۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

خارج از دستور - لینک بحث آزاد

دوستان و همراهان عزیز هر ماه نظرهای شما در این بخش که خارج از دستوره فرصت مغتنمی رو فراهم می کنه که در کنار موضوعاتی که در وبلاگ و برنامه ها مطرح میشه نظرهای شما رو در مورد موضوعاتی که برای شما اهمیت بیشتری داره بشنویم. اینهم لینک بحث آزاد ماه مارس.

ماه گذشته 59 نظر مطرح شد که بسیاری هنوز جای بحث و تبادل نظر دارن.

۸۳ نظر:

ناشناس گفت...

وفای عزیز درود. قبل از هرچیزی اجازه بده از تو و صدای امریکا تشکر کنم بخاطر برنامه های خوبی که ارائه می کنید. به نظر من رادیو و تلویزیون یک مسئولیت بسیار بزرگی برای اگاه کردن و مدرنیزه کردن یک جامعه بدور از هرگونه ایدئولوژی خاصی بر دوش دارد. همانطور که می بینیم رادیو و تلویزیون رژیم از روز اول طبق ایدئولوژی قروون وسطایی خودشان مغز های مردم را شستشو داده و همه اخبار و برنامه های خود را بر همان اساس تولید می کنند. واقعیت اینه که در این دنیای مدرن و پیشرفته اکثر ملت ما از دست آوردها و حقایق دنیای مدرن بی اطلاع نیستند اما این اطلاعات ناقص اند و جای یک رادیو تلویزیون مردمی که با مردم خودمونی باشه و تمام مسائل را بدون هیچ وابستگی به ایدوئولوژی خاصی یا سانسوری یا هر دغدغه ی دیگری در میون بگذاره, بشکافه, بررسی کنه و بپردازه خیلی کمه که تا حدودی برنامه های شما اونو پر میکنه. میدانم مسائل و مواردی که می توان به آنها پرداخت زیادند و وقت شما کم.

از شما تقاضا دارم سعی کنید در برنامه هایتان بیشتر به آگاه کردن مردم ایران به آداب و رسوم و طرز تفکر مدرن و پیشرفته بیشتر بپردازید (می دانم که شما اینکار را می کنید). همان طرز تفکری که در میان آمریکائیان و اروپائیان فرهیخته, مدرن و مترقی (نه رادیکال ها و تند رو ها) در جریان است. تا ایرانیان هم با دنیای آزاد و پیشرفته قرن بیست و یکم همسو و همنواخت بشوند. من این انتظار را از رادیو و تلویزیون های لوس آنجلسی ندارم اما از صدای آمریکا دارم زیرا یکی از اهداف شما به نظر من باید مدرنیزه کردن جامعه ما و افغانستان و دیگر کشور های فارسی زبان باشد.

با سپاس

امیر

امیربلندیان گفت...

شاید یکی از نکات حیاتی که ما ایرانیان در فرهنگ خود بدان بی توجهی نموده ایم موضوع خود انتقادی است.یعنی اینکه ما جماعت ایرانی مسئولیت و میزان قصور خود را در بروز و ایجاد ناهنجاریها هرگز آنگونه که میباید نپذیرفته ایم. همیشه بنظر ما این دیگران بوده اند که عامل بدبختی... ویرانی... عقب ماندگی و.... ملت ما بوده اند ... بسیار خوب... پس علت اینکه بخصوص در طول سی سال انقلاب اسلامی اینهمه فرهنگ ریا و تزویر در بین ایرانیان رواج یافته چیست؟ بعنوان مثال : کسیکه چندان پایبند مذهب و عبادت و نیست صرفا" بجهت خوش آمد رئیس اداره و گرفتن ترفیع شغلی در محل کار خود نماز جماعت میخواند... ته ریش گذاشته و انگشتر عقیق بر انگشت میکندتا شدت ارادت خود به باصطلاح سنت نبوی را نشان دهد و بیشتر در چشم حراست اداره جا باز کند و.... حال آنکه در زندگی خصوصی خود اثری از این ظواهر نیست! ...بعله ....قبول دارم که در حقیقت این حاکمیت ج.ا میباشد که در طی دوران حیات خود چنین جامعه ای را پرورانده و فرهنگ ریاکاری را نهادینه کرده ....اما آیا خود افراد آن جامعه هیچ نقشی در رشد و ترویج این فرهنگ نداشته اند؟امیدوارم این منش زشت از سوی رفتارشناسان اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد چرا که منشاء اکثر مشکلات امروز ایرانیان رخنه فرهنگ ریاکاری در نهاد افراد است.

pajutan گفت...

با درود
تقاضای من این است که
1. در باره رفتار صحیح مردم با بهاییان به عنوان یک هم وطن و شهروندوجدا کردن ومنش مردم با دولت جمهوری اسلامی واینکه اگر دولت تفاوت میگذارد و ازار و اذیت میکند ما با رفتاری شایسته دل این عزیزان را بدست بیاوریم
2.بیشتر پرداختن در مقوله حرکت دانشجویی
3.تهیه خبر هرزگاهی درباره پناهندگان
4.در مورد مهمانان برنامه دقت بیشتری بشود

roya گفت...

یه کم این تلفن برکفا رو بیشتر سوال پیچ کن یه کم این تلفن برکفا رو بیشتر سوال پیچ کن اینا قبلا یه حرف آماده دارن با کمی سوال خودشون ریشه خودشونو میزنن

Bita گفت...

یک کم بیشتر روی تهدید اتمی ایران تکیه کنید خطر نزدیک و فاجعه نزدیکست چون جمهوری اسلامی ایران است که می گوید: کلید شمارش معکوس اسرائیل زده شده است. هاشمی رفسنجانی است که چند سال پیش گفت: با یک بمب اتمی می توان اسرائیل را نابود کرد.در چهاردهم دسامبر 2001 ، رفسنجانی که محتملا دومین مرد قدرتمند ایران است، اعلام کرد که "یک بمب اتمی کافی است که تمامی اسرائیل را کاملا منهدم کند. اما همان بمب در دنیای اسلام فقط موجب خرابی خواهد شد." وی اضافه کرد که، "این سناریو زیاد غیر قابل تصور نیست !!!

ناشناس گفت...

وفاي عزيز به اين لينك نگاه كنيد :

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=25165

خوشحالم كه رسانه شما اينقدر طرفدار داره كه مجور شدند اين داستان خيالي را سر هم كنند.كساني كه با ايميل و تلفن سوالاتي در مورد افراد موجود در صداي آمريكا مي كنند مزدوران و بسيجيان دولت ايران هستند.

فقط مواظب باشيد وقت برنامه را به خود اختصاص ندهند. فردي كه خود را وحيد از كرج اعلام كرد تا حالا چندين بار با صداي آمركا تماس برقرار كرده و هر بار از شهري ميگه زنگ زدم مثل اصفهان ، كردستان و ...

به اميد موفقيت روز افزون شما.

ناشناس گفت...

درود میفرستم به شما آقای مسقیم و تمام کارکنان صدای امریکا.من فکر میکنم در فضای سیاسی جامعه کنونی ایران ما به یک و یا چندین راه حل برای مشکلات موجود نیاز داریم تا تنها گفتن مشکلات و در این شرایط صدای امریکا میتونه نقش مهمی رو ایفا بکنه.با دعوت از کسانی که نظراتی در این باره دارن و ایجاد کانال ارتباطی بین این افراد با مردم و یکدیگر.این موضوع جای اندیشه و تدبر داره که امیدوارم کسانی که توانی در این ضمینه دارن به این مهم توجه بکنند.با سپاس فراوان

ناشناس گفت...

تحصن دانشجویان دانشگاه گلستان در اعتراض به مرگ مشکوک دانشجوی دختر این دانشگاه



دیروز بعد از ظهر در جریان برگزاری جشن آغاز چهارمین دهه انقلاب اسلامی در سالن شهید مطهری دانشگاه منابع طبیع و علوم کشاورزی گرگان خبر فوت یکی از دانشجویان دانشگاه گلستان در خوابگاه حضرت زینب این جشن را به عزا و صحنه درگیری و اعتراض دانشجویان به مسئولین دانشگاه کرد.

دانشجویان در این تحصن که تا این ساعت (سه شنبه 13/12/87 ) ادامه دارد خاستار حضور دکتر رحمانی رئیس دانشگاه منابع طبیعی گرگان و ادای توضیحات از سوی ایشان شدند، اما ایشان از این امر سر باز زدند و آقای رنجبر رئیس دانشگاه گلستان با پیراهن مشکی به میان دانشجویان آمدند و آنها را به آرامش دعوت کرد که دانشجویان با هو کردن وی همچنان خاستار حضور دکتر رحمانی بودند و به تحصن خود ادامه دادند.

دانشجویان با حمل پلاکاردهایی مبنی بر اینکه تحصن آنها به هیچ وجه سیاسی نیست و ما خاستار ایجاد امکانات درمانی در دانشگاهها هستیم اجازه سوء استفاده و بهانه جویی را از دیگران گرفته اند.

حضور نیروهای امنیتی و یگان ویژه نیروی انتظامی مقابل ساختمان مرکزی دانشگاه منابع طبیعی واقع در خیابان بهشتی بسیار پر رنگ بوده و به هیچ یک از دانشجویان که دارای کارت دانشجویی نبودند اجازه ورود به دانشگاه داده نمی شد.

در حالی که در نیمه شب گذشته

وفا گفت...

ناشناس عزیز مهدی از شیراز این لینک رو در خارج از دستور ماه پیش پست کرده بود که پاسخ مختصری به اون دادم. میتونی لینک ماه قبل رو چک کنی. به هر حال با تو موافقم که اینگونه واکنشها بدون شک نشان از تاثیرگذاری برنامه های صدای آمریکا داره.

roya گفت...

در جواب لینک ارسالی توسط ناشناس , دکتر نوریزاده برعکس بسیار بر اسم خلیج فارس تاکید دارد و همگان این اصرار او را مبنی بر اسم خلیج فارس با چشم خود میبینند و میشنوند پس این لینک رجانیوز متعلق به سپاه پاسداران و رژیم عرب پرست و ضدایرانی حاکم بر ایران بچه گانه تر از آنست که کسی را گول بزند و بقیه ادعاهای آنهم از همین قماش است .

ناشناس گفت...

با سلام وفاي عزيز
بررسي عملكرد ديگران معمولاً اين نكته را در ذهن تداعي مي كنه ، كه براي بررسي كارهايي كه انجام گرفته ، چه ميزان يا به قول خودمون سنگ محكي قرار بديم . در واقع چه كسي در مورد عملكرد صحبت مي كنه و بر چه مبنايي در مورد اون نظر ميده و در ادامه نقد و بررسي مي كنه .
متاسفانه در كشور ما رسانه اي كه بصورت منتقد عمل كنه كمتر ديده مي شه . در بسياري از كشورها كه صداهاي مختلفي در اونها شنيده مي شه (منظور همون احزاب) اين احزاب ميتونن ، نقش منتقد رو داشته باشن و عملكرد دولتها رو زير ذره بين قرار بدن و بعضا باعث پيشرفت بشن .
رسانه هاي نوشتاري مثل روزنامه هاي چاپي كاغذي ، هنوز هم طرفداران خاص خودش رو در كشورهاي اروپايي و آمريكايي و در ژاپن و كانادا داره ؛ و حتي در كشورهاي در حال توسعه و پيشرفته ، مصرف سرانه ي كاغذ يكي از معيارهاي توسعه ي اين كشورها در نظر گرفته ميشه .
ولي كشور ما از نظر مطالعه ي نشريات و جرايد در وهله ي اول و در وهله ي بعد كتاب در وهله ي دوم در وضع مناسبي نيست .
ليست بلندبالاي كتابهاي ممنوعه نمونه اي از اين مثاله ...
از رسانه ها صحبت كرديم ، اين نكته را تا اينجا داشته باشيم كه كمتر روزنامه ي منتقدي توان سر پا ايستادن در مقابل دولت رو داره . ديگه حداقلش اينه كه به اون روزنامه ي منتقد سهميه ي كاغذ كمتري داده ميشه .
رسانه ها در ايران حتي از نظر سياستمداران هم (از جمله نماينده شيراز) آزاد نيستند . رسانه اي كه از اون بعنوان رسانه ي ملي (و يا راديو تلويزيون دولتي) نام برده ميشه ، امروز بدون شك بي مهابا از طيف خاصي حمايت ميكنه كه اون طيف اصولگرايان و احمدي نژاده - البته اين به ساختار صدا و سيما بر مي گرده كه رياست اون توسط رهبري تعيين ميشه .
مطلب ديگه در مورد صداقت در گفتاره - براي مثال كمتر برنامه اي در صدا و سيماي جمهوري اسلامي هست ، كه بطور مستقيم به افراد مختلف و سليقه هاي گوناگون اجازه ي صحبت در تلويزيون رو بطور مستقيم بده (غير از برنامه ي كودك البته) - در حاليكه رسانه اي مثل صداي آمريكا اين امكان برابر رو براي مردم فراهم كرده بطور آزادانه نظر خودشون رو در مورد موضوعات مختلف بيان كنند و آزادانه بر عليه اون موضع گيري كنن ؛ (توضيح : البته موضع گيري نميشه گفت ؛ من فكر ميكنم چون صداي آمريكا تنها منعكس كننده ي اخباره نه طرفدار طيف و طرز تفكر خاصي .)
از مثالهاي ديگري كه ميشه به صداقت در گفتار رسانه اي اشاره كرد به آمار هاي جالب سازمان هاي حقوق بشري مي شه اشاره كرد .
مثلا شبكه ي خبر اعلام مي كنه كه بي بي سي (دقيقاً 14 اسفند سال 85 كه در سالروزش هستيم اينو گفت) اعلام كرده طي يه نظر سنجي مردم كشورهاي جهان اسرائيل رو خطر مهمي به شمار آورده اند و اين در حالي كه در اون نظر سنجي ايران هم جزو رده هاي بالا بوده .
در ايران ما خيلي جالبه ، كه حركت هاي صنفي و حركتهايي كه حقوق حقه ي خودشون رو طلب مي كنن ، (توسط عده اي كه براي مثال بيكار شدن) ، بعنوان نوعي تظاهرات ضد حكومتي تلقي ميشه .
در حاليكه در خيلي كشورها از جمله فرانسه اين اقدامات به نوعي تقاضاي مردم رو نسبت به خواسته هاشون نشون ميده و پايه هاي حكومت مردمي رو تقويت ميكنه ؛ چون دولت بواسطه ي مالياتي كه از مردم در اين كشورها ميگيره ، خودشو كاملاً متهد به مردم ميدونه ؛ حالا اين رو مقايسه كنيد با كشورهاي نفتي و (ماجراي بيماري هلندي) و از اين قبيل ماجراها در كشورهايي مثل ايران .
وقتي آقاي احمدي نژاد در يك برنامه توسط مجري صدا و سيماي ايران تحت هيچگونه فشاري قرار نمي گيره ، در مورد دلارهاي نفتي و برداشت هاي ميلياردي از صندوق ذخيره ي ارزي ، خودشو ملتزم به روشن سازي و شفاف سازي نميكنه ؛ و مردم ما محرم نيستند كه نرخ گاز وارداتي از تركمنستان رو بدونند ؛ ايشون طنزوار ميگه اگه گراني هست مردم از محله ي ما خريد كنن كه قيمتش ارزون تره! ايشان آمارهايي رو ارائه ميده كه در روزهاي بعد ، در روزنامه هاي كم تيراژ بعضاً واكنش هايي رو بدنيال داره (مثل واكنش وزير صنايع دولت خاتمي) كه ميشه فهميد واقعيت امر چيزهاي ديگري بوده .
در بعضي صحبت هاي احمدي نژاد ، اينطور از بياناتش بر ميآد كه رئيس جمهور مثلاً هوش و استعداد ايرانيان رو به حساب هاله ي نور و اين چيزها ميذاره كه در دوره ي ايشان كم از اين چيزهاي جالب نشنيده ايم .
امروز آقاي خاتمي فردي است كه ركوردار بيشترين راي به يك فرد رو در تاريخ انتخابات داره ، نامزدي بدون رسانه است و حتي سايت هاي اون فيلتر ميشه .
خاتمي نميتونه سخنراني هاي خودشو انجام بده ، چون شوراي تامين اون شهر اجازه نميده و از اين چيزها .
اين در حاليه كه در ايران بهيچوجه ما در حال حاضر چند صدايي رو نمي شنويم و اين باعث شده كه دولت عملا خودش رو مجاب به پاسخگويي نبينه .
در عمل اين سياست ها رياپروري را در جامعه ي ايران گسترش خواهد داد .
امروز ميشه ادعا كرد كه ما بالاخره در زمينه هايي رشد داشتيم و حتي به ژاپن در آمار خودكشي رسيديم ؛ ما گسترش داشتيم و اون هم در زمينه ي گداپروري و گسترش كميته امداد ؛ صادرات دختر به كشورهاي عربي و ... اينا همش درده .
متاسفانه شايد خيلي از كشورها حتي در لغتنامه ي خودشون بعضي از اين كلمات رو كه در زندگي عادي و روزمره در ايران مي بينيم ، نداشته باشند و نمي شود آنرا تفسير كرد ؛ اين كلمات معني دارن ولي مفهوم ندارن براي ديگران .
مثلا وقتي در روز 22 بهمن و يا انتخابات در ايران ، كه خبرنگاران شبكه هاي خارجي به ايران مي آيند ، ممكنه از پس پرده خبر نداشته باشند . اينكه بالاجبار بايد به راهپيمايي بياييد در سطح ميليوني تصورش خيلي سخته ...
حتي راهپيمايي در حمايت از غزه هم حركتي خودجوش نيست و توسط سازمانهاي دولتي و حكومتي ترنيب داده ميشه .
اينكه در فرهنگ يك ملت ، توهين و افترا و شكنجه و ضرب و جرح كارهاي ناپسنديده اي باشه ، ولي به تعداد بيشماري ، ولي و اما و چون ، در كنار اينها آورده مي شود كه اين كارها را توجيه مي كند .
براي يك فرد غربي عبارتي مثل تقيّه كاملا مبهم است . وقتي صدام كه دشمن ما بود به اسرائيل موشك شليك كرد و قهرمان ما شد!
مثلا ايران سلاح خوشه اي توليد مي شود ولي در عين حال آنرا سلاحي غير انساني توصيف مي كند .
ضايع كردن حقوق اقليت ها ، طرح امنيت اجتماعي و ضايع شدن آزادي هاي فردي ، توهين به كانديداهاي جناح رقيب و ... نمونه اي از يك بام و دو هوا از نوع ايراني است .
ديدگاه من در مورد انتخابات ؛ در انتخابات عده اي هستند كه معتقدند انتخابات آزادانه نيست ، ولي تجربه نشان داده است كه ، در روزهاي آخر و ساعات پايان راي گيري ، توسط مقامات ، شركت در انتخابات امري شرعي و ملي بيان مي شود ؛ كه به آن رفع تكليف مي گويند و آنرا واجب مي دانند . چگونه در قالب تصوير جهان مي تواند از اين داستانها و حقايق آگاه شود .
اجراي عدالت مطمئنا آرزويي بزرگ است كه دست يافتن به آن رويايي است .
در راه رسيدن به عدالتي كه آقاي احمدي نژاد از آن سخن مي گفتند شاهد گفتن حرفهاي جالبي بوده ايم ؛ از جمله اينكه قبل از رسيدن به قدرت مي گفتند ، ما به مدل مو و لباس جوانان چه كار داريم تا زماني كه مشكلات اقتصادي هست با اين ها كار نداريم - اين حرفها ما را به ياد حرفهاي خميني مي انداخت كه مي گفت انتخاب حجاب براي زنان آزادانه است و آب و برق رايگان مي شود .
امروز كه پول نفت بر سر سفره ي مردم ايران ديده نمي شود و خط فقر و بيكاري و اوضاع اقتصادي نابسامان مردم ما را با مشكل مواجه كرده بايد از آقاي احمدي نژاد پرسده شود كه آيا كيك زرد را بر سر سفره ي مردم خواهد آورد؟
سخنان پيامبرگونه ي ايشان را به ياد داريم ... معاون ايشان در سفري به سوريه گفته بودند – مردم سوريه به من گفتند اگر پيامبري قرار بود بعد حضرت محمد نازل شود ، احمدي نژاد بود !!!
مطمئنا هر چه مي گذرد شاهد تكذيب اين قبيل گفته ها از سوي اجمدي نژاد خواهيم بود و يا اين را عنوان خواهد كرد كه منظورم چيز ديگري بوده است .
آخر سر ايشان خواهد گفت : خواستيم عدالت را برقرار كنيم ولي نگذاشتند و يا مردم لايق نبودند ؛ كمي و كاستي ها را مردم ببخشند .
ولي حقيقت امر اين است كه اين آزمون و خطاها تا كي ادامه خواهد يافت ؛‌ تا زماني كه ايران كشوري شير شود .
اگر در سال 88 ايشان در انتخابات شكست بخورند و يا چهار سال ديگر در مسند قدرت باقي بمانند روزي مي رسد كه ايشان مي گويند هدف ما ايجاد عدالت بود ،
حال مردم ايران چون عدالت نخواستند ، نتوانستند آنرا بدست آورند - پس مردم لياقت آنرا نداشتند .
هر ملتي براي خودش خط قرمزهايي داره – اگه در ذهن فردي نوعي ، عمل گروه يا طرز تفكر خاصي ، اقدام عليه امنيت ملي نام نهاده بشه ، سئوالهاي زيادي رو در ذهن اون فرد ايجاد مي كنه – شايد ذهن افرادي از اين قبيل اون قدر خلاق و پرسشگر نباشه كه بتونه برچسب زدن و شانتاژ رو تشخيص بده .
چقدر خوب ميشه افكار خودمون رو بگيم ؛ ياد بگيريم ايده بديم . ياد بگيريم بي تفاوت نباشيم ...
و يك انتقاد از صداي آمريكا و اون اينكه شما از مهمانان مختلفي دعوت ميكنين . اگر از اونها در مورد دولت ايران در زمان احمدي نژاد سئوال بكنيد ، روز به روز و ساعت به ساعت قابل انتقاد كردنه عملكرده احمدي نژاد – واقعا بطور منطقي ميشه صحبت كرد ، ولي بعضي وقتا مهمانان بهتره كه دقت بيشتري بكنن ... نه تنها گره اي باز نميكنن ، بلكه به ملت هم شايد توهين بشه ...
سنگ بزرگ نشانه ي نزدن است ؛ در پس وعده هاي غيرواقعي و توخالي دولت آواي "از طلا بودن پشيمان گشته ايم ، مرحمت فرموده ما را مس كنيد" مردم به گوش مي رسد .
انقلاب حاصل حركت يك ملت بوده و گروههاي مختلف – شايد در سالهاي اول گروههاي ليبرال و ملي و چپ كنار رفتند و يا به نوعي كنار گذاشته شدند ، اونها آخرين صدا از نوع خودشون بودند – حالا هم اصلاح طلبان حكومتي به اقتضاي سياست حاكم ما كنار گذاشته مي شوند ، و افرادي كه از جنس انقلاب بودند ، حالا ديگه صدايي از اونها نمي شنويم . فضاي امنيتي و پليسي رهاورد اين دولته .
صداي آمريكا شايد بهترين شعار را براي خود در راه بازگويي حقيقت انتخاب كرده است چقدر جمله ي قشنگي است هدف ما تنها خبررساني است ...
واقعا نتيجه گيري و سبك سنگين كردن يك خبر ، وظيفه ي هر فرد است ...
واقعا مي توان به ديدي منصفانه به كشف حقيقت به دور از تعصب دست يافت .
با سپاس – نيلو از تهران

sanaz گفت...

در جواب تلفن برکف از تهران بر فرض که آمریکا علیه ایران اقدام کند بر ضد دشمن خارجی این کار را انجام میدهد ولی جمهوری اسلامی بر ضد خود ملت ایران اقدام میکند که در سرکوب چند روز پیش دانشجویان دیدیم

ناشناس گفت...

سلام
وفا جان یک شهر آباد به از صد شهر نیمه آباد وخراب .
بابا بعضی وقتها که یک نفر داره حرفهای خوب وجالبی میزنه بیشتر بهش وقت بده در عوضش هم چند تا تلفن بر کف ها را زودتر قطع میکنی نگران نباش .نمونه اش هم آن پیرمردی که سه شنبه شب زنگ زده بود رو نباید قطع میکردی چون از ته دل صحبت میکرد و من هم موافق او بودم.
یعنی به نظر من هم آمریکا بجز کودتای 28 مرداد در این کارنامه بد دیگری ندارد.امیدوارم که اسراییل سوار بر آمریکا نشود و کار بدی در این زمینه انجام ندهد چون به نظرم با آمریکاییها مشترکات زیادی داریم.
سید حسن از قم

ستاره صبح (زهره) گفت...

بازاريان شهر مريوان مغازه هاي خود را بسته اند.


http://setaresobh.blogspot.com

ژوان گفت...

آقا وفاي عزيز حدسمون درست بود تبريك مي گم به اين لينك رجوع كن :

http://www.fararu.com/vdcgyx9x.ak9qw4prra.html

ترسيدند.آخرش خودشون رو لو دادند.

با آرزوي موفقيت روز افزون براي همه شما


ببخش اونبار خودمو معرفي نكردم
كار داشتم بايد سريع مي رفتم.

ژوان از كردستان

Korosh گفت...

گزارش یک شاهد عینی از خودسوزی یک جوان در دانشگاه تهران


امروز یکشنبه 4 اسفند 1387 اصلاً قصد نداشتم که بیام دانشگاه تهران. اما بدون اینکه آگاه باشم قدم به قدم به حادثه نزدیک شدم. مثل مهرۀ منچ که فقط یک میاره، خونه به خونه جلو می رفتم: ساختمون معاونت آموزشی... فاکس... ناهار... برهم زدن خلوت دخترهایی که توی باغ کنار باشگاه، داشتند سیگار دود می کردند... دیدن اتفاقی یک استاد و کسب مهلت برای ویرایش ترجمه... دختری افسرده که راک گوش می داد... چای با بچه ها.

دیگه قصد رفتن از دانشگاه رو داشتم که یک رنگ مسیرم رو عوض کرد: رنگ صورتی! بدون اینکه بدونم شش اورده بودم. بیست دقیقه بعد یعنی ساعت 2:55 بعد از ظهر بود که رنگ گرم صورتی رو ترک کردم و همراه با گروه فیلمبرداری Press TV وارد دنیایی با رنگهای سرد شدم.

به نمایش خوش آمدید!

روبروی کتابخونه مرکزی و کنار دیوار مسجد، مردم وایساده بودن و به کسی که سرتاپاش گِل مالی بود، نگاه می کردند. از دور یه لحظه تصور کردم که یه مجسمه است: مجسمه یه بسیجی. بعد که تکون خورد فکر کردم که طرف گریم کرده و داره یه نمایش خیابونی اجرا می کنه. پسری که پالتوی سیاه پوشیده بود و کنارم ایستاده بود، نگاه عاقل اندر سفیهی به جمعیت انداخت و گفت: «نمایشه»... ساعت 2:59 به آشنایی زنگ زدم تا اون و دوستاش هم دیدن این نمایش رو از دست ندن. ای کاش پسری که پالتوی سیاه پوشیده بود، هیچ وقت اون جمله لعنتی رو توی گوش من نجوا نمی کرد. بدبختانه این نمایش نبود.

مظالم دادگستری

یارو داشت حرف می زد. من تو ردیف آخر جمعیت سی ـ چهل نفری ایستاده بودم. حرفهاش را به خوبی نمی شنیدم. ظاهراً از ظلم قاضی کنگاور در حق خودش می گفت. از اینکه در مراجعه به مقامات قضایی شهرستان چه بر سرش اومده و برای همین بیشتر هم قوه قضاییه رو خطاب قرار می داد. می گفت که قبلاً دانشجوی هنر دانشگاه تهران بوده و باید مدتها پیش از اینجا مدرک دکترا می گرفته. البته کاش این رو نمی گفت؛ چون دیگه بیشتر فکر کردیم که یارو داره نقش بازی می کنه!

با عذرخواهی از مردم، خزعبلاتی که قاضی بهش گفته بود رو نقل کرد. تو صداش هنوز شرم شهرستانی وجود داشت. مدعی بود که قاضی برای حل مشکلش، خواسته که با ناموسش ارتباطش برقرار کنه.

نمی دونم چرا همه چیز انقدر خوب سینمایی چیده شده بود: سر و وضع گل مالی شدۀ یارو؛ رنگ بی روحِ سنگ دیوار مسجد که در پس زمینه بود؛ سوز سرما و دانه های سفید برف... و البته سکوت سرد مردم.

با این حال همه مطمئن بودیم که همه چی happy-end میشه. برای همین بود که وقتی صحبت از پایین تنه شد، دخترها شروع به پچ پچ کردند و آروم خندیدند؛ پسرها پوزخند زدند و نگهبونها بادی به غبغب انداختند و دیگه مطمئن شدند که یارو یه تخته اش کمه.

فیلمبردار Press TV یادش رفت که داره کجا کار می کنه و خواست دوربین رو روشن کنه. بنده خدا یادش رفته بود که در این مملکت، این صحنه جزو اسرار مگو حساب میشه و نباید جایی ثبت بشه. اینطوری بود که یه نگهبون حسابی بهش اخطار داد. اگرچه روشن کردن دوربین موبایل هم بدون اعتراض نگهبونها باقی نمی موند ولی موبایل ها همچنان کار می کردند. اما نمی دونم چرا دست و دلم اصلاً به سمت روشن کردن دوربین موبایلم نمی رفت. بعداً فهمیدم که این تنها کار مثبتی بود که اون روز کردم.

«بی خیال بابا، سر کاریه»!

نگهبون جوون با اطمینان از سر کاری بودن این ماجرا می گفت. تعریف می کرد که سه ـ چهارماه پیش یه بابایی تو دانشکده حقوق معرکه گرفته بود و می خواست خودکشی کنه و آخر سر هم از خر شیطون پایین اومده بود. با این حال، ساعت 3:11 نگهبونها یه کپسول آتش نشانی رو محض احتیاط اوردن بیرون. تازه فهمیدم که طرف رو خودش بنزین ریخته. معرکه یارو دیگه داشت طولانی می شد؛ زیاد مکث می کرد و هوا هم حسابی سرد بود. همین باعث شد که بعضی ها تصمیم بگیرند که دیگه برن دنبال کار خودشون. اما درست همین زمان بود که تموم خنده ها، شوخی ها و مزه پرونی ها دود شد و به هوا رفت.

آنها که سوختند؛ آنها که نسوختند

انقدر سریع اتفاق افتاد که تا چند لحظه همه مات و مبهوت ماندند. نگهبونها بیشتر از همه دست و پاشون رو گم کرده بودند. صف اول به یکباره از جا کنده شد و خودش رو روی آتیش انداخت... چند دقیقه بعد تنها دود مونده بود و بوی گوشت سوخته... مردم، مات و مبهوت، پراکنده شدند؛ در گوشه ای دو نفر راجع به سوءاستفاده ماهواره و اینترنت از فیلم های گرفته شده از این ماجرا صحبت می کردند؛ چند دختر چادری بر سر مزار شهدای گمنام فاتحه می خواندند. لحظه ای مکث کردم و به قبر پنج شهید نگاه کردم. پنج تن که سالها پیش سوخته بودند.

اما دربارۀ من؟! یک ترسو که خود را در صف دخترها جا زده و (صمٌ بکمٌ عمیٌ) فقط به تماشای آتش گرفتن یک انسان نشسته بود. نیم ساعت گذشت تا به بدبختی خودم پی بردم.

ثبت در تاریخ

می گویند تاریخ دانشگاه تهران در حال تدوین است. اما بعید می دانم که در آن تاریخ، صحبتی از رویداد 4 اسفند باشد. پس تنها کاری که از من بر می آید، ثبت این رویداد در تاریخ است چرا که «در تاریخ، محابا نیست». ای کاش دیگر حاضران در این رویداد هم گزارش خود را در اینجا نقل کنند...

ناشناس گفت...

چند خبر مهم :
1- تلویزیون بی بی سی فارسی رو پارازیت مالی کرده اند البته نمیدونم همه جای ایران اینطوری هست یا نه .
2- خاتمی در شیراز طرفدارهاش رو حسابی به رخ کسانی کشیده که با پول و گول و چیزای دیگه طرفدار نماها را میکشانند پای معرکه.
3- گروههای فشار موتور سوار پوسترهای خاتمی را در هر جا که میبینند با کمال پر رویی پاره میکردند .
4- گفته میشه یک نفر با تفنگ بادی به گردن یکی از این موتورسوارها شلیک کرده که حالش وخیم است چون تیر تفنگ بادی سمی بوده.!

آرمان گفت...

با عرض سلام به شما دوست عزيزم وفا مستقيم، ميخواستم خواهش كنم از شما و همكارانتان كه به يك طريقی به اين تعداد از هموطنانمان كه بعد از ۳۰ سال هنوز دارند دنبال مقصّر ميگردند و گناه اين كار را به هم ديگه پاس ميدند و يا اينكه هنوز دارند حسرت آزادي‏های آن موقعّه را ميخورند، بفرمايئد كه اينهاهمه گذشته، بيايئن به فكر فردا باشيم تا فرداهايمان مثل امروزمان نشه...
با تشكر از زحماتتان
آرمان
نروژ.

ناشناس گفت...

آقاي مستقيم اين داستان لنگه كفش چيه؟

http://balatarin.com/permlink/2009/3/5/1532177



http://balatarin.com/links/popular


اميدوارم راست باشه

ناشناس گفت...

آقاي مستقيم همان طوري كه به شما ايميل زده وگفتم احمدي نژاد برنده بدون قيدو شرط انتخابان خواهد بود چون هر اسمي به صندوق باندازيم احمدي نژاد از ان بيرون خواهد امدك آذربايجان

ناشناس گفت...

سلام

مدتی است تلویزیون جمهوری اسلامی کانال جدیدی راه اندازی کرده بنام "BBC فارسی"
در یکی از برنامه های این کانال گزارشی مستند در مورد وضعیت بیمه های درمانی در آمریکا پخش شد (15-12-87)
- زندگی نکبت بار و فلاکت بار و فقر آمریکایی ها!
- رانندگی طولانی 270 کیلومتری 2 ساعته با اتومبیل شخصی! در طول نیمه شب برای رسیدن به مراکز درمانی!
- صفهای طولانی برای گرفتن کمکهای بیمه درمانی!
- تشابه زندگی مردم آمریکا با مردم گواتمالا از نظر فقر و گرسنگی! (اکثر کسانی که در صف ایستاده بودند وزن بالای 150 کیلو داشتند)
- وجود 37،000،000 آمریکایی زیر خط فقر!
- زندگی مردم آمریکا در کمال فقر و تنگدستی با داشتن سه نوع سرطان و 5 بچه در زیر چادر!
- شیشهای شکسته کارخانجات و شهر مصیبت زده دیترویت!
- گرانی سرسام آور دارو در آمریکا و ارزانی آن در انگلستان به نسبت 6 به 1 !
- اختلاف فاحش طبقاتی مردم آمریکا !
- انحطاط اخلاقی مولتی میلیونر های آمریکایی!
- انحطاط و فساد مدیران کمپانی های تولید دارو وتبانی آنها با سناتور ها و نمایندگان فاسد کنگره!
و ده ها سیاه نمایی دیگر از مردم فقیر و گرسنه آمریکا که باعث برانگیخته شدن حس ترحم هر انسانی میشد.
در طول این 30 سال هیچکدام از ده ها کانال تلویزیونی دیگر جمهوری اسلامی ایران اینچنین نتوانسته بود چهره آمریکا را اینطور نشان بدهد.
آیا کانال BBC فارسی جمهوری اسلامی ایران درست میگوید ؟
این برنامه را مقایسه کنید با برنامه مستند زندگی مرفه و اشرافی یک راننده تاکسی زن در ایران که دل هر بیننده ای را آب میاندازد.

حسین از تهران

رستم گفت...

با درودی دوباره به وفای عزیز و دیگر دوستان پس از یک سفر 2 ماهه .

اول از هرچیزی دوست دارم بدونم این واژه "تلفن بر کف" اختراع کی بوده؟ کلی موجبات خنده شد. به حق که واژه بسیار مناسبی انتخاب شده .

حالا برای شروع پس از گزارشی که این دوست عزیزمون از خودسوزی یک انسان در دانشگاه تهران نقل نمود. فقط برای اینکه به ارزش جان انسان در نظام جمهوری اسلامی پی ببرید ، نظرتون رو به بخشی از صفحه حوادث روزنامه ایران جلب میکنم به تاریخ یکشنبه 13 بهمن ماه 1387 شماره 4136 صفحه 26 با تیتر "عامل 16 جنایت پای میز محاکمه "

در این قسمت توضیح داده شده که سر انجام عامل کشتار 15 دختر و یک پسر بچه دستگیر شد. ولی چیزی که در این گزارش مغز من رو تکون داد این قسمتی هست که الان براتون نقل میکنم:

"قاتل دوچرخه سوار همچنین به قتل چند زن دیگر اعتراف کرد که پیش از این افرد دیگری به ارتکاب آنها اعتراف کرده بودند" !!!!!!

دوستان عزیز ، یکی این جمله رو برای من ترجمه کنه: "افراد دیگری به ارتکاب آن قتلها اعتراف کرده بودند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! "
حتما میدونین که مجازات قتل در ایران اعدام هست ؟

این جمله خیلی معنی میده. آخه یعنی به همین راحتی؟ "فرد" هم نه "افراددددد" یعنی اگر قاتل اصلی رو نمیگرفتن چندین نقر دیگه بیگناه میرفتن پای چوبه دار. حالا ببین چه بلایی سر اون بدبختا آورده بودند که دیگه به قتل اعتراف کردند.

این موضوع منو یاد سریال مرد هزار چهره مهران مدیری میندازه . به راستی که اون سریال طنز نبود بلکه واقعیت بود.

لینک زیر از وبسایت روزنامه ایران با تیتر "عامل 16 جنایت پای میز محاکمه " گویای همین مطلب هست:

http://www.iran-newspaper.com/1387/871113/html/casual.htm#s949671

رستم گفت...

راستی وفا جان از بابت لینک اون پتیشنی که برای قبرستان خاوران چند وقت پیش براتون فرستادم هم خیلی ممنون از اینکه خیلی حمایت کردین . واقعا ممنونم از همکاری همه جانبتون، ایشالا جبران کنیم. البته یک موقع خدایی نکرده فکر نکنین که دارم تیکه میندازم.

http://www.petitiononline.com/mod_perl/signed.cgi?Khavaran

Korosh گفت...

