شد. بالاخره در روز ۲۹ آبان مادرش توانست اجازه ملاقات هفتگی بگیرد. پس ازچند هفته متهم را به زندان عادل آباد شیراز منتقل کردند.

مسئولان زندان بواسطه اعتقادات مذهبیش، متهم را کافر و درنتیجه ناپاک تلقی کرده و همانند زندانیان سیاسی که به خدا اعتقاد نداشتن، با او رفتاری تحقیرآمیز داشتند. برای مثال، به هنگام انتقال زندانی چشم بسته به اتاق بازجویی، نگهبانان زندان از برقراری هرگونه تماس جسمی با زندانی خودداری می‌کردند. در چنین مواقعی نگهبان سر روزنامه لوله شده‌ای را به دست زندانی می‌داد و سر دیگرش را برای پرهیز از هر تماسی، خود به دست می‌گرفت.

دادگاه
مسئولان دولتی درباره جلسه یا جلسات دادگاه این متهم اطلاعی در اختیار خانواده او قرار ندادند. تنها جزئیاتی در کتاب «داستان علیا» به نقل ازهم سلولیان او چاپ شده‌است. از جمله اینکه حکم آزادی مونا دو بار با قرار وثیقه ۵۰۰٬۰۰۰ تومان صادرشده بود. اما هنگامیکه مادرش برای پرداخت این مبلغ به دادستانی مراجعه نمود، او را نیز به جرم عضویت در لجنه الفت، انجمن دوستی بهائیان، حدود ۹ سال پیش دستگیر و به مدت پنج ماه زندانی کردند.[۶]

بنابر گزارش «جامعه بهائی»، مقامات به متهم می‌گفتند که به او چهار «جلسه» مهلت خواهند داد تا طی آنها به رد مذهبش بپردازد و اسلام را پذیرا شود. همچنین به او می‌گفتند که اگر بیانیه از پیش نوشته شده در نفی بهائیگری را امضا نکند، کشته خواهد شد. معلوم نیست که آیا این جلسات چهار بار برگذار شدند و اینکه آیا جایگزین دادگاه بوده‌اند یا خیر.

اتهامات
متن ادعانامه به خانواده‌ ارائه نشده‌است. اما اطلاعات موجود نشان می‌دهد که اتهامات علیه متهم به باورهای مذهبی وی مربوط بوده‌است. در زمان بازداشت، متهم مورد بازجویی و تحت فشار قرار گرفته بود تا مذهب خویش را انکار کند. علاوه براین، بنابر مصاحبه‌ای که در روزنامه «خبرجنوب» منتشر شد، حاکم شرع مسئول پرونده که رئیس دادگاه انقلاب اسلامی شیراز بود به بهائیان هشدار داده‌است که «بدامن اسلام عزیز بیایند و...تا دیر نشده از بهائیت که عقلاً و منطقاً محکوم است تبری جویند.»

حاکم شرع به تفصیل درباره اتهامات و جنایات منتسب به متهمان گفتگو کرده و استدلال می‌کند که آنها به این خاطر دستگیر شده‌اند که اعضای فعال تشکیلات بهائی بوده‌اند و همچنین بخاطر رابطه مستقیم یا غیرمستقیمشان با «بیت العدل» مستقر در اسرائیل که از دولت اسرائیل پیروی می‌کند. بیانات حاکم شرع درباره کسانی که دستگیر شده‌اند تاکید می‌کند که فعالیت‌های مذهبی متهمان فعالیت‌هایی جنایتکارانه می‌باشد و «طبق اصل سیزدهم قانون اساسی هر گونه فعالیت برای بهائیان خلاف قانون اساسی است و تشکیل محفل و لجنه و ضیافت و امثال اینها همه جرم است.»