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری
لادن برومند
 
 17 آبان 1387       
روز نهم نوامبر روز جهانی ضد فاشیسم و یهودی ستیزی و همچنین سالروز سقوط دیوار برلین است. به همین مناسبت بنیاد عبدلرحمن برومند مقالۀ "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" تألیف هانا آرنت، یکی از مهم ترین نظریه پردازان نظام های توتالیتر، را به زبان فارسی ترجمه و در اختیار عموم می گذارد1.
آرنت طی سا‌ل‌های پس از انقلاب ٥٧، در میان نسل جوانی که ازجمله در نتیجۀ عملکرد سیاسی‌شان، جمهوری اسلامی همچون یک پدیدۀ نامحتمل و حیرت‌انگیز شکل گرفت، چهره‌ای شناخته شده بود. آرنت با تحلیل و بررسی نظام‌های توتالیتر در کتاب "توتالیتاریسم2"، بسیاری از این نسل را به شناخت و درک روشن‌تر از ماهیت جمهوری اسلامی رهنمون شد. ارتباط اندیشه‌های آرنت با مسائل کنونی مطرح در ایران، ارتباطی منطقی است. «جمهوری اسلامی»، یک پدیدۀ انقلابی مدرن است که آشکارا خود را میراث‌خوار سنت انقلابی می‌داند که با انقلاب کبیر فرانسه آغاز شد و با انقلاب اکتبر روسیه ادامه و گسترش یافت و در طول قرن بیستم، الهام‌بخش بسیاری از انقلاب‌ها در کشورهای دیگر بود. انقلاب اسلامى در ایران اگرچه دگرديسى نوینی در پدیدۀ انقلاب‌های مدرن است، با اين حال، مكانيسم يكسانى با همان پديده دارد. همین بس که دقت کنیم به نهادهای بنیانی انقلاب اسلامی، چون دادگاه های انقلاب، کمیته‌های انقلاب و ... که نه تنها کارکردشان بلکه حتی در مواردی، نامشان نيز با همتاهای‌شان در انقلاب فرانسه يا روسيه يكسان است. از اين‌رو، نزدیکی جمهوری اسلامی با نظام‌های توتالیتر ﴿غيرمذهبى يا ضدمذهبی﴾ چون اتحاد جماهیر شوروی، چین کمونیست، كوبا و کرۀ شمالی، به دليل وجوه اشتراك در يك سنت انقلابی، شگفت‌آور نيست. هانا آرنت از جمله متفکران غربی است که پس از جنگ جهانی دوم، راه مبارزه با توتالیتاریسم را در شناخت دقیق ماهیت اين نظام وعلل پیدایش آن مىدانستند. وی معتقد بود برای از ميان بردن توتالیتاریسم باید آن را شناخت و تاریخ آن را "مهار کرد". نسل هایی که در نیمۀ دوم قرن بیستم به مبارزه علیه توتاليتاريسم کمونیستى پرداختند از اندیشۀ او بهرۀ فراوان بردند.
اگر قرار است که پرانتز سیاه توتالیتاریسم اسلامی در ایران بسته شود، به همان نسبت که بنیانگزاران جمهوری اسلامی از هیتلر، لنین، استالین و مائو تستونگ آموختند، جامعه مدنی ایران نیز نيازمند آموختن از تجربه و اندیشۀ فرزانگانى چون آرنت، رمون آرون، کارل پوپر، واکلاو هاول و... است که انديشه و عمل‌شان در شکست توتالیتاریسم نقش بسيار مهمى داشت.
"مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، تأملی است در مورد رابطۀ نیک و بد و اخلاق با مستقل اندیشیدن و داوری فردی. از بطن این تأمل تحلیلی درخشان در باب قدرت به ظاهر نامحتمل فرد درنظام های استبدادی و توتالیتر و مسئلۀ شرٌ در تاریخ ارائه شده است. پیش از آنکه سخنی در معرفى مؤلف و تاريخچۀ تألیف این متن به میان آید، بد نیست به اهمیٌت این مقاله در ایران سی سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی اشاره شود. چه بسا بحثی در یک محفل دوستانه در مورد کتاب "لولیتا خوانی در تهران"، نوشتۀ آذر نفیسی، بهترین مصداق ربط تحلیل آرنت در مورد اخلاق با مسائل امروز ایران باشد. در فصلی که به "گاتزبی بزرگ" اختصاص داده، آذر نفیسی که محور کتابش آمد و شدی پیوسته ميان دنیای خیالی آثار ادبی و واقعیت‌هاى روزمرۀ انقلاب اسلامی است، نقدی بدون ارفاق از خویش و دوستان چپ گرای دوران انقلابش به دست می دهد. او به تشابه ذهنیت سرکوبگراى انقلابیون چپ آن دوره با آنان که زمام امور را در ایران به دست دارند و امثال نفیسی و دوستانش را قلع و قمع مىكنند، اشاره دارد و بر مسئولیت اخلاقی آنان در رابطه با فجایعی که در ایران رخ داد تأکید می‌کند. به خاطرم نیست که بحث در مورد "لولیتا خوانی" به چه دلیل آغاز شد، همان بس که همگی آن را خوانده بودند و هرکدام به نکاتی که برایشان از نظر ادبی و فکری تازه‌گی داشت اشاره کردند. یکی از دوستان امٌا به نقد نفیسی از چپ ایراد داشت و بر آن بود که این کتاب جای چنین نقدی نبود. برای روشن شدن قضیه باید گفت افرادی که در آن جمع به گفتگو نشسته بودند، به استثنای نگارندۀ این سطور، همگی در گذشته از انقلابیون چپ گرا بودند، که بعضی از انقلاب اسلامی پشتیبانی و برخی نيز از همان آغاز، با آن مخالفت کرده بودند. نکتۀ مهم تر اینکه، شخصیت والای آنان که در شجاعت، پاکدامنی و يكرنگىشان کوچکترین خللى نیست و هم‌امروز، فعالانه در راه آزادی و حقوق بشر مبارزه می‌کنند، مانع از این مىشد که بحث به فخرفروشی، توجهیات واهی و یا سیاست بازی آلوده شود. گفتگوی صميمانه و دوستانۀ آن محفل، حول مسئلۀ کلیدی پاسخگویی به وجدان خویش و مسئولیت اخلاقی در تاریخ شکل گرفت. اکثر دوستان با انتقادی که از متن شد مخالف بودند. برای روشن شدن این مخالفت بود که یکی از حضار که در آن دوره از رهبران پُرنفوذ و پُرآوازۀ چپ انقلابی بود، پیکان نقد را متوجه شخص خود کرد و گفت شایسته نیست که از مسئولیت اخلاقی خویش شانه خالی کند. گویی که این گفتگو با وجدان خویش را همگی تجربه کرده بودند، یکی دیگر از دوستان که در آن دوره هوادار نوجوانى از چپ انقلابی بود، ضمن قبول مسئولیت، گله از این داشت که جوانان آن روزگار چيزى جز جزوات سطحى انقلابی در دسترس‌شان نبود و توسط رهبرانشان شستشوی مغزی داده می‌شدند. و درمقابل این گله پاسخی شنید که محور اصلی تحلیل هانا آرنت در مورد مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری است. پرسیده شد چرا به این شستشوی مغزی تن در دادی، گیريم که راه ما غلط بود، تو چرا به این راه پیوستی، مسئولیت خود را در کجا می بینی؟ دیر وقت بود و بحث نیمه تمام ماند و این آخرین سؤال، روزهای پُرتلاطم بهمن ماه ١٣٥٧ را در ذهن من زنده کرد. خاطرۀ مجادلات در دانشگاه تهران را که همگان به جای گفتگو شعار می دادند، و صدای امثال شاپور بختیار که از حقوق بشر، اصلاحات، و حکومت قانون سخن می‌گفت، در آن غوغاى فراگير یا ناشنیده ماند یا از آن بدتر، به سُخره گرفته شد.

از بیستمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران تا به امروز، هر روز برگی به تاریخ کشورمان افزوده شده که عنوانش "اشتباه کردیم" بوده است. شکی نیست که با نگاه به گذشته، در آستانۀ سی امین سالگرد این انقلاب، بازهم شاهد اين عنوان خواهيم بود. اما اگر گامی به پیش نگذاشته و از خود نپرسیم: چرا و چه شد كه اشتباه کردیم؟ تکرار این اقرار به خودی خود راه گشا نخواهد بود. در رابطه با چنین پرسشی است که می توان از اندیشه های هانا آرنت یاری گرفت، که در پی پاسخ به پرسشی مشابه مطرح شده است. پس بی فایده نیست که همراه با معرفی کوتاه مؤلف3 خلاصه ای از وقایعی را به دست دهیم که منجر به تألیف مقالۀ "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" شد.
هانا آرنت متفکر و فیلسوف یهودی تبار در سال ١٩٠٦ در شهر هانوفر آلمان به دنیا آمد. پدرش را در هفت سالگی از دست داد. مادرش به سوسیال دموکراسى گرایش داشت و مذهبی نبود. آرنت در کودکی در خانواده چيزى در مورد یهودی بودنش نشنیده بود. پس از اینکه در خارج از محیط خانوادگی به دلیل یهودی بودن تحقیر شد، از هویت ويژۀ خود در جامعۀ آلمان آگاهی یافت. مادرش از همان کودکی به او آموخت که در مقابل كنايه‌ها و زخم زبان‌هاى ضد یهودی رايج آن دوره در جامعۀ آلمان ایستادگی کند و به جای پنهان كردن هویتش از حق خود به عنوان یک یهودی دفاع کند. هانا در خانواده‌ای فرهيخته رشد کرد و هوش و کنجکاوی خاص و نیاز عاجلى كه از نوجوانی به درک مسائل داشت، او را به سوی فلسفه سوق داد. از چهارده سالگی با آثار کانت که در کتابخانه پدر بزرگش در درسترس بود، آشنا شد و دانست که رشته مورد علاقه اش فلسفه است. او در دانشگاه‌های ماربورگ، هایدلبرگ و فرایبورگ، فلسفه و یونانی خواند و از دانشگاه هایدلبرگ با راهنمایی استادش کارل یاسپرز، دکترای فلسفه گرفت. با به قدرت رسیدن حزب ناسیونال- سوسیالیست آلمان و تشدید آزار یهودیان در آلمان، در سال ١٩٣٣ به فرانسه گریخت و در آنجا به همکاری با سازمان‌های یهودی برای مهاجرت کودکان یهودی پناهنده به فلسطین مشغول شد. درسال ١٩٤١ در حالیکه بخشی از کشور فرانسه تحت اشغال قوای آلمان بود، به آمریکا مهاجرت کرد و پس از ده سال به تبعیت آن كشور در آمد. او در آمریکا به تدریس در دانشگاه‌ها و تحقیق و نوشتن مشغول شد. هانا آرنت در چهارم دسامبر ١٩٧٥ در پی سکته قلبی به درود حیات گفت.

شرایط تاریخی و دوران سیاه نظام توتالیتر که شاخص نیمۀ اوٌل قرن بیستم بود، هانا آرنت را که علاقه‌ای به سیاست نداشت، به وادى اندیشه و نظریه پردازی سیاسی کشاند. او اعتقاد داشت که تنها با تحلیل دقیق و درک کامل فجایع نازیسم و کمونیسم می‌توان با طبیعت این نظام‌ها آشنا شد و علل رشدشان را کشف نمود. در سال ١٩٥١، "منشاء توتالیتاریسم" را که تحلیلی مقايسه‌اى از دو نظام فاشیسم/نازیسم و کمونیسم بود منتشر کرد. این کتاب هنوز یکی از مهم ترین آثار تاریخی/نظری دربارۀ توتالیتاریسم است. شناخت طبیعت نظام‌های توتالیتر و اینکه این نظام ها در آغاز بر اساس نفی انسانیت بخشی از انسان‌ها و نهایتاً نفی ذات انسان و حذف حوزۀ سیاست از زندگی اجتماعی عمل می‌کنند، سؤال های بسیاری در ذهن آرنت برانگیخت که طى دوران زندگى و در آثار مختلف‌اش یک به یک به آن‌ها پرداخت. یکی از این سؤال‌ها در مورد شخصیت کارگزاران نظام توتالیتر بود. او در مورد سرشت و شخصيت افرادی کنجکاو بود که مرتکب جنایتی شده اند که نه تنها در تاریخ بی سابقه بوده، بلکه ابعاد و نوع آن حتی در قوۀ تخیل انسان‌ها نمی‌گنجیده است، طوریکه بعد از وقوع اش نیز باوركردنی نيست.
روز ٢٤ مه ١٩٦٠ روزنامۀ نیویورک تایمز خبر ربوده‌شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط مأموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشورمنتشر کرد. آیشمن یکی از مقامات عالیرتبۀ حکومت نازی و مسئول سازمان‌دهی اخراج یهودیان از آلمان و بعدها گسیل یهودیان اروپا به اردوگاه‌های مرگ بود. بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بین المللی و سازمان ملل مطرح شد. در آن زمان قانون جنایت علیه بشریت هنوز در چارچوب قوانین جنگی مطرح بود و قوانین کیفری بین المللی، خارج از حیطۀ مخاصمات بین دولت‌ها رشد نکرده بود، و كشورهاى عضو سازمان ملل متحد، اشتیاق خاصی برای تشکیل یک دادگاه جنایی بین المللی نشان نمی دادند. بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنند، زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونى براى جنایت علیه بشریت نبود. هنگامیکه محاکمۀ آیشمن در اسرائیل قطعی شد، هانا آرنت با مجلۀ نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارشگر این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود. سردبیر مجله مشتاقانه این پیشنهاد را پذیرفت. آرنت برای تمدید بورس تحقیقی یک ساله‌اش در نامه‌اى به بنیاد راکفلر چنین نوشت: "می دانم که شما لزوم حضور من را به عنوان گزارشگر در دادگاه درک خواهید کرد، من فرصت حضور در دادگاه نورنمبرگ را از دست دادم، من هرگز این افراد را حضوراً ندیده ام، این تنها فرصتی است که آن‌ها را حىّ و حاضر ببینم4
در نامۀ دیگری به کالج واسار برای لغو برنامۀ سخنرانیش، چنین نوشت: "احساس می‌کنم حضور در این دادگاه به نوعی وظیفه ای است که نسبت به گذشته خود دارم5". هنگامیکه بالاخره آرنت آیشمن را در جعبۀ شیشه ای در دادگاه دید، از معمولی بودن او، و اینکه نه یک عنصر شیطانی، بلكه به عکس، موجودى انسانی می نمايد، حیرت زده شد. از چنین مشاهده‌ای در دادگاه، این سؤال مطرح شد که چگونه آدم‌های معمولی، که هیچگونه خصلت جنایتکارانه در خود ندارند و اگر در شرایط تاریخی خاصی قرار نگیرند هرگز به دیگری آزار نمی‌رسانند، می‌توانند عامل و کارگزار شرٌ در تاریخ شوند. "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، کوشش برای پاسخ به این سؤال و مسائل دیگری است که پی آمد مشاهدات آرنت در دادگاه آیشمن و نوع گزارشی بود که تهیه کرد و به نیویورک فرستاد.
مجموعۀ گزارش‌هاى آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان "آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شرٌ" به چاپ رسید. آشنایی با این کتاب، تنها آشنایی با مسائل و پیچیدگی‌های مقوله‌هایی چون، عدالت، قضاوت، جبر تاریخ، مسئولیت جمعی و مسئولیت فردی، رابطۀ ستمکار و ستمدیده و مباشرت ستم‌دیدگان در ستمی که متحمل می شوند نیست. خواندن این کتاب به مثابه یک تجربۀ روحی و یک درس اخلاقی است، زیرا به ندرت پیش می آید که گزارشگر دادگاهی از چنین قدرت فکری، وسعت دانش و فرهنگ، صداقت و شجاعت ذهنی برخوردار باشد. آرنت از اوٌلین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامۀ او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل كند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شأن عدالت، اجازه نمی داد که متهمی که برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره‌ای شود قابل تعویض، و بهانه‌ای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگسترى در دموکراسی نمی‌تواند همانند نظام‌های توتالیتر، افراد را تبدیل به مهره كند. آرنت در مقابل، استقلال قضات دادگاه را که وارد بازی دادستان نشدند ستود. امٌا به طور کلٌی از اینکه آیشمن در یک دادگاه بین المللی و بر اساس قانون کیفری جنایت علیه بشریت محاکمه نمىشود متأسف بود. او معتقد بود که نه دادگاه نورنمبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه‌ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنمبرگ آنان که پیروز شدند شکست‌خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را. آرنت تأسف می خورد از اینکه در آن زمان یک دادگاه بین المللی وجود نداشت که بشریت نازی‌ها را برای آنچه که جنایت علیه بشریت است، یعنی نفی نفس بشریت توسط جنایتکاران محاکمه کند.

نکته مهم دیگر در مورد وقایعی بود که در دادگاه اتفاق افتاد. در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسئله اشاره كرد و در مورد آن به بحث پرداخت. و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد. آرنت که آماج حملات و تهمت‌های ناروا شده بود، در آغاز، با علم به اینکه انتقادات و تهمت ها تبلیغات سیاسی است و ربطی به کتابش ندارد، با دلی شکسته، سکوت اختیار کرد. امٌا به تدریج و با بالا گرفتن بحث، متوجه شد که در ورای تبلیغات، مسائلی جدی توسط افرادی با حسن نیت مطرح شده که نیازمند پاسخ است.
در "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، هانا آرنت ایرادها و انتقادهاى منتقدین "آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شرٌ" را یک به یک برمی‌شمرد، تحلیل می‌کند و بدان‌ها پاسخ می‌دهد. عمق و پیچیدگی مطالب آرنت در یک مقدمۀ کوتاه نمی گنجد، در هر بند این مقاله فکر و تحلیلی نهفته است که نیاز به دقت و تمرکز خواننده دارد. از جمله ایرادهایی که به او گرفته شد در مورد عنوان گزارش بود، یعنی "ابتذال شرٌ" . انگار که او با این کار می خواست جنایات وصف ناشدنی را معمولی نشان دهد. ایراد دیگر این بود که با اصرار به پاسخگویی مهره‌هایی چون آیشمن، از کلٌ جامعۀ آلمان رفع اتهام می شود. دیگر و مهم تر اینکه نمی توان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینی اش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزش‌های اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش‌هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما، که پدیده های مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکته های آموزنده ای در بر دارد. همین امروز، عوامل گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران، به بهانۀ اینکه نمی‌توان با معیارهای امروز وقایع دیروز را قضاوت کرد، گروگان گرفتن افراد بی گناه را بر خلاف تمام قوانین بین المللی و ضوابط اخلاقی، توجیه می کنند. تحلیل آرنت در مورد اخلاق، پاسخی است به ادعای این افراد. آرنت همچنین نکتۀ مهمی را چون انتخاب اجباری میان بد و بدتر، که جمهوری اسلامی به نحو احسن از آن در بازی‌هاى انتخاباتي‌اش استفاده می کند، تحلیل می‌کند. او به جوهر رابطه بین حکمران و شهروند پرداخته و در مورد مسئولیت شهروند در دوران دیکتاتوری نظر می‌دهد. همچنین با نکته سنجی در بارۀ رابطۀ فرمانده و فرمانبر و رد این اصل که مأمور معذور است، پیامی مهم به جنایتکارانی می‌دهد که فکر می کنند با دریافت یک فتوای قتل از یک آیت الله، خود را از هرگونه مسئولیتی در مقابل بشریت مبرّا کرده اند. و بالاخره آنچه او در مورد ابتذال شرٌ مطرح می کند، مربوط به ابعاد جنایت نیست، مربوط به رفتار معمولی آدم های معمولی است که با بی فکری بستر شرٌ را در تاریخ آماده می کنند. و شاید در این بی فکری بتوانیم پاسخ به سؤالی را که در آغاز این مقدمه، در گفتگوی چند انسان صادق مطرح شد، جستجو کنیم.

لادن برومند

٩ نوامبر٢٠٠٨

ناشناس گفت...

Ba durude farawan
man az VOA yek khaheshe eslahi dar bazi az barnameh hai ke aghaye "Falahati" masule ejraye anha hastand mibasham.Ba tamame ehterami ke be ishon daram, in enteghadat be barnameh haye ishon warede. Lotfan dar surate emkan be aghaye "Falahati" befarmaid ke ishon lotf konand, wa kolan dar barnameh hashon dar jawab ghoi wa pasukh be sualate porside shodeye ishon az mihmananeh barnameh be anha kami bishtar forsato waght wa emkanate suhbat bedahand, wa modam say nakonand khodeshon bishtar jawab gho be sualat az tarafe khod bashand, ghoya aksare oghat ishon faramosh mikonand ke mizbaneh barnameh hastand wa nah mihmaneh barnameh, wa be zabane dighar lotfan kamtar be jostejoye jawab wa pasukh dar morede sualate khodeshon dar barnameh bepardazand, wa in chance wa emkan ro be mihmananeh barnameh ke karshenas dar an omur hastand waghozar namayand, chon binandeh ham in entezar ra darad ke jawab wa nazar dehi dar rabete ba suale porside shode az mojri, bishtar az tarafe mihmanan bashad ta mojriye barnameh. Doowoman inke aghaye "Falahati" lotfan sualatro enghadr pichide wa bolando bala tarh nakonand ke reshteh kalam ye tori sar dar ghom beshe, khususan dar in waghte mahdudo kotahe mojod dar barnameh yani waght koshi nashe, ke omdatan binande ham dar in forsate kotah donbale natije ghiri az bahso suhbat dar barnamehye shoma dar entezar neshaste. Naghofte namanad ke in nazareh man nazareh khaili az dostane man dar injast. Ba durud wa sepas az barnameh haye mofide shom. Az Alman Nasser

iliasin گفت...

بنام حق
اطلاعيه:
ما اعضاي «اتاق فكر ايلياسين» وابسته به جمعيت ال‌ياسين، به اين وسيله نفرت و انزجار خود را از برخورد ناعادلانه حكومت اسلامي با استاد ايليا رام الله و دستگيري مجدد ايشان ، و در پي آن تشديد شكنجه ها و فشارهاي رواني بر ايشان و خانواده شان توسط دايره مذاهب اعلام مي‌كنيم.
همچنين به اطلاع همراهان‌مان در جمعيت ال ياسين و تمام مردم ايران و جهان مي‌رسانيم كه از تاريخ ارسال اين اطلاعيه ، ديگر در هيچيك از اجتماعاتي كه تقويت كننده اين نظام باشند شركت نمي‌كنيم. اين شامل راهپيمايي ها ، نماز جمعه ها جشن هاي پيروزي و اعياد ساختگي اين نظام مي‌شود.
دليل ما براي اين رفتار بي عدالتي روشن و اشكار درباره برخورد با جريانهاي معنوي و خصوصا استاد ايليا و سلب آزادي هاي فردي و عقيدتي جمعيت ال ياسين است. اميدواريم با اين حركت‌مان مسئولين نظام به خود بيايند و متوجه شوند كه بي‌عدالتي از هيچكس در هيچ مرتبه و لباسي پذيرفته نيست و تداوم اين رفتارهاي ظالمانه ، نتيجه اي جز دلسردي فرزندان اين مرز و بوم و خشم الهي را در پي ندارد.

اتاق فكر ايلياسين
وابسته به جمعيت ال ياسين

www.iliasin.blogfa.com

Ardeshir Dolat گفت...

درود وفای عزیز

اخیرا یکی از سیاست های دولت جدید امریکا مبنی بر این است که اسلام میانه رو را جایگزین اسلام افراطی کند. این سیاست بخوبی مشخص است زیرا هم در لابلای سخنان خانم کلینتون و هم دیگر سران و مشاورن دولت اوباما می بینیم. به نظر من این سیاست خوبی است و در درازمدت بازده بسیار خوبی خواهد داشت. اندک اندک اسلام افراطی کنار گذاشته می شود و رهبران مسلمانان میانه رو و مترقی قدرتمند تر می شوند و اینگونه اسلام, صلح طلب و طابع حقوق بشر درج شده در کنوانسیون های بین الملی خواهد شد. اما مشکل اساسی باقی می ماند و آن این است که با رهبران و افراد و گروه های افراطی مانند خامنه ای و طالبان و بن لادن و همانند این ها که علیه آمریکا و در کل اصول لیبرالی و دمکراسی در حال جهادند چه باید کرد؟ این رهبران, افراد و گروه های افراطی هم در قبال این سیاست بیکار نخواهند نشست و دست بکار خواهند شد. آیا باید موضعی نافعال و دفاعی در پیش گرفت و منتظر بمانیم تا این سیاست جا بیافتد؟ این سیاست چه مدتی طول خواهد کشید تا جا بیافتد؟ این سیاست شاید سالها و یا حتی نسل ها طول بکشد و دنیای ازاد همچنان قربانی جنایت های تروریستی افراطیون اسلامی بشوند. اما ممکن است اینطور نباشد. به نظر من سیاست جایگزینی اسلام مدرن و مترقی سیاستی نیست که جوابگوی مشکلی که الان روبرویمان قرار دارد باشد. من خواهان جنگ نیستم اما خواهان خلع سلاح و قدرت از افراطیون هستم. حال این خلع سلاح و قدرت به چه شکلی انجام می گیرد به آمریکا و دنیای آزادی بین المللی مربوط است.

به نظر شما, بینندگان برنامه های شما و مهمانان برنامه های شما, این سیاست تا چه اندازه می تواند در کوتاه مدت هم موثر باشد و در رابطه با خلع سلح و خلع قدرت افراطیون چه باید کرد؟

با سپاس

ناشناس گفت...

mehran
با درود

لطفا در برنامه های خبری و میز گرد های خود موضوع تقلب و فروش سوالات امتحان دستیاری تخصصی از سوی وزارت بهداشت را مطرح و پیگیری نمایید

رستم گفت...

بر نامه امشب تفسیر خبر با حظور جناب دکتر محمدی پیرامون چهارشنبه سوری بود.

بی ربط ندیدم یکی از مطالب این بنده حقیر را که در سایتی دیگر در همین مضمون نوشته بودم در این وبلاگ هم کپی کنم چون بی ربط با موضوع نیست:


جشن چهارشنبه سوری از مجموعه جشنهای پایان سال ایران باستان بوده که تا هر کجا که این امپراطوری گسترده بوده نشانه هایی از این جشن هنوز به جای مانده. هرچند که هنوز تاریخ دقیق و معینی از زمان پیدایش این جشن در دست نیست ولی همین مشابهت های زیادی که در استفاده از واژگان و اشعار موجود در این مراسم و شباهتهای انجام این جشن در بین اقوام مختلف با فاصله های جغرافیایی بسیار طولانی وجود دارد خود نشان از جشنی بسیار عمیق و ریشه ای و ملی در سراسر خاک امپراطوری ایران باستان دارد.

هم اکنون در بسیاری از کشورهای منطقه بویژه پس از فروپاشی شوروی این جشن به صورت گشترده ای برگزار میگردد.این جشن در کشورهایی مانند تاجیکستان ، افغانستان ، ازبکستان ، قرقیزستان ، داغستان ، ارمنستان ، ترکمنستان ، شمال و غرب هند ، غرب پاکستان ، کردستان عراق و سوریه و ترکیه ، شمال قبرس ، غرب چین و جمهوری ایران شمالی (آذربایجان ) برگزار می شود. مردم این کشور ها به ویژه در شهرهای دوشنبه ، بخارا ، سمرقند ، شهرسبز ، هرات ، بلخ ، بدخشان ، باکو ، منطقه قفقاز ، یارکند ، کاشغر و تاشغورقان با شور و شوقی وصف ناپذیر به زنده کردن این جشن با شکوه می پردازند.

برگزاری این جشنها همچنین با حظور هموطنان ایرانی و هم زبانان افغانی و تاجیک و ... با شکوه خاصی در کشورهای غربی مانند آمریکا، هلند، آلمان و... برگزار میگردد و نکته قابل توجه همکاری همه جانبه مقامات شهر داری در گوشه و کنار دنیا در هنگام برگزاری این مراسم است. آنها از قبل پارک بزرگ یا منطقه ای را برای این جشن ایرانیان تدارک می بینند و از قبل مامورین آتش نشانی و شهر داری و دیگر ارگانهای مربوطه از آغاز تا پایان این جشن در خدمت ایرانیان هستند.
برگزاری این مراسم توانسته توجه گردشگران و افراد غیر ایرانی را به خود جلب کند و در این کشور ها که تشنه برگزاری اینجور مراسم جهت جذب توریست هستند، استقبال زیادی می شود.
در سالهای اخیر در مناطقی از جمهوری ایران شمالی "آذربایجان" به قدری جذب توریست برای فستیوال شب چهارشنبه سوری زیاد بوده که از این شب به عنوان منبع درآمد یاد میشود ولی متاسفانه در کشور ما که مرکز اصلی این جشن و فستیوال است، درآمد کشور از گردشگران ویژه چهارشنبه سوری صفر بوده.

متاسفانه در ایران در این شب اولین ارگانی که همه جا به حالت آماده باش در می آید پلیس ضد شورش است و دولت هیچ گونه همیاری و اقدامی برای قانون مند کردن و سرو سامان دادن و محیا کردن محلی خاص برای این جشن یا فستیوال ملی انجام نمی دهد.

با توجه به اینکه در سالهای اخیر بسیاری از کشورهای نیم بند اطراف ایران بسیاری از مشاهیر و مفاخر و سبک معماری و آداب و رسوم ایرانی را در یونسکو به نام خود ثبت کرده اند، هیچ بعید نیست که در آینده ای نزدیک این جشن نیز توسط کشوری مانند ترکیه به ثبت جهانی برسد.

ناشناس گفت...

تعدادی از اعضای مخفی جنبش دانشجویی سبزوار توسط حفاظت سپاه دعوت نامه دریافت نموده تا در روزهای پایانی سال و در بایکوت خبری مورد بازجویی قرار گیرند در این دعوت نامه آمده است در صورت عدم معرفی به موقع افراد مورد پیگرد قضایی قرار می گیرند.

Korosh گفت...

سرچشمه‌های شناخت گوناگونند

گفت‌وگو با کارل ريموند پوپر



روزنامه شرق

روزنامه ايران

ترجمه خسرو ناقد

در ميان مصاحبه‌هايی که کارل پوپر در آخرين سال‌های حياتش انجام داد، گفت‌وگوی حاضر که يکی از خصوصی‌ترين آنهاست، کمتر شناخته شده است. اين گفت‌و‌شنود را هنرمند و عکاس سرشناس آلمانی، «هِرلينده کولبل» با پوپر صورت داد و در مجموعه‌ای منتشر کرد که در آن افزون بر انتشار گفت‌وگوهايی کوتاه با شخصيت‌های علمی و اجتماعی و فرهنگی و هنری، عکس‌های جالب نيز که خود از چهره‌ی آنان فراهم آورده بود، به‌چاپ رساند.۱


اين شخصيت‌ها که اغلب يهودی يا يهودی تباراند، در دوره‌ای خاص، سرنوشتی مشترک داشته‌اند: اينان هر يک به‌گونه‌ای - گاه معجزه آسا - موفق شدند در سال‌های هولناکی که سلطه‌ی شوم نازيسم و فاشيسم بر بخش بزرگی از اروپا سايه افکنده بود و فاجعه‌ی عظيم جنگ جهانی دوم و کشتار دسته جمعی يهوديان و به‌اسارت کشاندن و کشتن دگرانديشان، مُهر ننگی بر پيشانی «بشريت متمدن» زده بود، از آن مهلکه جان سالم بدر برند.
تأثير اين دوران بر افکار پوپر، و نيز مشاهده‌ی پيامد سياست‌های دهشتناکی که به‌نام ايدئولوژی مارکسيسم و تحت لوای «سوسياليسم علمی» در بخش ديگری از اروپا اعمال می‌شد و «پاکسازی» و کشتار انسانهای بيشماری را در پی داشت، زمينه ساز تأليف يکی از مشهورترين آثار او، يعنی کتاب «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» گرديد.


سالمرگ کارل پوپر بهانه‌ای شد تا من يکی از آخرين گفت و گوی‌های او را ترجمه و بار ديگر از اين انديشمند بزرگ ياد کنم. من از کارل پوپر و نظرات و نظريه‌های او بسيار آموخته‌ام. با اين همه، خوشبينی بی‌حدوحصر او نسبت به‌آينده، گاه مرا به‌شگفت وامی‌داشت. به‌ويژه در مواقعی که به‌عين می‌ديدم و می‌بينم، بسياری از همنوعان ما چه سخت در چهارچوب تنگ و تاريک ايدئولوژی‌های گوناگون اسيرند و با خشم و خشونت بی‌اندازه، زمانی به‌حکم تاريخ، گاه به‌نام خدا و يا حتی به‌بهانه «گسترش دمکراسی»، کمر به‌نابودی دستاوردهای مادی و معنوی بشريت بسته‌اند. پوپر به‌رغم تجربه ترسناک دو جنگ جهانی و رويدادهای دردناک سال‌های پايانی قرن بيستم و به‌رغم مشاهده‌ی گسترش درگيری‌های خشونت بار در گوشه و کنار جهان، در هر حال به‌آينده خوشبين و اميدوار ماند و به‌راستی که سزاوار لقب «خوشبين‌ترين فيلسوف معاصر» است. او همواره اين سخن سقراط را بر لب داشت كه می‌گويد: «آدمي بايد از ارتكاب ظلم بيشتر بهراسد تا از تحمل ظلم. و همه‌ی كوشش انسان بايد صرف آن شود كه چه در زندگی خصوصی و چه در زندگی اجتماعی به‌راستی نيك باشد و نه آنكه به‌ديده‌ی مردمان نيك بنمايد. و اگر مرتكب گناهی شد، بايد كيفر ببيند تا از پليدي گناه پاك گردد. و از هر گونه چاپلوسی، چه در برابر خويش و چه در برابر ديگران بپرهيزد. و سخنوری و هر هنر ديگر را فقط براي خدمت به‌عدالت به‌كار بندد».


* * *


- آقای پُرفسور پوپر، شما در دوران دبيرستان، تحصيل در مدرسه را رها کرديد و تصميم گرفتيد که بدون آموزگار تحصيل عِلم کنيد. چرا؟
> مدرسه برای من عجيب کسل کننده و ملال آور بود. در زندگی هرگز چنين احساسی نداشتم؛ فقط در مدرسه بود که احساس ملال می‌کردم. يکنواختی و ملال انگيزی مدرسه برايم تا حدی زياد دردآور بود. البته اين تنها علت ترک دبيرستان نبود. اختلافات بسياری هم با ديگر شاگردان و همچنين آموزگاران در ميان بود که به‌صلح طلبی من ربط داشت؛ آنهم در سال ۱۹۱۸ ميلادی، يعنی درست پس از پايان جنگ جهانی اول. اما بيش از اين ميل ندارم به‌اين موضوع بپردازم.

- شما در دوازده سالگی برای نخستين بار کتابی پيرامون مسايل سياسی مطالعه کرديد و به‌مارکسيسم علاقه مند شديد؛ ولی چيزی نگذشت که در هفده سالگی ضد مارکسيسم شديد. چه چيز باعث شد که شما در نوجوانی و با ديدگاهی چنان انتقادی به‌مسايل سياسی دلبستگی پيدا کرديد؟
> نمی‌دانم که شما اطلاعات خودتان را از کجا به‌دست آورديد که می‌گوييد من نخستين بار در سن دوازده سالگی کتابی در مورد مسايل سياسی مطالعه کردم؟ من خودم از اين موضوع بی خبرم. شايد منظورتان کتاب جالب و مطلقاً بی آزار نويسندهی آمريکايی «ادوارد بلامی»۲ است؛ رُمانی تخيلی بهنام «نگاهی از سال ۲۰۰۰ به‌سال ۱۸۸۷». اين کتاب را «سياسی» خواندن مثل آن است که ما کتاب «دور دنيا در هشتاد روز» اثر نويسنده‌ی فرانسوی «ژول ورن» را هم سياسی بناميم. اما علت علاقه‌ی من به‌مسايل سياسی بيشتر در اثر وقوع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ ميلادی بود. اعضای خانواده‌ی ما همگی صلح طلب بودند و برای من مشخص بود که جنگ - خاصه در دوران ما - ناگزير بی رحمانه و غيرانسانی خواهد بود. از اين رو طرفداری و استقبالی که در آن زمان از جنگ می‌شد برای من ترسناک و نشانه‌ی خام انديشی بود. من در اوايل سال ۱۹۱۹ ميلادی کمونيسم شدم؛ چرا که کمونيست‌های روسی در «برست - ليتوسک» با متحدين قرارداد صلح منعقد کردند.۳ اين که چطور ۱۰ هفته بعد ضد مارکسيسم شدم، در کتاب زندگينامه ام شرح داده ام.۴

- آقای پُرفسور پوپر، می‌گويند شما نه روزنامه می‌خوانيد و نه تلويزيون تماشا می‌کنيد. به‌راديو هم گوش نمی‌دهيد. امروز ديگر دلبستگی و علاقه ای به‌سياست نداريد؟ و يا آنکه معتقديد بهتر است از مسايل سياسیِ روز به‌کنار باشيد.
> من مقالات روزنامه‌ها را فقط زمانی می‌خوانم که يکی از همکاران و يا دوستانم به‌من توصيه کند که لازم است بخوانم. از اين رو هيچ روزنامه ای را مشترک نيستم؛ فقط چند نشريه علمی و تخصصی به‌دستم می‌رسد. تلويزيون هم ندارم و شايد در طول سال يک دوبار به‌راديو گوش دهم. حال شما علتش را می‌خواهيد بدانيد؟ برای آنکه اوقاتم به‌هدر نرود و تا حدی زيادی هم از دردسر و ناراحتی به‌کنار بمانم. اين موضوع کاری به‌کنارگيری از «مسايل سياسی روز» ندارد؛ چرا که من هرگز در اين مسايل مشارکت نداشتم. از طريق دوستانم باخبر می‌شوم که در دنيا چه می‌گذرد.

- شما زمانی بر اين نظر بوديد که در ميان آرمان‌های سياسی، آنکه ادعای خوشبخت کردن بشريت را دارد، شايد از همه خطرناک تر است. اين را نيم قرن پيش از اين به‌زبان آورديد. آيا هنوز بر سر سخن خود باقی مانده ايد؟
> بله، واضح است که هنوز بر سر حرفم باقی ام. البته بديهی است که برای خوشبختی دوستان نزديک بايد تلاش کرد؛ ولی نه برای «بشريت». البته من در آن زمان اين را هم اضافه کردم که تلاش برای برپايی بهشت بر روی زمين، هميشه راه به‌جهنم برده است. کسانی که می‌پندارند قادرند بشريت را سعادتمند کنند، آدم‌های خطرناکی اند.

- چرا معتقديد که اين انسانها خطرناکند؟ آدمی خواهی نخواهی اميد به‌خوشبختی دارد و رؤيای زندگی بهتری را در سر می‌پروراند.
> اما اين رؤيا، رؤيای خطرناکی است. چرا که آدمی پس از مدتی تصور می‌کند که محق است «انسان‌های شرور» بيشماری را از ميان بردار تا ديگران را خوشبخت کند. به‌عبارت ديگر، هدف وسيله را توجيه و تقديس می‌کند.

- معتقديد که اين رؤيا در هر حال و ناگزير راه به‌جهنم می‌برد؟
> تازه وقتی هم که اين رؤيا به‌واقعيت پيوست، همه بد و بيراه می‌گويند و ناسزا نثار دنيا می‌کنند. ما در دنيای خوبی زندگی می‌کنيم؛ در مقايسه با گذشته‌ها، تفاوت از زمين تا آسمان است. با اين همه هيچ کس اين واقعيت را بر زبان نمی‌آورد و همه به‌دنيا بد و بيراه می‌گويند. واقعيت اين است که متوليان دين و روشنفکران جاه طلب مدام مردم را وسوسه می‌کنند و فريب می‌دهند. منظورم روزنامه‌ها و راديو و تلويزيون است که مرتب به‌ما می‌گويند در چه دنيای بدی زندگی می‌کنيم. من تلويزيون نمی‌بينم، اما خبر دارم که چه می‌گويد و چه پخش می‌کند. بله، محيط زيست ما در مخاطره است، اين سخن کاملاً درست است. اما اين واقعيت را به‌قضيه ای وحشتناک تبديل کرده اند. مثلاً نابودی جنگل‌ها دروغ بزرگی بود. جنگل‌ها در زمانی که همه درباره‌ی نابودی آنها بحث می‌کردند، بزرگتر شدند. هميشه خطر آسيب پذيری جنگل‌ها و صدمه ديدن درختان وجود داشته است و امروز نير وجود دارد. بديهی است که بايد و مهم است که جلو نابودی جنگل‌ها را گرفت. ولی جار و جنجال پيرامون اين قضيه راه انداختن، فريبکاری است و گول.
برای مثال حزب سبزهای آلمان به‌نظر من وسوسه گرانی اند سخت افراطی. سبزها مدعی اند که ميان آنان و دانش و فن آوری جديد، کشمکش و تنش بزرگی وجود دارد. اين در حالی است که بدون دانش و تکنولوژی پيشرفته نمی‌توان از محيط زيست محافظت کرد. درياها و درياچه‌های بزرگی که حيات در آنها در حال نابودی بود، با کمک دانش و فن آوری پيشرفته از خطر نابودی نجات يافتند و سبزها هيچ سهمی در اين اقدام نداشتند.

- شما بر اين باور نيستيد که هشدارهای اوليه مؤثر است تا دانش و پژوهش دست به‌اقدامی زند؟
> بله، هشدار مؤثر است، اما نه جيغ و فرياد. سبزها به‌خصوص در مورد موضوع ديگری هم بی نهايت مغرض اند. آنان ضد امريکايی اند و هميشه گوشه‌ی چشمی به‌روسيه شوروی داشتند؛ آنهم بسيار پيشتر از روی کار آمدن گورباچف. اين امر به‌هيچ وجه قابل قبول نيست. امريکا آلمان را از هر لحاظ از دست هيتلر نجات داد. اما در آلمان و به‌خصوص در ميان جوانان، احساس ضد امريکايی و تبليغات ضد امريکايی زننده ای حکمفرماست؛ باز هم احساس نفرت نسبت به‌ملت‌های ديگر. در امريکا نفرت نسبت به‌ملتهای ديگر وجود ندارد؛ ولی در آلمان جوانانی يافت می‌شوند که از امريکا متنفرند.

- شما هميشه يکی از مخالفان ايدئولوژی‌ها بوده ايد و همواره با ناباوری و شک و ترديد به‌آرمانهای بزرگ می‌نگريد. آيا خردگرايی نيز در شمار اين آرمانهای بزرگ نيست؟ آيا به‌نام خرد نيز اعمالی زشت و دهشتناک صورت نپذيرفته است؟ اگر اين امر را بپذيريم، آيا اصولاً اين خود دليلی عليه عقلانيت نيست؟
> آری، من يکی از مخالفان ايدئولوژی‌ها هستم، اما باور ندارم که هرگز نسبت به‌آرمانهای بزرگ شک و ترديد داشته ام. من نه به‌آرمانهای بزرگ، بلکه به‌بشارت دهندگان و مبلغان که اغلب از اين آرمانها سوءاستفاده کردند مشکوک بوده ام؛ کسانی چون فيشته، هگل و ديگر آيده آليست‌ها و ناسيوناليست‌های پساکانتی. جناياتی که رُسپير به‌نام خرد انجام داد، واقعاً که هولناک و فاجع انگيز بود. اما من اصولاً نادرست می‌دانم که از اينها «دليلی عليه عقلانيت» يا «عليه عقلانيت در اساس » استنتاج کرد.

- شما بر اين نظريد که «همه نوع سرچشمه شناخت وجود دارد، اما مرجع حجيّت و مرجعيتی يکتا يافت نمی‌شود». برای شما مرجعيت انسانی نيز وجود ندارد و وجود نداشته است؟
> من ترجيح می‌دهم بگويم: «سرچشمه‌های شناخت گوناگونند، اما هيچ يک بر ديگری برتری و مرجعيت ندارد». من برای انسانهايی چون ميکل آنجلو، يوهانس کِپلر، يوهان سپاستيان باخ، آيزاک نيوتون، وُلفگانگ موتسارت، امانوئل کانت، ويليام شکسپير و ... ارزش و حرمت بسيار قائلم. ولی هيچ يک از اينان «مرجع حجيّت» نيستند. حتی در علم رياضی چنين مرجعيتی وجود ندارد. ما همه انسانيم و جايزالخطا؛ تا جايی که در نظريه‌های «کورت گودِل» نيز به‌تازگی خطاهايی، نه چندان با اهميت، ثابت شده است.۵

- توماس مان زمانی گفته است «هنر مايل است به‌شناخت تبديل شود». تا آنجا که من می‌دانم شما نخستين بار در دهه‌ی اخير پيرامون هنر نظراتی ابراز داشتيد. آيا ميان هنر و شناخت، نسبتی و رابطه ای می‌بينيد؟
> نمی‌دانم که آيا به‌طور کلی چنين ادعايی بتوان کرد. اما اگر رابطه ای هم باشد، چنين است که در پژوهش‌های علمی طبعاً چيزی شبيه به‌جنبه‌های هنری شناخت نقش دارد. آری چنين ادعايی می‌توان کرد؛ ولی برعکس نه و يا شايد به‌ندرت. گوته طبيعی شناس بود، شيلر فيلسوف. اما همانطور که پيش از اين هم گفته ام، من به‌توماس من هيچ علاقه ای ندارم؛ نه به‌شخص او و - نزديک بود بگويم - نه به‌نوشته‌های بی مايه او. در نوشته‌هايش مدام می‌شنوی که «بزرگترين شاعرِ هنوز زنده» سخن می‌راند.

- آيا فيلسوف مسئوليت اخلاقی و سياسی نظرات و نظريه‌های فلسفی خود و تأثيرات احتمالی و پيامدهای عملی آن را نيز مستقيماً به‌عهده دارد؟
> بله، بديهی است.

- نظرات فلسفی شما دربرگيرنده‌ی اصول خلاقی مشخصی است؛ در واقع نوعی «اخلاق پژوهش علمی». آيا اين اصول به‌راه و روش زندگی شخصی شما هم سرايت کرده است؟ منظورم اين است که ميان آموزه و شخص، وحدتی وجود دارد؟
> بله، واضح است. اما اين به‌اصطلاح «فلسفه‌ی من»، بيشتر شامل آموزه‌های اخلاقی است تا اخلاقِ حقيقت جويی.

- در سنت فلسفی آلمان چنين است که فلسفه با شخصی که آن را نمايندگی و از آن جانبداری می‌کند، پيوندی تنگاتنگ دارد. اما در مورد شما چنين می‌نمايد که مبانی فلسفی شما چيزی متمايز از شماست؛ چيزی که از شما جدا شده و مستقلاً به‌راه خود ادامه می‌دهد. از اين رو برايتان اهميت چندانی هم ندارد که درباره‌ی خودتان صحبت کنيد. آيا حدسم در اين مورد درست است؟
> من هم آموزه را - يا بهتر بگويم اثر را - در پيوندی نزديک با شخص می‌بينم. به‌ويژه اگر آن اثر، اثری هنری باشد. اما به‌باور من آن که اثرش دارای اهميت است، اثر عينی آن برای او مهمتر از شخص خودش است.

- شما مدتها پيش از اين در جايی اين سخن کانت را بازگو کرديد که «دو چيز همواره مرا به‌تحسين و احترام وامی‌دارد: آسمان پُرستاره بر فراز سرم و قانون اخلاقی در درونم». بعد در جايی ديگر و در رابطه ای ديگر، متذکر شديد که اين سخن کانت اغلب بد فهميده می‌شود.
> آنچه بد فهميده می‌شود - در حالی که هر کس با خواندن آغاز «نتيجه» دومين نقد کانت (سنجش خرد عملی) آن را تأئيد خواهد کرد - اين است که منظور کانت از «آسمان پُر ستاره» نظريه نيوتون است و نه مجموعه ای از علايم احساسی؛ و يا آن گونه که کانت می‌گويد، نه «فورانِ احساسات». به‌اين ترتيب، آسمان برای کانت نماد نظم جهان می‌شود. برای اثبات اين ادعا تنها کافی است که نظرات نيوتون را مطالعه کنيم. در اينجا اشاره‌ی کانت به‌نظرات نيوتون است. منظور او در واقع قانون گرانش نيوتون است. کانت اين قانون را در برابر آنچه او «قانون اخلاقی» يا «اخلاقيات» می‌نامد، می‌گذارد. اين دو را که در کنار هم قرار بدهيم، تازه سخن کانت معنا پيدا می‌کند؛ در حالی که تعريف و تمجيد از آسمان معنايی ندارد.

- در يکی از نوشته‌هايتان آمده است که «برای ما اين موضوع بايد روشن شود که در راه کشف و تصحيح خطاهايمان به‌ديگران نيازمنديم». شما خودتان از چه کسی بيش از همه آموختيد؟ بهترين منتقد شما چه کسی بود؟
>به‌اين معنا که منظور شماست، بيش از همه از «آلفرد تارسکی»۶ آموختم. اما بايد بگويم که نام بردن از همه‌ی کسانی که من از آنان چيزی آموخته ام، احتياج به‌فهرستی طولانی دارد که در صدر آن همسر متوفايم قرار دارد. از ميان شاگردان سابقم، «ديويد ميلر» بيشترين خطاهایِ نظری مرا کشف و تصحيح کرده است.

- آيا برای شما چيزی هم مثل «يهوديتِ من» وجود دارد؟ يا آنکه چنين مقوله ای برايتان بی اهميت است؟۷
> من يکی از مخالفان مقوله‌هايی چون «آلمانيت» و نيز «يهوديت» ام. برخی از آلمانی‌ها يا برخی از از پيروان مسحيت، يهوديت و يا دين اسلام، خدماتی بزرگ انجام داده اند؛ درست مثل برخی از فرانسوی‌ها يا انگليسی‌ها و يا معتقدان به‌لااَدريگری. اما من هر شکلی از ملت گرايی (ناسيوناليسم) را خودپرستی تبه کارانه و يا آميزه ای از حماقت و بزدلی می‌دانم. فرد ناسيوناليست در واقع ترسو و بزدل است چون که محتاج حمايت توده‌هاست؛ او جرأت ندارد به‌تنهايی سر پای خود بايستاد. نادانی و حماقت او نيز از آنجا سرچشمه می‌گيرد که خود و همپالگی‌هايش را بهتر و برتر از ديگران می‌پندارد.

Korosh گفت...

موسس سپاه پاسداران:
خامنه ای با ماموران سازمان جاسوسی آلمان شرقی و کا.گ.ب رابطه داشت

(تیتر از جنگ خبر)
اخبار روز - 29 بهمن
محسن سازگارا، در نامه ی سرگشاده ای تحت عنوان «خانه ای از نی» خطاب به علی خامنه ای رهبر حکومت ایران، وی را متهم به ارتباط با ماموران سازمان جاسوسی آلمان شرقی کرده است ...

جناب آقای خامنه ای:
در چند هفته گذشته، رسانه های تحت امر جناب عالی چون صدا وسیما وکیهان پا را از گلیم خود درازتر کرده وآن چه تهمت وناسزا بوده نصیب بنده کرده اند. گفته های این رسانه های مامورارزش پاسخگویی ندارند اما از آنجا که حرفهای آنها منعکس کننده مواضع و نظرات حضرتعالی است، فکر کردم این چند خط را خطاب به شما بنویسم. شاید کمی به خود بیایید وتقوا پیشه کنید...

و اما سوم- چندی پیش به جوان محقق ایرانی برخورد کردم که سال ها است برای رساله دکترایش روی اسناد سازمان امنیت آلمان شرقی (اشتازی) که اکنون در اختیار پلیس جمهوری فدرال آلمان است، کار می کند. او با معرفی دانشگاهش و با پیگیری های فراوان توانسته به سراغ آن بخش از اسنادی برود که هنوز اجازه انتشار و در اختیار عموم قرار گرفتن را نیافته اند. این اسناد نشان می دهند که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، به دلیل حساسیت ها روی شوروی و شعار نه شرقی- نه غربی حاکم بر انقلاب و همچنین به دلیل سکونت رهبران حزب توده طی سالیانی طولانی در آلمان شرقی و همکاری تنی چند از رهبران این حزب با سازمان امنیت آلمان شرقی و در نتیجه تخصص و تبحر این سازمان در امور ایران، شوروی تصمیم می گیرد که بخش اصلی امور ایران را در سازمان امنیت آلمان شرقی متمرکز کند و جالب است که یکی از افسران عالی رتبه "ک. گ. ب" (سازمان امنیت معروف شوروی) که بخشی از مسئولیت امور ایران را هم داشته، همین جناب ولادیمیر پوتین بوده که حتما معرف حضور جنابعالی هست و در سفر اخیرش به تهران "حضرت مسیح" را هم در وجود شما دید.
گزارش های ماموران امنیتی که در قالب هیئت های تجاری برای همکاری در زمینه فروش و تولید سلاح از آلمان شرقی به ایران آمده اند نشان می دهند که نسبت به جنابعالی نظر بسیار مثبتی دارند و قول و قرارهایی که با شما در زمانی که عضو شورای انقلاب و رابط این شورا با وزارت دفاع بوده اید گذاشته اند بسیار خواندنی است، به خصوص اصرار شما برای نزدیکی بیشتر با شوروی وهمکاری روزافزون با بلوک شرق. به گفته این جوان محقق که زحمت مطالعه هزاران صفحه اسناد را به خود هموار کرده، اتفاقا نه فقط اظهارات جنابعالی به مامورین آلمان شرقی بسیار جالب است بلکه جالب تر از آن ارزیابی های بسیار مثبت افسران اطلاعاتی روسی از ارتباطات با شما است. و باز هم نکته جالب این که از زمانی به بعد محبت افسران اطلاعاتی روسی و آلمان شرقی به حزب توده سرد می شود و چندان نگرانی هم برای قلع و قمع آنان ندارند و دیگر به گزارش های آن ها که در خطر هم قرار دارند، توجهی نمی کنند. نمی دانم که آیا درنهایت دولت آلمان اجازه خواهد داد که این بخش از اسناد منتشر شود یا نه، اما این را می دانم که کسی مثل شما که چنین در خانه شیشه ای نشسته، نباید شب و روز به خلق خدا سنگ اندازی کند و باز هم به قول سعدی علیه الرحمه که "هندویی نفت اندازی همی کرد. حکیمی گذر کرد و گفت: آن را که خانه نئین است، بازی نه این است."، ولو آن که به این روش قدیمی سیاسی هم معتقد باشید که اگر "به همه فحش بدهی و تهمت بزنی، کسی از خودت نمی پرسد چه کاره ای و از کجا آمده ای". واقعا اگر کسی یک دهم چنین اسنادی از ارتباطات با بیگانگان را داشته باشد با او چه رفتاری می کنید و چه بلایی بر سرش می آورید؟ قدری به خودتان بیایید.

آقای خامنه ای:
من بر خلاف شما از خدا می ترسم و به خودم اجازه نمی دهم با آبروی بندگان خدا بازی کنم، حتی اگر جنابعالی باشید. به این آیه قرآن هم اعتقاد دارم که "دشمنی با قومی شما را از جاده عدالت منحرف نسازد، عدالت پیشه کنید که به تقوا نزدیک تراست" ( مائده ٨). به همین دلیل بیش از این چیزی نمی گویم و قضاوتی هم نمی کنم. صبر می کنم تا اسناد ارتباطات شما با مامورین آلمان شرقی روشن وشفاف به زودی منتشر شود و قضاوت را هم ملت ایران خواهد کرد. اما بالاترازهمه ما خداوند دانایی است که ناظر بر اعمال همه ما است. شما را دعوت می کنم که تقوا پیشه کنید و تنها کمی از خدا بترسید.
همین

محمدمحسن سازگارا
بیست و نهم بهمن ماه ۱٣۷٨

Korosh گفت...

جاسوس، خبر چین و گماشته سیاسی!

حبیب تبریزیان



آقای محسن سازگارا در نوشتاری در گویا نیوز، به نقل از اطلاعات یک جوان محقق ایرانی که به اسناد اشتازی ( سازمان اطلاعات آلمان شرقی) دسترسی تحقیقاتی داشته است از نوعی رابطه ویژه بین سید علی خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی با آن سازمان اطلاعاتی و از طریق آن، با کا. گ. ب پرده برمی دارد. مطالعه این مقاله در جهت معمای ذهنی من در درک سیاست و مشی مقام معظم رهبری بود و مرا واداشت تا یادداشت زیر را در تفسیر و تحلیل این افشاگری بنویسم.

جاسوسی و خبر چینی و گماشتگی بیگانه، تقریباً عمری به قدمت سیاست و پیدایش دولت ها دارد. سون تسو، ژنرال نامدار چینِ سده پنجم قبل از میلاد، اثر کلاسیک خود «هنر جنگ» برای کار جاسوسی در جریان درگیری و جنگ با دشمن اهمیت فوق العاده ای قائل بود. او بر این اعتقاد بود که هرچه کار اطلاعات گیری از دشمن و اطلاعات دهی گمراه کننده ( ضداطلاعات) به او بیشتر باشد، هزینه نبرد و جنگ کمتر و احتمال پیروزی بیشتر است. سون تسو بر این عقیده بود که یک ژنرال شایسته آن ژنرالی نیست که با کشت و کشتار بسیار نبردی را می برد، بلکه آن ژنرالی است که بدون جنگ، یک جنگ را می برد. و منظور او از این حکم، این بود که اگر یک فرماندهی نظامی به درستی از جاسوسی و گمراه سازی (ضداطلاعات) استفاده کند می تواند چنان زمینه ای را فراهم سازد که جنگ برده می شود بدون اینکه جنگی و نبردی رخ دهد. و یا اینکه حرکت و ضربه نهائی با حد اقل هزینه و حد اکثر نتیجه حاصل شود.

او بر این اعتقاد بود که در یک نبرد، باید مغز دشمن را هدف قرار داد و از طریق جنگ روانی و ضداطلاعات چنان اختلالی در ستاد فرماندهی وی ایجاد کرد که دشمن را فلج و اراده رزمی او را به کلی مختل سازد.

در این رابطه اواز پنج نوع جاسوس نام می برد:

1 ـ جاسوس محلی:

جاسوسی که از اهالی بومی است و استخدام می شود.

2 ـ جاسوس داخلی:

شامل افسران ارشد و بلند پایگان دشمن که به هر دلیلی با حکومت خود، سر ناسازگاری دارند. یا حق شان ضایع شده ، یا تنزل درجه یافته و یا مورد بی مهری قرار گرفته اند و... .

3 ـ جاسوس دوجانبه:

آن مأمورینی از دشمن هستند که گرفتار شده و یا شناخته می شوند و زیر فشار و تهدید به همکاری کشانده می شوند. ظاهراً برای دشمن کار می کنند ولی زیر نظارت و هدایت قرار دارند.

4 ـ جاسوس مصرفی:

هدف از اعزام چنین جاسوسی این است که دستگیر شود و اطلاعاتی را که عامدانه برای مصرف دشمن ساخته و سرهم بندی شده و به او خورانده شده تحویل دشمن دهد. مهم هم نیست بر سر او چه آید و چنین جاسوسی خود نمی داند که قربانی شدنی است.

5ـ جاسوس پایدار:

جاسوسی که خودی است. و باید زنده بماند و به اردوی دشمن رفت و آمد کند. این نوع جاسوس ، باید هوشمند، با استعداد، عاقل باشد، و بتواند خود را به بلند پایگان دشمن نزدیک کرده و در آنها نفوذ کند. چنین شخصی باید از قدرت تحلیل و تصمیم بر خوردار باشد. به این دلیل چنین جاسوسی ، جاسوس پایدار نامیده می شود.

با توجه به این شرح کلاسیک از انواع جاسوسی انسان می تواند همه نوع جاسوس را از نوع ماتاهاری، لورنس و یا سرهنگ آبل را گرفته تا پادوها و کار چاق کن های سیاسی را طبقه بندی کند.

هنگامی که نوشتار آقای سازگارا را ، در گویا نیوز، دایر بر سر و سرّ داشتن مقام معظم رهبری با اشتازی( سازمان اطلاعاتی آلمان شرقی) و کا گ ب خواندم، از اینکه مقام معظم رهبری دمش به جائی بند بوده و یا هست متعجب نشدم زیرا سیاستی که نامبرده طی دو دهه رهبریتش و یک دهه قبل از آن، در مسئولیت های حساس مملکت در جهت منافع شوروی قدیم و پس از آن روسیه و تزار های جدید، در پیش داشته و گرفته، همیشه برای من سئوال بر انگیز بوده است.

سیاستی که مقام معظم ایشان در قبال امتیاز دهی به روسیه و درسمت تأمین منافع آن دولت و به حساب هزینه کردن منافع ملی ما، در برابر غرب در پیش داشته است با هیچ منطقی، مرتبط با منافع ملی و مذهبی قابل توجیه نیست و همین نکته است که معما آفرین بوده و هست. دیگر اینکه ایشان می داند، و باید هم بداند که سیستم لیبرالیست غرب ممکن است با جلادی مثل موبوتو در کنگو، به علت غیر ایدئولوژیک بودن و سکولاریته اش کنار بیاید ولی با رژیمی ایدئولوژیک و آن هم از نوع مذهبی قادر نیست به تعامل برسد و این امر، مسئله این یا آن رئیس جمهوری و یا رشوه و امتیازدهی طرف ایرانی به غرب نیست بلکه مسئله ناهمسازی ساختاری نظام لیبرال و سکولار غرب با همه دولت های ایدئولوژیک و بدترین نوع آن نظام دینی است.

در دوران سیستم دو قطبی جهان، دولت های یوگسلاوی و رومانی از روسیه فاصله گرفتند و خود را به غرب نزدیک کردند، ولی هرگز موفق نشدند حتا تا حد دولت های قبیله بنیادی نظیر چاد و سیرالئون جای خود را در سیستم غرب باز کنند.

نوشتار آقای سازگارا، همه آن ابهام های توضیح نایافته ای را، که نسبت به این سیاست توجیه ناپذیر سیدعلی خامنه ای داشتم، برایم روشن ساخت.

جناب رهبر حداقل دغدغه اش حکومتش بوده است و این امر فقط با بازی با کارت شوروی آن زمان و روسیه بعدی در برابر غرب، و البته به حساب منافع ملی میهنمان، قابل تأمین و تضمین بوده است. و حداکثر دغدغه اش ترس از افشای پیشینه ای که از فاش شدن آن وحشت داشته و می تواند محرک اولیه و «نه امروزیش» برای همکاری با سرویس های شرقی بوده باشد.

اینکه همکاری ایشان با اشتازی و کا گ ب، تا چه حد، از کی و کجا شروع شده است مسئله ای است که آینده به آن قطعاًپاسخ خواهد داد زیرا با فساد فراگیر درون سیستم حکومتی روسیه، احتمال اینکه چنین اسناد طبقه بندی شده ای به فروش رسیده و یا در ازای اعطای تابعیت به یکی از جاسوس های روسیه، تحویل غرب شوند کم نیست.

پس از جنگ جهانی دوم، چه دول غربی پیروز و چه شوروی پس از دستیابی به اسناد اس اس و گشتاپو و دیگر دستگاه های اطلاعاتی هیتلری به جای افشای مأموران مخفی نازی و پادو های آنان، آنها را با تطمیع و تهدید ( افشای سابقه شان) به خدمت خود گرفتند.

پس از سقوط رژیم شاه، همین رژیم کنونی هم، بخشی از شبکه وسیع خبر چینی و نفوذی های ساواک را در خدمت خود گرفت و هرگز نخواست نام هزاران هزاران مأمور و پادو و خبر چین ساواک را پخش کند زیرا به خدمت آنها نیازمند بود. ولی این تنها رژیم نبود که از سابقه و جزئیات این شبکه اطلاع داشت. در آن بلبشوی اول انقلاب سرویس های اطلاعاتی خارجی و به ویژه شرقی ها نیز به لیست، اسناد و چگونگی ساز و کار و این شبکه جاسوسی و خبرچینی دست یافته بودند.

در این تردید نیست که بسیاری از همین پادوها، نفوذی ها و خبرچین های ارزان قیمت آن روز ساواک، توسط سرویس های اطلاعاتی شوروی آن روز و همچنین دول غربی ـ یا در ازای مواجب و یا تهدید و ترس از افشا شدن، به خدمت اربابان جدید در آمدند. شاید ده ها سال طول بکشد تا سند همکاری و وطن فروشی این خود فروختگان از طبقه بندی خارج و در معرض دسترسی و اطلاعات مردم میهنمان قرار گیرد. در پرتو این احتمالات و گمانه زنی هاست که می توان راز مغازله غیر عادی خامنه ای را با طرف های شرقی دریافت.

این توضیح را لازم می دانم که، برای روس ها، جاسوس های ردیف 4، یعنی جاسوس های مصرف شدنی همواره قربانیان پرمنفعتی بوده اند که روس ها با استفاده از قربانی کردن آنها، برای مهره ها ومزدوران غیر کمونیست و یا حتی ضد کمونیست خود در دولت های دیگر جای پا یافته اند و یا جای پایشان را تقویت کرده اند.

شگرد روس ها در این رابطه این بوده است تا عده ای جاسوس نما را که خود ابداً نمی دانسته اند که مصرف صحنه پردازی دارند به تله مهره های واقعی و ارزشمند جاسازی شده خود در دستگاه اطلاعاتی رقیب می انداخته اند تا از این طریق برای آن مهره وجاهت ضد روسی و توانمندی اطلاعاتی بیافرینند. و شاید حتا بتوان بسیاری کمونیست کشی ها را، در دولت های دوست شوروی، نظیر مصر، سوریه، سودان عصر نمیری، لیبی و سر انجام ایران را، در این راستا ارزیابی کرد.

همکاری با سرویس های اطلاعاتی خارجی و یا اطلاعات داخلی ممکن است ابتدا با انگیزه ترس و تهدید شروع شود ولی معمولاً سرویس های اطلاعاتی راهی برای طبیعی کردن این همکاری می یابند

Korosh گفت...

هانا آرنت ، در کتاب "ریشه های توتالیتاریسم" می نویسد :
" توتالیتاریسم در محیطی می روید و می بالد که شیرازه ی جامعه به صورت توده های سرگردان و بی ریشه از هم گسیخته باشد و دولتی پوک و بی مغز به شکل دستگاهی بی لگام و زورگو بر جامعه حکومت کند."
وی در ادامه علت بوجود آمدن توتالیتاریسم را این گونه تعریف می کند،از نظر وی ، توتالیتاریسم زاییده ی پشت کردن به دنیای عادی و متعارفی است که معمولا می شناسیم ، و نمونه ی اعلای آن اردوگاههای مرگ یا کاراجباری (در دوران آلمان نازی) است ، به معنای "دنیا" یی مکانیکی و تهی از صفات شخصی و فارغ از این جهان و بدون هرگونه فکر و احساس و هویت فردی و خلوت و باقی آنچه وجه امتیاز هستی انسانی است.
وی برای تمیز توتالیتاریسم از سایر اشکال دیکتاتوری یا خودکامگی یا استبداد ، چهار عنصر را بر می شمارد . عنصر اول وجود یک ایدئولوژی است که می تواند تمام تاریخ را توضیح دهد . کل تاریخ انسانی را توضیح بدهد و تمام اقدامات و سیاست هایی را که رژیم در پیش می گیرد را توجیه کند . عتصر دوم ، حاکمیت وحشت مطلق است . حاکمیت وحشت مطلق به معنای از میان بردن هر نوع آزادی بیان ، هر نوع دگر اندیشی و هر نوع فعالیت فکری و ارتباط انسانی است . در واقع از این طریق به عنصر سوم می رسیم : از بین بردن امکان ارتباط طبیعی میان انسانها ، حمله به حوزه عمومی ، به قلمرو عمومی ، جایی که سیاست در گفت و گو و ارتباط انسانی شکل می گیرد و بعد حتی حمله بردن به حوزه ی خصوصی و به خلوت انسانها . و به این ترتیب است که عنصر سوم توتالیتاریسم ، ویران کردن پیوند های طبیعی میان انسانها ست . آخرین و چهارمین عنصری که هانا آرنت برای توتالیتاریسم ذکر می کند ، حکومت "بوروکراتیک" است که از آن به عنوان Government of nobody ، حکومت هیچ کس ، یاد می کند. وی اضافه می کند ، به همین علت است که در حکومت توتالیتر ها دائما از یک کل نامعلوم صحبت می شود. مثلا در شوروی ، "پرولتاریا" و در همه جا ، "توده ی مردم" ، در همه جا " گروههای مردم" : مردم چنین می خواهند ، مردم چنین می گویند، و با آن عنصر ایدئولوژیکی که پیشاپیش این توده ، به این کل نامعلوم ارزوهای دروغ القا کرده است . خواسته ها و مطالباتی که مطالبات آنها معلوم نیست ، مطالبات واقعی انسان نیست و می شود به شکل یک شعار. به شکل یک حق مسلمی که معلوم نیست کجاست و چیست به آدم حقنه می شود.
* در این نوشته ، از مجله ی بخارا (ویژه نامه ی هانا آرنت) استفاده شده است.
با این اوصاف ، آیا می توان گفت که حکومت ما ، به تعبیر هاناآرنت ، یک حکومت توتالیتر است ؟
http://fardayevatan.blogspot.com/2007/07/blog-post_18.html

Korosh گفت...

سرنوشت خاورمیانه: دمکراسی یا توتالیتاریسم مذهبی؟
سخنرانی رضا پهلوی در شورای مسائل بین المللی دلاور DELAWARE

هفتم نوامبر 2006

ترجمه: شهلا صدیقی



· امیدوارم کشورهای اتمی منطقه مانند پاکستان و اسراییل نیز در مسیر خلع سلاح اتمی گام بردارند



میهمانان عالیقدر، خانمها – آقایان

مایلم از شورای امور بین المللی «دِلاور»، بخاطراین دعوت و پذیرایی گرم تشکر نمایم.

بسیارخوشوقتم که امشب فرصتی یافته ام تا دیدگاه هایم را پیرامون وضع کنونی کشورم ایران بیان کنم، و در این زمینه تبادل نظری داشته باشم، و بویژه بر روی یک نقش منفی تمرکز نمایم که رژیم اسلامی همچنان در زندگی ملت ایران، و همینطور در صحنه سیاسی منطقه و امور بین المللی ایفا می کند.

علاوه براین از آنجایی که این هفته، بیست و هفتمین سالگرد اشغال سفارت آمریکا در تهران است – رویدادی که هنوز هم، رهبری تندرو و رادیکال ایران همه ساله آنرا جشن میگیرد، تا ضمن تجدید دشمنی، مردم و دولت آمریکا را تحریک سازد – مایلم ایده هایی را پیرامون چگونگی متوقف ساختن و تغییر این شرایط زیان بار، مطرح کنم، پیش از آنکه به یک تهدید حتی بزرگتر برای صلح و امنیت جهانی درآید. بنابراین امیدوارم بتوانم با ارائه تحلیلی اندیشه بر انگیز، موجب بحث و گفتگوی بیشتر در این زمینه بشوم.

برای رسیدن به چنین مقطعی، و پیش از آنکه توجه شما را به مسائل مهم داخلی معطوف کنم که همچنان طی 27 سال گذشته موجب مشکلات بی وقفه ای برای مردم ایران شده است، قصد دارم چند کلمه ای پیرامون جنجال موذیانه اتمی رژیم، و سیاستهای مخاطره آمیز گوناگون آن در خاورمیانه بگویم و سپس با ارائه تفکرم دربارۀ سیاست ایالات متحده، و یا آنچنانکه بنظرمیرسد، نبود چنین سیاستی را، با شما در میان بگذارم.

اجازه بدهید با یک یادآوری به این جمع محترم آغاز کنم که بی اعتنایی اخیر کرۀ شمالی بخواست جامعه جهانی، و اعلام آزمایش موفقیت آمیز انفجار اتمی، چیزی جز یک حرکت بسیار خطرناک و منفی برای امنیت بین المللی نبوده است.

اغراق آمیز نیست که بگوئیم وجود سلاح های اتمی در دست رژیمی بی مسئولیت با یک رهبری منزوی، که نسبت به اولویت های شهروندان خود بی توجه است، و توانایی پرتاب آنها به هدفهایی در هزاران کیلومترفاصله را دارد، چشم انداز وحشتناکی است.

در چنین شرایطی، آنچه بی تردید موجب تشدید مسائل، ماورای مرزهای قابل پذیرش میشود، این چشم اندازاست، که بامداد یک روز از خواب بیدار شویم و بشنویم که یک رژیم این چنانی دیگر – یعنی رژیم واپسگرای تهران – هم توانسته اراده و خواست جامعه جهانی را زیر پا بگذارد، و با کسب یک وضعیت مشابه، علیرغم تمام اطمینان بخشی های مداوم قبلی اش که هرگز چنین جاه طلبی ها را در سر نمی پرورانده است.

این سناریو، در صورتی که به واقعیت بپیوندد، احتمالا آخرین ضربه به تلاشهای جلوگیری از گسترش سلاح های اتمی، بویژه در منطقه بسیار خطرناک و حساس خاورمیانه خواهد بود. در این رابطه باید توجه داشت که از هم اکنون به دنبال اعلام آژانس بین المللی انرژی اتمی، نگرانیهای مشروعی بوجود آمده، مبنی براینکه چندین کشور ثروتمند عربی، از جمله عربستان سعودی، الجزایر و امارات متحدۀ عربی بطور جدی، بفکر اتمی شدن افتاده اند. البته، همه اینها نیز مانند جمهوری اسلامی مدعی آن هستند که قصدی جز استفاده صلح آمیز از انرژی اتمی ندارند – ادعائی که مانند ایران تنها قلیلی را گول میزند.

امروز، نیاز به یک خاورمیانه عاری از سلاح های هسته ای، از هر زمان دیگری مهمتر و واجب تر است، و هیچ عاملی نباید مانع رسیدن به چنین هدفی باشد، با این امید که با گذشت زمان حتی کشورهای اتمی منطقه، مثل پاکستان و اسرائیل نیز در همین راستا گام بردارند و به مسیری متمایل شوند که کشورهایی چون آفریقای جنوبی، اوکراین وقزاقستان داوطلبانه طی نمودند و از آن طریق سلاح های اتمی خود را به خاطر امنیت بیشتر منطقه ای و جهانی از میان بردند.

البته دستیابی به چنین نتیجه ای یک رویای دست نیافتنی خواهد بود اگر رژیم بنیادگرای ایران اجازه یابد که نهادهای بین المللی چون آژانس بین المللی انرژی اتمی و یا شورای امنیت سازمان ملل متحد را که انگیزه واقعی رژیم را در زمینه فعالیتهای اتمی به زیر سئوال برده – و تلاشهای دیپلماتیک متعددی را به منظور واداشتن آن از ادامه چنین راهی بکار برده، به مسخره بگیرد.

رژیم اسلامی که هرگز مردم ایران را از عواقب امنیت ملی، سیاست خارجی و یا پیامدهای اقتصادی و محیط زیستیی ناشی از برنامه های اتمی اش آگاه نکرده، مومنانه به پیروی از شیوۀ کره شمالی، مصمم است تا با دستیابی به سلاح های هسته ای بتواند از طریق خنثی نمودن عکس العمل های جامعه بین المللی و سرکوب مردم در داخل، به حکومت خود در کشور تداوم بخشد.

بنابراین مقابله با دیکتاتورهای مذهبی در ایران که مقبولیت شان میان توده های مردم، و بویژه در میان نهادهای دینی به فرسایش انجامیده، یک الزام قطعی است، که باید امروز به آن توجه شود، پیش از آنکه همانند کره شمالی دیربشود. در اینجا تفاوت میان یک رژیم مجهز به سلاح اتمی در ایران که با جوانه ها و ارزش های لیبرال دموکراسی در خاورمیانه دشمنی میورزد،و کرۀ شمالی منزوی، بسیارعمیق تر و از هر لحاظ خطرناک تر می باشد. لذا ضروری است که پس از سالها گفتکوهای بی حاصل و وقت تلف کن، رژیم اسلامی را هرچه زودتر وادار به پرداخت بهای ناسازگاری های مداومش نمود.

برای ارائه یک چشم انداز دیگر، مایلم چند کلمه ای هم پیرامون هدف های رژیم اسلامی در منطقۀ خاورمیانه بگویم که حاصل سیاست ستیزه جویانه ضد آمریکایی آنست، که از آغاز جمهوری اسلامی در سال 1979 همواره سرلوحه سیاست خارجی رژیم بوده است.

گسترش این ستیزه جوئی در سیاست خارجی، اکنون شامل کشور اسرائیل نیز شده است که فرمان نابودی آن فریاد مکرر محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری فعلی رژیم اسلامی می باشد. مضحک آنکه، نه احمدی نژاد، و نه هیچیک از همکارانش بویژه در ارگانهای مختلف شبهه نظامی انقلابی، هرگز به روابط خصوصی و همکاریهای نزدیکی که با دولت اسرائیل داشته اند، اشاره ای نمی کنند. و این مطلب را کاملا کتمان میکنند که در جریان جنگ 8ساله ایران و عراق، دولت اسرائیل، تامین کنندۀ اصلی سلاح حکومت باصطلاح مذهبی آنها بوده است.

دراینجا مایلم به حاضران محترم یادآوری کنم که ظهور "اسلام خمینی" در سال 1979، به جرات ایران را به گهواره و دژ مستحکم بنیادگرایی اسلامی در عصر مدرن تبدیل کرد. از آن هنگام در همه جا، هرگاه مردم از ایران سخن می گویند، بطورکلی سرزمین مرا با چنین بلای دوران مدرن همراه با پدیدۀ اسلام ستیزه جو و تروریسم بین المللی مرتبط می سازند.

جنگ هولناکی که تابستان گذشته به مدت یک ماه بین حزب الله و اسرائیل روی داد، حقیقت تازه و غیرقابل انکاری را آشکار کرد، که همان ارتباط جدایی ناپذیری است که اکنون میان مسایل و بازیگران در سطح گسترده تر خاورمیانه بوجود آمده است، و اینکه چگونه رژیم تهران – فعالانه می کوشد با بهره گیری از دست نشاندگانش چون حزب الله و حماس، به اغتشاش های منطقه دامن بزند، و هدفهای خویش را در جهان اسلام پیش ببرد.

مهم نیست که پرسش مربوط به خاورمیانه را چگونه مطرح کنید، چرا که سرانجام باین پرسش بازمیگردد، که آیا دموکراسی برنده است و یا توتالیتاریسم مذهبی؟

متاسفانه امروز این حزب الله است که می تواند شرایط خود را در لبنان به فوآد سینیوره (نخست وزیر دموکراتیک آنکشور) دیکته کند.

این حماس است که میتواند در فلسطین، مردم را علیه «ابو مازن» بسیج کند. و نهایتا، این الدعوه، ارتش مهدی و سپاه گروه های سنی در عراق هستند که می توانند با کمک و تحریکات جمهوری اسلامی، بیش از نوری المالکی برای خود حامی وپشتیبان پیدا کنند.