در طول مصاحبه، حاکم شرع خطاب به تمامی بهائیان (و نه تنها به فعالین بهائی) می‌گوید که یا دین خویش را رد کنند و یا عواقب آنرا پذیرا شوند: «و الا روزی نه چندان دور خواهد رسید که ملت اسلام با بهائیان مانند منافقین که... محمل‌های دینی شیطانی دارند بتکلیف شرعی خود عمل خواهد نمود و بهائیان بدانند که...امت حزب الله در ریشه کنی آنان عاجز نخواهد بود.»

در شرایطی که حداقل تضمین‌های دادرسی رعایت نمی‌شود و متهمین از یک محاکمه منصفانه محرومند، صحت جرایمی که به آنها نسبت داده می‌شود مسلم و قطعی نیست.


مدارک و شواهد
در گزارش این اعدام نشانی از مدارک ارائه شده علیه متهم و ارتباطش با اسرائیل نیست. قاضی شرع و رئیس دادگاه انقلاب در مصاحبه‌اش با خبر جنوب دلیل جرم را فعالیت بهائیان و اعتقاداتشان می‌داند. حاکم شرع ادعای اینکه بهائیان در سیاست دخالت نمی‌کنند و از دولت تبعیت می‌کنند را رد کرده و یادآور می‌شود که آنها از جمهوری اسلامی حمایت نکرده‌اند و تشکیلات خود را دارند: «... اینان می‌گویند ما در هیچکدام از راهپیمائی‌ها علیه طاغوت شرکت نکردیم.... در هیچکدام از رأی گیری‌های جمهوری اسلامی... که تا بحال صورت گرفته... شرکت نکردیم چرا که اینها همه سیاست است و ما از نظر مذهبی دخالت در سیاست را محکوم می‌کنیم. و ما برای خودمان رأی گیری‌های مختلف داریم و تشکیلات بهائیت مستقل است...». قاضی شرع از طرفی تشکیلات مستقل بهائیان را در ایران دال بر عدم تبعیت آنان از دولت جمهوری اسلامی و خیانت خواند اما از طرف دیگر استقرار دارالعدل، که بنا به استدلال او مستقل از حکومت است، را در اسرائیل حجتی برای تبعیت این تشکیلات و پیروان بهائی‌اش از دولت اسرائیل شمرد.

از نظر قاضی شرع اینکه تشکیلات بهائیان جدا و مستقل از «تشکیلات اسلام» است خود مدرک خیانت و گناه پیروان این کیش محسوب می‌شود: «بنا بر این کاملاً شاهدیم که این جرثومه‌های فساد و فرزندان شیطان و ایادی مزدور بیت العدل اسرائیل تشکیلات و حکومتی هر چند مسخره در برابر حکومت و تشکیلات اسلام بوجود آورده‌اند. خنده آور اینکه می‌گویند ما تابع حکومتیم و هرآنچه حکومت بگوید ما تابع حکومتیم و هر آنچه حکومت بگوید ما مطیع هستیم. لاکن این محملی است که حرکات جدای از ملت را پرده پوشی کنند.»

دفاعیات
از دفاعیات این متهم اطلاعی در دست نیست، اما به گفته نمایندگان جامعه بهائی، معتقدات دینی دلیل اصلی بازداشت و دادگاهی شدن بهائی‌هاست. اطلاعاتی که این نمایندگان در مورد هم‌کیشان خود کسب کرده‌اند حاکی از این است که معمولاً درخواست متهمان برای دسترسی به پرونده‌شان رد می‌شود و اگرچه قانوناً مجازند که از وکیل مدافع استفاده کنند اما از اواسط دهه هفتاد وکلای دادگستری تحت فشار قرار گرفته‌اند تا موکل بهائی نپذیرند. نمایندگان جامعه بهائیان اتهاماتی از قبیل فعالیت سیاسی ضد انقلابی یا جاسوسی را که همواره در دادگاه‌ها به بهائیان وارد می‌شود تکذیب کرده و یادآوری می‌کنند که اصول اساسی دین‌شان وفاداری به حکومت و فرمانبرداری از آن را تکلیف شمرده و آن‌ها را از هرگونه دخالت در امور سیاسی منع می‌نماید. این منابع اضافه می‌کنند که جاسوسی برای اسرائیل نیز اتهامی است بی‌اساس که مبنای آن استقرار مرکز جهانی بهائیان در اسرائیل است. حال آن که این مرکز سال‌ها قبل از تأسیس دولت اسرائیل دراواخر قرن نوزدهم میلادی در آن‌جا دایر شده‌است.