چرا مردمان بد طینت برنده میشوند؟ چرا خودکامگان مذهبی سرشار از پهلوانان دروغین اند، در حالیکه ظاهرا دموکراسی در حال عقب نشینی است؟ بنظر میرسد علیرغم بهترین قدرت نظامی، و صرف نزدیک به نیم تریلیون دلار برای مقابله با مشکل، هنوز هیچ راه عملی و سازنده برای گذار از این مشکل بچشم نمی خورد.

برخی از بهترین دیپلماتهای غرب در روند صلح خاورمیانه درگیربوده اند، بی آنکه پیشرفتی کسب کنند، یا قادر به توقف مسلح شدن مجدد حزب الله بشوند، و یا بتوانند عملیات فرایندۀ شبهه نظامیان مذهبی در جوامع عراقی را خنثی سازند. اکنون زمان آن فرارسیده است که بپذیریم که راه حل مشکل نه نظامی است، و نه تلاشهای دیپلماتیک.

درمرحله اول، با جامعه شناسی و روانشناسی سیاسی در منطقه ارتباط دارد. دوم، همچنانکه دکتر رایس (وزیرامورخارجه آمریکا) گفته است، روابط بین خودکامگان مذهبی و منابع مالی منطقه ای آنهاست. شگفت آورنیست که ابزارهای وزارت خارجه و پنتاگون و به عبارتی، اعمال دیپلماسی و نمایش قدرت نتوانسته اند تا برای حل این مشکل کارساز باشند.

نکته نخست، در واقع دشواریهای دموکراسی و امتیازهای خودکامگان جدید را شرح میدهد. هنگامیکه مشغلۀ نومیدانه مردم عدم امنیت شخصی و اقتصادی است، جستجو برای آزادی و مشارکت سیاسی، به عقب رانده میشود. طبعا آنان بجای اتکا بر دولتی نا مانوس و بدور از دسترس، به روابط خصوصی در درون جامعۀ خود تکیه می کنند. در چنین شرایطی، آنان به خاک مستعدی تبدیل میشوند که در آن حزب الله، حماس و یا الدعوه رشد می کنند، و از طریق روابط شخصی خود را در الیاف جامعه می تنند و به آشنایانی تبدیل می شوند که به خانه های مردم میروند و به آنها پیشنهاد کمک های مالی، بهداشتی، آموزشی، امنیتی و البته از طریق مساجد نیز راهنمایی های دینی می کنند.

بویژه آن دسته از مردمانی که جابجا و تازه شهرنشین شده اند، و یا آنهایی که یکی دونسل، از جوامع روستایی و یا ریشه های سنتی خود دور افتاده اند، از پیوستن به جامعه جدید که برمحور مساجد شکل گرفته اند، احساس آرامش می کنند. جایی که آنها می توانند روزانه گرد هم آیند، و پنج بار نماز گزارند.

زمینه دوم است که آسیب پذیری دسته های خود کامه ای را نشان میدهد که با زنجیره ای از مساجد بهم متصل می شوند و یک بافت جدید اجتماعی برای کسانی که امنیت جامعه سنتی خود را از دست داده اند، بوجود میآورند.

این گروهها درسراسرمنطقه سرمایه های سیاسی موثری را بوجود می آورند. ولی از لحاظ درآمد، دچار کسری بودجه شدیدی هستند. و اگر کمک های مالی، تسلیحاتی، اطلاعاتی و حمایت های سازماندهی حکومت ایران را از آنها سلب کنید، خواهید دید که حزب الله، جهاد اسلامی، سپاه مهدی و دعوه از بی آبی خواهند خشکید.

این منبع مالی مرکزی، قلب اختاپوس دیکتاتوری مذهبی است، که آسیب پذیراست.

بهرحال ایالات متحده، با این ریشه حساس ارتجاعی در نبرد بوده است.

همین تابستان گذشته، بخش اساسی حمایت های جمهوری اسلامی ایران به حزب الله، در زمینه های رساندن آموزش، مهمات و جاسوسی بر روی هواپیماهای اسرائیلی و جابجایی نیروهای آنها بود که عوامل سپاه پاسداران از طریق سوریه به حزب الله میرساند. و نهایتا«12 هزار دلارهایی بود» که حزب الله به هر خانواده شیعه که خانه اش را در لبنان از دست داده بود پرداخت میکرد که همه این مخارج از سوی کمک های مستقیم مالی جمهوری اسلامی تامین می گردید.

این امر بمنزله موفقیتی برای حزب الله، در مقابل دولت مورد حمایت آمریکا – یعنی دولت رسمی و شناخته شده لبنان به نخست وزیری فوآد سینیوره توانست بطور کاملا آشکار بدرخشد.

مضحک اینجاست که در همین حال، این مبالغ 12هزار دلاری، 600 برابر درآمد کارگران ایرانی است که ماههاست دستمزدی دریافت نکرده اند. اینجا نکته قابل توجه آن است که در ایران برای همسر و فرزندان گرسنه و بی پناه کارگرانی که در سراسر ایران، بدلیل تظاهرات دستگیرشده بودند، این دولت جمهوری اسلامی نبود که درخشید، بلکه آنهایی بودند که مخالفت خود را علیه رفتار حاکمان مذهبی ابراز کردند.

با بیان این مطالب، در اینجا میل دارم توجه شما را به تصویر داخلی ایران، و ابتدا به شرایط اقتصادی وخیم آن جلب کنم.

این حقیقتی است که ایران، با دارا بودن یک درصد جمعیت جهان، دارای 7 درصد منابع ثروت آن است. علاوه براین، در حالیکه از منابع فراوان انرژی برخورداراست، از یک نیروی انسانی تحصیلکرده و جوان نیز بهره می گیرد.

ولی، در نتیجه سوء مدیریت، و عدم توانایی در رفع مشکلات مکرر اقتصادی، مانند تکیه بیش از حد بردرآمد نفت، بوروکراسی منسوخ، ناتوانی در جلب اعتماد بخش خصوصی و فساد و بی کفایتی انحصاراتی که فقط در اختیار مزدوران رژیم قراردارد، از 1979، میهن من، با یک اقتصاد روبزوال تدریجی روبرو بوده است.

باید به این معجون شوربختی، این را نیز اضافه کرد که براثر اتکای بیش از حد رژیم به سوبسیدهای عظیم، تنها در سال نخست حکومت آقای احمدی نژاد، کسری بودجه ملی به میزان دو برابررسید.

امروز با تورم و بیکاری بالای 20 درصد، و با کاهش بیشتر ارزش برابری پول ایران، علیرغم افزایش درآمدهای نفتی، کارشناسان براین امر اتفاق نظر دارند که اقتصاد ایران، در رکود و بحران کامل قراردارد و قادر به پاسخگویی به نیازهای کالا و خدمات نیست.

با توجه به ستیزه جویی رو به افزایش رژیم، در ارتباط با مسائل و درگیری های مختلف بین المللی، وخامت اوضاع روبه افزایش است و بصیرت و استراتژی رژیم برای بهبود بخشیدن به وضع اقتصادی، بطور جدی زیرسئوال است.

در زمینه اجتماعی و سیاسی، این رژیم هیچ رحمی در اعمال هرگونه نیروی لازم برای سرکوبی وحشیانه مردم که قربانیان اصلی عدم لیاقت و شایستگی آن، در هر زمینه قابل تصوری بوده اند، نکرده است.

شکست رژیم در تمام زمینه های اقتصادی – اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، موجب شده است که هزاران تن از ایرانیان آزادیخواه، در درون کشور، یا به زندان افتاده اند و شکنجه شده اند، و یا در زندان اعدام گردیده اند، و یا در تبعید و درخارج از وطنشان ترور شده و جان باخته اند. و در این راستا مردم بهای گزافی را تاکنون فقط به دلیل عدم تسلیم اشان در برابر یک سیستم "آپارتاید اسلامی" شرور، که دموکراسی و حکومت مردمی را مورد استهزاء و تمسخر قرارداده است، پرداخته اند.

این اعمال، اکنون وطن مرا به پرتگاهی کشانده است که در آن بوضوح نشانه های مقاومت و خشونت در میان اقوام ایرانی که مورد بی توجهی قرارگرفته اند آشکارشده است.

دراینجا، بسیار حائز اهمیت است که یادآوری کنم که ناآرامی در این مناطق، نه تنها خطر مهمی برای ثبات و تمامیت ارضی ایران محسوب میشود، بلکه از اهمیت ویژه ای برای همسایگان ایران و منطقه نیز برخورداراست.

هنگامیکه از کارنامه خونین رژیم اسلامی و نقض کامل حقوق بشر و ناچیز شمردن آزادیهای فردی ایرانیان، و بویژه جوانان و زنان سرزمین من از جانب این رژیم سخن می گوئیم، بهیچ وجه اغراق نگفته ایم.

براساس آنچه که گفته شد، اطمینان دارم که شما در این نکته با من هم عقیده اید که تا زمانی که خطر ناشی از دیکتاتوری مذهبی ایران، مورد توجه قرار نگرفته است، چشم انداز و امید هرگونه پیشرفت صلح وثبات در خاورمیانه، چه درعراق، افغانستان و یا در خلیج فارس، بیهوده است.

بنابراین، چگونه میتوان با یک چنین مساله پیچیده ایکه از سال 1979، تمامی دولت های آمریکا، اعم از دموکرات و جمهوریخواه را به ستوه آورده است، روبرو شد؟

در یک مورد من می توانم بی هیچ تردیدی به شما اطمینان دهم و آن این حقیقت است که این مشکل، با اتخاذ اقدامات نیم بند و یا حرف ها و شعارهای توخالی هرگز محو نخواهد شد.

بنظرمن لازم است، کشورهایی مانند ایالات متحده و دیگران که سعی دارند، زیر پرچم ارزش های لیبرال دموکرات با فناتیسم و تندروی برخورد کنند، ابتدا و مهمتر از هرچیز دیگر باید سعی کنند به چند پرسش مهم فلسفی، یا بعبارتی کاوشانه، پاسخ دهند.

بعنوان مثال، چرا سکولاریسم در خاورمیانه این چنین تحت فشار شدید قرار دارد؟ آیا امکان دارد که آنها خود بطور غیرمستقمیم و با عدم درک حساسیت آن، و با اهمیت ندادن به فشارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که متحدان سکولار آنها در گذشته و حال، با آن روبرو بوده و هستند، ناخواسته، مسائل را بدترکرده اند؟

از دیدگاه من این پرسش بسیار مهمی است که باید بدان پاسخ داده شود تا تصریح و ثابت شود که این باور، که کوته فکران مذهبی، و تندروان متعصبی که ادعا میکنند، خدا را در کنار خود دارند، چیزی جز جاعلانی نیستند که حتی توانایی احیای غرورملی، و یا ارادۀ ملی را ندارند، چه رسد به سرپرستی، و مدیریت یک جامعه مبتنی برعدل، که برای اندیشه آزادی و تنوع نیز ارزش و احترام قایل باشد.

لذا این یک امر ضروری است که دموکراتهای سکولار، چه در ایران، و چه در سراسر خاورمیانه مورد پشتیبانی قرارگیرند، تا بتوانند با چالشهایی که از جانب کوته فکران مذهبی، و تندروان متعصب در سر راه آنان قرار دارد، با موفقیت و سرافرازی روبرو شوند.

اضافه براین، در مورد کشورم ایران بسیار مهم است این پیام بازتاب داده شود که ایالات متحدۀ آمریکا، خواهان آنست که شانه بشانه مردم عادی ایران بایستد، و در تقویت روحیه تضعیف شده اشان کمک کند، و اطمینان دهد که آنها را هرگز در مبارزاتشان برای آزادی و دموکراسی رها نساخته – و یا مورد مصالحه قرار نخواهد داد.

همچنین باید توجه ویژه ای باین امر مهم داده شود که رهبران سکولار و دموکراتیک ایران، شخصیت های وطن پرست و روشن بینی هستند، که همه چیز خود را در راه وطن و هم میهنانشان به مخاطره انداخته اند.

همچنین، این فکر نیز باید تقویت شود که متحدان آمریکا مردمان شرافتمند و درخور احترامی هستند، که توانایی جلب اعتماد و احترام هموطنانشان را دارا می باشند، و در این راستا، درسهای مفیدی که در عراق آموخته شده است، را میتوان برای جلوگیری از اشکالهای قابل پیش بینی بکارگرفت.

لذا، باید تصریح شود که ایران به یک عراق دیگر تبدیل نخواهد شد و هرگونه دگرگونی مثبت به سوی دموکراسی به هرج و مرج تبدیل نخواهد گشت. در عین حال بسیار مهم است که تاکید شود که سرنوشت ایرانیانی که به قیام علیه دیکتاتوری فعلی برانگیخته می شوند، هرگز مورد معامله و مصالحه قرار نخواهد گرفت.

از این سو، هرگونه رویاروئی سیاسی با رژیم کنونی، باید همواره این حساسیت را مد نظر قرار دهد که نباید الگوی پیامی باشدکه از قوت و صداقت پیامهای متعدد و مکرر پرزیدنت بوش که در گذشته خطاب به مردم ایران بیان گردیده بکاهد.

بنابراین ارتباط واقعی با مردم ایران، همزمان با ترسیم این الگو که ایالات متحده برآنست که ایرانیان را در راه رسیدنل به دموکراسی و حقوق بشر پشتیبانی کند، کلید اساسی است که همچنان نیازمند به مراقبت و توجه می باشد.

درپایان، اجازه دهید بی محابا و رُک بگویم. تکرارحرف خالی نیز به تنهائی کافی نیست و باید به شما حاضران محترم خاطرنشان سازم که عناصری مانند حزب الله و حماس، تنها بخاطر حمایت های مادی و مرتب جمهوری اسلامی است که قادر به انجام فعالیتهای خود هستند.

من مطمئن هستم که شما قبول دارید که منهای کمکهای مالی، تسلیحاتی و آموزشی که از 1982 بسوی حزب الله سرازیرشده است، خطری که کشور اسرائیل را تهدید می کند، بسیار ناچیز می بود.

پس با توجه به این واقعیات، چگونه می توان از مردم عادی انتظار داشت که با دست خالی در مقابل یک دیکتاتوری مصمم – که بر روی ثروت نفت ملت کنترل کامل دارد، و هرگز درگذشته رحمی در خُرد کردن وحشیانه مخالفان داخلی خود نشان نداده است، بایستند؟

ضمنا می خواهم تاکید کنم که من از دولت آمریکا این تقاضا را ندارم که یا هزینه جنبش مقاومت ایرانیان را تامین کند و یا آنها را مسلح کند. ولی در عین حال من از ایالات متحده می خواهم که تنها با یک صدا و یک پیام با ایرانیان سخن بگوید تا افراد و عناصر خودی که توانائی حمایت از نیروهای آزادی و حقوق بشر را دارند، به ایفای نقش موثر و مورد نیاز کشورخود تشویق شوند.

بالاخره اجازه دهید بگویم که به باورمن یکی از خصوصیات یگانه کشورمن، این واقعیت است که آماده ترین کاندیدای برقراری دموکراسی و جامعه مدنی در خاورمیانه بزرگ است. از اینرو آنچه که می تواند به تحقق این خواست ملی شتاب بخشد، ادامه پیامهای حمایت از مردم ایران است، ضمن آنکه بطور فعال باید بدنبال یافتن راههای عملی به منظور پیاده کردن آن پیامها، و ایجاد دگرگونی های لازم در داخل ایران نیز بود. حتی در آن شرایط نیز، راه صلح آمیز به ثمر رساندن تحولی که همه ما بدنبال آن هستیم، راهی است که بی شک نیاز به فداکاریهای بسیاری از جانب مردم ایران خواهد داشت. ولی برای من و هموطنانم که این واقعیت را بخوبی تشخیص داده ایم باعث دلگرمی زیاد است که بدانیم تنها نیستیم.

هیچ تردیدی نداشته باشید که ما مصمم هستیم با نجات کشورمان، آینده ای مطمئن را در چارچوب یک سیستم دموکراتیک و مترقی برای مردم کشورمان تامین کنیم. تنها در آن صورت است که ایران می تواند یکبار دیگر، بصورت یک یار قابل اعتماد و توانا، در برقراری آرامش و ثبات در منطقه و ماورای آن در کنار جهانیان بعنوان یک نیروی مثبت و سازنده بایستد.

Korosh گفت...

دمکراسی و آزادیخواهی جنبش رفراندم؛ بازتاب گفتمان و عمل

گفتگو با نیلوفر بیضائی


تلاش ـ خانم بیضائی اجازه دهید در ادامة گفتگوی خود بازگردیم به طرح “فراخوان ملی برگزاری رفراندم” و بپردازیم به بیانیة آن. ما در این بخش از گفتگو سعی می‌كنیم از دیدگاه شما ناروشنی‌ها یا برداشت‌های گوناگونی را كه از این بیانیه می‌شوند، مورد بررسی قرار دهیم.

اولین نكته این كه گفته می‌شود؛ “رفراندوم” در درجة نخست نه تنها یك راهكار یعنی روش پرسش از آراء مردم و اعلام یك تصمیم‌گیری از سوی آنان بلكه برای ما یك “گفتمان سیاسی نوین” است. عده‌ای با تكیه بر این امر معتقدند كه این “گفتمان جدید سیاسی” ناظر بر پذیرش روش‌های مسالمت‌آمیز به عنوان اصل در مبارزة سیاسی است، كه در برابر قهر و خشونت و انقلاب قرار دارد. بر مبنای این برداشت و تكیة آنها، نفی كلیت نظام یا به رفراندوم گذاشتن آن مغایر با اصل پذیرفته شدة تحولات مسالمت‌آمیز قلمداد می‌شود.

لطفاً؛ شما به عنوان یكی از طرفداران بركناری كلیت حكومت اسلامی ـ یعنی مجموعة این نظام با كلیة دستگاه دینی، ایدئولوژیك، سیاسی و حقوقی ـ همچنین به عنوان یكی از حامیان نخستین طرح رفراندوم، كه هنوز هم آن را دارای ظرفیت می‌دانید؛ در درجة نخست بفرمائید چگونه جمع این دو پدیدة متناقض را توضیح می‌دهید، یعنی گذار از رژیمی سركوبگر و خشونت آفرین، كه بربستر احساس ناامنی و وحشت عمومی می‌زید، به یك نظام سیاسی دمكراتیك كه به لحاظ همة ویژگی‌ها در نقطة مقابل آن قرار دارد، به ویژه آن كه استقرار آن باید با كمترین درجه از ناآرامی همراه باشد تا تداوم آن بر بستر صلح و امنیت تضمین گردد؟


نیلوفر بیضائی ـ از آنجا كه پرسش شما دو بخش دارد ، اجازه بدهید كه من هم پاسخ یا تلاش خودم را برای روشن كردن نقطه نظرهایم به دو قسمت تقسیم كنم و پیشاپیش از شما عذر خواهی كنم، چون پاسخ كمی طولانی می‌شود. استفاده از واژگان برای نامگذاری مقاصد و روشهایمان، بدلیل وجود تعاریف مختلف از نقطه نظرهای گوناگون، ایجاب می‌كند كه برای مخاطب روشن كنیم منظورمان از آنها چیست. من در اینجا تلاش می كنم تا دو واژه را روشن‌تر توضیح بدهم. یكی DIALOG كه به فارسی “گفتگو“ نامیده می‌شود، دیگری DISKURS كه به “گفتمان“ ترجمه شده است. دیالوگ یا گفتگو میان دو نفر یا چند نفر انجام می‌شود و هدف آن روشن كردن نقطه نظرها و دیدگاههاست، بدون اینكه قانع كردن طرف مقابل هدف قرار داده شود. هر طرف نظر و نگاه خود را تشریح می‌كند و مبانی دیدگاه خود را بروشنی توضیح می‌دهد. در گفتگو طرف مقابل نیز از همان امكان برخوردار می‌شود و بدین ترتیب نقاط اختلاف و اشتراك دیدگاهها برای مخاطب روشن می‌شود. تاكید می‌كنم، دیالوگ زمانی انجام می‌شود كه شرایطی برابر برای هر دو یا چند طرف برقرار باشد و اصولا میان آنها “ارتباط“ برقرار باشد. هدف دیالوگ، این است كه بر پیشداوریها غلبه شود و زوایای جدیدی برای ارزشگذاری دیدگاهها و درك نظرات طرفین گشوده شود، اما این بدان معنا نیست كه الزاما نتیجه‌گیری خاصی در جهت تفاهم یا اشتراك گرفته شود. دیالوگ قدمی است در راه روشنگری و دادن اطلاعات و تنها در صورتی قابل پذیرش است كه درآن عدالت رعایت شود و از هر گونه تقلب و جوسازی، بی احترامی یا تمسخر برای مغلوب كردن طرف مقابل اجتناب شود.

بر خلاف واژه‌ی “گفتگو“ كه تعریف حدودا واحدی از آن موجود است، رسیدن به تعریف واحد از “گفتمان“ كار ساده‌ای نیست، چرا كه هنوز و همچنان ابهامهایی در تعاریف موجود هست و ما باید تعیین كنیم كه مقصودمان از آن كدام تعریف است. دو دیدگاه غالب در تعریف این واژه وجود دارد كه یكی را هابرماس و دیگری را میشل فوكو نمایندگی می‌كند. برای هابرماس در گفتمان سه عنصر زبان، عقلانیت و رابطه نقش اساسی بازی می‌كنند. بعبارت دیگر او گفتمان را گفتگوی عقلانی یا استدلالی تعریف می‌كند كه در فضایی آزاد و بدور از هر گونه هیرارشی و اجبار اعتبار می‌یابد و هدف از برقراری آن رسیدن به یك “حقیقت“ مورد توافق و قابل تعمیم در مرحله یا موردی خاص است (گفتگوی هدفدار). هابرماس میان دو نوع گفتمان تفاوت قائل است. یكی گفتمانی كه در آن با استفاده از خرد، عقلانیت، منطق و استدلال، در عین حال با نقد پذیری، طرفین بتوانند بدون اینكه بخواهند یكدیگر را متقاعد به پذیرش نظر خود كنند، به یكسری مبانی عملی مشترك برسند. دیگری گفتمانی است كه با هدف متقاعد كردن دیگری به پذیرش اصول خود انجام می‌شود كه به باور هابرماس در این نوع گفتمان از خرد بعنوان ابزاری برای سیستماتیزه كردن هدف مورد نظر و به بهای منصرف كردن دیگری از نظرات خویش استفاده می‌شود. هابرماس عقلانیت را در گفتمان اولا “خرد ارتباط‌جو“ و دومی را “خرد ابزاری“ می‌نامد و نتیجه‌ی بر آمده از اولی را گفتمانی پویا، سازنده و در هرمرحله نوین قابل بازبینی و نتیجه‌ی دومی را كلیشه سازی، غلبه، ایستایی و نگرش تك بعدی ارزیابی می‌كند.

اما امروزه در بیشتر موارد مراد از بكار بردن “گفتمان“ تعریف فوكویی آن است. برخلاف هابرماس، از نظر فوكو “گفتمان“ مرحله‌ی شكل‌گیری تعریف تحول یافته‌ی خاص و غالب در هر دوره از “حقیقت” آن دوره یا عصر است. بر همین اساس فوكو گفتمان را در ارتباط با قدرت تعریف می‌كند و روح غالب هر دوره را در تعریف مناسبات و دگرگونی سیستم فكری آن دوران معنی می‌كند. از نظر فوكو قواعد گفتمان غالب در هر حوزه (علمی، اجتماعی...) تعیین كننده “بایدها“ و “نبایدها“ی همعصران و سخنگویان آن حوزه در هر دوره است.

وقتی صحبت از رفراندوم بعنوان “گفتمان سیاسی نوین“ می‌كنیم ، می‌بایست روشن كنیم كه “گفتمان سیاسی پیشین“ چه بوده است. پاسخ روشن است: “گفتمان اصلاحات“. اشكال این گفتمان در دو نكته‌ی بسیار اساسی بود، اول اینكه در چارچوب حكومتی توتالیتر یعنی تمامیت‌گرا و در فضای نبود فرصتهای برابر و حذف كامل دگراندیشان و دوم درشرایطی كه فضای گفتگو كاملا مسدود بود، از یك خواست ملی (تغییر وضع موجود) یك معامله‌ی درون حكومتی بنفع ادامه‌ی وضع موجود بیرون آمد. در چنین شرایطی بود كه پروژه‌ی گفتمان سازی حكومتی، مرحله‌ی جدیدی را بنام خود به ثبت رساند. تعریف “اصلاحات“، تعریفی حكومتی بود كه مبنای گفتمان سازی نیروهایی از اپوزیسیون خارج از كشور نیز قرار گرفت (بررسی دلایلش در چارچوب این بحث نمی‌گنجد). در چنین فضایی، اقتدارگرایی “محافظه‌كاری“ تعریف شد و محافظه‌كاری “اصلاح‌طلبی“، اما به هسته‌ی اصلی قدرت هیچ صدمه‌ای نرسید و آن قدرتی كه مشروعیت خود را از آسمان می‌گیرد، استوارتر از پیش به حیات خود ادامه داد و نشان داد كه آنجا كه مصلحت نظام در كار باشد و در حدی كه خودش تعیین می‌كند، فضایی را باز می‌كند و هر گاه مصلحت طور دیگری حكم كرد، قادر است حكم دیگری بدهد. هانا آرنت، مهمترین تحلیل‌گر توتالیتاریسم یا رژیمهای تمامیت‌خواه بدرستی می‌گوید كه این گونه رژیمها یا بتمامی و در همه‌ی عرصه‌های زندگی حكومت می‌كنند و یا حكومت نمی‌كنند، یعنی از هم می‌پاشند. راز ماندگاریشان در همین تمامیت خواهیشان است.

برای رفع هر گونه سوء تفاهمی لازم می‌بینم توضیح بدهم كه هیچ انسان آزادیخواه و دمكراتی با اصلاحات مخالف نیست و با گشایش فضا و پیشرفت بسوی دمكراسی نه تنها سر عناد ندارد، بلكه از آن استقبال هم می‌كند. منتها در نظام توتالیتر آنهم از نوع دینی‌اش كه استفاده ابزاری از باورهای دینی در جهت مسخ مردم و تحكیم قدرت سیاسی را در دستور كار قرار می‌دهد، هر واژه و خواسته‌ای (از جمله اصلاحات، دمكراسی و حقوق بشر) را در جهت تحكیم تسلط خویش بر مردمان تعریف و تحریف می‌كند و ما موظفیم تا با حفظ فاصله از روابط پیچیده و مافیایی درون قدرت، این تناقضها و پیچیدگیها را روشن كنیم و از افتادن در دام عوامفریبی پرهیز كنیم و نه اینكه با ساده كردن این پیچیدگیها و سهل انگاری، خود شریك این توهم سازیها شویم.

ما خواهان تغییرات مسالمت‌آمیز هستیم، اما این بهیچ وجه بدان معنا نیست كه از حق طبیعی و انسانی خود كه در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز مندرج است، چشم پوشی كنیم (ماده بیست و هشتم: هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماعی و بین‌المللی حقوق و آزادیهایی را که در این اعلامیه ذکر گردیده است تامین کرده و آنها را به مورد عمل گذارد). متاسفانه بخشی از آنچه تحت عنوان مبارزه مسالمت‌آمیز تعریف شده است، تعاریف حكومتی است. هیچ انسان آزادیخواهی، تكرار می‌كنم هیچ انسان آزادیخواهی نمی‌تواند تحت عنوان مسالمت‌جویی به توجیه یا پذیرش خشونتی كه از سوی حكومتهای توتالیتر و مستبد بر مردم، مبارزین، مخالفین و دگراندیشان اعمال شده است، دست بزند.

حرمت انسانی ما آنجا مورد احترام دیگران نیز خواهد بود كه نشان بدهیم حاضر به پذیرش توهین، تحقیر، خشونت، تحمیل ایدئولوژیك نیستیم. هر نوع “مسالمت‌جویی“ كه تعریف آن ناقض این حقوق طبیعی و انسانی (مقاومت، مبارزه، اعتراض) ما باشد، ناقض حقوق بشر و تقویت كننده‌ی دستگاه سركوب است.

برخی که بر این توهم صحه می‌گذارند كه در ایران بدون اینكه خون از دماغ كسی بریزد می‌توان به دمكراسی رسید، یا سخت در اشتباهند و یا به قصد ما را به باور به ناممكنها تشویق می‌كنند تا وضع موجود حفظ شود. حتی مهاتما گاندی و مارتین لوتر كینگ بعنوان دو نماینده‌ی مبارزه‌ی غیر خشونت‌آمیز، بهای این مبارزه را با جان خود پرداختند.

پایان گفتمان اصلاحات نه تنها از زمان شكست اصلاح‌طلبان حكومتی، بلكه با به بن‌بست رسیدن تعریف خالی از مضمون آنها از “اصلاحات“ ‌آغاز شد. تئوری سازان و پیروان این تئوری، تعریف حكومتی اصلاحات را هم در حرف و هم در عمل پذیرفته بودند. امروز اصلاح‌طلبان حكومتی بدنبال گفتمان سازی جدیدی هستند تا حركتهای احتمالی آینده را باز در چارچوب حكومتی محصور كنند. گفتمان نوین همانا گفتمان تغییر نظام سیاسی در ایران است. ما در آینده دو صف‌بندی جدی خواهیم داشت میان نیرویی كه خواهان حفظ نظام موجود است و نیرویی كه خواهان تغییر نظام سیاسی است. جدی‌ترین ابزار مقابله با حكومت غیر دمكراتیك و توتالیتر دینی، توافق گسترده‌ترین نیروهایی است كه دمكراسی، جدایی دین از دولت و حقوق بشر را در صدر خواسته‌های خود قرار می‌دهند. این تنها راهی است كه می‌توان با پیگیری آن از در غلطیدن ایران به یك نظام دیكتاتوری دیگر در هر قالبی و به هر صورت جلوگیری كرد و پلورالیسم سیاسی را در ایران آینده تضمین كرد.

طرح فراخوان رفراندوم تشكیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی نوین نشان داد كه نیروی وسیعی در داخل و خارج از توهم گفتمان سازی شده‌ی حكومتی فاصله گرفته و خواهان تغییرات ساختاری و تغییر نظام سیاسی بر مبنای خواستی كاملا دمكراتیك است: ما تنها حكومتی را برسمیت می‌شناسیم كه قوای آن ناشی از اراده‌ی ملت بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر، آنهم در شرایطی آزاد و با در نظر گرفتن حق انتخاب شدن و انتخاب كردن برای تمامی آحاد ملت، بدور از هر گونه تبعیض، تقلب و فضاسازی مجازی هستیم و عهد می‌كنیم تا به این اصول پایبند بمانیم.


تلاش ـ اما بخش دیگری از حامیان طرح رفراندوم، بند پایانی بیانیه را روح مسلط بر آن دانسته ومعتقدند؛ اولاً با طرح رفراندوم میثاق جهانی حقوق بشر و نتایج برخاسته از آن به موضوع مسلط دلمشغولی و اندیشة ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی بدل شده است. در ثانی خواست تدوین یك قانون اساسی جدید ملتزم به اعلامیة جهانی حقوق بشر و میثاقهای پیوست، آن هم توسط مجلس مؤسسان برگزیده با رأی آزاد مردم، در خود حامل خواست جدائی دین و دولت و نفی هرگونه اراده و حاكمیتی بیرون از آراء مردم ایران و به منزلة نفی و خواست بركناری حكومت اسلامی در تمامیت آن است!

اما از آنجائی كه قابل تصور است كه این رژیم اسلامی تن به چنین رفراندومی، كه نفی خود نتیجة از پیش تعیین شدة آن باشد، نخواهد داد، آیا چنین تصوری طرح رفراندوم را از مقام جدی بودن فرود نمی‌آورد؟ آیا طرح رفراندوم به این ترتیب بر بغرنجی‌های بیشمار مبارزات ما نیافزوده است؟ از نظر شما آیا طرح رفراندم موجب سستی در مبارزه با جمهوری اسلامی است، یا پشتوانة آن؟


نیلوفر بیضائی ـ همانطور كه از پاسخ سوال پیشین نیز بر می‌آید، دقیقا با این نظر دوم موافقم. كسانی كه رفراندوم را وسیله‌ای برای محدود كردن قدرت ولایت فقیه در این نظام می‌دانند، قاعدتا می‌بایست ظرفیتهای دمكراتیكی را در این نظام و قانون اساسی‌اش تشخیص داده باشند كه برای ما روشن نیست. برخی از آنها استدلال می‌كنند كه چون “مجلس“، “انتخابات“ و “نهاد ریاست جمهوری“ كه همگی نهادهای مدرن هستند در ساختار فعلی وجود دارند، اصلاحات از مسیر تقویت این نهادها می‌گذرد و “جمهوری“ هم كه داریم، پس رسیدن به دمكراسی در نظام فعلی ممكن است! بعد می‌گویند ما باید برای “انتخابات آزاد“ مبارزه كنیم! آنها بر این باورند كه “اصلاح‌طلبان“ تفسیر دمكراتیك از قانون اساسی ارائه می‌دهند، پس مبارزه‌ی ما باید در حمایت از آنها خلاصه شود، اما توضیح نمی‌دهند كه این چگونه قانون اساسی است كه هم تفسیر اقتدارگرایانه از آن ممكن است هم تفسیر دمكراتیك! اصولا چگونه می‌توان در آن قانون اساسی كه علاوه بر اصل تغییر ناپذیر ولایت فقیه‌اش در بند بند آن هر كجا از آزادیهایی صحبت شده، آن را محدود به معتقدین نظام اسلامی دانسته‌اند، نسبتی با دمكراسی دید، برایم نا روشن است. همین قانون اساسی مبنای قوانین غیر انسانی و حرمت شكن مدنی شده است.

ما تا پیش از انقلاب اسلامی دو نمونه از نظامهای توتالیتر(كه خود پدیده‌های عصر مدرن هستند) در جهان داشتیم. یكی نظام كمونیستی اتحاد جماهیر شوروی و كشورهای بلوك شرق بود و دیگری نظام ناسیونال ـ سوسیالیستی نازیها برهبری هیتلر در آلمان. با بوقوع پیوستن انقلاب 57 و بقدرت رسیدن جمهوری اسلامی برهبری خمینی در ایران ما سومین نمونه‌ی توتالیتاریسم را كه بنیان‌گذار بنیادگرایی اسلامی بود، در قرن بیست به عینه دیدیم. از این سه نظام كه پدیده‌های عصر حاكمیت ایدئولوژی هستند، دو تا (ایران و شوروی) در نتیجه‌ی انقلاب بقدرت رسیدند و یكی در نتیجه‌ی بحران ناشی از شكست دولت وایمار در ایجاد ثبات سیاسی و اقتصادی. دولت وایمار یك دولت دمكراتیك بود، اما بقولی “دمكراسی بدون نیروی دمكرات“ كه با ناتوانیهایش زمینه‌ساز بقدرت رسیدن هیتلر شد. هر سه این نظامها به پشتوانه‌ی یك نیروی گسترده‌ی مردمی بقدرت رسیدند و هر سه رهبران كاریسماتیكی داشتند كه قادر بود یك اعتماد بنفس (البته كاذب و مبتنی بر مبانی ضد دمكراتیك) در مردمی كه از آنها حمایت می‌كردند بوجود بیاورد. هر سه این نظامها پرونده‌ای مبسوط بلحاظ تعدد جنایاتی كه علیه بشریت مرتكب شده‌اند در كارنامه دارند. هر سه این نظامها در شكل جمهوری بودند و هستند، پارلمان داشتند و دارند و رئیس جمهور یا مقامی مشابه. حكومت توتالیتر كمونیستی به پشتوانه‌ی نیروی مردمی و حمایت جهان غرب از هم پاشید، اما در اصلی‌ترین مركزش یعنی شوروی سابق و روسیه فعلی هنوز پس از 89 سال نمی‌توان از برقراری دمكراسی سخن گفت، بلكه همچنان مافیا در عرصه‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حضور غیر قابل انكاری دارد. در كشورهای بلوك شرق بدلیل اینكه كشورهای دمكراتیك اروپا در اطرافشان حضور داشتند و دستگاه استبداد و كنترل، نظارت و سركوب نتوانست آنگونه كه در روسیه ممكن بود، بتمامی حكومت كند، انقلابهای مخملین شكل گرفت و سیر تحولات دمكراتیك سریعتر پیش می‌رود. در آلمان هیتلری، حكومت توسط نیروی خارجی سرنگون شد و پس از آن آلمان در عرض مدت كوتاهی به یكی از بارزترین نمونه‌های دمكراسی در جهان بدل شد. با اینهمه باید گفت كه آن دو نظام توتالیتر دیگر به جان سختی این آخری نبودند، چرا كه در ذات خود بر قدرت زمینی اتكا داشتند. این یكی منشاء قدرت، قانونگزاری و حكومت را آسمانی می‌داند و روانشناسی اجتماعی را بهتر از هر نیروی دیگر می‌شناسد.

بهمین دلیل مبارزه با آن تنها یك مبارزه مدنی و سیاسی نمی‌تواند باشد، بلكه مبارزه‌ی توامان سیاسی و فرهنگی می‌طلبد و مقاومتی كه در اعماق جامعه مشاهده می‌كنیم، گواه از در جریان بودن چنین مبارزه‌ای است. مهمترین نماد آن، مقاومت، مبارزه‌ی تن به تن، فردی و گروهی، فرهنگی و فكری زنان ایران است كه یكی از مهمترین مولفه‌های جنبش دمكراسی‌خواهی است. زنان یكی از مهمترین گروههایی هستند كه هیچ منافعی در بقای نظام حقوقی و حقیقی موجود در ایران ندارند.

ما بدلایل تاریخی و جغرافیایی، با هر گونه مداخله‌ی نظامی نیروی خارجی مخالفیم و آن را تقویت كننده‌ی اسلام‌گرایی در ایران می‌دانیم.

بدلایلی كه در بالا ذكر كردم، موضوع جنبش دمكراسی‌خواهی در ایران، خواست جدایی دین از دولت و تغییر ساختار حقوقی و سیاسی است. نیرویی كه می‌بایست در روشنگری، مبارزه و سازماندهی تحول، پیشقدم باشد، نیرویی است كه قادر به پذیرش، توضیح اصول دمكراتیك باشد.


نكته‌ی دومی كه مطرح كردید، هر چند قابل بحث است، اما با نتیجه‌گیری آن موافق نیستم. اجازه بدهید سوال را با سوالی پاسخ بدهم: آیا اگر طرح رفراندوم وجود نمی‌داشت، همگان در مبارزه با جمهوری اسلامی مصمم‌تر بودند؟ پاسخ مسلما منفی است. علت سستی‌ها را باید در جای دیگر جست و در عین حال متوجه بود كه همین طرح رفراندوم در آن شرایط تبدیل به یكی از دلایل اصلی گسترش جبهه‌ی تحریمیان شد. معین بدرستی گفت كه مهمترین رقیب او در انتخابات تحریم كنندگان هستند. تحریم كنندگان همان نیروی در حال گسترشی هستند كه پایان گفتمان اصلاحات تعریف شده توسط حكومت دینی را اعلام كردند. جا داشت نیروهای دمكراسی‌خواه به هوش باشند و بتوانند جایگاه خود را در جامعه تقویت كنند و تبدیل به نیرویی بشوند كه گزینه‌های محدود نظام اسلامی را در همه‌ی عرصه‌ها به چالش بكشد. نسل جدید می‌بایست با جدیت بیشتری وارد عرصه سیاست شود و در حین تقویت خود آگاهی تاریخی، از هر طیف سیاسی كه هست به تعریف جدیدی از هویت سیاسی خویش و رابطه‌اش با دیگران برسد. جابجایی نسلها در همه‌ی طیفهای سیاسی و شهامت فراتر رفتن از مرزهای عاطفی تابوهای فكری و اسطوره‌هایی كه هر طیف سیاسی در بزنگاه‌های تاریخی برای خود ساخته است، لازمه‌ی شكل‌گیری این جنبش نوین است. نسلی كه بتواند از انقیاد این اسطوره‌ها بدر آید و با احترام به جایگاه تاریخی آنها راه خود بجوید و از اشتباهات، خطاها، خیانتها و خدمتهای آنها درس بگیرد. این بدین معنا نیست كه این نسل حق اشتباه كردن ندارد، اما در عین حال باید بداند كه شاید مهمترین رسالت تاریخی‌اش اجتناب از تكرار اشتباهات پیشینیان است. دور تسلسل و بازتولید استبداد باید متوقف شود. قائل بودن انحصار“حقیقت“ تنها برای خود و همفكران خود باید به تاریخ بپیوندد.

اگر چنین نشود، باز زمینه برای آوردن یك خاتمی دیگر ایجاد می‌شود بدون اینكه به مركز اصلی و تعیین كننده در حكومت آسیبی وارد شود و باز این دور باطل به بهای قربانی شدن یك نسل دیگر ادامه خواهد یافت.

بازمی‌گردم به پرسش شما. آری، حكومت اسلامی تا زمانی كه حلقه‌ی حكومتی‌اش و نیروی از متن به حاشیه رانده شده‌اش كه در انتظار فرصت دیگری برای حضور مجدد درمتن است، تعیین كننده‌ی معادلات باشند، تن به چنین رفراندومی نخواهد داد، اما اگر در ضعیف‌ترین موقعیت خود چه بلحاظ نیروی اجتماعی، چه از نظر ریزشی كه در درون نیروهای وابسته یا برآمده از همین نظام می‌تواند صورت بگیرد و چه از نظر جلب حمایت محافل بین‌المللی برای نیروهایی كه خواهان تحولات دمكراتیك در ایران هستند، یا رفراندوم بر او تحمیل خواهد شد و یا اصلا وجود نخواهد داشت. آنها كه بر این باورند تضغیف این نظام از طریق تقویت جناحهایی از آن ممكن است، به بن‌بست رسیده‌اند. زمان برای فراروییدن آن نیرویی مساعد است كه با پیش‌بینی امكان انفجار و پتانسیل عظیم خشم و نفرت به جنایات بیست و هفت ساله‌ی این رژیم در بطن جامعه شكل گرفته است و با آگاهی بر خطر تكرار چرخه‌ی خشونت، بتواند متمدناته‌ترین و منصفانه‌ترین راه و امكان را پیش پای جامعه بگذارد و تعهد خود را به راه‌حلهای دمكراتیك از همین امروز اعلام كند و نشان بدهد. اینها بدان معنا نیست كه مثلا من دچار این توهم هستم كه امروز یا فردا این نظام از هم پاشیده خواهد شد، اما جای هیچ توهمی نیز برای آن كسانی كه گمان می‌كنند این نظام ماندگار است نیز وجود ندارد. این نظام یك نظام ضد تاریخ است و نماد بیرونی انشقاقها و كج فهمی‌ها و استبداد زدگیهای مكرر تاریخی ماست. دمل چركینی است كه بیرون زده و زهرش را در جان و هستی ملی ما ریخته. اما پادزهر آن نیز در حال ساخته شدن است و تجربه‌ای 150 ساله در پشت سر ماست كه ما محكوم به آموختن از آن هستیم.


تلاش ـ در قطعنامة كنگرة بروكسل كه اخیراً با شركت گروهی از پشتیبانان جنبش رفراندوم و متشكل شدگان در كمیته‌های پشتیبانی برگزار گردید، بر پشتوانه بودن این طرح و بیانیه تكیه كرده و قبول و پشتیبانی از آن از سوی همة نیروهای آزادیخواه را نه تنها تضمین كنندة طبیعت دمكراتیك نظام سیاسی آیندة ایران دانسته است، بلكه همچنین آن را به عنوان راهكاری قلمداد می‌كند كه در صورت پایبندی بدان جلوی پیش‌آمدن هرگونه انحراف و سؤاستفاده از “اوضاع آشفته پس از وضع موجود (به هر ترتیب كه روی دهد)” را می‌گیرد. بدین صورت گروههائی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی، كه به صراحت از طرح رفراندوم و بیانیة آن دفاع می‌كنند، طبعاً خود را از همین امروز ملتزم به راهكار فوق در آینده می‌نمایند. یعنی رفراندوم به امری بدل می‌شود كه پس از جمهوری اسلامی قابل تحقق خواهد بود. آیا به نظر شما دیدگاه این قطعنامه حامل تناقض است، یعنی در حالی كه خود را پایبند و وفادار به بیانیة فراخوان رفراندوم دانسته و خود را تنها در اتحادها و همكاری‌های زیر چتر رفراندوم تعریف می‌كند، اما می‌گوید؛ رفراندوم جای مبارزه با جمهوری اسلامی را نمی‌گیرد و مبارزة مشترك ما باید تا بركناری این حكومت یا حداقل تا از كار افتادن كلیة ابزار سركوب آن ادامه یابد تا شرائط برگذاری رفراندوم فراهم گردد. آیا اتحاد، همسوئی یا هم‌رائی ما در چارچوب بیانیه رفراندوم امری است كه به آینده موكول می‌شود؟ وآیا ما نیازمند پلاتفرمهای جدید دیگری به غیر از بیانیة فراخوان برای همرأئی و همكاری در مبارزة مشترك امروزمان هستیم؟


نیلوفر بیضائی ـ اعلام پایبندی نیروها به جوهر اصلی فراخوان رفراندوم و تلاش برای متشكل شدن حول این خواسته گامی است مثبت و من به این دلیل به شركت كنندگان كنگره رفراندوم در بروكسل تبریك می‌گویم. اما “اتحاد“، “همكاری“ یا “همسویی“ میان نیروهایی كه خواسته‌های ناهمگونی دارند و تاریخچه‌ی ناهمگون‌تری، پیش از اینكه بخواهد حول خواست رفراندوم شكل بگیرد، باید تعریف شود. از نظر من فكر اتحاد میان نیروهای سیاسی با تركیب فعلی‌شان فكری ست غیرعملی، هر چند با حسن‌نیت طرح شده باشد. پیش شرطهایی كه وجود آن برای امر اتحاد لازم است وجود ندارد و با تكرار این خواست نیز انجام شدنی‌تر نمی‌شود. اتحاد امری داوطلبانه است كه بر مبنای هدفی مشترك و با توافق نظر بر سر یك سری اصول ممكن می‌شود. با اینهمه اتحاد میان تمام جمهوریخوهان امری است ناممكن. چرا؟ چون حتی در میان آن بخش از جمهوریخواهان كه بر سر شكل حكومت و محتوای آن توافق دارند، یك بحث جدی و یك مانع بزرگ قرار دارد. بخشهایی همچنان معتقدند كه نظام فعلی قابل اصلاح است و در چارچوب همین قانون اساسی و همین ساختار سیاسی می‌توان قدرت سیاسی را دمكراتیزه كرد. بعبارت دیگر اینها خواست جدایی دین از دولت را امری ثانوی می‌دانند و بر این شبهه دامن می‌زنند كه یك نظام دینی می‌تواند دمكراتیك باشد. در نتیجه متحدین اینها احزاب اسلامی موجود خواهند بود. متاسفانه این نیرو را بخشی از جمهوریخواهان تشكیل می‌دهد كه اكثر آنها در اتحاد جمهوریخواهان ایران متمركزند. این نیرو خواسته یا ناخواسته نیروی جمهوریخواهی را كه در ایران از پتانسیل عظیمی برخوردار است در چارچوب نزدیكی به بخشهایی از قدرت سیاسی موجود محصور نگاه می‌دارد و بهمین دلیل نمی‌تواند تفاوت جمهوری مورد نظر خود را با جمهوری اسلامی توضیخ بدهد. این نیرو بجای اینكه مبلغ جمهوریخواهی بعنوان بهترین شكل تحقق دمكراسی در ایران باشد، فعلا نقش زائده و حامی گرایشهایی از درون مناسبات قدرت را بازی می‌كند و بجای جلب سمپاتی مردم به جمهوریخواهی، بیشتر به ایجاد نیروی دافعه در مقابل جمهوریخواهی مورد نظر خود یاری رسانده است. این نیرو در خارج از كشور متمركز است، اما بجای استفاده از امكان آزادی بیان و نقد بدون سانسور و تبدیل شدن به پشتوانه‌ی نظری دمكراسی‌خواهی در ایران، نه تنها به این وظیفه عمل نمی‌كند، بلكه خود عامل ایجاد خط قرمزهایی در فرهنگ سیاسی خارج از كشور شده كه كار نقد همه جانبه‌ی حكومت دینی را مشكل و مجراهای گسترش نظرات دیگران را محدود می‌كند. كل مقالات و نوشته‌های حامیان این خط فكری كه خط قرمزهای سانسور حكومتی را در خارج نیز پذیرفته است، به صورتهای مشابه در داخل ایران نیز امكان انتشار دارد، اما مدتهاست نه حرف تازه‌ای برای گفتن دارند و نه ایده‌ای برانگیزاننده.

نیروی دیگری كه جمهوریخواهان لائیك و دمكراتیك آن را تشكیل می‌دهند، هر چند گفتمان خواست تغییر نظام سیاسی را تبلیع می‌كند، اما در درون آن اختلاف نظرهای جدی بر سر مسایل اساسی وجود دارد كه دامنه‌ی آن از خواست محو نظام سرمایه‌داری گرفته تا نفی‌گرایی (بازمانده از گرایشهای شدید به تشكلهای چپ سنتی) نسبت به هر گونه همسویی یا مذاكره با نیروهای غیرخودی را در بر می‌گیرد كه فعلا نظریه‌ی قالب در این تشكل است. نیروی دیگر جمهوریخواه، منفردین امضا كننده‌ی منشور 81 هستند كه هر چند یك تشكل نیست، اما یك خط فكری معین را در جریان جمهوریخواهی نمایندگی می‌كند. این گرایش فكری غیرمتشكل، مبلغ این ایده است كه مهمترین دغدغه‌ی مبارزات آزادیخواهانه در ایران یعنی برقراری دمكراسی در ایران و ایجاد یك ساختار سیاسی دمكراتیك و سكولار، تنها در صورتی محقق می‌شود كه نیروهای تحول یافته و پایبند به دمكراسی، حقوق بشر و جدایی دین از دولت از میان چهار خانواده‌ی سیاسی (كه باید مسیر تحولاتی را طی می‌كنند با جدیت دنبال كرد و به افزوده شدن) با یكدیگر همسو شوند و بتوانند برای تحقق این خواسته‌ی اساسی با تاثیرگذاری بر پایگاه اجتماعی خود مسیر تحولات مسالمت‌آمیز سیاسی بسوی دمكراسی در ایران را هموار كند. این نیرو مورد بیشترین حمله‌ها قرار گرفته و تهمتهایی چون “جاده صاف كن سلطنت“، “جمهوری خواه پشیمان“ و ناسزاهایی كه ابدا خیال تكرار آنها را ندارم، روبرو شده است. مشكل این نیرو در این است كه در خارج كشور بیشتر در موقعیت تدافعی قرار دارد و نتوانسته بنیانهای فكری خود را آنطور كه لازم است، توضیح بدهد و بیشتر مرعوب فضاسازی شده و یا سكوت كرده است. اما به باور من این ایده و طرح، نزدیكترین و دمكراتیك‌ترین نگاه به واقعیات جاری است كه بنظر من قاعدتا جمهوریخواهان می‌بایست پیشگام آن باشند، اما دیدن آن نیاز به ذهنی غیرمتعصب، باز و خلاق دارد. شاید این همان وظیفه‌ای است كه به انجام رساندن آن بر دوش نسل جدید خواهد بود تا ما بار دیگر شاهد رشد استبداد و افراطی گرایی‌های خانمان‌برانداز در فضای سیاسی ایران نباشیم. مسیر مبارزه با ذهنیت قرون وسطایی حكومت دینی از شكل‌گیری چنین حركتی می‌گذرد.

ما نمی‌توانیم هر قدر هم كه تصور كنیم “دمكرات‌ ترینیم“، همه را مثل خود كنیم، اما می‌توانیم در ترویج اندیشه‌ی دمكراسی‌خواهی در میان طیفهای سیاسی گوناگون، ایران آینده را از آن همه كنیم. همزیستی مسالمت‌آمیز و رعایت اصول دمكراتیك، پایبندی به آزادیهای فردی، اجتماعی و سیاسی و حقوق بشر، اصولی هستند كه جا افتادن آنها در ذهنیت و عمل ما اجرای دمكراسی را در ایران آینده تضمین می‌كند. هر نیرویی كه برای خود این رسالت را قائل باشد كه به تنهایی وظیفه‌ی برقراری دمكراسی در ایران را بر عهده خواهد داشت، برای ایران حاصلی جز استبداد در شكل و قالبی دیگر به ارمغان نخواهد آورد.


تلاش ـ بی‌تردید دوران اراده‌گرائی و غیر واقع‌بینی ناشی از آن نزد ما نیز سپری شده است. اما شاید توجه و نگاه‌ آگاهانه به مفهوم گفتمان نوین و تأثیر آن در عمل اجتماعی ما نه تنها موجه بلكه لازم باشد.

طبیعی است كه در بارة گفتمانی كه بیانیه رفراندوم با خود دارد، روی سخن با كسانی نیست كه این بیانیه را تأئید نكرده یا نمی‌كنند. اما شگفت‌زدگی از عدم پای‌بندی عملی پذیرندگان است كه این گفتمان را در مركز بحث‌های خود قرار داده و در ادبیات سیاسی گفتاری و نوشتاری خود مفردات آن را تكرار و تكرار می‌كنند، اما به نتایج حاصله از آن تن در نمی‌دهند. یا باید در جائی نسبت به گفتمان رفراندوم كه بر مبنای خواست استقرار یك نظام دمكراتیك، یك قانون اساسی جدید مبتنی بر حقوق بشر و تدوین شده به دست نمایندگان برگزیدة ملت ایران استوار است، ضعف معرفتی وجود داشته باشد، و توجه نمی‌شود كه شناساندن و تبدیل چنین مطالباتی به خواست عمومی، یعنی پیوند آنها با بدنة جامعه، خود موضوع همكاری، همسوئی و حتی اتحاد عمل‌های گسترده است، یا مسئله اصلی شانه خالی كردن از الزاماتی است كه پذیرش طرح رفراندوم به عنوان راهكار گذار از جمهوری اسلامی به یك نظام دمكراتیك در پیش پای ما قرار می‌‌دهد، یعنی پذیرش و تن دادن به حق رأی و حق مشاركت هر ایرانی از هر اندیشه، گرایش، طبقه، جنسیت، قوم، مذهب.... در ایران آینده. در اینجا هم به این نكته توجه نمی‌شود كه هر چند ائتلافهای امروز ما به منزلة تضمین و تمكین به حق رأی و انتخاب مردم در آینده، پس از جمهوری اسلامی، نیست، اما بی‌تردید این همكاری‌ها ـ از موضع و موقعیت برابر و مبتنی بر قراردادهای توافق شده ـ مسیر بسیار هموارتری را در این تمكین و تضمین در آینده به روی ما خواهند گشود.

حال اگر مشكل نه آن است و نه این، پس شاید مسئله ریشه در وضعیت هر یك از ما دارد كه در پراكندگی و فقدان پایگاه اجتماعی و نیرو از آن حداقل اعتماد به نفس سیاسی برخوردار نیستیم كه بتوانیم از شرایط مناسب امروز ـ دور بودن دست همگانی از قدرت و ابزار آن كه برای همه برابر است ـ در ایجاد و تحكیم ابزارهای حفظ دمكراسی بكوشیم، در حالی كه همزمان برای استقرار آن مبارزه می‌كنیم.

آیا توضیحات شما در مورد نیروهای مخالف جمهوری اسلامی در پاسخ به پرسش قبلی، به این معنا نیست كه هرچند با بیانیة فراخوان رفراندم گفتمان نوین طرفداری از دمكراسی و حقوق بشر به ثبت رسیده است، اما برای تثبیت آن به عنوان گفتمان مسلط و اندیشة راهنما در نظر و عمل، هنوز باید متأسفانه و عمدتا به صورت پراكنده كار كرد؟ آیا از این نظر شرائط داخل ایران و چشم‌اندازی كه نیروهای داخل ارائه میدهند، روشن‌تر و امیدواركننده تر از تبعیدیان است؟


نیلوفر بیضائی ـ من با این نظر موافق نیستم كه تنها از زمان صدور فراخوان رفراندوم، گفتمان دمكراسی و حقوق بشر به ثبت رسید. بنظرم این نوع نگاه كمی غلو شده می‌آید. گفتمان دمكراسی و حقوق بشر در میان طیفهای گوناگون سیاسی مطرح شده بود، اما در حد شعارهای كلی باقی مانده بود. جمهوری اسلامی كه یكی از هنرهای غیر قابل انكارش، جعل فكر و اندیشه است، این گفتمان را تصاحب كرد، به چارچوب تنگ حاكمیت توتالیتر برد و از آن “مدینه النبی“ ساخت! دمكراسی را “مردمسالاری دینی“ و حقوق بشر را “حقوق بشر اسلامی“ تعریف كرد. فراخوان رفراندوم، اعلام پایان توهمی تحت عنوان “اصلاحات“ در نظام ایدئولوژیك ـ توتالیتر دینی بود و برای اولین بار در این 27 سال توانست حضور یك نیروی نسبتا وسیع را كه خواهان گذار از این نظام است به یك نظام دمكراتیك است، اعلام كند.

منتها من گمان نمی‌كنم با تاكید هزار باره بر اینكه رفراندوم خوب است یا اینكه “هر ایرانی یك رای“، بتوان گفتمان سازی كرد. فراخوان اعلام می‌كند كه ما خواهان برقراری شرایطی هستیم كه در آن نمایندگان همه‌ی طیفهای فكری حق تحزب و تبلیغ افكار خود را داشته باشند و بعد در یك انتخابات آزاد، مردم بتوانند نمایندگان خود را به مجلس موسسان بفرستند تا آن مجلس موسسان یك قانون اساسی جدید تدوین كند و به رفراندوم بگذارد. مبانی آن را هم توضیح داده است. می گوید ما بر این باوریم كه با وجود این قانون اساسی اسلامی و تبعیضی كه در آن نهادینه است و در ساختار سیاسی كنونی راهی بسوی دمكراسی نیست و دمكراتیزه كردن نظام توتالیتر دینی، سرابی بیش نیست.

نكته‌ی مهم دیگر این است كه در حال حاضر فضای حاكم بر جامعه فضایی پاسیو است. بعبارت دیگر در حالیكه جنبشهای اعتراضی پراكنده كه اینجا و آنجا صورت می‌گیرد، اما هنوز نشانه‌ای از بهم پیوستگی این جنبشها وجود ندارد. دلایل این گسست جامعه‌ی ایران متعدد است و همه‌ی اندیشه‌ها و افكار و خواسته‌ها الزاما دمكراتیك نیست. برخی بر این باورند كه در چنین شرایطی وجود یك “دیكتاتور مصلح“ لازم است تا وضعیت نامعلوم فعلی جهت بگیرد، برخی در این 27 سال راههای تداوم حیات را یافته‌اند و چون در محدوده‌ها حركت می‌كنند، ترجیح می‌دهند همین وضعیت باقی بماند و تغییر و تحول برای آنها برابر است با بی‌ثباتی نوین. برخی با تجربه‌ی سهمناك حاكمیت وحشت و زور اسلامی و از آنجا كه این حكومت براستی در شقاوت آنچنان پیش ‌رفت كه روی حكومت پیشین را سفید كرد، آرزوی بازگشت نظام پادشاهی را در سر می‌پرورانند، بسیاری كه می‌توان نوكیسگان و مشمولین “رحمت الهی“ نامیدشان، برای حفظ وضع موجود با چنگ و دندان می‌جنگند، بسیاری مغلوب حس حقارت شده‌اند و شكسته‌اند...

در عین حال در اعماق جامعه‌ی ما در چندین عرصه با چالش‌های جدی وجود دارد. برخی از مهمترین چالش جنسیتی (رابطه زن و مرد)، چالش نسلها، چالش هویتها، چالش ضعیف (ملتی چند پاره و چند چهره معطوف به انفعال) و قوی (دولت چند پاره و چند چهره معطوف به تعیین معادلات و در نتیجه قویتر شدن)...

در چنین شرایطی هر نیروی سیاسی كه این رسالت را برای خود قائل باشد كه بعنوان تنها گزینه می‌تواند پاسخگوی همگان باشد، چه این رسالت را برای گروه خاصی و چه برای ایدئولوژی بخصوصی قائل باشد، حتی اگر در بهترین حالت آن از صادق‌ترین و خیر خواه‌ترین طیفها نیز تشكیل شده باشد، در صورت رسیدن به قدرت، زندانبان بعدی زندان بزرگی بنام ایران خواهد بود. از میان چهار طیف سیاسی (اسلامیست‌ها، سلطنت‌طلبان، ملیون و طیف چپ) دو تای اولی، تجربه‌ی حضور در قدرت سیاسی داشته و دارند، اولی كارنامه‌ای سیاه در نقض حقوق بشر و حاكمیت استبدادی و نقض آزادی سیاسی دارد و دومی كارنامه‌ای بمراتب سیاهتر در نقض گسترده‌ی حقوق بشر در همه‌ی عرصه‌ها آزادی فردی و اجتماعی تا آزادی سیاسی، نقض حقوق و آزادی زن، ترویج فرهنگ خشونت، آمیختن دین و دولت، رواج ناهنجاریهای گسترده‌ی روانی و جنسی در اثر اعمال ممنوعیتهای بی پایان، ترویج فرهنگ تزویر و زور گویی دارد، سومی دوره‌ی كوتاهی در قدرت بوده و بلحاظ تاریخی یكی از مثبت‌ترین و در عین حال كوتاهترین دوره‌های حضور در قدرت را پشت سر نهاده، اما تا به امروز نتوانسته جدا از اعتبار شخصیت دكترمصدق، در روند دمكراسی‌خواهی نقشی قابل مقایسه با آن دوران ایفا كند و طیف چهارم كه بخش وسیعی از آن امروز یك هویت نوین تحت عنوان جمهوریخواهی یافته و بدین ترتیب به جمع ملیون پیوسته‌اند، بیشتر در عرصه‌ی مبارزه با استبداد پهلوی برسمیت شناخته می‌شود تا اینكه تصویری از توان و امكان حضور مثبت در قدرت سیاسی را به اثبات رسانده باشد. در مورد این طیف در پاسخ سوال پیشین به تفضیل گفته‌ام. هر چهار طیف در درون خود دچار چند پارگی هستند. اولی هنوز در قدرت است و منافعش با تداوم حیات حكومت دینی گره خورده است، هر چند نیروهایی از این طیف هستند كه خواست جدایی دین از دولت را پذیرفته و منافع خود را از منافع حكومت فعلی جدا كرده‌اند. در خارج از كشور بنظر می‌رسد همچنان پایه‌ی نزدیكی‌ها همان دلایل انقلاب 57 می‌گردد: مبارزه با حاكم معزول!؟ هر نگاهی كه بر این شبهه دامن بزند كه گویا یك یا چند طیف قابل حذف است، راه به ناكجا آباد خواهد برد. فكر و اندیشه را هر اندازه با آن مخالف باشیم و هر قدر معتقد باشیم كه وجودش مضر است، نمی‌توان حذف كرد، اما می‌توان به تعدیل آن كمك كرد. می‌توان به تحول در آن یاری رساند. می‌توان پایگاه اجتماعی‌اش را از استبدادزدگی و قیم‌پرستی دور كرد از این طریق كه تعهد پاره‌ی تحول یافته‌اش را به دمكراسی و حقوق بشر، به جدایی دین از دولت بعنوان پیش‌شرط گام گذاشتن ایران در مسیر دمكراسی خواهان شد.

با اینهمه باید به این نكته اشاره كنم كه به گمان من یكی از خطرات جدی دیگر، قوت گرفتن نیروی سلطنت طلبان افراطی و تقویت پایگاه هواداری بازگشت اتوپیك استبداد سلطنتی است كه سخنان دمكراتیك آقای رضا پهلوی نیز چیزی از این بدگمانی من نمی‌كاهد. چرا كه ایشان به هواداران و مبلغین خود محتاج است و همین امروز در شرایطی كه در قدرت نیست، در نتیجه‌ی فشارهای این یا آن گروه افراطی سلطنت طلب، در جاهایی پا پس می‌كشد یا سكوت می‌كند و خلاصه می‌خواهد همه را داشته باشد.

در شرایط كنونی نقاط افتراق بی نهایت است و نقاط اشتراك در مقابل آن رنگ می‌بازد. بخصوص با توجه به گفتمان سازیهای جعلی و موازی حكومتی و در شرایطی كه همه از دمكراسی و حقوق بشر سخن می‌گویند، تشخیص حقیقتها دشوارتر می‌نماید. موانع جدی است، شرایط بحرانی و اگر نیروهای دمكراسی خواه گمان كنند كه تا ابد وقت دارند تا بهترین نتیجه (از نظر خودشان) را بگیرند، ممكن است فجایعی در آن سرزمین رخ بدهد كه آن را تا مرز نابودی سوق دهد. در داخل كشور هم گمان نمی‌كنم كه وضع بهتر از این باشد. پس جواب سوال شما تا اطلاع ثانوی از نظر من “آری“ است. چنین شرایطی كه نشان از فقدان خرد تفاهمی دارد، مسلما راه را برای نیروی حكومتی با خرد ابزاری‌اش باز می‌گذارد، خردی كه علیرغم در هم آمیختگی دین و دولت راه گشای دینمداران حكومتگر بوده است.


تلاش ـ می‌گویند؛ در سیاست هیچ وضعیت از پیش تعیین شده‌ای وجود ندارد. و هیچ امری ناممكن نیست. بسته به میزان هوشمندی افراد حاضر در صحنة سیاست، توازن نیرو و اطمینان از فراهم بودن ابزار مسلط شدن بر اوضاع میتوان وضعیت و شرایط را دگرگون ساخت. از نظر شما هوشمندانه‌ترین تعبیر از بیانیة رفراندوم كدام است، تعبیری كه بتواند مبارزة امروز ما را به درجه‌ای تقویت كند، تا حداقل تمامی ابزار سركوب حكومت اسلامی را از كار بیاندازد و شرائط برگزاری رفراندوم ـ همانگونه كه در بیانیه آمده است ـ را فراهم سازد؟ آیا پذیرش رفراندوم در حرف و سرباز زدن از همكاری و اتحاد نیروها در عمل نشانة هوشمندی است؟


نیلوفر بیضائی ـ در حال حاضر این توازن نیرو در میان جریانهای فكری مختلف بسود یك نگرش و فرهنگ نوین سیاسی تغییر نكرده و نظرات بصورت پراكنده طرح می‌شود. اول باید از این نیرو به یك تعریف دوباره دست یافت. حرفها در سطح مانده‌اند. فضای سیاسی حاكم چه در داخل و چه در خارج یك فضای ناسالم است. فضایی سرشار از عدم اعتماد، تهمت پراكنی و رو كم كنی است. متاسفانه این یكی از نتایج حكمرانی فرهنگی است كه بر پایه‌ی آن با یك اتهام “جاسوسی“ و “بیگانه پرستی“ می‌توان آدمها را حذف فیزیكی و فكری كرد. صداها در چنین فضایی گم می‌شوند. اگر مجموعه‌ی مطالبی كه در داخل و خارج چاپ می‌شود را بخوانید، خواهید دید كه كسی را درفضای سیاسی موجود، “سالم“ و “قابل اعتماد“ نمی‌یابی. همه یا “وطن فروش“ یا“ بازمانده‌ی طاغوت“ یا “خائن“ یا “مزدور“ و یا... هستند. این واژگان سلبی مجالی برای ابراز اندیشه باقی نمی‌گذارد. فراخوان رفراندوم در چنین فضایی مورد بیشترین حمله‌ها قرار گرفت و بیشتر همراهانش رفیقان نیمه‌راه باقی ماندند. نتیجه اینكه باز دارد فضا برای یك گفتمان سازی دیگر از سوی حكومتیان باز می‌شود. هوشیاری نیروها در جایی كه پایگاه اجتماعی كه آنها را حمایت كند، قوی نیست به كار نمی‌آید. در شرایط كنونی مثل اینكه همه منتظرند تا اتفاقی بیفتد و این وضعیت بغایت خطرناكی است. 27 سال انتظار و انشقاق و جو ناسالم از ما انسانهایی غیر قابل تحمل ساخته كه با متهم كردن یكدیگر از اصل غافل مانده‌ایم. زمانی كه ملتی سرنوشتش را بدست دیگران بسپارد، دیگران برایش تصمیم خواهند گرفت. در چنینی شرایطی است كه درك مبرم‌ترین وظیفه‌ی نیروهای دمكراسی‌خواه و هر نیرویی كه فردایی بهتر برای آن سرزمین و ساكنانش آرزو می‌كند، دقیقا همان چیزی است كه بدان عمل نمی‌كنند. ما با وضعیتی مشابه از این نظر در دروان انقلاب مشروطه روبرو بودیم. نیروهایی كه هر یك در جایی و به تنهایی سرشار از استعداد و خلاقیت بودند نتوانستند در یك حركت جمعی در مقابل استبداد و ارتجاع بایستند و در انقلاب 57 نیروهایی به یك حركت جمعی دست زدند كه میراث مشروطه در حافظه‌ی تاریخی‌شان جایی نداشت. امروز آن نیرویی كه متكی به آن میراث است و می‌بایست با دیدگاهی مناسب زمان آن را پالایش دهد و به سرانجام برساند، می‌بایست در این حركت به قویترین نیروی ممكن بدل شود. ما در این مسیر قرار داریم. آینده باز است و هوشیاری همراه با دانش بیشتر به كارمان می‌آید تا زرنگی متكی بر منفعت خواهی.


تلاش ـ خانم بیضائی با تشکر از شما


http://www.talash-online.com/neshrye/matn_25_1_86.html

korosh گفت...

رأی دادن ابزار دمکراسی است. مردم از بین خودشان به کسی یا کسانی رأی می دهند و آن ها می شوند نمایندگان مردم برای اداره شوون مملکت. ولی این تازه ابتدای راه دمکراسی است. اگر این، همه ی راه بود، دمکراسی منتهی به انتخاب آدولف هیتلر با رأی مرم آلمان در پیش از جنگ جهانی دوم، حضور کسی چون استالین پای صندوق رأی بعد از جنگ دوم جهانی یا رأی 99 درصدی مردم به ریاست جمهوری صدام در اواخر قرن گذشته را همه به سیاهه برکات دمکراسی افزود! ... کارل پوپر اما تعریفی گره گشا از دمکراسی ارائه می کند. بر این اساس دمکراسی این نیست که مردم به کسانی رأی بدهند و قدرت را به آن ها بسپارند، دمکراسی آن است که مردم قدرتمندانی را که نمی خواهند با رای و بی خونریزی کنار بگذارند. این فیلسوف اتریشی تبار انگلیسی در توصیف برتری دمکراسی بر سایر نظام­های سیاسی گفته بود: دمکراسی تنها نظامی است که در آن مردم می­توانند حکمرانان بد و نالایق را که تعدادشان کم هم نیست، بدون خونریزی وخشونت برکنار کنند ... حالا قضیه فرق کرد، نه؟!
http://amianaselection.blogspot.com/2008/03/blog-post_6000.html

korosh گفت...

دوستان عزیز

من فکر می‌کنم که ما علاوه بر اخبار روز و تحلیل مربوط به آنها نیاز داریم که با مفاهیم نوین آزادی و دمکراسی، حکومت توتالیتر و غیره اشنا شویم. من به سهم خودم تلاش کردم برخی‌ از مقالات سودمند را ارائه دهم. امیدوارم که باعث رنجش شما عزیزان نشده باشم.

رستم گفت...

کورش جان دستت درد نکنه که به سهم خودت تلاش میکنی نقشی در بالا بردن آگاهی مردم داشته باشی.
ولی به نظر من با توجه به طولانی بودن مطالب اگر فقط تاپیک رو بزاری و بقیه مطلب رو لینک بدی تا هرکی دلش خواست از روی لینکی که شما معرفی میکنین موضوع رو پیگیری کنه بهتر باشه.
البته این فقط یک پیشنهاد بود.

رستم گفت...

در اخبار آمده بود دوباره یک انسان دیگر به جرم کاری که اصلا در کشورهای دیگه جرم حساب نمیشود جانش را از دست داد و آن هم به شیوه سنگسار.

همچنین در خبرها آمد که این سنگسار به طور مخفیانه و غیر علنی انجام شده و جنازه هم مخفیانه به خاک سپرده شده.

لحظه ای با خودم فکر می کردم شاید شاید، شاید آن شخص متهم در آخرین تلاش خود فقط به سبب راحت جان سپردن مبلغ هنگفتی به این حاج آقا یا آن حاج آقا پرداخت کرده تا شاید لطف کنند و در حالی که حکم سنگسار است، مثلا به طور مخفیانه حکم را با چوبه دار به انجام برسانند .

حداقل امیدوارم این خیال و تصور من درست باشد.

تصور پرداخت پول برای انتخاب نوع مرگ!!! در چه دورانی در کدام قرن سیاه و تاریک تاریخ زندگی میکنیم؟؟!!

korosh گفت...

رستم جان

در ایران به وبلاگ tasirkhabar.blogspot.com خیلی‌ راحت تر از وبلاگ‌های دیگر با فیلترشکن رادیو فردا میتوان دسترسی‌ پیدا کرد. خود من شخصا مشکل کمتری برای رسیدن به وبلاگ تفسیر خبر دارم تا وبلاگ‌های دیگر. اما به طور کلی‌ پیشنهادت منطقی‌ است و سعی‌ می‌کنم رعایت کنم و فقط لینک بگذارم.

وفا گفت...

رستم و کوروش عزیز با هر دو شما موافقم. به هر حال ایده آل ها با واقعیتها به سختی تطبیق پیدا می کنند ولی از اینکه نسبت به این مسائل حساس و اگاهید ممنونم. وبلاگ به دوستان خوبی چون شما تعلق دارد.

Korosh گفت...

وبلاگ نویسی ناشناس

این نوشتار یک راهنمای سریع برای وبلاگ نویسی به صورت ناشناس است. رهیافت اصلی متن برای کسی تنظیم شده است که از مسائلی پنهانی مطلع شده و در پی افشاگری مصلحانه است. کسی که در یک نظام حکومتی غیر شفاف در معرض خطر بوده و نگران امنیت خویش است. این نه برای کسانی که در پی رمزنگاری و فعالیتهای اطلاعاتی هستند بلکه برای افرادی از جامعه که مایل به حفظ حوزه شخصی خود هستند گامهای عملی ارائه میکند.

معرفی سارا

سارا در یک اداره دولتی به عنوان حسابدار کار میکند. او دریافته است که رییس اداره، قائم مقام وزیر، در حال اختلاس مقادیر زیادی از اموال دولتی است. او مایل است جامعه را از وقوع چنین جنایتی مطلع سازد اما نگران امنیت شغلی خود است. اگر او قضیه را به وزیر اطلاع دهد ممکن است از کار برکنار شود. حتی خبرنگار روزنامه محلی نیزکمکی به او نمی¬کند چون اطلاعات و مدارک کاملتری را برای اثبات ادعاهای او لازم می¬داند.

برای همین سارا تصمیم میگیرد وبلاگی راه بیندازد تا دیگران را از آنچه در اداره او میگذرد با خبر سازد. برای حفاظت از خودش مایل است اطمینان یابد که کسی از طریق نوشته های وبلاگ نخواهد توانست او را ردیابی کند. لذاست که او باید ناشناس وبلاگ بنویسد.
هنگامی که کسی تلاش میکند به صورت ناشناس وبلاگ بنویسد از دو طریق ممکن است گیر بیفتد. اول اینکه تو هویت خویش را از طریق محتوای که منتشر میکند فاش کند. مثلا اگر او بگوید: "من یک از حسابداران وزارت معادن هستم" احتمال زیادی وجود دارد که کسی بتواند با خواندن وبلاگ او را بیابد. راهنمای موسسه الکترونکی فرانتیر با عنوان "چگونه ایمن وبلاگ بنویسیم؟" (http://www.eff.org/Privacy/Anonymity/blog-anonymously.php) راهنماییهای خوبی در زمینه چگونگی اجتناب از افشای هویت خود در بر دارد.
دومین راهی که ممکن است سارا شناخته شود از طریق تعیین هویت او بوسیله اطلاعاتی است که مرورگرهای وب و یا برنامه های مدیریت ایمیل بدست میدهند. هر کامپیوتری که به شبکه اینترنت متصل میشود از یک آدرس به نام IP استفاده میکند که گاهی تنها به یک کامپیوتر اختصاص داده شده است و در برخی موارد به دسته¬ای از کامپیوترها. این آدرس مجموعه ای از 4 عدد بین 0 و 255 است که بوسیله نقاطی از هم تفکیک شده¬اند مثل: 213.165.32.134 هنگامی که سارا در وبلاگ مینویسد اطلاعات IP نیز در نوشته وی ثبت میشود.
متخصصین کامپیوتر وزارتخانه با تلاشی مختصر قادر به کشف هویت سارا از طریق IP او خواهند بود. اگر سارا در منزل خود به اینترنت متصل شود، تامین کننده خدمات اینترنت (ISP) احتمالا اطلاعات مربوط به اینکه در زمانی مشخص کدام IP به کدام شماره تلفن اختصاص داده شده است ثبت کرده است. در برخی کشورها، وزیر باید برای دستیابی به این اطلاعات حکم قضایی داشته باشد اما در برخی کشورها به خصوص آنهایی که IP در اختیار خود دولت است، ISP ممکن است اطلاعات را به سادگی در اختیار دولت بهند و در این صورت وضع سارا بغرنج خواهد شد!
راههایی برای پنهان کردن هویت به هنگام استفاده از اینترنت وجود دارد. به عنوان یک قاعده کلی
میتوان گفت هر چه سارا بخواهد ایمن تر باشد، باید تمهیدات بیشتری را برای اخفای هویت خود فراهم آورد. سارا و هر که میخواهد به صورت ناشناس وبلاگ بنویسد باید ابتدا ببیند چقدر واهمه از کشف شدن برایش مهم است و سپس اقدام مقتضی را انتخاب نماید. همانگونه که خواهید دید برخی تکنیکهای اخفای هویت نیازمند حجم قابل توجهی از کار و اطلاعات فنی است.
بقیه مقاله در این آدرس
http://www.rsf.org/article.php3?id_article=15050

Korosh گفت...