حکم
مقامات متن حکم را با خانواده متهم درمیان نگذاشتند. اما رئیس دادگاه انقلاب اسلامی در توجیه حکم بهائیانی که در بهمن ماه دستگیر شده بودند، طی مصاحبه‌ای با روزنامه «خبر جنوب» گفت:

«این مسأله مسلم است که در جمهوری اسلامی ایران برای بهائیت و بهائیان کوچکترین جایی نیست.» او از افرادی که به مرگ محکوم شده بودند به عنوان «کفار حربی» یاد کرد. (این اشاره‌ای به بی‌دینانی است که در خارج از محدوده حکومت اسلامی زندگی می‌کنند و هیچ حقی ندارند حتی حق زندگی.)، وافزود: «این افراد که محکوم به اعدام شده‌اند از اعضای فعال بهائیت بودند که از شر آنها افراد ساده لوح امان نداشتند و وابستگی‌شان به شیاطین داخل و خارج محرز و عنادشان نسبت به اسلام و مسلمین در حد زیادی آشکار بود.»

چاپ این مصاحبه موجب شد که خانواده‌های زندانیانی به دیدار امام جمعه و استاندار فارس و مقامات پایتخت بروند تا از صحت خبر مطمئن شوند. همزمان، تلاش‌های بین‌المللی برای نجات بهائیان زندانی آغاز شد اما این تلاش‌ها ناموفق ماند. دادگاه انقلاب شیراز متهمین را به مرگ محکوم کرد و دیوان عالی کشور این حکم را تایید کرد. روز ۲۸ خرداد ۱۳۶۲ او را به همراه سایر زنان به پادگان عبدالله مسگر معروف به «میدان چوگان» بردند تا اجبارا شاهد حلق آویزی سایر زنان شود. زمانی که نوبت او فرارسید، برای آخرین بار به او مهلت دادند تا از دینش برگردد. وقتی که از انجام این کار اجتناب ورزید، او را نیز حلق آویز کردند.

مقامات خبر اعدام خانم محمودی نژاد را به خانواده‌اش ندادند. خانواده وی اتفاقاً از اعدام او مطلع شدند و نتوانستند جسدش را خود بخاک بسپارند. مسئولان وی و سایر بهائیان اعدام شده را به قبرستان بهائیان شیراز برده و بدون شستن و رعایت هرگونه مراسم خاکسپاری، دفن کردند. [۷]

وصیت‌نامه
“ الهی بامید تو
مادر عزیزتر از جانم و خواهر مهربانم چه بگویم چه بنویسم از فضل حق که بسیار است و در جمیع احوال شامل حال بندگانش میشود حتا بنده عاجز و ناتوانی چون من که لایق و سزاوار بندگی درگاهش را ندارم.
عزیزان از دل و جان برایمان دعا بخوانید که در هر صورت راضی به رضای الهی باشیم دل به قضا دربندیم و چشم از غیر دوست در پوشیم و تا جای امکان از عهده شکر الطافش برآئیم.
فدایتان شوم فراموش نکنید که آنچه کند او کند ما چه توانیم کرد پس باید سر تسلیم در برابر حق فرود آوریم و توکل بر رب رحیم نمائیم پس رجا داریم که غم و حزن را بخود راه ندهید و برایمان دعا کنید که محتاج دعائیم.