تکنولوژیهای گذر از فیلتر

در پاسخ به روش کنترل و فیلترینگ بکار گرفته شده از سوی دولتها ، روشهای بسیاری برای گذر کردن از فیلترینگ ایجاد شده است. طرح های متعددی برای توسعه تکنولوژیهایی که به شهروندان و نهادهای مدنی امکان مقابله و حفظ امنیت خود در برابر سانسور اینترنتی می¬دهد، انجام شده است. این ابزارها اصطلاحا "تکنولوژیهای گذر از فیلتر" نامیده میشوند. در حالت کلی این کار بدین صورت انجام می¬پذیرد که درخواست برای محتوای مورد نیاز فردی از کشوری که فیلترینگ را اجرا میکند، از طریق یک کامپیوتر واسطه که بوسیله فیلترینگ محدود نشده است به وب‌سایت هدف می¬رسد و محتوا از طریق کامپیوتر واسطه برای کاربر فرستاده می¬شود. گاهی ممکن است این تکنیک ها برای شرایط خاصی طراحی شده باشند یا کاربران در کشوری که دچار سانسور است به فراخور اقتضائات تغییراتی در آنها ایجاد کرده باشند. گاهی نیز ممکن است از این تکنیکها به شیوه¬هایی غیر از آنچه هدف اصلی طراح بوده است استفاده شود.

بعضی از این تکنولوژیها توسط شرکتهای خصوصی ایجاد شده¬اند و برخی نیز توسط گروههای فعالان اجتماعی یا هکرها. این تکنولوژیها از تکنیک های ساده و دم¬دستی و برنامه¬های ابتدایی تا تکنیکهای بسیار پیچیده رمزنگاری و پروتکل های اتصال شبکه پیشرفته را در بر می¬گیرد. با توجه به این گستردگی، برای کاربران ضروری است که ارزیابی از نقاط قوت و ضعف این تکنولوژیها داشته باشند تا بتوانند روشی را که مناسب شرایط آنان است انتخاب کنند.

بايد ميان "ارائه دهنده گان سیستمهای فیلتر شکن" و استفاده کنندگان آن تفاوت قائل شد. ارائه دهنده کسی است که نرم‌افزاری را در جایی که محدودیتی وجود ندارد روی کامپیوتر اجرا کرده و آنها را در اختیار کاربران در کشورهايي که اينترنت سانسور و مسدود مي شود، مي گذارد. از این رو برای موفقیت در گذر از فیلترینگ باید هر دو سوی آنها موفق باشند.

این مقاله در پی آن است که به کاربرانی که مایل به استفاده از تکنولوژیها گذر از فیلترهستند اطلاعات کافی در مورد گزینه¬های ممکن ارائه کرده و آنها را در ارزیابی اینکه کدام تکنولوژی برای آنها مناسب است کمک کند. این امر بوسیله تعیین نیازها و ظرفیت های کاربران درگیر با مساله قابل انجام است. در عین حال باید تعادلی بین سطح امنیت مورد نیاز و کارآمدی این تکینیک ها برقرار کرد.
بقیه مقاله در این آدرس:
http://www.rsf.org/article.php3?id_article=15050

Korosh گفت...

اخلاق سیاسی جامعه‌ی مدنی




مقدمه مترجم

دمكراسی و اقتدارگرایی از چالشهای اساسی حوزه سیاسی در كشورهای در حال توسعه محسوب می‌شود. تجربه بسیار اندك دمكراسی در برابر سابقه تاریخی اقتدارگرایی در بیشتر این كشورها و از جمله در ایران نقش مؤثری در شكل‌گیری رفتار سیاسی مردم داشته است. رویكرد كنونی جهان در جهت گسترش فضای عمومی یا آنچه به عنوان جامعه مدنی (شامل حوزه‌های عمومی و خصوصی) در كل شناخته شده است، این كشورها را عملاً در برابر نوعی دوراهی یا تصمیم‌گیری استراتژیك پیرامون آینده نظامهای سیاسی در حال توسعه قرار داده است. جهان در ابتدای قرن بیست و یكم شاهد برخی تحولات است كه در تاریخ گذشته اثر چندانی از آنها نبوده است. حمله آمریكا به عراق تحت عنوان پروژه آزادسازی با هدف سرنگونی سیستم اقتدارطلب حزب بعث و رهبر سرسخت آن، یكی از آنها است.

فروپاشی نظام پر تناقض اتحاد شوروی (كه بیش از حد متصور كارشناسان سیاسی دوام پیدا كرده بود) و به دنبال آن فروپاشی سیستمهای اقتدارطلب اروپای شرقی كه پیرو مشی اتحاد شوروی بودند، در اوایل دهه آخر قرن بیستم نوید دهنده تحولات بزرگی در راستای گسترش جامعه مدنی و گسترش فرهنگ دمكراتیك بود.
مقاله پیش رو، یكی از مقالات سمیناری است كه با عنوان

بقیه مقاله در این آدرس:
http://www.qelem.com/farsi/mqale/babatekan/24.htm

نویدار گفت...

برای نمایش فیلم "ماه، خورشید، گل، بازی" از شما ممنونم. از فروغ هر چه نشان دهید، باز هم کم است. فروغ را در هاله ای از ابهام نگاه داشته اند؛ دوستان او، نزدیکانش و خانواده اش! و چه حیف است که فروغ را خوب نمی شناسیم.
پس از فیلم شما، آنچه ذهنم را پر کرد را در وبلاگ خود "آقا اجازه؟" گذاشتم.

Korosh گفت...

در این پست می خواهم ثابت کنم که از هر نظری به قضیه نگاه کنید همیشه در طول تاریخ اسراییل و یهودیان بهترین دوست ما بوده اند و خواهند بود.

1: هرچند این مساله دیگر آنقدر نخ نما و تکراری شده که حال من یکی از تکرارش بهم می خورد ولی در هر صورت کورش یهودیان رو از بند بابل آزاد کرد و اگر برای ما یک شاه پر افتخاره برای یهودیان در حد یک قدیسه و در حالی که اسم هیچ خیابانی در ایران کورش نیست ولی خیابانهایی در اسراییل به نام کورش نامگزاری شده اند.

2: یهودیان همیشه در طول تاریخ در کنار ایرانیان به خوبی زندگی کرده اند و حتی مزار تعدادی از پیامبرانشان در ایران است.

3: اگر چه ایران در جنگ جهانی دوم متمایل به آلمان بود ولی نه تنها یهودیان ایران از هر آسیبی در امان بودند بلکه سفارت ایران با صدور شناسنامه ایرانی برای بسیاری از یهودیان اروپایی آنان را از مرگ رهانید.

4: در جنگ اعراب و اسراییل در زمان محمد رضا پهلوی ایران سوخت مورد نیاز ارتش اسراییل و آمریکا رو فراهم کرد و با انتقال ارتش به مرزهای عراق مانع از شرکت همه جانبه نیروی زمینی ارتش عراق در جنگ علیه اسراییل شد و از این طریق به پیروزی اسراییل کمک کرد.

5: پس از آن ایران شاهنشاهی از مهمترین متحدین اسراییل در منطقه بود و همکاری های امنیتی و تسلیحاتی دو کشور افزایش پیدا کرد.

6: با وجود این شاه همواره از قدرت و نفوذ لابی یهودی در دولت و رسانه های آمریکا و جهان شکایت داشت و از اسراییل به عنوان یک دشمن فرضی برای پوشانیدن بعضی ناکامی ها استفاده می کرد تا اینکه انقلاب شد.

اینجا جایی است که همه می گویند از این جا یه یعد اسراییل دشمن ما شد ولی ماجرا ادامه دارد

7: در طول جنگ تحمیلی وقتی اروپا، آمریکا و شوروی و همه کشور های اسلامی از عراق حمایت می کردند اسراییل تنها کشوری بود که در زمینه تامین تسلیحات به ایران کمک کرد.

حال نگاهی بیاندازیم به سالهای اخیر

8: وقتی عرفات بیچاره دو سه روز مانده بود که تشکیل دولت مستقل فلسطین را به سر انجام برساند ایران به بهانه زیارت رفتن شارون یا کس دیگه ای که اسمش یادم نیست در اسراییل انتفاضه دوم رو به راه انداخت که کل ماجرای صلح و کشور فلسطین رو تعطیل کرد که این به نفع اسراییل بود.

9 : وقتی رفیق حریری با دیپلماسی اسراییل را از خاک لبنان خارج کرد توسط نیروهای سوری کشته شد که وقتی پای سوریه در میان باشد ایران هم حتما یک طرف ماجراست. در این داستان نه تنها یک دیپلمات فدرتمند و صلح طلب از میدان به در شد بلکه سوریه هم مجبور شد نیروهایش را از لبنان خارج کند و کلا لبنان بی ثبات شد که همه اینها به نفع اسراییل بود.

10: ایران تنها کشوری است که با حمایت از گروه های تند رو مانع ازصلح در خاورمیانه می شود و بدین ترتیب اجازه تجاوز بیشتر به فلسطینیان را به اسراییل می دهد.

11: روزنامه کیهان که تحت نظر رهبر است منبع شماره یک روزنامه ها و رسانه های اسراییلی برای اخبار ایران به شمار می رود و این روزنامه هم علاقه خاصی به روزنامه های اسراییلی و نقل قول از آنها دارد.

12: هر دو کشور دارای محدودیتهای زیادی در زمینه آزادی بیان می باشند و برای اینکه این دیکتاتوری رسانه ای را توجیه کنند از تئوری دشمن سازی استفاده می کنند به عبارت دیگر هر دو برای اینکه حکومت غیر دموکراتیکشان را توجیه کنند نیاز به بحرانی نشان دادند شرایط دارند که وچود دشمنی مثل ایران یا اسراییل به آنها کمک می کند. (البته شایان ذکر است که اوضاع دموکراسی در اسراییل روز به روز بهتر می شود ولی در ایران بدتر)

13: اگر هم اسراییل روزی بر سر این بازی های هسته ای به ایران حمله کند این امر منجر به آزادی ملت از یک حکومت دیکتاتوری مذهبی می شود که این هم به نفع ایران است و هم به نفع اسراییل

14: فراموشمان نشود که اسراییل تنها کشوری است که سالهای زیادی رییس جمهور و وزیر دفاعش (اکنون وزیر دارایی اش) ایرانی بوده اند.

همین. نظر شما چیست؟

Korosh گفت...

سه شنبه ۶ اسفند ۸۷::February 24, 2009
خاتمی یا احمدی نژاد، مسئله این نیست، وسوسه این است.
(نقل از وبلاگ زنانه‌ها)
باز خاتمی به میدان برگشت. و تب جدیدی در وبلاگشهر افتاد. تب اینکه : بااینکه ـ میدانیم ـ فرق ـ چندانی ـ ندارد ـ ولی باز هم ـ سگ زرد ـ بهتر از ـ شغال ـ است.

وبلاگشهر آینه ای بر جامعه ی ماست و آنچه در جامعه اتفاق می افتد گاه به شکل آگراندیسمان شده در وبلاگشهر منعکس میشود.
امروز وبلاگ زیتون را میخواندم و دیدم که شروع کرده است شرط و شروط گذاشتن برای رای دادن به خاتمی.

به خودم گفتم (و برایش در کامنت ها هم نوشتم ) که معنی این شرط و شروط ها چیست ؟ چه ضمانتی بر اجرای این شرطها در بعد از انتخاب شدن وجود دارد وقتی که دیدیم که خاتمی در دوره های قبلی به قول های خودش هم وفا نکرد.
واقعیت این است که انتخاب احمدی نژاد نشان مایوس شدن مردم از قول های تو خالی اصلاحطلبان بود و نه عشق مردم به جمال بی نظیر حاجی محمود.

خوب وقتی که اینها قول های خودشان را آب زرشک میپندارند ، به شرط و شروطهایی که با وبلاگنویسان بسته اند وفا میکنند ؟ یعنی اینقدر خنگولک هستیم ؟

مگر ندیدیم که در دوره ی قبل خاتمی قبل از انتخاب قول داد که زنی در کابینه داشته باشد و بعد از انتخاب تنها انگشتی را بالا گرفت و به رای دهندگان حواله کرد که : زن در کابینه ؟ خیال کردید اینجا سوئد است ؟
قولهای دیگر خودش را عمل کرد که برایش شرط میگذاریم و انتظار داریم عمل کند ؟

اما ما به چه سلاحی در مقابل خاتمی مسلح هستیم ؟ آلترناتیومان چیست ؟ تهدیدش میکنیم که به این شرط بهت رای میدهیم وگرنه میرویم و به آبراهام لینکلن رای میدهیم ؟

فکر میکنید خود خاتمی و اصلاح طلبان نمیدانند که آلترناتیوی در اختیار این مردم نیست ؟
فکر میکنید دانستن این مسئله موجب میشود که دلشان به حال مردم بسوزد و به شرط و شروط ها عمل کنند ؟
در ایران که این فرهنک رایج است که هر بقالی فکر میکند رئیس جمهور است و مردم همه نوکر پدر او هستند و باید یک ساعت مجیزش را بگویند تا یک قوطی تاید در اختیارشان بگذارد ، خیال میکنید یک نفر که به رئیس جمهوری انتخاب میشود هرگز به مخیله اش خطور میکند که این اوست که خدمتگذار مردم است و نه بر عکس ؟ و این اوست که قرار است برای منافع مردم کار کند و نه مردم برای او ؟

بیاییم و واقعیات را نگاه کنیم :

خاتمی مدافع تمامیت جمهوری اسلامی است. نه مایل به سرنگونی این رژیم است و نه مخالف ولایت فقیه . وقتی به خاتمی رای میدهیم به یکی از همین رژیم جمهوری اسلامی رای میدهیم و نه به فردی که نیازهای مردم را در اولیت قرار میدهد.
خاتمی یک دمکرات و یک آزادیخواه نیست، نه به آزادی های فردی معتقد است و نه به آزادی های اجتماعی . اگر غیر از این فکر کنیم کلاهمان پس معرکه است.
دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار.
دانشجویان یکی یکی و دو تا دوتا از طبقه ی سوم روی آسفالت خیابان ارشاد میشدند و نه اینکه کرور کرور با لگد به پشت ماشین ها انداخته شوند و کسی هم از احوالشان خبری نداشته باشد.
زنان یکی یکی و دو تا دوتا دستگیر میشدند و نه 20 تا 20 تا .
زنان اکتیویست حکم میگرفتند ولی اجرا نمیشد. نه به این دلیل که به حقوق زنان احترام میگذاشتند ، نه. احتمالا به این دلیل که ایشان را ضعیفه میدانستند و فکر میکردند که زندان جای مردان است.
زندانیان اعتصاب غذا میکردند و تا پای مرگ هم میرفتند ولی چندان مجبور به خود کشی نمیشدند.
روزنامه ها یکی یکی بسته میشدند و نه چند تا چند تا.

پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟
جمهوری اسلامی به هیچ نوع آزادی ای اعتقاد ندارد ، من و تو که میگوییم مدافع آزادی های فردی هستیم ، آزادی رای دادن را نیز به رسمیت بشناسیم و از مردم نخواهیم هزار تا آسمان و ریسمان ببافند تا بتوانند عمل خود را توجیه کنند.
احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟
مثلا دفعه ی دیگر که میخواهید بروید دیدن مامان اینا میان رفتن به خانه ی عمه جان و دیدار خاله خانم اینا یک دو ساعت بیکاریتان را با یک عمل انقلابی تعویض رژیم پر میکنید و بعد شام را در خانه ی خاله خانم صرف میکنید ؟

حقیقت این است که ایران کشوری در دنیای موجود است و حق مردم اوست که در شرایطی که مناسب انسان قرن 21 است زندگی کند و از حقوق انسان قرن 21 برخوردار باشد و کسی به او امر و نهی نکند و کسی حق نداشته باشد به حریم خصوصی ـ و حتی عمومی او ـ دست درازی کند. حقیقت این است که انسان ایرانی نباید فرقی با انسان اروپایی داشته باشد و حقوقش و انسانیتش نباید هر روز و هر ساعت زیر پای گذاشته شود . حقیقت این است که حق انسان ایرانی بیش از آن است که انتخابش به خاتمی و احمدی نژاد خلاصه شود.
ولی واقعیت چیزی غیر از حقیقت است، واقعیت همین است که هست . این که رژیم موجود در ایران رژیم جمهوری اسلامی است و هر قدر هم که ما بر سر در وبلاگهایمان بنویسیم " کار اینا تمامه " و " اینها رفتنی هستند " اینها باورشان نمیشود و چمدانهایشان را نمی بندند.

بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

حالا هی بنشینیم و در وبلاگهایمان بنویسیم که انقلاب در راه است و با رای دادن به خاتمی سوپاپ اطمینانی بر دیگ بخاری میگذاریم که اگر نباشد میترکد ؟ بابا خبری نیست.

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم ا بر سر همین دو است. پس نه خودمان و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.

تمام کسانی که رای میدهند هم خاتمی را تجربه کرده اند ، حافظه ی تاریخی و جغرافیایی و علوم طبیعی شان هم بهتر از من و شما کار میکند و عقلشان هم پاره سنگ بر نمیدارد و مریض و دیوانه هم نیستند و احتیاج به ارشاد های انقلابی من و شما هم ندارند و میدانند که دوران خاتمی ، قدری کمتر از دوران احمدی نژاد بد بود ولی بزاعت ایشان بیش از این نیست ، بیش از این حق ندارند. شما اگر دارید بروید و کارستان کنید. ایشان نمیتوانند

http://khatami.malakut.org/2009/02/post_38.html

Korosh گفت...

اظهار نظرهای آیت الله خمینی در پاریس:

"بشر در اظهار نظر خودش آزاد است".1

"اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است."2


"مطبوعات در نشر همه‌ی حقایق و واقعیات آزادند".3

"در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند."4

"یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است... بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است."5

"برنامه ما تحصیل استقلال و آزادی است."6

"حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است"7

"دولت اسلامی یک دولت دمکراتیک به معنای واقعی است. و اما من هیچ فعالیت در داخل دولت ندارم و به همین نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم."8

"اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است."9

"نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است."10

"اما شكل حكومت ما جمهوری است، جمهوری به معنای اینكه متكی به آرای اكثریت است."11

"حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق."12

"شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهوری است مثل همه جمهوری‌ها."13

"ولایت با جمهور مردم است".

"در این جمهوری یك مجلس ملی مركب از منتخبین واقعی مردم امور مملكت را اداره خواهند كرد."14

"عزل مقامات جمهوری اسلامی به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتی مقامات مادام‌العمر نیست، طول مسئولیت هر یك از مقامات محدود و موقت است. یعنی مقامات ادواری است، هر چند سال عوض می‌شود. اگر هم هر مقامی یكی از شرایطش را از دست داد، ساقط می‌شود."15

"رژیم ایران به یک نظام دمکراسی‌ای تبدیل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد."16

"اختیارات شاه را نخواهم داشت."17

"من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت."18

"من در آینده [پس از پیروزی انقلاب] همین نقشی که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایی، و در صورتی که مصلحتی در کار باشد اعلام می کنم... لکن من در خود دولت نقشی ندارم"19

"ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممكن و لازم برنامه‌های خود را اعلام خواهیم نمود، ولی این بدان معنی نیست كه من زمام امور كشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دوران دیكتاتوری شاه، اصلی بسازم و علی‌رغم خواست ملت به آنها تحمیل كنم. به عهدة دولت و نمایندگان ملت است كه در این امور تصمیم بگیرند، ولی من همیشه به وظیفة ارشاد و هدایتم عمل می‌كنم."20


"علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجریان امور می‌باشند.این حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزیابی و انتقاد عمومی خواهد بود." 21

"من نمی‌خواهم ریاست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكیه بر آرای ملت."22

"مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند ولیکن من شخصاً نمی‌توانم در این تشکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم ودر عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظیفه ارشادی خود را انجام می دهم."23

"من چنین چیزی نگفته‌ام كه روحانیون متكفل حكومت خواهند شد. روحانیون شغلشان چیز دیگری است."24

"من و سایر روحانیون در حكومت پستی را اشغال نمی‌كنیم، وظیفه روحانیون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آینده نقش هدایت را دارم."25

"حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد."26

"قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هرآدمی باید به دست خودش باشد."27

"باید اختیارات دست مردم باشد، این یك مسئله عقلی است. هر عاقلی این مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسی باید دست خودش باشد."28

"حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ی آن است. هیچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ی اسلام ملاحظه‌ی حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اول حكومت اسلامی با آخرین فرد مساوی است در امور ."29

"اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى‏شمارد و هم عمل مى‏كند.حقى را از هیچ كس نمى‏گیرد. حق آزادى را از هیچ كس نمى‏گیرد.اجازه نمى‏دهد كه كسانى بر او سلطه پیدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند."30

"باید اختیارات دست مردم باشد.هر آدم عاقلی این‌ را قبول دارد که مقدرات هر کس باید در دست خودش باشد."31

"ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همه‌ی مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم."32

"ما وقتی از اسلام صحبت می‌كنیم به معنی پشت كردن به ترقی و پیشرفت نیست. ما قبل از هر چیز فكر می‌كنیم كه فشار و اختناق وسیله‌ی پیشرفت نیست."33

"دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند...رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود."34

"در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می شود."35

"ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یکدسته میگویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند."36

"حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر"37

"حكومت اسلامی، حكومت ملى است.حكومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. این طور نیست كه با قلدرى آمده باشد كه بخواهد حفظ كند خودش را، با آراء ملت مى آید و ملت او را حفظ مى كند و هر روز هم كه برخلاف آراء ملت عمل بكند قهراً ساقط است."38

"تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند."39

"اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود."40

"تمام اقلیت‌های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند."41

"از یهودیانی که به اسرائیل رفته اند دعوت می‌کنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوشرفتاری خواهد شد."42

"اسلام جواب همه عقاید را بعهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد."43

"در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیده‌ای هستند."44

"جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود. همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت."45

"ما یک حاکمی می خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند."46

"این که می گویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده دیگر بیرون نیایند تبلیغات است. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه"زن خوب است زیبا باشد" مخالفیم." 47

"اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است."48

"زنان در انتخاب، فعالیت و سرنوشت و همچنین پوشش خود با رعایت موازین اسلامی آزادند."49

"زن‌ها در حكومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بیرون آورد و آنها را هم ردیف مردها قرار داده است، تبلیغاتی كه علیه ما می‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همه‌ی حقوق و امور بشر را تضمین كرده است." 50

منبع: کتاب ایستاده بر آرمان؛ روایت فروپاشی یک انقلاب، علی غریب، انتشارات انقلاب اسلامی، دی85
http://www.cloob.com/club/article/show/clubname/jomeh_gharib/articleid/168960/redirectkey/fc1f9d9b57c3c6d613cead0e3ac1d388

Korosh گفت...

*(خميني و حکومت) *منظور از حکومت اسلامي اين نيست که رهبران مذهبي خود حکومت
را اداره کنند (مصاحبه با خبرنگار راديو تلويزيون فرانسه/23 شهريور1357/نجف)

علما خود حکومت نخواهند کرد. آنان ناظر و هادي مجريان امور مي باشند (خبرگزاري
رويتر/4آبان1357/پاريس)

من هيچ سمت دولتي را نخواهم پذيرفت (گفت و گو با خبرنگاران/12آبان1357/پاريس)

نه ميل و رغبت من و نه سن من و نه موقعيت من اجازه نمي دهد که شخصاً نقشي در
حکومت جديد بعهده بگيرم (مصاحبه با خبرنگار خبرگزاري
آسوشيتدپرس/16آبان1357/پاريس)

من بنا ندارم که خودم يا اشخاصي که حالا در پيش من هستند از روحانيون، جانشين
رژيم بشوند (گفت و گو با خبرنگاران/دي1357/پاريس)

روحاني نبايد به کاري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي و پخش و تعليم
قوانين آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد (کشف الاسرار/ص208)

*و اما پس از پيروزي انقلاب:*

مي گويند که روحانيت بايد بروند سراغ کار خودشان و ملت را بگذارند و سياست را
بگذارند براي ما. شما در اين 50 سال هيچ غلطي نکرديد. شما را من مي شناسم. نمي
خواهم اسمتان را ببرم. سر جايتان بنشينيد. آدم بشويد! (سخنراني درجمع فارغ
التحصيلان دانشکده افسري/روزنامه جمهوري اسلامي/26آبان1359)

اين را بدانيد که تنها روحانيت ميتواند در اين مملکت کارها را از پيش ببرد. فکر
نکنيد که بخواهيد کنار بگذاريد روحانيت را (ديدار با نمايندگان مجلس شوراي
اسلامي/6خرداد1360/جماران)

*(خميني و دموکراسي) *دولت اسلام يک دولت دموکراتيک به معناي واقعي است (گفت و
گو با خبرنگاران/18آبان1357/پاريس)

در جمهوري اسلامي مطبوعات در نشر همه حقايق و واقعيات آزادند (روزنامه
ايتاليايي پائزه سرا/11آبان1357)

در جمهوري اسلامي کمونيستها نيز در بيان عقايد خود آزادند (روزنامه هلندي دي
ولکرانت/16آبان1357/پاريس)

حکومت اسلامي يک حکومت مبتني بر عدل و دموکراسي است (مصاحبه با خبرنگار روزنامه
تايمز/16آذر1357)

ما حکومتي را مي خواهيم که براي اينکه يک دسته مي گويند مرگ بر فلان کس، آنها
را نکشند (مصاحبه با خبرنگاران/12آبان1357)

*و اما پس از پيروزي انقلاب:*

به آنها که از دموکراسي حرف مي زنند گوش ندهيد. آنها با اسلام مخالفند. مي
خواهند ملت را از مسير خودش منحرف کنند. ما قلمهاي مسموم آنهايي را که صحبت ملي
و دموکراتيک و اينها را مي کنند مي شکنيم (سخنراني 22اسفند1357/قم)

آنهايي که فرياد مي زنند دموکراسي باشد، اينها مسيرشان غلط است. ما اسلام مي
خواهيم (در جمع دانشجويان دانشگاه اهواز/روزنامه کيهان/3خرداد1358)

من انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود
کنند! تمام احزاب را ممنوع اعلام مي کرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي
کرديم و يک حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفان تشکيل مي داديم و من توبه مي کنم
از اين اشتباهي که کردم (کيهان/27مرداد1358)

اين ملت براي اسلام جنگيده نه آزادي (مصاحبه با اوريانا فالاچي/2مهر1358/قم)

همه آشفتگي ها زير سر همين هايي است که مي گوييد دموکرات هستند (مصاحبه با
اوريانا فالاچي /2مهر1358/قم)

*(خميني و ملي گرايي) *يکي از بنيادهاي اسلام آزادي است. بنياد ديگر اسلام اصل
استقلال ملي است (مصاحبه با خبرنگار روزنامه لاکروا/10آبان1357/پاريس)

حکومت اسلامي، حکومت ملي است (صحيفه نور/جلدچهارم/ص58)

*و اما پس از پيروزي انقلاب:*

ملي گرايي مخالف اسلام است (سخنراني در جمع طلاب و دانشجويان/5خرداد1359)

ملي گرايي برخلاف اسلام است. اين برخلاف دستور خدا و برخلاف قرآن مجيد است
(صحيفه نور/جلد دوازده/ص110)

ملي گرايي اساس بدبختي مسلمين است (سخنراني در کنگره قدس/19مرداد1359)

آنهايي که مي گويند ما مي خواهيم مليت را احيا کنيم، مقابل اسلام ايستاده اند
(پيام به مناسبت روز قدس/25مرداد1359)

*(خميني و اقتصاد) *در جمهوري اسلامي مسأله اي بنام تورم براي مملکت نخواهد
ماند (مصاحبه با خبرنگار روزنامه آلماني دنياي سوم/24آبان1357/پاريس)

ما بانک هايي که بي بهره باشد بايد درست کنيم. ما بهره را جايز نمي دانيم
(مصاحبه با خبرنگار روزنامه لوس آنجلس تايمز/16آذر1357/پاريس)

دلخوش نباشيد که مسکن فقط مي سازيم، آب و برق را مجاني مي کنيم، اتوبوس را
مجاني مي کنيم، دلخوش به اين مقدار نباشيد. معنويات شما را و روحيات شما را
]هم[ عظمت مي دهيم... ما هم دنيا را آباد مي کنيم و هم آخرت را
(سخنراني/12بهمن1357/بهشت زهرا)

*و اما پس از پيروزي انقلاب:*

جوانها ريختند توي خيابانها، فريادشان اين بود که اسلام مي خواهيم. براي اسلام
است که انسان ميتواند جان بدهد. اولياي ما هم براي اسلام جان دادند نه براي
اقتصاد. اقتصاد قابل اين نيست! (سخنراني در جمع کارکنان راديو/17شهريور1358/قم)

آنهايي که دم از اقتصاد مي زنند و زيربناي همه چيز را اقتصاد مي دانند‌، از باب
اينکه انسان را نمي دانند يعني چه. اينها انسان را حيوان مي دانند. حيوان هم
همه چيزش فداي اقتصادش است. زيربناي همه چيزش! الاغ هم زيربناي همه چيزش
اقتصادش است! (سخنراني در جمع کارکنان راديو/17شهريور1358/قم)

*(خميني و کشاورزي) *کشاورزي ما از ميان رفته است. طبق آماري که بدست آمده
ايران 93 درصد از مواد غذايي مصرفي خود را وارد مي کند! (مصاحبه با خبرنگار
روزنامه لوموند/4ارديبهشت1357/نجف)

برنامه ما اين است که کشاورزي کشور با تأمين شرايط زندگي دهقانان هم سطح ساير
مردم کشور به حدي برسد که کليه نيازهاي داخلي را تأمين کند (مصاحبه با خبرنگار
مجله المستقبل/15آبان1357/پاريس)

*و اما پس از پيروزي انقلاب:*

مغرض ها انداخته اند توي دهن هاي مردم که بگويند ما خون داديم که مثلاً کشاورزي
ما چه بشود. آدم خودش را به کشتن نمي دهد که کشاورزي اش چه بشود! (سخنراني در
جمع کارکنان راديو/17شهريور1358/قم)

*(خميني و زنان) *زنها را وارد ادارات کرديد. ببينيد در هر اداره اي که وارد
شدند آن اداره فلج شد (سخنراني در مسجد اعظم قم/12آذر1341)

روحانيت ملاحظه مي کند که در کنفرانس ها اجازه مي دهند که گفته شود در راه
تساوي حقوق زن و مرد قدم هايي برداشته شده (سخنراني در مسجد اعظم قم/12آذر1341)

*(خميني و بني صدر!) *آقاي بني صدر را همين مردم کوچه و بازار از پاريس آوردند
اينجا و رييس جمهور کردند. براي اينکه مردي مسلمان است، مؤمن است، خدمتگزار است
(درجمع استانداران کشور/18آذر1359/قم)

اين آدم از اول ادعا مي کرد که مسلمان است و براي اسلام کار مي کند وکذا. من هم
از اول فهميدم دروغ مي گويد! (در جمع افسران و درجه داران ارتش/3شهريور1360)

*(خميني و منتظري!)* علاقه اينجانب به جنابعالي بر خود شما روشن تر از ديگران
است، به حسب قاعده طول آشنايي صميمانه و معاشرت از نزديک مقام ارجمند علمي و
عملي شما، مجاهدت با ستمگران و قلدران، قداست و وجاهت و وارستگي کم نظير
آنجناب... و احتياج مبرمي که جمهوري اسلامي و اسلام به مثل جنابعالي دارد
انگيزه علاقه مبرم است (نامه خميني به آيت الله منتظري/12مهر1365)

از آنجا که ساده لوح هستيد و سريعاً تحريک مي شويد، سعي کنيد در هيچ کار سياسي
دخالت نکنيد... والله قسم من از ابتدا هم با انتخاب شما مخالف بودم! (نامه
خميني به آيت الله منتظري/6فروردين1368)

*و کلام آخر:*

ما مي خواهيم اسلام را پياده کنيم. پس ممکن است ديروز من يک حرفي زده باشم و
امرور حرف ديگري را و فردا حرف ديگري را. اين معنا ندارد که من بگويم چون ديروز
حرفي زده ام بايد روي همان حرف باقي بمانم (صحيفه نور/جلد هجدهم/ص178)

ما اين طور نيست که هرجا يک کلمه اي گفتيم و ديديم مصالح اسلام اين جوري نيست،
بگوييم سر حرف خود هستيم. ما دنبال مصالح هستيم (صحيفه نور/جلد شانزدهم/ص211

من که نميدونم والا ولي اميدوارم شما که روحاني هستيد بدانيد

https://www.blogger.com/comment.g?blogID=3652966247107750607&postID=9126612862444574076&page=1

مهدی شیراز گفت...

سلام آقای مستقیم
می خواستم خواهش کنم بخش هایی از این فیلم را برای مردم نمایش دهید. البته فقط صدا هست. مربوط به سخنان محرمانه و خصوصی آقای خمینی

http://www.youtube.com/watch?v=ybphHr7I-sI&feature=channel

این فیلم می تواند جوابی باشد به کسانی که مدعی می شوند در اوایل انقلاب ، آقای خمینی رفراندوم کرد. خود خمینی می گوید من اشتباه کردم که این کار را کردم.
اصلا دولت موقت هم اشتباه بود.
او می گوید اشکالی ندارد که آدم کشته شود. در جنگ بنی قریظه هم مسلمانان ، 700 نفر را کشتند.

آرش قیصرنژاد گفت...

با سلام و عرض خسته نباشید
من نمی دونم چرا هرچقدر بی بی سی فارسی رو نگاه می کنم نمی تونم اون حس و ارتباط بین خودم و برنامه هاشون برقرار کنم. به نظرم برنامه های اونها فقط یک شوی بی مزه و جهت دار فارسی هست که حتی برنامه های ورزشی و هنری اونها هم توجه من رو جلب نکرده چه برسد به برنامه های سیاسی و اجتماعی آنها.اینجاست که قدر برنامه های صدای آمریکا رو بیشتر می فهمیم. به نظرم تنها حسن بی بی سی فارسی این بود که با مقایسه اون با شما ما بیشتر به صداقت و حسن نیت شما پی بردیم. در پایان فقط یه نظر داشتم و اون مربوط به مجری برنامه شباهنگ است(فکر کنم اسمشون کامبیز حسینی باشه که باعث شده من شباهنگ رو دیگه نگاه نکنم) . ایشون یه کم الکی بی مزه تشریف دارن. لطفاً به ایشون بگید که ارتباط دوستانه با بینندگان با لوس بازی به وجود نمی آید. این یک هنر هست. لطفاً کمتر جلف بازی در بیارن ، اینجوری فکر کنم موفق تر باشند.

ناشناس گفت...

درود به شما ،،به نظر من دولت جمهوری اسلامی هیچ تقیری نخا هد ک‌ رد.در صورتیتحریمها تاثیر میکنند که جیب دولتمردان را هدف گیری کند،،تمام فشارها به روی مردم ایران است،،فقر و فحشا بیکاری رمقه مردم را گرفته ،این دولت فقط فکر خودش را می‌کند ،،خمینی گفت محمد رضا شاه در آمریکا بود و در یکی‌ از عکسها رئس جمهور آمریکا با تغعیر به شاه ایران نگاه میکرد،خواستم بگویم که شاه ایران خود را کوچک میکرد تا مللتش را بزرگ کند،ولی‌ اینان خود را بزرگ نشان میدهند تا ملت را کوچک کنند .این است فرق شاه با اینان،،ehsan az swed

korosh گفت...

خودتان قضاوت کنید

»شمار شهدای 17 شهریور 1357
رژیم در حال فروپاشی، تعداد كل شهیدان ١٧ شهریور را ۵٨ نفر و مجروحان این فاجعه را ۲٠۵ نفر اعلام داشت و تجمع گسترده و عظیم مردم تهران را نقشه خارجی اعلام كرد. شمار دقیق قربانیان مظلوم حادثه ١٧ شهریور در میدان شهدا هیچگاه مشخص نگردید، ولی به یقین، این رقم از چهار هزار تن افزون تر بود و یكی از بزرگ ترین فجایع تاریخ انقلاب به شمار می رود.

http://porzila.com/2007/09/1357.html
شهريور از ايام الله است، روزي است كه شهدا سند «استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي» را با خون خويش امضا كردند و كاخ سياه استكبار را سرنگون ساختند.
در اين روز، مرزهاي بيگانگي و جدايي در هم شكست و مردم يكپارچه به پا خاستند و به رهبري امام خميني (ره) در زير لواي توحيد گرد هم آمدند و عاشقانه راه حسيني را برگزيدند.صبح روز جمعه ۱۷ شهريور ،۱۳۵۷ مردم تهران پس از اداي فريضه نماز صبح براي چهارمين روز متوالي از خانه ها بيرون آمدند تا نفرت جمعي خود را از حاكميت طاغوت يكپارچه فرياد بزنند.مركز تجمع مردم، ميدان ژاله (شهدا) بود و همين كه مردم به خيابان ها رسيدند، ناگهان در ميان تانك ها و زره پوش هاي نظامي ومأموران مسلسل به دست رژيم طاغوت، غافلگير شدند ولي بدون اعتنا به آنان، به حركت خود ادامه دادند و از خيابان هاي اطراف نيز سيل انبوه جمعيت با سردادن شعارهاي انقلابي به سمت ميدان ژاله در حركت بود.مأموران پس از چند بار اخطار، از زمين و هوا جمعيت را ناجوانمردانه هدف رگبار گلوله قرار دادند.در اين روز جوانان بسياري جان خويش را از دست دادند و براي به ثمر رسيدن نهال انقلاب اسلامي، به قربانگاه عشق و شهادت شتافتند. آن روز ميدان ژاله، مصلاي عشق شد و جمعه، رنگ خون به خود گرفت.در آن روز هزاران لاله در ميدان ژاله روييد و جوانان پاك دل و پاك سيرت راه شرافت و شهادت را برگزيدند و تيرهاي بلاو گلوله هاي ظلمت را به جان و دل خريدند.
آن روز ميدان ژاله، كربلاي ايران بود و هزاران نمازگزار، نماز عشق را با خون وضو كردند و تا ملكوت پركشيدند.آن روز هم مانند هميشه حق، خود را در مقابل باطل مي ديد، باطلي كه جز به كشتن نمي انديشيد، انگار درهاي آسمان باز شد و عطر بهشت از سمت آسمان وزيد، پلكان هايي آكنده از نور در ميدان ژاله گذاشته شده بود و تن هاي سرخ گداخته از گلوله ها در آغوش فرشتگان آرام گرفتند.
آن روز گويي ميدان در ازدحام تصاوير گم شده بود، تصوير دستي كه داغ بر پيشاني تاريخ مي گذاشت، تصوير پايي كه برهنه، رد خود را تا ابديت جاري مي كرد، تصوير گلوله اي كه صداي زمان را با تكثير خرده شيشه ها در هم مي آميخت، تصوير چكمه هايي كه با رد پاي خونين، فرياد آزادي را در كوچه هاي بن بست خاموش مي كرد و تصوير لحظه هايي كه با بوي باروت و اشك شهادت عجين شده بود.
رژيم طاغوت در حال فروپاشي نيز، تعداد كل شهيدان اين روز را ۵۸ نفر و مجروحان فاجعه را ۲۰۵ نفر اعلام كرد و تجمع گسترده و عظيم مردم تهران را نقشه خارجي دانست.شمار دقيق قربانيان مظلوم حادثه ۱۷ شهريور در ميدان شهدا هيچگاه مشخص نشد ولي به يقين شهداي آن روز خيلي بيشتر از تعدادي بود كه رژيم اعلام كرده بود.بدين ترتيب ۱۷ شهريور از ايام الله و موجب قرار گرفتن رژيم استبدادي و استعمار پرورده در مسير سقوط شد.گرامي باد ياد شهداي ۱۷ شهريور و همه شهيدان گلگون كفن انقلاب اسلامي و دفاع مقدس. منبع ايرنا
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1477555



براساس اطلاعات منتشره در همان زمان دولت به‌طور رسمی اعلام کرده بود که ۹۵ نفر در میدان ژاله (شهدا) کشته شده‌اند، اما مخالفان اعلام می‌کردند که تعداد کشتگان حداقل ۲۵۰ نفر بودند،
بیست سال بعد، عمادالدین باقی براساس پژوهش‌های گسترده خود اعلام کرد که تعداد کشتگان روز ۱۷ شهریور ۸۸ نفر بود که ۶۴ نفر آنان در همان محل کشته شدند.

http://www.doomdam.com/archives/000439.php

korosh گفت...