مونا محمود نژاد[۴]


http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF

ناهید گفت...

در مورد تلاش احمدی نژاد برای تغییر سن رای دهندگان به بهانه اهمیت به جوانان و نقش دوباره علی کردان که در این جلسه تصمیم گیری دخالت و شرکت داشت و در آنروز در ساختمان هیئت دولت حضور داشت برنامه ای بگذارید.

shiva گفت...

به یاد مونای عزیز


زمانی که قزاق های محمد علی شاه میرزا جهانگیر صور اسرافیل را در باغ شاه خفه کردند ، مرحوم دهخدا و تعدادی دیگر از ازادی خواهان را از ایران تبعید می کنند . سپس
قرار می شود با خرج مرحوم پیرنیا روزنامه صوراسرافیل را در سویس چاپ کنند . درهمان اوقات ، شبی میرزا جهان گیر صوراسرافیل با لباس سفیدی که معمولا می پوشید به خواب دهخدا
می آید وبه وی می گوید « چرا نگفتی او جوان افتاد ؟ » و بلافاصله این
جمله به خاطر مرحوم دهخدا می آید : « یاد آؤ ز شمع مرده ، یاد آر! »

در این حال ایشان از خواب بیدار
می شود و تا نزدیک صبح 3 قطعه از مسمط زیر را می سراید و فردا آنها را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر به آنها اضافه می کند و در شماره اول « صوراسرافیل » چاپ سویس به چاپ
می رساند :

ای مرغ سحر ، چو این شب تار،
بگذاشت ز سر سیاه کاری،

وز نفحه روح بخش اسحار،
رفت از سر خفتگان خماری،

بگشود گره ز زلف زر تار،
محبوبه نیلگون عماری،


یزدان به کمال شد پدیدار،
واهریمن زشت خو حصاری،

یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر!


ای مونس یوسف اندرین بند
تعبیر ،عیان چو شد ترا خواب،

دل پر زشعف ، لب از شکرخند،
محسود عدو ، به کام اصحاب،

رفتی بر یار و خویش و پیوند،
آزادتر از نسیم و مهتاب ،

زان کو همه شام با تو یک چند
در آرزوی وصال احباب ،


اختر به سحر شمرده ، یاد آر

چون باغ شود دوباره خرم،
ای بلبل مستمند مسکین !

وز سنبل و سوری و سپرغم ،
آفاق نگارخانه چین

گل سرخ و به رخ عرق زشبنم،
تو داده زکف ، زمام تمکین ،

زان نو گل پیشرس که در غم ،
ناداده به نار شوق تسکین ،

از سردی دی فسرده ، یاد آر

ای همره تیه پور عمران ،
بگذشت چو این سنین معدود ،

وان شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعد خویش مشهود ،

وز مذبح زر چو شد به کیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود ،

زان کو به گناه قوم نادان
در حسرت ارض موعود ،

بر بادیه جان سپرده ، یاد آر

چون گشت ز نو زمانه آباد ،
ای کودک دوره طلایی ،

وز طاعت بندگان خود شاد ،
بگرفت ز سر خدا خدایی،

نه رسم ارم ، نه اسم شداد ،
گِل بست زبان ژاژ خایی ،

تسنیم وصال خورده ، یاد آر



http://palande.persianblog.ir/post/52

نیلو از تهران گفت...

آقای مهدی فلاحتی اگر آقای چالنگی دوست شما هم باشند لطفا حرفه ای باشید , همان لفظ آقای چالنگی بکار ببرید وگرنه وفا مستقیم هم با سیامک دهقانپور دوست است و بعضی ها هم که با هم زن و شوهرند در تلویزیون همدیگر را جان صدا نمیکنند این کار غیر حرفه ایست .

اصلاح طلب گفت...

لطفا , تمنا میکنم,استدعا دارم به آقای سیروس آموزکار بفرمایید اینقدر با حاشیه رفتن و جک و خنده وقت برنامه تفسیر خبر را نگیرند , خیلی در این مورد افراط میکند .

ناشناس گفت...

عرض سلام و ادب خدمت جناب وفا مستقیم
**
با تشکر از زحماتی که در آن رسانه شما و دیگر همکارانتان متقبل میشوند.بسیار علاقه مند هستم در برنامه ی میزگردی با شماشاهد یک سلسله برنامه هایی در معرفی
آنچه به عنوان فرهنگ آمریکایی در کف آن جامعه جریان دارد باشم.
**
از روابط دختر و پسر ها تا موضوع زندگی زناشویی و همچنین روابط فی مابین کارمندان.
**
آنچه به عنوان زندگی جریان دارد ونه ایده آلها
**
میدانید که دراینجا آنچه که از مختصات فرهنگ آمریکایی و بعضا غربی در رسانه های ما منتشر میشود آنچنان به یکسو نگری آلوده است که فرصت یک تحقیق عادی را هم برای ما که در آن محیط نفس نمیکشیم تقریباغیر ممکن ساخته
است
***
با تشکر و سپاس
موفق و کامیاب در تمامی عرصه ها ی زندگی باشید
**
یک مرد ناشناس

mehdi گفت...

عکس تبلیغاتی احمدی نژاد به سبک اوباما !!! (در شیراز)
http://www.7tir2.info/index/viewtopic.php?f=2&t=12145

meisam rahimi گفت...