چه باید کرد؟
پس از ارزیابی و شناخت از ماهیت رژیم حاکم بر ایران با سوال چه باید کرد مواجه می شویم. شناخت ماهیت رژیم حاکم بر ایران از آنجا دارای اهمیت حیاتی است که در صورت اشتباه و تصور نادرست از سیستم و عملکرد رژیم، اپوزسیون طبعا راههای ویژه مقابله با نوع خاصی که واقعی نیست را در دستور کار قرار می دهد. اگر ما با نوع دیکتاتوری متعارف و یا حتی رژیم ارتجاعی معمولی و بنیادگرایانه مشخصی روبرو بودیم، شاید تلاشهای مردم و اپوزسیون تاکنون منجر به تغییر و یا تعدیل رژیم در ایران می شد. اشکال دیگری که در پاسخ به سوال چه باید کرد ممکن است رخ دهد، اینست که در صورت تشخیص درست از ماهیت رژیم حاکم بر ایران، از همان متدهای مقابله با انواع دیگر دیکتاتوری استفاده شود. به صرف تشخیص درست صورت مساله، لزوما پاسخ بصورت اتوماتیک درست نخواهد بود.

در این مرحله یعنی در پاسخ به سوال چه باید کرد پیشاپیش مفروضاتی را باید در نظر داشت. پاسخ به چه باید کرد در اینجا صرفا پاسخی به چگونگی مقابله با فاشیسم مذهبی است. اگر در این مورد با هم اختلاف نظر داریم، طبعا نخواهیم توانست راه حل ها را با ذهنی باز و بدون پیش داوری ها مورد مداقه قرار دهیم. اگر فکر کنیم که اطلاق واژه فاشیسم مذهبی به رژیم حاکم بر ایران اغراق است، نخواهیم توانست بدرستی در مقام پاسخگویی به چه باید کرد برآییم. بعنوان مثال یکی از فاکتهای صورت مساله این است: اگر ما با فاشیسم مذهبی روبرو هستیم، بنابراین به طور قطع منظور فاشیسم مذهبی از غنی سازی اورانیوم دستیابی به بمب اتمی است. در اینجا نمی خواهیم تلاش و تقلای رژیم جمهوری اسلامی برای دستیابی به بمب اتمی را از طریق استدلالات دیگر مانند پنهان کاری بیست ساله یا مشاهده درصد بالای غنی شده اورانیوم بر روی دستگاههای سانتریفیوژ و یا اعترافات مقامات ریز و درشت رژیم به اثبات برسانیم. این جدلها برای اشخاص و جریاناتی است که هنوز در مورد ماهیت این رژیم شک دارند. صورت مساله اینست که اگر ماهیت این رژیم فاشیسم مذهبی است، بنابراین دنبال کردن پروژه هسته ای برای دستیابی به تسلیحات هسته ای به خاطر پشتگرمی به اهرم قدرت و برای گسترش جماهیر اسلامی و بنیادگرایانه اش است. با این مفروضات به ارائه راههایی که مردم و اپوزسیون می توانند با این فاشیسم مذهبی حاکم مقابله کنند، می پردازیم.

جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی

با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران نمی توان بصورت انفرادی و جداگانه مقابله کرد. تاریخ نشان داده است که مخالفان فاشیسم از نوع کلاسیک هم تا زمانیکه در یک جبهه گسترده بین المللی گرد هم نیآمدند، نتوانستند پوز نازیسم و متحدانش را به خاک بمالند. اتفاقا تاخیر در ایجاد چنین جبهه ای به نازی ها فرصت داد که چنان فجایعی را در سراسر جهان بوجود آورند که در تاریخ ثبت شده است. تصور اینکه ما تنها با حزب، سازمان و تشکیلاتمان قادر به مقابله با فاشیسم مذهبی حاکم هستیم خطاست. تصادفی نیست که خوشبختانه اکثر نیروهای اپوزسیون از بزرگترین تا کوچکترین جریانات موجود به ضرورت ایجاد همکاری و تشکیل جبهه همبستگی رسیده اند. این امر بسیار مثبت است اما کافی نیست. حتی فرض همکاری مجموعه اپوزسیون به صورت هماهنگ که در حال حاضر حتی اولین گامها نیز برداشته نشده، کافی نیست. از آنجائیکه فاشیسم مذهبی فقط در محدوده ایران باقی نخواهد ماند و یک معضل منطقه ای و جهانی (گلوبال) است، بنابراین در راستای خنثی کردن و شکست فاشیسم مذهبی باید حداکثر نیروهای داخلی و بین المللی را در یک جبهه مشترک گرد آورد. تنها با برآورد حداکثر نیروهای مخالف فاشیسم مذهبی می توان این معضل جهانی را که بسیار خطرناک تر از نازیسم است را حل کرد. باید توجه داشته باشیم که در اینجا صرفا برای اثبات این تئوری و بحث در بزرگ نمایی خطر اغراق نشده است. این واقعیتی است که اگر نشانه های آن را نبینیم و زود نجنبیم فجایعی بسا بزرگتر از قرن گذشته روی خواهد داد. به صرف اینکه چون تاکنون 6 میلیون یهودی کشته نشده و یا 20 میلیون در روسیه و در نقاط دیگر به خاک نیافتاده اند، دلیل این نمی شود که این فجایع روی نخواهد داد. بدون شک اگر در همان زمان نیروهای بین المللی دست روی دست نمی گذاشتند و مثلا اگر آمریکا به هوای اینکه نازیسم به کمونیستها و استالین فقط ضربه می زند و یا اینکه استالین در ابتدای امر در تصور تقسیم برخی کشورها وارد معامله مخفی با هیتلر نمی شد، ابعاد فاجعه تا این اندازه نبود. در رابطه با فاشیسم مذهبی نیز غرب دچار این اشتباه محاسبه شد که می تواند رژیم ایران را از طریق معامله و یا راههای دیگر مهار کند و با اتخاذ سیاست مماشات کار را تا بدانجا کشانده که اکنون وضعیت برای خودشان و نه فقط برای ایرانیان در حالت اضطراری قرار گرفته است.

خصوصیات جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی

یکی از اصلی ترین شاخص های جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی عدم محدودیت است که به گستردگی هرچه بیشتر این جبهه منجر می شود. هیچ محدودیتی برای مشارکت آنانیکه با این فاشیسم مذهبی به هر دلیلی در تضاد هستند نباید وجود داشته باشد. هیچ نیرو و فردی به صرف تعلقات فکری و اعتقاد به نوعی از آلترناتیو سیاسی نباید طرد شود. بیشترین برآورد نیروها باید در دستور کار قرار گیرد. از اینرو از پرداختن به هر مساله ای به جز چگونگی تغییر(سرنگونی) فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران باید اجتناب شود. طبعا نیروها و افرادی در این جبهه وارد خواهند شد که خواهان سرنگونی فاشیسم مذهبی هستند. در حقیقت، ضرورت، سرنگونی فاشیسم مذهبی از هر طریق است. بنابراین آلترناتیو و نوع حکومت مورد نظر هرکس مانند اعتقاد به مذهب و ایدئولوژی، آگاهانه تا پس از تغییر رژیم شخصی محسوب می شود. نوع آلترناتیو مطلوب هر جریان پس از تغییر رژیم از طریق مجلس موسسان مردم تعیین خواهد شد. اکنون مشکل اساسی مردم ایران ارائه مانیفست جمهوری خواهی یا نوع دیگری از حکومت نیست. این مانیفستها مفیدند اما تا زمانی که فاشیسم مذهبی در حاکمیت قرار دارد مشکلی را برای مردم حل نمی کند. معضل اصلی جمع آوری قدرت کافی از هر طریق برای سرنگونی حکومت مرگ و نیستی است. این موضوع شامل مشارکت نیروهای بین المللی در این کارزار نیز می شود. فاشیسم مذهبی حاکم مورد حمایت برخی از نیروهای بین المللی است و از آنها برای بقایش به بهترین نحو استفاده می کند. در میان این نیروها نئونازی ها و نژادپرستان نیز وجود دارند. جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی نیز می باید از تمامی امکانات بین المللی برای رسیدن به هدفش یعنی سرنگونی فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران استفاده کند.

نمی توان در سرنگونی این فاشیسم مذهبی جدی بود اما در معادلات بین المللی بر سر دستیابی رژیم حاکم به تسلیحات هسته ای موضع قاطعی نداشت. اگر خواهان توقف غنی سازی اورانیوم توسط رژیم هستیم نمی توانیم موضعی میانه داشته باشیم و در مقابل، آمریکا و غرب را در این تقابل به زورگویی محکوم کنیم. این مواضع مردم را دچار سرگیجه می کند. یکی به نعل زدن و یکی به میخ، موضع رژیم را در سیاست دجالگرایانه اش مبنی بر یکی کردن غنی سازی با منافع ملی یاری می کند. یا مساله ما تهدید جدی و فوری فاشیسم مذهبی هست یا نیست. اگر هست میانه بازی و قائل شدن حق برای رژیم به منظور استفاده از انرژی هسته ای دیگر چیست؟ اگر برایتان مبارزه با امپریالیسم در اولویت قرار دارد، بنابراین در صف بندی کنونی و پرونده هسته ای رژیم دقیقا پشت بنیادگرایی اسلامی و فاشیسم مذهبی قرار می گیرید. چرا نمی توان موضع بینابین داشت، زیرا در جنگ جهانی دوم که امپریالیستها(آمریکا و انگلیس) در تقابل با فاشیسم هیتلری قرار گرفتند، هر آنکش که میخواست مبارزه با امپریالیسم را هم در دستور کار قرار دهد، عملا در صف نیروهای هیتلر قرار می گرفت. اگر خواهان موازنه قدرت هسته ای در مقابل غرب و یا اسرائیل از طریق ایران هسته ای در خاورمیانه هستید، آغوش احمدی نژاد برویتان باز است.

موضع جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی در مورد مذهب

از آنجاییکه اصلی ترین ابزار و سلاح دیکتاتوری حاکم مذهب است بنابراین جبهه ضد فاشیسم مذهبی نیز باید بهترین روش را در برخورد با این ابزار برگزیند. جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی نه باید مذهبی باشد و نه ضد مذهب. خصیصه عمومی این جبهه باید سکولاریته باشد. در صورت شرکت جریانهای مذهبی در جبهه ضد فاشیسم مذهبی، بزرگ یا کوچک، مجموعه جبهه نباید هیچ گونه جهت گیری مذهبی داشته باشد. اشتباه است اگر فرض کنیم چون اکثریت مردم ایران مذهبی هستند، پس یک جبهه با خصوصیات مذهبی می تواند آن را شکست دهد. اکثریت مردمی که در ایران به اسلام اعتقاد دارند ولی با این فاشیسم مذهبی مخالف هستند، قطعا به این نتیجه رسیده اند که مذهب باید امری شخصی باشد و دخالتش در حکومت، دیکتاتوری مذهبی بوجود می آورد. به اعتقاد همین مخالفان رژیم حاکم که خود مذهبی هستند، بزرگتری ضربه به دین از جانب آخوندهای جنایتکار به مذهب وارد آمده است، بنابراین آنها بهترین پذیرندگان و قبول کننده خصلت سکولاریته از سوی جبهه ضد فاشیسم خواهند بود. در مقابل، هر گونه مذهب گرایی و یا رقابت با رژیم در برگزاری مراسمهای مذهبی از سوی جبهه ضد فاشیسم مذهبی، توده های مردم را گیج می کند و سردرگمی بوجود می آورد. در آنسو تبلیغات ضد مذهبی به این بهانه که مردم به جان آمده از دست فاشیسم مذهبی خریدار آن هستند، حماقت است و تنها دست رژیم را برای عوامفریبی بیشتر باز می گذارد. آنانیکه فکر می کنند با توهین به مقدسات مردم (درست یا غلط)، با رژیم جمهوری اسلامی مبارزه می کنند، در حقیقت آب به آسیاب فاشیسم مذهبی می ریزند.

نتیجه گیری

رژیم جمهوری اسلامی به مثابه فاشیسم مذهبی تهدیدی جدی، فوری و خطرناک برای مردم ایران، منطقه خاور میانه و جهان است. حکومت ایران، یک رژیم دیکتاتوری از نوع کلاسیک و یا رژیم ارتجاعی مانند طالبان نیست. رژیم حاکم بر ایران در عبور از بحرانهای گوناگون نشان داده است که قابلیتهای بیشتری از رژیمهای توتالیتر تجربه شده و یا ارتجاعی برای بقاء خود دارد. استفاده از ابزار مذهب قدرت بیشتری به رژیم کنونی ایران در مقایسه با حکومتهای فاشیستی که از ناسیونالیسم به عنوان ابزاری برای برانگیختن مردم استفاده می کنند، می دهد. این رژیم برای گسترش نفوذ خود به بمب اتمی نیاز دارد. اگر رژیم حاکم بر ایران به تسلیحات هسته ای دست یابد، در استفاده از آن، چه به عنوان تهدید و یا سلاح واقعی تردید نمی کند و لشگرکشی آشکار خود را آغاز می کند. برای مقابله با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران باید جبهه گسترده ای از نیروهای داخلی و بین المللی را گرد آورد. در این مسیر، از هر آنچه که به محدود کردن جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی منجر می شود، باید پرهیزشود. موضع جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی در مورد مذهب بسیار حساس است. این جبهه نه مذهبی باید باشد و نه ضد مذهبی. سکولاریته بهترین موضعی است که می تواند توسط اکثریت مردم ایران (چه مذهبی و یا غیر مذهبی) که خواهان سرنگونی رژیم هستند، مورد قبول واقع شود. بهترین تضمین برای جلوگیری از پرداختن بیشترین هزینه از کیسه مردم، قرار گرفتن جبهه مشترک ضد فاشیسم مذهبی در راس تلاشهای هماهنگ بین المللی برای تغییر رژیم ایران است. این اپوزیسیون ایران است که می تواند شرایط خود را در این تقابل حاد میان رژیم و جامعه جهانی برای جلوگیری از فجایع بیشتر تحمیل کند. تردیدها را کنار بگذاریم و هشیارانه در جهت تشکیل جبهه مشترک بر علیه فاشیسم مذهبی حاکم بکوشیم.

http://www.iran-e-sabz.org/rooz/rooz172.html

ناشناس گفت...

سلام وفا جان
آریان هستم
چند وقتی گرفتار بودم فرصت نکردم براتون بنویسم حتی برنامه هاتون رو هم ندیدم این دفعه جبران می کنم دو تا مطلبو هم زمان می گم:
یک-آقای کورش در مورد جاسوسی و آقای سازگارا نوشته بودن
من یک زمزمه هایی از دهن بعضی افراد شنیدم که نمیشه حرفشونو ندید گرفت یا
گفت به جایی بند هستن(این نظر من نیست فقط دارم نقل قول می کنم)
مبنی بر این که آقای سازگارا خودشون فرستاده و نفوذی حکومت ایران هستند
دو-امروز چهار شنبه سوری هستش
یکی از معدود سنت های ایرانی که برامون باقی مونده
یاد سنت کشی طولانی بعد اسلام در ایران افتادم که هنوزم ادامه داره
چند وقت پیش تو تلوزیون ایران شبکه یک داشت توضیح می داد که اگه هر خانواده ایرانی سر سفره هفت سین دویستو پنجاه گرم گندم سبز کنن فلان قدر گندم در کشور حرام میشه که در شرایت کمبود فعلی این درست نیست
و نتیجه این که تمام مشکلات ایران ناشی از سبزه سر هفت سین هستش
حالا که سبزی و نشاط واقعی رو از ایرانی ها گرفتن قصد دارن آخرین سنت های باقی مونده ی مارو هم بگیرن

رستم گفت...

با درود به وفای عزیز و دیگر دوستان،
من رو ببخشید که در بین حرفها دخالت میکنم ولی آریان عزیز منظور جناب کورش این نبود که آقای دکتر سازگارا جاسوس هستند.

در کل رژیم هر از گاهی مقداری اطلاعات سوخته شده و لو رفته را به همراه تعدادی دروغ توسط عوامل و عناصر خود در جامعه پخش می کند. کسانی که عامل پخش این اطلاعات در جامعه هستند اصولا خود از این کار آگاه نیستند آنها غالبا از افراد دون پایه و کارمندان بخشهای اطلاعاتی یا سپاه و غیره هستند و این اطلاعات به صورت سری در اختیار آنها قرار می گیرد ولی در عمل می بینیم این اطلاعات سری به طور مثال در اختیار چند ده هزار نفر قرار گرفته و رژیم با علم به اینکه آن چند ده هزار نفر با نزدیکانشان مانند شماها صحبت می کنند و این اطلاعات در جامعه پخش می شود این کار را انجام می دهد. من بارها با این افراد صحبت کردم، جز ترکیبی از اطلاعات سوخته و قبلا لو رفته به همراه شایعاتی که رژیم قصد انتشار آن در جامعه دارد چیز دیگری نمی دانند.

جناب دکتر سازگارا یکی از آگاه ترین افراد نسبت به اوضاع سیاسی ایران هستند که وجودشان در صدای آمریکا و تفسیرهایشان اگر بهترین نباشد بدون شک یکی از بهترین هاست.

مزاحم همیشگی گفت...

نمیدونم دقیقااین آقای فلاحتی شاعره یا نه , اسمشو که گوگل کردم یه چیزایی به این اسم تو اینترنت دیدم حالا بماند چون به شعر علاقه ای ندارم دقت نکردم ولی ضمن احترام به طبع شاعری ایشون میگم برنامه سیاسی میز گرد برنامه شب شعر نیست و آقای فلاحتی با ژست و حرفهای کشدار و آهسته و آهنگین حرف زدن که مخصوص جلسات شعره وقتو خیلی هدر میده اقلا بگید تندتر حرف بزن و از سلام و سپاس و تعارف دوبله و چندین باره صرفنظر کنه , وقت برنامه خودش کم هست اینم میشه قوز بالای قوز

ناشناس گفت...

OMID REZA MIRSAFAYI raft pishe khoda.... delam gerefte....khoda kojast...chera hichkas be dademun nemirese....nang bar ghateline javanane bigonahe iran

بهروز از کردستان گفت...

سکوت خبری سایت بی بی سی در برابر خبر مرگ امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس زندانی که صبح روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت را بینید در حالیکه سایت صدای آمریکا و رادیو فردا آنرا در صفحه اول اعلام کردن , بی بی سی رادیوی محبوب ولایت وقیح .!

ناشناس گفت...

این پستی است که باعث زندانی شدن و فوت امید رضا میرصیافی در اوین شد. این نوشته چند بار توی بالاترین لینک شده و تکراری است اما از اون جهت که اصل مطلب پاک شده و در دسترس نیست لینک در سایت آرشیو رو قرار دادم تا دوستان مثل من در پیدا کردن اصل مطلب دچار مشکل نشن. و از طرفی تکرار خالی از لطف نیست. زندگی در مملکتی که سید علی خامنه ای رهبرش باشد تهوع آور است . زندگی در مملکتی که محمود احمدی احمدی نژاد رئیس دولتش باشد شرم آور است. زندگی در مملکتی که حداد عادل رئیس خانه ملتش باشد عذاب آور است. زندگی در مملکتی که محسنی اژه ای وزیر اطلاعات و امنیتش باشد وحشت آور است. زندگی در مملکتی که ستون نظامش هاشمی رفسنجانی باشد خجالت آور است. زندگی در مملکتی که نظریه پرداز و روشنفکرش محمد خاتمی باشد خنده آور است. زندگی در مملکتی که نظام حاکمش جمهوری اسلامی باشد ننگ آور است. با تمام این موارد که خواندید ، هفتاد میلیون نفر در این مملکت زندگی می کنند و جز عده ای محدود صدا از کسی در نمی آید و انگار نه انگار که سرانجام این کاروان ، دره مرگ و تباهی است. تا کی می خواهیم با جملاتی نظیر "ما از نسل کوروش و داریوش هستیم" خودمان را فریب بدهیم ؟ اگر ما واقعا از نسل کوروش و داریوش بودیم امروز محمود احمدی نژاد نماینده ما در جامعه جهانی شناخته نمی شد و سید علی خامنه ای مالک جان و مال و ناموس ما (بنا بر نص صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی) نبود . این وضعیتی که من میبینم من حتی شک دارم از نسل شاه عباس صفوی هم باشیم چه رسد به بزرگ مردی چون کوروش . آیا نباید به این جمله اعتقاد و ایمان داشت که "هر ملتی لایق همان حکومتی است که بر آن حکومت می کند؟"

kaveh گفت...

باز هم وابستگی بی بی سی به جمهوری اسلامی روشن تر شد. در حالی که مهمترین خبر حقوق بشری این چند روز به قتل رسیدن امید رضا میر صیافی بود بی بی سی هیچ اشاره ای به این خبر نکرده و در عوض خبر به اصطلاح هک کردن تعداد زیادی سایت توسط سپاه پاسداران وحشی را یا آب و تاب تکرار میکنن.
ننگ بر دیکتاتوری اصلاح ناپذیر

آرش پ گفت...

سلام وفای عزیز . سال نو مبارک
متشکرم که بهترین مجری صدای آمریکا هستی ! البته در بین جوون ها چون واقعا کسی به این راحتی نمی تونه جای پیشکسوت های کاربلدِ صدای آمریکا رو بگیره اما من از جنس فارسی حرف زدن و لحن کلام ات خوشم می یاد . مرسی و موفق باشی .
اما می خوام مسله ای رو مطرح کنم که خیلی ممکنه به مجری ها مربوط نشه و در مورد اصول کلی سیاست های صدای آمریک باشه . احساس می کنم از وقتی آقای خامنه ای مبارزه با باندازی های نرم و مخملی و ژله ای و رنگی و همه ی انواع مختلف را به برادران بسیجی واگذار کرده ، برنامه های زندهی شما ، پر از عوامل رژیم شده . در دیگر شبکه های سیاسی به این افراد فحش می دن و تلفن رو قطع می کنن اما صدای آمریکا با قوانین دمکراتیک وفضای بازی که داره ، نمی تونه این برخورد رو انجام بده اما بی شک لازمه که در مقابل این اسپم ها ، که مزاحم برنامه می شن فقط برای این که مردم زنگ نزنن و نظر واقعی مردم منعکس نشه ، یه فکری کرد. وقتی این بسیجی ها با تلفن مجانی وزارت اطلاعات به صدای آمریکا زنگ می زنن و یه هموطن شهرستانی از دورترین نقطهه ی ایران نمی تونه صداش رو به فضای آزادی که شما ایجاد کردین برسونه ، من حرص می خورم . خیلی ساده و خودمانی گفتم چون احساس می کنم شما هم همین حس را دارید اما چکار می شود کرد ؟
قطعا این هم تمرین دمکراسی است و باید یاد بگیریم که صدای مخالف را هر چند که از دیکتاتوری و ترور دفاع کند بشنویم اما تو رو خدا در این سال جدید ترتیبی اتخاذ کنید که به جز برادران سپاهی و جان بر کفان بسیجی ، باقی ملت که حدود 96 درصد ایرانی ها هستند هم با حرفهایشان به آنها تمرین دمکراسی بدهند .

ناشناس گفت...

اقا وفا این خیلی خوبه که شما بیطرفانه با قضایا برخورد میکنین حتی با یک نفر که با نامهای مختلف مثلا از چند شهر مختلف هر شب تماس میگیره و منو که واقعا کلافه کرده ولی شما خونسردانه برخورد میکنین.دکتر

دمكراسی گفت...

برنامه دو روز اول با حضور دکتر نوریزاده به صدها برنامه دیگر میارزد, زنده باد دکتر نوریزاده دلاور خوش سخن

Korosh گفت...

نظام اصلاح پذیر است؟نیست؟![1]



آیانظام جمهوری اسلامی ایران اصلاح پذیر است؟!

آیابااقدامات اصلاح طلبانه،می توان به آنچه که در 22بهمن 57خواست ملت بود،رسید؟یابایداین انقلاب سرنگون شود و روز ازنو،و روزیِ دولتهابه ملتها از نو؟!

آیا با این قانون اساسی می شود،انقلاب اسلامی ایران را اصلاح کرد؟

فرق اصلاح باانقلاب درچیست؟!آیا اصلاحات نوعی انقلاب است؟!

آیا اصلاحات با انقلابِ ایدئولوژیک همخوانی وهمراهی دارد؟!

آیا اصلاحات در چانه زنی با بالا و فشار از پائین شدنی است؟

اینها پرسشهایی است که «جبهه اصلاح طلبان» باید به آن پاسخ دهند.

سؤالاتی که هرکس یا هر گروه سیاسی می تواند به آن واکنش دهد و از ظَنِّ خود،خو یش را مُصلح بداند !

بقیه در:
www.assize.blogfa.com/post-116.aspx

Korosh گفت...

اغراق نيست اگر بگوئيم رژيم جمهوری اسلامی به يکی از بی ثبات ترين و آسيب پذيرترين رژيم های جهان تبديل شده است.

چنان که اين رژيم هيچ يک از عناصر لازم برای بقا يعنی ۱- حمايت ملت ۲- انسجام درونی ۳- قدرت ارعاب جامعه ‎و۴- حمايت بين المللی را در اختيار ندارد. و برعکس همه عواملی که يک رژيم را به سراشيب فروپاشی سوق می دهند، يعنی ۱- مخالفت کم‎وبيش فعال اکثريت عظيم مردم ۲- بحران عميق وشديد درونی ۳- مخالفت فعال قدرت های بزرگ جهانی و۴- بحران و فساد مزمن اقتصادی و بيکاری فزاينده و بی سابقه ميليونها جوان ناراضی. براين اساس جمهور‎ی اسلامی روزبه روز بيشتر در منگنه قرار مي‎گيرد. مرزبندی های علنی و تند برخی از پايوران و کارگزاران دو دهه گذشته جمهوری اسلامی از جمله آيت الله طاهری، هاشم آقاجری، اکبر گنجی، قاسم شعله سعدی، محسن سازگارا، و برخی ازفعالان جبهه مشارکت ودفتر تحکيم وحدت و غيره که در ماههای گذشته ابعاد تازه و گسترده ای به خود گرفته اند خود از پيامدهای موقعيت بحرانی جمهوری اسلامی است. اين مرزبندي‎های تند و پررنگ از يکسو نشانه نوميدی بخشی از اصلاح طلبان از امکان اصلاح رژيم و از سوی ديگر نشانه فرصت شناسی آنها و درک اين حقيقت ساده است که رژيم در حال فروپاشی است و بقای سياسی آنها در ايجاد مرزبندی هرچه عميق تر و پررنگ تر با آن است.



دوران حيات ۲۳ ساله جمهوری اسلامی را می توان به سه دوره تقسيم کرد:

1- دوره جوانی و پويايی

در اين دوره اکثريت مردم نسبت به روحانيت حاکم در توهم بودند. رژيم در صحنه بين المللی دوستان و متحدانی داشت و می توانست در ميدان وسيعی که تضاد ميان بلوک شرق و غرب ايجاد می کرد مانور کند. در اين دوره رژيم هم توانايی حفظ انسجام درونی خود از طريق توسل به طرد و تصفيه دائم ناراضيان و مساله داران از بدنه و راس حاکميت را داشت و هم می توانست بدون تحمل هزينه های زياد در عرصه ملی و جهانی مخالفان خود را قلع و قمع کند. اين دوره از تولد جمهوری اسلامی آغاز می شود و تا روزهای پايان جنگ ايران و عراق ادامه دارد.



2- دوره افت و رکود

در اين دوره بتدريج اکثريت مردم اعتماد خود را به رژيم از دست می دهند، اما نارضايتی عمومی هنوز جنبه انفعالی دارد. در عرصه جهانی نيز با سقوط بلوک شرق و محدود شدن قدرت مانور بين المللی رژيم انزوای آن تشديد می شود. اين دوره از آغاز رياست جمهوری رفسنجانی تا اواخر آن که با تشکيل دادگاه ميکونوس مصادف است ادامه می يابد. در اين دوره بخشی از کادرها و کارگزاران جمهوری اسلامی به اين نتيجه می رسند که راه بقای رژيم پذيرش فضای باز سياسی و توسل به برخی اصلاحات ساختاری است که بتواند فاصله رژيم و مردم را کم کند. در اواخر دوره رياست جمهوری رفسنجانی نارضايتی های وسيع مردم نسبت به رژيم عميق تر می شود و به موازات آن شکاف ميان جناحهای رژيم تشديد می شود. انتخابات دوم خرداد و واکنش گسترده مردم در نفی نامزد رسمی جناح حاکم و انتخاب محمد خاتمی از نشانه های بارز دوره سوم حيات جمهوری اسلامی است.



2- دوره بحرانی و يا حاکميت دوگانه

اين دوره که از دوم خرداد تا به امروز ادامه يافته را می توان دوره دائمی شدن بحران سياسی رژيم جمهوری اسلامی ناميد. مهمترين مشخصه اين دوره تشديد تضاد ميان نهادهای انتخابی و نهادهای انتصابی، ناتوانی دو جناح در حذف يکديگرو درهم شکسته شدن بی سابقه اتوريته و نفوذ ولايت فقيه در درون حاکميت و در جامعه ايران است. اين دوره را می توان به دو دوره کوچکتر تقسيم کرد:



الف: دوره توهم اصلاحات

اين دوره که با نفرت و نارضايتی عمومی از جناح اقتدارگرا به رهبری علی خامنه ای و انباشت نفرت عمومی نسبت به اين جناح مشخص می شود، در عين حال همراه است با توهم نسبت به توان جناح اصلاح طلب و امکان اصلاحات ساختاری در جمهوری اسلامی. از همين رو است که با وجود تشديد شکاف ميان اقتدارگرايان حاکم و ملت، جناح اصلاح طلب هنوز می تواند با ايفای نقش پل واسط ميان رژيم و مردم اين شکاف را پر کند. اما بتدريج جامعه از توهم اصلاح پذيری جمهوری اسلامی و توهم نسبت به ظرفيت اصلاح طلبان در پيشبرد شعارهای انتخاباتی آزاد می شود و به موازات آن اصلاح طلبان پيگير بتدريج حساب خود را از رژيم جدا می کنند.



ب: دوره توهم زدايی و آغاز فروپاشی

دراين دوره که با معرفی کابينه خاتمی در دروه دوم رياست جمهوری وی تا به امروز ادامه می يابد، اکثريت رای دهندگان وحتی بخشی از اصلاح طلبان حکومتی نسبت به توان اصلاح طلبان و ظرفيت اصلاح پذيری جمهوری اسلامی دچار ترديد می شوند و به موازات آن بی اعتمادی مردم به اقتدارگرايان کم کم به جناح اصلاح طلب نيز امتداد می يابد. در اين دوره همراه با تشديد شکاف ميان جناح های حکومتی شکاف ميان مردم و کليت رژيم جمهوری اسلامی نيز تشديد می شود و به همراه آن فرصتی را که تاريخ برای عقب نشينی آبرومندانه و کم هزينه برای اقتدارگرايان فراهم کرده بود، از ميان می رود.

با حمله تروريستی سازمان القاعده به برجهای نيويورک، دولت آمريکا و متحدان آن، بنيادگرايی اسلامی را بزرگترين دشمن ثبات و امنيت خود تلقی می کنند و مبارزه با آن را در محور سياست جهانی خويش قرار می دهند. پس از سقوط طالبان در افغانستان، اقتدارگرايان حاکم بر جمهوری اسلامی به عنوان تنها جريان بنيادگرای اسلامی دارای قدرت سياسی تحت فشارهای سياسی جهانی و حتی تهديدات نظامی قرار می گيرند و جمهوری اسلامی فرصت استثنائی به دست آمده در دوره کلينتون را برای ترميم مناسبات با آمريکا از دست می دهد.

از يازده سپتامبر دو هزار و يک به اين سو جمهوری اسلامی چه در عرصه ملی و چه در عرصه جهانی روز به روزمنزوی تر شده و فشارهای داخلی و خارجی عليه آن لحظه به لحظه افزايش يافته است. با سقوط قريب الوقوع صدام درعراق وافزايش حضور نظامی آمريکا در سراسر مرزهای ايران اين فشارها از همه سو افزايش خواهد يافت. با نزديک شدن زمان بازی آخرين کارت های اصلاح طلبان و توهم زدايی کامل جامعه از امکان اصلاح رژيم، ايران بتدريج به ميدان نافرمانی های مدنی و جنبش اعتراضی عمومی عليه استبداد دينی تبديل خواهد شد. حرکات اعتراضی دانشجويان پيش آگهی اين جنبش قريب الوقوع است.



پايان کار اصلاح طلبان حکومتی، آغاز فروپاشی جمهوری اسلامی است. اين روند از هم اکنون آغاز شده است. اقتدارگرايان ناتوان تر از آن هستند که بتوانند در شرايط نوين ملی و جهانی از عهده چالش هايی که از هر دو سو آنان را هدف قرار می دهد برآيند. در عين حال ظرفيت و قالب های ايدئولوژيکی آنها نيز محدودتر از آن است که بتوانند در برابر اين فشارهای فزاينده برای حفظ حکومت خود به اندازه کافی و با سرعت لازم عقب بنشينند. ضمن آن که عقب نشينی نيز ديگر برای حفظ حکومت جمهوری اسلامی کافی نيست. خامنه‎ ای و رفسنجانی درتلاش برای تحميل راه چين به ايران شکست خورده اند وازآنجا که همچنان بر سياستهای پيشين خود اصرارمي‎ورزند احتمالا سرنوشتی همچون چائوشسکو و ميلوسويچ ديکتاتورهای رومانی و يوگسلاوی خواهند داشت: سقوط در برابر فشارها و اعتراضات گسترده ملی.

پيش از آن اما جريانهای جمهوريخواه از هرگرايش و عقيده ای بايد پيرامون شعار محوری رفراندوم بر سر مطالبات مردم هماهنگ و همسو شوند. چرا که هماهنگی و اتحاد عمل همه مخالفان آزاديخواه جمهوری اسلامی پيش شرط شکل گيری يک جنبش نيرومند اعتراضی و هدايت سازمان يافته آن تا سقوط استبداد و برقراری دموکراسی در ايران است. شعار رفراندوم که می تواند در هر مرحله از جنبش آزاديخواهانه مضمون متفاوتی به خود بگيرد، شعاری است فراگير که می تواند تا لحظه سقوط استبداد شعارمحوری ملت ايران باشد.

علی کشتگر



http://www.mihan.net/57/mihan-57-53-01.htm

Korosh گفت...

آيا استراتژی اصلاحات به بن بست رسيده است؟ يا مسئله کماکان اين است: انقلاب يا رفرم؟ جمشيد اسدي
امروز کمتر کسی در اين مورد ترديد دارد که جريان اصلاح طلبی موسوم به دوم خرداد ناشی از هزار و يک اشتباه و ندانم کاری، از توان و رمق افتاده است. آيا از اين می توان نتيجه گرفت که استراتژی رفرم و اصلاح طلبی و هم قدمی آزاديخواهان برون و درون مرز يک سره نابجاست؟ در اين نوشتار در پی بررسی و طرح پاسخی برای همين پرسش ام. فعلا به اختصار بگويم که استراتژی اصلاح طلبی يک چيز است و اجرای آن در دوره ای خاص، چيز ديگر. بعنوان يک رفرميست به اجرای اصلاح طلبی موسوم به دوم خرداد انتقاد فراوان دارم و اما کماکان به رفرميسم و اصلاح طلبی همچون يک استراتژی معتقدم.

1. انواع استراتژی های سياسی کدامند؟ پيش از اين گفتيم که درحوزه سياسی، پيروزی، بدون استراتژی ممکن نيست(1). چه تنها راه رسيدن به هدف، آگاهي از طريق رسيدن به آن يا همانا استراتژي است. اما کوشنده سياسی ناراضی از شرايط حاکم، اگر در پی هدف تغيير و بهبودی اوضاع باشد، تنها دو استراتژی عمده در پيش دارد. نه بيش، نه کم : انقلاب يا رفرم.
- انقلاب بارزترين نمونه استراتژيی است که بر مبنای برانداختن حاکمين و تصاحب قدرت سياسی به عنوان پيش شرط هرگونه تغيير و تحول قوام می يابد،
- استراتژی رفرم برای تغيير و بهسازی بر اساس بهره گيری از امکانات موجود در درون نظام حاکم پا می گيرد.