اقتصاد ایران به کجا می رود؟
چند سال پيش زماني که شعارهاي سياسي، بيش از پيش وارد عرصه اجتماع شده بود مردم تمايل زيادي به پيگيري اخبار و رويدادهاي سياسي نشان مي دادند و کمتر به مقوله اقتصاد توجه مي شد. البته در همان زمان مردم با مشکلات اقتصادي فراواني مواجه بودند اما جو غالب در جامعه، جو سياسي بود. اما به مرور زمان و باآشکار تر شدن بن بست هاي سياسي به ويژه پيش روي برخي گروه هاي اصلاح طلب و ايجاد سرخوردگي بين آن دسته از اقشار مردم که پيگير جدي فعاليتهاي سياسي بوده اند بار ديگر توجه به مسائل اقتصادي افزايش يافت و سرانجام در سال 1384 فردي به رياست جمهوري ايران رسيد که بيش از ساير کانديداها بر ضرورت حل مشکلات اقتصادي مردم تاکيد داشت و کمتر از ديگران مسايل سياسي را در شعارهاي خود دخالت مي داد. محمود احمدي نژاد با شعار استقرار عدالت درجامعه و رفع مشکلات معيشتي مردم روي کارآمد. البته او شعار آوردن پول نفت بر سر سفره هاي مردم را هم سر داده بود که پس از مدتي آن را تکذيب کرد. اما صرف نظر از اين شعار، اغلب مردم اميدوار بودند که با روي کار آمدن رئيس جمهوري که عملکرد اقتصادي دولتهاي قبل رابه شدت زير سوال مي برد و شعار اصلي خود را رفع مشکلات معيشتي مردم مي داند، شاهد بهبود وضعيت اقتصادي خود باشند. اما اکنون که بيش از سه سال و اندی از روي کار آمدن دولت نهم سپري شده نه تنها سياست هاي اقتصادي دولت موجب بهبود وضعيت مردم نشده بلکه مشکلات معيشتي مردم را افزايش داده و موجب افزايش شکاف طبقاتي ميان فقرا و اغنيا شده است. مصداق بارز افزايش مشکلات اقتصادي و معيشتي مردم در افزايش مداوم نرخ تورم نمايان است. نرخ تورم از زمان روي کار آمدن دولت نهم تاکنون به طور مداوم سير صعودي داشته و هيچ گاه اين سير صعودي متوقف نشده است به طوري که نرخ تورم از11 درصد به 26 درصد رسيده است. البته آمارهاي غير رسمي از نرخ هاي بالاتري براي تورم حکايت دارد چرا که در اوايل آغاز به کار دولت نهم که نرخ تورم، سيري صعودي به خود گرفته بود، بانک مرکزي سبد کالاي اساسي را که نرخ تورم باتوجه به آن شکل مي يابد با تغييراتي همراه ساخت که نتيجه غايي آن، کاهش سهم برخي کالاها و خدمات در اين سبد بود. به طوري که سهم مسکن که رشدي 100 درصدي را تجربه مي کرد در سبد کالاها کاهش يافت و در عوض شاهد افزايش سهم کالا و خدماتي بوديم که افزايش کمتري را تجربه مي کردند. با اين حال، اگر به آمارهاي غير رسمي دولت و بانک مرکزي هم بسنده کنيم باز هم شاهد نرخ بالاي تورم در ايران هستيم. هم اکنون ايران از ميان 14کشور منطقه خاورميانه داراي بالاترين نرخ تورم است. و در ميان 183 کشور جهان هم که در ارزيابيهاي صندوق بين المللي پول مورد بررسي قرار مي گيرند، چهارمين نرخ بالاي تورم رادارد . به طوري که تنها کشورهاي زيمبابوه، ميانمار و جزاير سيچلس در اقيانوس هند، نرخ تورم بالاتري نسبت به ايران دارند. در منطقه خاورميانه هم فاصله ايران با دومين کشور داراي نرخ تورم بالا در منطقه بسيار زياد است. به طوري که کشور فقير يمن، پس از ايران بالاترين نرخ تورم را دارد که 9درصد کمتر ازايران است. تورم بالا در ايران نماد بارزي از وضعيت نامناسب اقتصادي و مشکلات معيشتي مردم است علاوه بر آن ريسک اقتصادي در ايران افزايش يافته، فضاي کسب وکار محدودتر شده و حضور ايران در عرصه هاي بين المللي اقتصاد، کم رنگ تر شده است. خط فقر- هر چند که وزير رفاه و تامين اجتماعي تمايلي به ذکر آن ندارد- نسبت به گذشته با تغييرات فراواني مواجه شده به طوري که تعداد افرادي که درآمد آنها کمتر از ميزان مشخص شده براي خط فقراست افزايش يافته است.
امروزه تامين مسکن و اجاره بها، بخش اعظم درآمد خانواده ها را به خود اختصاص داده و ديگر، براي تفريح، نه درآمدي باقي مانده و نه فرصتي چرا که براي گذران زندگي، اغلب خانواده ها مجبورند بيش از يک شيفت کاري،فعاليت کنند که بسيار فرسايشي و مشکل ساز است. چرا که ديگر فرصتي براي پرداختن به تفريح و يافتن آرامش وجود نخواهند داشت. تنها فرصت آرامش، زمان خواب است که البته به دليل خواب دير هنگام و بيداري زودهنگام آن هم اغلب کامل نيست. درآمد خانواده ها به هيچ وجه کفاف هزينه هاي آنها را نمي دهد و اغلب خانواده ها چاره اي جز روي آوردن به شغل هاي دوم و سوم و نيز دريافت وامهاي متعدد براي گذران زندگي ندارند. در حقيقت همه آمار و ارقام و شواهد موجود، نشان دهنده سخت تر شدن شرايط زندگي براي مردم و افزايش مشکلات اقتصادي ومعيشتي مردم است. البته اگر بگوييم که دولتمردان درصدد کاهش اين مشکلات نيستند، بي انصافي کرده ايم. چرا که دولت نهم براي رفع مشکلات اقتصادي و معيشتي مردم تلاش کرده اما نکته اينجاست که اين تلاش ها به هيچ وجه ثمربخش نبوده است شايد به اين دليل که دولتمردان کار کردن را مهم تر از چگونه کار کردن مي دانند. مهم زياد کردن نيست بلکه برنامه ريزي دقيق براي رفع مشکلات مردم است که متاسفانه تاکنون کمتر شاهد اين برنامه ريزي ها بوده ايم. به همين دليل است که مشکلات اقتصادي و معيشتي مردم افزايش يافته است. البته دولتمردان دولت نهم، به برخي کاميابي هاي خود اشاره مي کنند و آن رانشانه موفقيت خود مي دانند. به عنوان مثال کاهش قيمت مسکن در يک سال اخير را نشانه اي از سياست هاي اقتصادي موفق دولت مي دانند اما فراموش مي کنند که سياست هاي نادرست دولت فعلي، مبني بر ثبت نام بي رويه براي وام مسکن و افزايش تقاضا براي مسکن در شرايطي که عرضه به اين ميزان افزايش نيافته بود، عاملي براي افزايش بي رويه و بي سابقه قيمت مسکن بود. جالب اينجاست که ميزان تقاضا براي وام مسکن در همان زمان نيز بيشتر از منابع پيش بيني براي پرداخت وام بود و به همين دليل قيمت مسکن رشدي شتابان و بي سابقه داشت حال تنها بخشي از آن ميزان افزايش قيمت مسکن کاهش يافته و اگر قيمت مسکن را با چهار سال پيش مقايسه کنيم، به عينه شاهد خواهيم بود که مسکن رشدي بي سابقه را- حتي باوجود کاهش مقطعي اخير- طي چهار سال اخير تجربه کرده است. اين گونه سياست هاي اقتصادي نادرست در کشور، کم نيست و متاسفانه با وجود آنکه همگان در صدد حل مشکلات اقتصادي مردم هستند اما کمتر شاهد برداشته شدن گامي جدي و مطلوب براي رفع اين مشکلات بوده ايم. به نظر مي رسد کشوري همچون ايران که از تمدني ديرينه و سوابقي درخشان در عرصه هاي مختلف برخوردار است و دسترسي کاملي به منابع درآمدزاي اقتصادي دارد، بايد شرايط بسيار بهتر از اين داشته باشد. ايران داراي دومين منابع غني گاز و سومين منابع غني نفت در جهان است و از نظر منابع معدني هم جايگاه برجسته اي دارد. بهره گيري از آثار تاريخي، فرهنگي و جاذبه هاي توريستي هم مي تواند منبع درآمد خوبي براي کشور ما باشد. ضمن اينکه ايرانيان از استعداد خارق العاده اي برخوردارند که اين امر در المپيادهاي علمي مختلف اثبات شده و مي توان از اين خلاقيتها و استعدادها به نحو مطلوبي استفاده کرد و حرکت کشور را در مسير رشد و توسعه، با آرامش و اطمينان بيشتري امکان پذير ساخت. حال، پرسش اينجاست که با اين همه امکانات و توانمندي ها، اقتصاد کشور به کجا مي رود؟ آيا مردم ايران سزاوار تحمل اين وضعيت نامطلوب هستند؟حال با کسر بودجه 50 درصدی چه بر سر مردم خواهد آمد؟
نویسنده:میثم رحیمی طرئی

bahar گفت...

آیت‌الله منتظری پدر انقلاب اسلامی فرمودند: 
حفظ نظام مقدمه ‌است برای حفظ و انجام دستورات اسلامی. اگر بنا باشد به بهانه حفظ نظام، اقدامات ضد اسلامی انجام شود، نه نظام خواهد ماند نه اسلام
بسیجیها برادران و پدران ما هستند ‌ای برادر بسیجی‌آیا وجدانا شما قبول دارید رفتار شما به مردم مسلمان ما، رفتار اسلامی هست
چطور این جمهوریه عزیز اسلامی ما دو‌ام خواهد آورد وقتی‌رفتار دولت با مردم مسلمان ما کاملا غیر اسلامی هست