استراتژی های برانداز (انقلابی) و اصلاح طلب (رفرميستی)، شبيه و در عين حال از يک ديگر متفاوت اند. مورد شباهت در اين است كه هر دو وسيله تقرب به هدف هستند و بدين لحاظ ممکن است از سوی گروه های مختلف برای رسيدن به هدف همساني بکار گرفته شوند. اما تفاوت، در نحوه اجرا و کاربرد آن هاست، بدين ترتيب كه براي تقرب به هدف، رفرم از کوچک ترين امكان موجود در درون نظام حاکم، استفاده و انقلاب آن را نفي مي كند. پس تفاوت اين دو، نه در هدف مورد نظر، بلکه در قبول يا رد اين نکته است كه آيا برای بهبود اوضاع، از امکانات موجود در نظام حاکم استفاده مي كنيم يا نه ؟ بدين پرسش رفرميست ها، پاسخ مثبت می دهند و انقلابيون پاسخ منفی. بدون تعارف بايد گفت، کسانی هم که از اين پرسش می گذرند يا بدان پاسخ دو پهلو می دهند، يا ناآگاهند يا مغرض و يا تركيبي از هردو.
در طول تاريخ، تفاوت در استراتژي مبارزه، موجد شديدترين برخوردها ميان هواداران رفرم و انقلاب شده است (2). برخورد تعيين کننده ميان رفرم و انقلاب، در جنبش چپ و به هنگام نخستين انترناسيونال کارگری در سال 1864 اتفاق افتاد. از آن پس، انقلابی به کسی اطلاق شد که تصاحب قدرت سياسی را پيش شرط هرگونه بهسازی اقتصادی و اجتماعی می دانست و رفرميست، کسی که به استفاده از ساختار سياسی موجود، برای انجام اصلاحات کوچک و بزرگ تدريجی و گاهی ناگهانی، به منظور بهبودی شرايط اقتصادی و اجتماعی معتقد بود.
يکی از بارزترين جلوه های اين دعوا، بحث نظری بود که در درون جنبش کمونيستی ميان انقلابيون و اصلاحيون در گرفت و با برخوردهای ميان لنين انقلابی و کائوتسکی رفرميست به اوج خود رسيد. هدف در دو جريان به روشنی نيل به جامعه کمونيستی بود و در اين مورد اختلافی نبود. اختلاف در روش و راهبرد به مقصود بود که موجب يکی از بزرگترين انشعاب های جنبش سوسياليستی شد. انقلابيون بر نفی و برانداختن کل نظام تأکيد داشتند، در حالی که رفرميست ها استفاده از امکانات موجود چون پارلمان و ديگر نهادهای اجتماعی و تحول تدريجی، اما مستدام، برای رسيدن به هدف را تجويز می کردند.
بتدريج، مخالفت انقلابيون با رفرميست ها شکل حادی به خود گرفت. انقلابيون نه تنها به لحاظ نظری رفرم را محکوم به شکست می دانستند، بلکه عملا با آن نيز مبارزه می کردند. چرا که پيروزی رفرم را، تسکين موقتی دردها و لاجرم موجب عقب افتادن درمان قطعی از طريق انقلاب می دانستند. بعد از اين، انقلابيون، رفرميسم را جريان رنگ پريده و بی رمق انقلاب دانستند و رفرميست ها انقلابی گری را زائده بيمارگونه رفرميسم.
البته پس از جنگ جهانی دوم، مشی رفرميستی، بويژه به شکل جريان سوسيال دموکراسی، رهبری جنبش های اجتماعی در کشورهای صنعتی را به دست گرفت و بر مشی انقلابی چيره شد. اما در همين مدت جريان انقلابی بويژه مارکسيستی _ لنينيستی، به انواع طرق، در کشورهای جهان سوم گسترش يافت، بدون آن که به دست آوردهای سياسی يا اجتماعی درخوری دست يابد. به نظر می رسد که فقدان دموکراسی در اين کشورها، راهی جز انقلابی گری حاد، برای ناراضيان باقی نگذاشته بود. به همين سب، توهم "انقلاب يعنی تغييرات بنيادی و رفرم يعنی اصلاحات دل خوشکنک"، در خود کشور ما نيز، بويژه پس از کودتای 1332، ريشه دوانيد. استبداد سلطنتی در غلبه ذهنيت انقلابی در ايران پرتقصير بود. همه راه های مسالمت آميز برای اصلاحات، يکی پس از ديگری بسته و مشارکت مردم، حتی صنف های تحصيل کرده، در زندگی اجتماعی کشور با موانع متعددی رو به رو شده بود. بی تدبيری رفرميست ها هم مزيد بر علت شد. بدين ترتيب، پس از کودتای مرداد 1332، به تدريج نوعی ذهنيت قهرگرای انقلابی در ميان فعالان و روشنفکران سياسی رواج يافت. از سال 1342 به اين سو، بخش های رو به گسترشی از دانشجويان هم به اين نوع ارزش ها قرابت و همسويی نشان دادند. انقلاب و خشونت انقلابی به مثابه کليد رستگاری در اين جهان پذيرفته شدند.
اين مثال های تاريخی را آورديم تا نشان دهيم چگونه دو مشی مبارزاتی، انقلاب و رفرم، از يکديگر متمايز گشتند و حتی در برابر يکديگر قرار گرفتند. آخر امروز هم، در اپوزيسيون ايرانی، اين دو خط در مقابل هم قرار گرفته اند، هرچند که انقلابيون، آگاه و ناآگاه پرچم براندازی خود در جيب می گذارند و پنهان می سازنند، اما کماکان حقه مهر ايشان، به همان مهر و نشان براندازی است که بود! بسياری از رفرميست های ما نيز کمتر از اين دوگويی نمی کنند: در تئوری، رفرم به معنی استفاده از امکانات موجود در نظام را می پذيرند، اما از صحبت با "آخوند جماعت"، "سرکردگان اين رژيم سنتی" يا "اطلاح طلبان حکومتی" سرباز می زنند. چه اشتباهی! مذاکره، همچون جنگ، سياستی مبارزاتی است، در برابر دشمنان، اصلاح طلبان، اولی و انقلابيون دومی را بر می گزينند. بويژه آنکه انتقادگران پاک نهاد، حتی يک بار از خود نمی پرسند که ناکامی اصلاح طلبان در پيشبرد خواست های آزاديخواهی، ناشی از توازن نامناسب قوا بود يا تئوری توطئه؟ به عبارت ديگر، آيا سران حکومتی با هم قرار گذاشته بودند که عده ای به اسم اصلاح طلب، در انتخابات شرکت کنند و کمی آزادی بدهند و بدين ترتيب کسب وجهه بين المللی کنند و رژيم را از سقوط نجات دهند و يکهو بگيرند و ببندند و در را بر همان پاشنه ولايت فقيه بچرخانند؟ يا نه، براستی اختلاف و شکافی بر سر آزادی و مردم سالاری ميان جناح های مختلف موجود بود و بر همين اساس اقتدارگرايان با زور بيشتر و دست بالا، اصلاح طلبان را اگر نکشتند به حبس انداختند و اگر جلوی فعاليتشان را نگرفتند، سد اجرای پيشنهادات و مصوبات قانونی شان شدند. پاسخ انتقادگران هوشمند بدين سئوال چيست؟
اما به هر حال، جان کلام اين است كه تفاوت ميان رفرم و انقلاب به علت تفاوت ميان هدف های مورد نظر نبود و نيست. چه برای تحقق همان هدف می توان از طريق انقلاب عمل کرد يا اصلاحات. بلکه تفاوت انقلاب و رفرم را می بايستی در چگونگی رسيدن به هدف جست و نه در چگونگی هدف. در نتيجه تصور نادرستی است اگر فکر کنيم كه انقلابی بسيار زياد و رفرميست بسيار کم خواهان تغيير اوضاع اند. چنين چيزي تصوری اشتباه است و در هر حال پشتوانه علمی و استدلالی ندارد. به همين لحاظ و بدون داوری در مورد محتوی برنامه ها، ريگان در آمريکا، مارگارت تاچر در انگلستان، سالوادور آلنده در شيلی و امير کبير در ايران را می بايستی به لحاظ پيگيری در اصلاحات و آرزوهای بزرگ برای تغييرات بنيادی در کشورهای متبوع، خويشاوند سياسی دانست، اين ها خواهان آن بودند که بدون براندازی نظام حاکم، تا سر بزرگ ترين تغييرات بنيادی در کشورهای خود پيش روند.

2. خشونت يا مسالمت در مبارزه سياسی؟ در اينجا لازم است از توهمي بسيار رايج در صحنه سياسي امروز ايران. که رفرم را به خطا، به جنبشی عاری از خشونت فرومی کاهد، پرده برافكند. به قولی : "من اصلاح را در رويارويی با انقلاب تعريف نکرده و درکی لگاليستی ... از آن ندارم، بلکه از آن عدم دستيازی به خشونت سازمان يافته برای تغيير وضع موچود را مراد می کنم."(3) چنين تعريفی درست نيست. البته ممکن است رفرمی عاری از خشونت باشد، اما وجه مشخصه و بويژه تفاوت آن با انقلاب، در توسل يا عدم توسل به خشونت نيست. ممکن است هوادار رفرم، خشونت طلب باشد و طرفدار انقلاب، مسالمت جو. عاملان كودتا در عراق و شيلي و ايران، رفرميست هاي خشونت طلب بودند و مهاتما گاندي رهبر استقلال هندوستان، انقلابي مسالمت جو. گاندي خواهان براندازي تام وتمام، نظام استعماري انگلستان در هندوستان بود و در اين مورد حاضر به پذيرش هيچگونه سازشي با آن نظام نبود. اما او اين تغيير و دگرگوني انقلابي را مسالمت آميز مي خواست و در اين كار موفق شد. در مقابل كودتاچی، غالبا غاصب و قانون شکن، خواهان زير و رو كردن نظام سياسي حاكم نيست، بلكه تنها در قصد انتقال حاكميت آن است. مثلا كودتاي عليه مصدق در مرداد 1332 قصدي جز انتقال حاكميت از نخست وزير قانوني به پادشاه نداشت. پادشاهي که بنابر قانون اساسي مسئوليت اجرايي نداشت و می رفت تا از آن پس قدرت اجرايی را در انحصار خود گيرد.

بقیه در:
http://news.gooya.com/columnists/archives/005581.php

Korosh گفت...

خودتان قضاوت کنید:

بسم الله الرحمن الرحيم

جمهوري اسلامي ايران به دليل ارزش هاي ذاتي خود، دشمن استكبار و در راس آن آمريكا و شبكه صهيونيسم جهاني را به صورت مستمر و دائمي در برابر خود خواهد داشت. رهبر معظم انقلاب اسلامي چندي روز پيش طي سخنان مهمي در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه علم و صنعت، ضمن تبيين و تشريح آرمانهاي انقلاب اسلامي و اهداف جمهوري اسلامي، در مورد علل دشمني ها با نظام اسلامي فرمودند: «علت دشمني عميق و آشتي ناپذير استكبار و در راس آن آمريكا و شبكه صهيونيستي دنيا با جمهوري اسلامي، اين است كه جمهوري اسلامي يك «نفي» با خود دارد و يك «اثبات». معظم له در ادامه، نفي استثمار، نفي سلطه پذيري، نفي تحقير ملت به وسيله قدرتهاي سياسي دنيا، نفي دلبستگي سياسي، نفي نفوذ و دخالت قدرتهاي مسلط دنيا در كشور، نفي سكولاريسم اخلاقي و نفي اباحيگري را به عنوان «نفي هاي» جمهوري اسلامي برشمرده و اثبات هويت ملي، هويت ايراني، اثبات ارزشهاي اسلامي، دفاع از مظلومان جهان و تلاش براي فتح قله هاي دانش را در رديف «اثبات هاي» جمهوري اسلامي ايران كه بر آنها پافشاري مي شود، اعلام كردند.
مقام معظم رهبري با اشاره به سياستهاي غرب و به ويژه آمريكا در قبال ايران فرمودند، وقتي آنها مي گويند جمهوري اسلامي رفتارش را عوض كند، منظورشان اين است كه جمهوري اسلامي بايد از اين «نفي ها» و «اثبات ها» دست بردارد. از نظر مقام معظم رهبري، ايستادگي بر سر اين نفي و اثبات ها عامل اصلي پيروزي خواهد بود و بايد با حفظ ساخت حقيقي و دروني جمهوري اسلامي، جلوي تغيير هويت كه پديده اي آرام و تدريجي خواهد بود را با هوشياري گرفت. پررنگ كردن شاخص هاي هويت اسلامي از مهمترين راههاي حفظ ساخت حقيقي و دروني جمهوري اسلامي به شمار مي آيد. شاخص هاي هويت اسلامي از نظر رهبر معظم انقلاب اسلامي عبارتند از: شاخص عدالت طلبي، شاخص ساده زيستي مسئولان، شاخص كار و تلاش، شاخص طلب و پويايي علمي، شاخص ايستادگي در مقابل طمع ورزي و سلطه بيگانگان، شاخص دفاع از حقوق ملي. يكي از مهمترين شاخص هاي مورد نظر رهبر معظم انقلاب اسلامي كه در اين سخنراني مورد تاكيد جدي بود، شاخص دفاع شجاعانه كردن از حقوق ملي است. ايشان با تاكيد بر اينكه دفاع شجاعانه كردن و داشتن شجاعت در برابر هيبت دشمن جزو شاخص ها است، فرمودند: «در مقابل دشمن اگر مسئولين كشور احساس رعب و خوف بكنند، بر سر ملت بلاهاي بزرگ خواهد آمد.» نكته بسيار مهم در فرمايشات رهبر فرزانه انقلاب اسلامي در ديدار با دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، اشاره معظم له به حادثه تاريخي و تاثر برانگيز نابودي حكومت صفوي در ايران به خاطر روحيه ضعيف شاه سلطان حسين و هشدار به ملت ايران كه اين روحيه شاه سلطان حسيني مي تواند باعث نابودي مملكت و شكست جمهوري اسلامي گردد. ايشان در اين راستا فرمودند: «آن روزي كه شهر اصفهان در دوره شاه سلطان




حسين مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حكومت با عظمت صفوي نابود شد، خيلي از افراد غيور بودند كه حاضر بودند مبارزه و مقاومت كنند؛ اما شاه سلطان حسين ضعيف بود
اگر جمهوري اسلامي دچار شاه سلطان حسين ها بشود، دچار مديران و مسئولاني بشود كه جرأت و جسارت ندارند، در خود احساس قدرت نمي كنند، در مردم خودشان احساس توانايي و قدرت نمي كنند، كار جمهوري اسلامي تمام خواهد بود.»
سوال اين است كه آيا اين سخنان رهبري يك بحث كلي و هشدار نسبت به تهديدات بالقوه و بسيار دوردست آينده است كه بايد نسبت به آن هوشيار بود، يا اينكه معظم له با توجه به تهديدات و رجزخواني هاي دشمنان از يك طرف و مرعوب بودن برخي از نيروهاي سياسي داخل كشور در برابر اين تهديدات از طرف ديگر، چنين هشدارهايي را مي دهند؟ مروري بر مسائل سياسي كشور طي سالهاي اخير، به خوبي نشان مي دهد كه دغدغه هاي مقام معظم رهبري ناظر به وضعيت فعلي كشور است. در سالهاي گذشته شاهد حضور مسئولاني در ساختار قدرت سياسي كشور بوديم كه در برابر تهديدات و خط و نشان كشيدن هاي دشمنان از خود ضعف نشان داده و همواره با تحليلهاي نادرست، ملت ايران و نظام اسلامي را در برابر اين تهديدات شكننده ارزيابي مي كردند آنان با روحيه شاه سلطان حسيني، بهترين راه را تغيير در رفتار جمهوري اسلامي كه خواست دشمن است دانسته و با شعار تنش زدايي مي گفتند ما بايد در سياست خارجي خود تجديدنظر كنيم. در چنين شرايطي براي نيروهاي انقلاب شناخت افراد و جريان هاي سياسي فكري كه داراي روحيه شاه سلطان حسيني هستند براي نجات انقلاب و كشور يك ضرورت است. اين ضرورت از آن جهت است كه اينان با نگاه به انتخابات آينده، مصمم براي بازگشت به قدرت هستند. يكي از دلايل استقبال دشمنان و غربي ها از به قدرت رسيدن آنها در ايران، به همين روحيات شاه سلطان حسيني آنها برمي گردد. شناخت اين جماعت هم كار دشواري نيست. تاريخ حافظه خوبي دارد. براي شناخت اين جماعت كافي است به عقب برگشته و رفتار مجلس ششم را كه در اختيار جريان مدعي اصلاحات بود در قبال رجزخواني هاي آمريكا و صهيونيست ها تحليل كنيم. شايد به تحليل رفتار مجلس در يك دوره چهارساله هم نياز نباشد و كفايت مي كند نامه بيش از 210 نماينده دوم خردادي و عمدتا مشاركتي مجلس ششم به رهبر معظم انقلاب اسلامي در خصوص تهديدات آمريكا و احتمال اشغال ايران و ضرورت تغيير در سياست مقاومت و ايستادگي در قبال زورگويي هاي آمريكا را مطالعه نماييم. اين جماعت آن چنان با روحيات شاه سلطان حسيني مرعوب تهديدات و عمليات رواني دشمن شده بودند كه با صراحت از رهبر معظم انقلاب خواستار شدند كه سياستها در قبال غرب و آمريكا تغيير كند، آنان به دليل همين روحيات، اينگونه مي پنداشتند كه آمريكا حمله نظامي خواهد كرد و چون ملت ايران و نظام اسلامي قدرت مقاومت و ايستادگي ندارد، ايران اشغال شده و همه چيز از دست خواهد رفت پس براي اينكه برخي از چيزها از بين نرود بهتر است با تغيير سياستها و رفتارها خودمان را حفظ كنيم البته كدها و مستندات فراواني براي معرفي افراد با روحيات شاه سلطان حسيني وجود دارد كه پرداخت به آنها را به آينده موكول مي كنيم.

يدالله جواني

زير نظر شوراى نويسندگان اداره سياسى ستاد نمايندگى ولى فقيه در سپاه
http://www.sobhesadegh.ir/1387/0382/sadegh.htm

korosh گفت...

بر خلاف تصور بسیاری از دوستان، بنده بر این گمانم که پیام بسیار هوشمندانه نوروزی پرزیدنت اباما، جمهوری اسلامی را در بن‌بست کامل قرار داده است و رهبران جمهوری اسلامی در تلهٔ قضاوت جهانی‌ به دام افتاده ا‌ند. جمهوری اسلامی به شدت منزوی خواهد شد و در نهایت با تلاش و همیاری مردم ایران و کمک حکومت آمریکا بر جمهوری اسلامی همان خواهد رفت که بر صدام رفت. اوباما بسیار زیرک است و میداند چه می‌کند، اما ما مردم ایران باید حمایت گسترده خود را به هر طریق ممکن از اقدامات اوباما در جهت آزادی ملت ایران نشان دهیم و حساب خود را از حکومت جدا کنیم. نظر شما چیست؟

roya گفت...

آقای چارلنگی آنجا که حرف خمینی در مورد اینکه ما رابطه با آمریکا را میخواهیم چکار
بدرستی فرمودید این سخن تکیه گاه رژیم ولایت فقیه است و تاریخ مصرفی ندارد همچنین اون قسمت دخالت آمریکا از طریق سفارت را هم خوب توضیح دادید البته بیشتر هم میشد مچ آقای حقیقی را گرفت , ایشان مشخصا در لابلای حرفهای خود مسائل دروغی را عمدا به آمریکا نسبت میدهد .

Korosh گفت...

تفسیر پیام نوروزی پرزیدنت اوباما از زبان خانم کلینتون


مجله تايم چاپ آمريكا: هيلارى كلينتون وزير خارجه آمريكا به رهبران كشورهاى خليج فارس كه دو هفته قبل در مصر گردهم آمده بودند گفته است بسيار ترديد دارد كه رژيم ايران از برنامه غنى‌سازى اورانيوم خود كوتاه بيايد اما اين موضوع را با اين رژيم در ميان گذاشتن نشان خواهد داد كه آمريكا تمامى راههاى ديپلوماتيك را طى كرده تا به اين وسيله متحدينى را كه هنوز مردد هستند قانع نمايد كه فشار بر اين رژيم را بايستى افزايش داد.

تايم با طرح اين سؤال در عنوان خود كه: ساعت در حال تيك تاك است اما چقدر سريع؟ نوشت: در اينكه زمان، درحال گذشتن است بحثى نيست، بحث اين است كه چه ميزان به ساعت صفر نزديك هستيم. اگر رژيم ايران از توليد سلاح اتمى خوددارى كند طبعاً زمان براى آمريكا و متحدينش وجود خواهد داشت تا راهحلى ديپلوماتيك بيابند. اما براى اسراييل و بسيارى در واشينگتن ايران با اعلام ناگهانى دستيابى به ظرفيت اتمى شدن، قابل تحمل‌تر از دستيابى آن به سلاح اتمى نيست. آنها هم‌چنين توقع دارند كه هدف هرگونه ديپلوماسى در قبال رژيم ايران بايد روند فعلى غنى‌سازى را عكس كند و به اينكار فوريت لازم نيز داده شود. … به اين لحاظ براى كار ديپلوماسى زمان كوتاه است

Korosh گفت...

آیا جمهوری اسلامی در تلهٔ پیام نوروزی پرزیدنت اوباما گیر افتاده است؟ خودتان قضاوت کنید.لطفا به تاریخ خبر نیز توجه فرمایید



27 ربيع الأول 1430 / چهارشنبه 05 فروردين 1388 / Mar 25 2009
مروري بر ديدگاه‌هاي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در قبال رژيم صهيونيستي/
مقام معظم رهبري: ملت اسرائيل، اراذل و اوباش، غاصب و بي هويت هستند
خبرگزاري فارس: مقام معظم رهبري، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي بارها تأكيد كرده‌اند كه ملت اسرائيل، يك ملت جعلي و دروغين، اراذل و اوباش، غاصب و بي هويت هستند.

به گزارش خبرگزاري فارس، جعلي‌بودن رژيم غاصب صهيونيستي و پروژه ملت‌سازي از سوي سردمداران صهيونيسم بين‌الملل، موضوعي است كه بارها از سوي مقام معظم رهبري، حضرت آيت‌الله سيد علي خامنه‌اي در مناسبت‌هاي مختلف طرح و از زواياي گوناگون به آن پرداخته شده است.
موجوديت ساختگي و دروغين رژيم موهومي به نام اسرائيل كه اختاپوس‌وار بخش اعظم كشور اسلامي فلسطين را در نورديده است، پيش از رهبري آيت‌الله خامنه‌اي نيز همواره از سوي بنيان‌گذار انقلاب اسلامي، حضرت امام خميني(س) مورد موشكافي و بررسي قرار مي‌گرفت و آن بزرگوار نيز در مناسبت‌هاي متعدد چه در بدو شكل‌گيري شعله‌هاي انقلاب اسلامي در سال 1341 و 42 و چه پس از آن، همواره مسأله فلسطين و موجوديت جعلي رژيم اشغالگر قدس و نيز فرايند ملت‌سازي اين رژيم را مطرح و خطر آن براي مسلمانان و كشورهاي اسلامي را گوشزد مي‌كردند.
سيد حسن نصرالله، دبيركل حزب‌الله لبنان پنج سال پيش در ديدار با جمعي از طلاب حوزه علميه قم، مقام معظم رهبري را " كارشناس‌ترين كارشناسان درباره مسائل اسرائيل " ذكر كرد و از ايشان به عنوان بلندپايه‌ترين رهبر مقاومت اسلامي عليه رژيم صهيونيستي نام برد.
به همين مناسبت در ادامه بخشي از ديدگاه‌هاي معظم‌له درباره ملت بي‌هويت، جعلي و دروغين اسرائيل را مرور مي‌كنيم.
مقام معظم رهبري ‏در هشتم ارديبهشت سال 1372 در ديدار مسؤولان و كارگزاران حج به مرور سير تاريخي اشغال كشور فلسطين پرداختند و تصريح كردند: «درباره مسأله فلسطين، آنچه بنا دارم عرض كنم اين مطلب است كه در اين قضيه، نكته بسيار تلخي وجود دارد. اگر چه همه مسائل مربوط به سرزمين فلسطين تلخ است، اما اين نكته، انصافاً گزنده است كه در تبليغات جهاني، در تمام اين چهل و پنج سال كه از اشغال فلسطين مي‌گذرد بخصوص در اين يك، دو دهه اخير سعي شده است نشان داده شود كه يهودياني كه آمده‏اند و فلسطين را گرفته‏اند، مردمي مظلوم، داراي حق و مورد فشار و تعدّي هستند.
وقتي صهيونيست‌ها و يهوديانِ روسي مي‏خواستند به فلسطين مهاجرت كنند، نمي‏گفتند اينها غاصبند؛ اينها اهل فلسطين نيستند كه به آنجا مي‏روند؛ اينها اهل روسيه‏اند، اهل اوكراينند، اهل كشورهاي اروپايي و اهل امريكايند كه هر كدام در سرزمين خود، جايي، مكاني، خانه‏اي، ثروتي، پولي و زندگي‏اي دارند. با اين حال به فلسطين مي‏روند تا حق يك فلسطيني را بگيرند، خانه او را صاحب شوند، ثروت و سرزمين او را غصب كنند و امكان تشكيل خانواده را از او بگيرند. اين را كه نمي‏گفتند...
اين كاري است كه از شصت، هفتاد سال پيش تا به امروز انجام داده‏اند؛ يعني بيست و پنج سال قبل از آنكه فلسطين را رسماً اشغال كنند، همين روش را انجام دادند. اينها ابتدا كه وارد فلسطين شدند، نگفتند "ما مهاجر به فلسطين مي‏آوريم. " مردم فلسطين تعجّب مي‏كردند كه اينها چه‏كساني هستند كه مي‏آيند؟! به دروغ گفتند "متخصّص مي‏آوريم! " مطالبي كه مي‏گويم، مستند است؛ در اسناد وزارت خارجه انگليس بوده كه افشا شده است. بعضي از وزارتخانه‏هاي امور خارجه دنيا، اسناد قديمي و كهنه را منتشر مي‏كنند و در اختيار همه قرار مي‏گيرد. اسنادي كه عرض مي‏كنم، امروز بعد از شصت، هفتاد سال در اختيار ما قرار گرفته است. در اين اسناد، افسر انگليسي‏اي كه در فلسطين مسؤول كاري بوده، در گزارش خود مي‏نويسد: ما به مردم فلسطين گفتيم كساني كه وارد فلسطين مي‏شوند، متخصّص و مهندسند؛ دكترند و فلان و بهمانند كه مي‏آيند كشور شما را آباد كنند! وقتي هم سرزمين شما را آباد كردند، مي‏روند.
همين افسر انگليسي در نامه‏اي نوشته است: ولي ما به اين مردم، دروغ مي‏گوييم! يهوديان فاقد تخصّص و بي‌هنر را از اطراف دنيا جمع كردند به فلسطين بردند و امكانات و زمين و همه چيز در اختيارشان گذاشتند؛ چون مي‏خواستند صاحبان اصلي فلسطين را از آن كشور بيرون كنند... مي‌خواهند يك ظلم را تثبيت كنند؛ مي‌خواهند يك ظلم را قانوني و رسمي كنند. البته كه ما مخالفيم! همه‌ جوانمردان عالم بايد مخالف باشند. همه مسلمانان بايد مخالف باشند و با آن مخالفت كنند. خانه ملت فلسطين را از آنها گرفته‌اند و يك عدّه غاصب را در آنجا جا داده‌اند، پشتيباني كرده‌اند و به دست آن غاصبين، صاحبخانه‌ها را به فجيع‌ترين شكل، سركوب كرده‌اند.»
معظم‌له در ديدار مسؤولان نظام و سفراي كشورهاي اسلامي در سالروز مبعث پيامبر اكرم(صلي‌الله‌عليه‌وآله) در روز چهارم آبان‌ماه 1379 نيز تصريح كردند: «فلسطين باقي مانده است؛ ملت فلسطين، باقي مانده است. در كنار وجود ملت فلسطين، يك غصب بزرگ هم وجود دارد. عدّه‌اي را از اطراف دنيا جمع كردند، يك ملت جعلي و دروغين تشكيل دادند، اسمي هم روي آن گذاشته‏اند، با ابزارهاي قدرت هم آن را مجهّز كرده‏اند؛ اين در كنار واقعيت ملت فلسطين، امروز خودنمايي مي‏كند.»
مقام معظم رهبري همچنين در ديدار فرماندهان و مسؤولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در 25 شهريور 1372 نيز خاطرنشان كرده بودند: «در قضيه فلسطين، آنچه حقيقت قضيه است، همين مطلبي است كه سال‌هاي متمادي است جمهوري اسلامي علناً و مستدلاًّ آن را بيان كرده است. يك باند و گروه وابسته و مزدور به قدرت‌هاي جهاني، با اتّكا به همين وابستگي‌شان، آمدند سرزمين فلسطين را غصب كردند. آيا كسي مي‌تواند منكر اين بشود؟! از اين چند ميليون صهيونيستي كه امروز در سرزمين‌هاي اشغالي ما در فلسطين هستند، چند نفرشان فلسطيني‌اند؟ پدرشان در فلسطين بوده يا خودشان متولّدِ فلسطين‌اند؟! بيگانه‌هايي هستند كه با اهدافي شوم، از جاهاي مختلف به اين‌جا آورده شدند، تا اين‌جا را پايگاهي قرار دهند، و نفوذ قدرتهاي استكباري را در منطقه، راحت گسترش دهند. آيا اين غصب نيست؟! آيا اين ظلم نيست؟! آيا اين محكوم نيست؟! اگر گروهي بروند خانه ديگري را، شهر ديگري را بگيرند، اين در نظر آزاديخواهان و مردم عادّي و منصف اهل هر دين و مذهبي مردود نيست؟»
ايشان همچنين‌ در ديدار با شركت‌كنندگان‌ در كنفرانس‌ بين‌المللي‌ حمايت‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ مردم‌ فلسطين‌ كه در روز 27 مهرماه سال 1370 در حسينيه امام خميني(س) برگزار شد خاطرنشان كردند: «ما از كساني كه امروز مي‌گويند مي‌خواهيم در قضيه فلسطين راه‌حل عادلانه پيدا كنيم، سؤال مي‌كنيم كه اين راه‌حل عادلانه چيست؟ فلسطين متعلق به كيست؟ جز اينكه متعلق به فلسطيني است؟ آيا شما با تغيير اسم مي‌توانيد يك ملت را از اولي‌ترين حقش يعني حقِ داشتن سرزمين خود محروم كنيد؟ آيا با تبليغات مي‌توانيد يك مليت دروغين به نام مليت اسرائيلي به وجود بياوريد؟ آيا چنين چيزي مقبول است؟ آيا چنين چيزي مطابق با انصاف است؟ آيا چنين چيزي عادلانه است؟ مسأله غير از اينهاست... چرا شما افرادي را با مليت‌هاي مختلف روسي، انگليسي، امريكايي، آفريقايي، آسيايي، از هند و از مناطق ديگر دنيا در اين‌جا جمع كرده‌ايد، تا مردمي را از خانه‌ي خودشان بيرون كنيد؟ اگر شما صلح مي‌خواهيد، صلح به اين است كه افرادي كه متعلق به كشورهاي ديگرند، به خانه‌هاي خودشان برگردند و فلسطين را به فلسطيني‌ها بدهند.»
مقام معظم رهبري همچنين در خطبه‏هاي نماز جمعه تهران در روز بيست و دوم ماه مبارك رمضان و روز قدس مصادف با دهم دي‌ماه 1378 درباره اخراج ملت فلسطين از سرزمين خود و وارد كردن غاصبان از نژادهاي مختلف به اين كشور فرمودند: «در ميان زشتي‌هايي كه در اين قرن بر ما گذشت كه البته در كنارش محسّناتي هم در اين قرن اتّفاق افتاده است كه حالا مورد بحث ما نيست؛ يكي از زشت‏ترين، يا شايد بشود گفت زشت‏ترين آنها، مسأله فلسطين بود. چرا؟ چون در اين قضيه، يك ملت را از كشور خودش بيرون كردند. من خواهش مي‏كنم جواناني كه با مسأله فلسطين خيلي آشنايي و سابقه ذهني ندارند، روي اين كلمات تأمّل و درنگ كنند. يك ملت را از خانه و از كشور خود بيرون كنند و يك عدّه آدم‌هايي را از اطراف دنيا جمع كنند و به جاي آن افراد در آن كشور بگذارند. چرا؟ چون آن جماعتي كه از اطراف دنيا جمع كردند، از يك نژادند؛ نژاد اسرائيلي، نژاد يهودي! يعني يك حركت نژادگرايانه زشت كه هر جاي دنيا به‏وسيله هر كسي در ابعاد كوچكتر از اين پيش مي‏آمد، مايه ننگ و سرافكندگي بود؛ اما اين را در ابعاد يك كشور به‏وجود آوردند...
اين‏طور نيست كه شما خيال كنيد تا ابد بايد فلسطيني‌ها - صاحبان سرزمين - خود و اولادشان بيرون از سرزمين خودشان باشند؛ يا اگر در آن داخلند، به‏صورت يك اقليّتِ مقهور زندگي كنند و آن بيگانه‏هاي غاصب در اين‏جا بمانند؛ نه، چنين چيزي نيست...
اصل ماجراي فلسطين چيست؟ اصل ماجرا اين است كه يك عده از يهوديان متنفّذ در دنيا به فكر ايجاد يك كشور مستقل براي يهودي‌ها افتادند. از فكر اينها دولت انگليس استفاده كرد و خواست مشكل خود را حل كند. البته آنها قبلاً به فكر بودند به اوگاندا بروند و آن‏جا را كشور خودشان قرار دهند. مدّتي به فكر افتادند به طرابلس، مركز كشور ليبي بروند؛ لذا رفتند با ايتاليايي‌ها كه آن وقت طرابلس در دست آنها بود صحبت كردند؛ اما ايتاليايي‌ها به اينها جواب رد دادند؛ بالاخره با انگليسي‌ها كنار آمدند. انگليسي‌ها آن وقت در خاورميانه اغراض بسيار مهمِ‏ّ استعماري داشتند؛ ديدند خوب است كه اينها به اين منطقه بيايند. اوّل به عنوان يك اقليت وارد شوند، بعد بتدريج توسعه پيدا كنند و گوشه‏اي را، آن هم گوشه حسّاسي را بگيرند - چون كشور فلسطين در نقطه حساسي قرار دارد - و دولت تشكيل دهند و جزء متّحدين انگليس باشند و مانع شوند از اين كه دنياي اسلام - بخصوص دنياي عرب - در آن منطقه اتّحادي به‏وجود آورد. درست است كه اگر ديگران هوشيار باشند، دشمن مي‏تواند اتّحاد ايجاد كند؛ اما دشمني كه از بيرون آن‏طور حمايت مي‏شود، با ترفندهاي جاسوسي و با روش‌هاي گوناگون مي‏تواند اختلاف ايجاد كند كه همين كار را هم كرد: به يكي نزديك شود، يكي را بزند، يكي را بكوبد، با يكي سختي كند. بنابراين، در درجه اوّل كمك كشور انگليس و بعضي كشورهاي غربي ديگر بود. بعد اينها بتدريج از انگليس جدا و به امريكا متّصل شدند. امريكا هم اينها را تا امروز زيربال خودش گرفته است. اينها به اين معنا كشوري به‏وجود آوردند و آمدند كشور فلسطين را تصرّف كردند. تصرّف‌شان هم اين‏طوري بود: اوّل با جنگ نيامدند؛ اوّل با حيله آمدند، رفتند زمين‌هاي بزرگ فلسطين را كه زارعان و كشاورزان عرب روي آنها كار مي‏كردند و خيلي هم سرسبز و آباد بود، با قيمت‌هاي چند برابر قيمت اصلي، از صاحبان و مالكان اصلي اين زمين‌هاي بزرگ كه در اروپا و امريكا بودند خريدند؛ آنها هم از خدا خواستند و زمين‌ها را به اين يهودي‌ها فروختند. البته دلاّل‌هايي هم داشتند كه نقل كرده‏اند يكي از دلال‌هاي‌شان همين "سيّدضياء " معروف، شريك رضاخان در كودتاي 1299 بود كه از اينجا كه به فلسطين رفت، آنجا دلاّل خريد زمين از مسلمانان براي يهودي‌ها و اسرائيلي‌ها شد! زمين‌ها را خريدند؛ زمين‌ها كه ملك اينها شد، با روش‌هاي واقعاً بسيار خشن و همراه با سبعيّت و سنگدلي، بتدريج شروع به اخراج زارعان از اين زمين‌ها كردند. در جايي مي‌رفتند، مي‏زدند، مي‏كشتند و در همين هنگام افكار عمومي دنيا را هم با دروغ و فريب به طرف خودشان جلب مي‏كردند.
اين تسلّط غاصبانه صهيونيست‌ها بر فلسطين سه ركن داشت: يك ركنش عبارت از قساوت با عرب‌ها بود. برخوردشان با صاحبان اصلي، با قساوت و با سختي و خشونت شديد همراه بود. با اينها هيچ‏گونه مدارا نمي‏كردند.
ركن دوم، دروغ به افكار عمومي دنيا بود. اين دروغ به افكار عمومي دنيا، يكي از آن حرف‌هاي عجيب است. اين قدر اينها به‏وسيله رسانه‏هاي صهيونيستي كه دست يهودي‌ها بود، دروغ گفتند - هم قبل از آن و هم بعد از آن، اين دروغها گفته مي‏شد - كه به خاطر همين دروغ‌ها بعضي از سرمايه‏داران يهودي را گرفتند! خيلي‌ها هم دروغ‌هاي آنها را باور كردند. حتّي اين نويسنده فيلسوف اجتماعي فرانسوي - "ژان پل‏سارتر " - را نيز كه خودمان هم در جواني چندي شيفته اين آدم و امثال او بوديم، فريب دادند. همين "ژان پل‏سارتر " كتابي نوشته بود كه بنده در سي سال قبل آن را خواندم. نوشته بود: "مردمي بي‌سرزمين، سرزميني بي‏مردم "! يعني يهودي‌ها مردمي بودند كه سرزميني نداشتند؛ به فلسطين آمدند كه سرزميني بود و مردم نداشت! يعني چه مردم نداشت؟ يك ملت در آنجا بود و كار مي‏كرد. شواهد زيادي هم هست. يك نويسنده خارجي مي‌گويد در سرتاسر سرزمين فلسطين، مزارع گندم مثل درياي سبزي بود كه تا چشم كار مي‏كرد، ديده مي‏شد. سرزمين بي‏مردم يعني چه؟! در دنيا اين‏طور وانمود كردند كه فلسطين يك جاي متروكه مخروبه بدبختي بود؛ ما آمديم اينجا را آباد كرديم! دروغ به افكار عمومي!»
معظم‌له ‏در چهارم تيرماه سال 1375 نيز در جمع مردم مشهد و زائران حضرت علي بن موسي‏الرضا عليه السلام خاطرنشان كردند: «پليدتر از آمريكا، دولت صهيونيست در فلسطين اشغالي است. چرا؟ چون بالاخره دولت آمريكا، يك دولت و متّكي به يك ملت است. در صورتي كه اساساً دولت غاصب صهيونيستي، متّكي بر يك ملت نيست! ملت ساكن آن مناطق، ملتي است كه امروز آواره است! اسراييل، از اوّل با ظلم و آدمكشي، با دروغ و فريب به وجود آمده است. در آن روز يك عدّه افراد زورگو و متجاوز، با پشتيباني دولت انگليس به منطقه فلسطين آمدند. اهالي آن منطقه را بيرون كردند و فرزندان و بازماندگان آنها - بيش از يك ميليون نفر - هنوز هم در زير چادرها و در شرايط اردوگاهي زندگي مي‏كنند! زير چادر، يا چيزي شبيه چادر، در كوخ‌ها زندگي مي‏كنند! مردم فلسطين، در خارج از فلسطين، با حال كوخ‌نشيني و اردوگاه‌نشيني زندگي مي‏كنند. خانه‏هاي آنها و وطن آنها در اختيار كساني است كه از اروپا، از استراليا، از آمريكا، از آسيا و از آفريقا به آنجا رفته‏اند و يك ملت جعلي و دروغين به وجود آورده‏اند و در آنجا به نام يك ملت، زندگي مي‏كنند و دولتي هم دارند! اساساً چنين ملتي، وجود و هويّتي ندارد.
گناه جمهوري اسلامي اين است كه اين حرف را مي‏زند! جمهوري اسلامي بر خلاف دولت‌هاي ديگر كه از ترس يا با تطميع امريكا همين حرف حق را كتمان كرده و پوشيده داشتند، اين حرف را به صراحت مي‏زند و مي‏گويد حق، حقّ است و باطل، باطل است. ما نمي‏توانيم انكار كنيم كه ملت فلسطين وجود داشته، ولي امروز آواره است. نمي‏توانيم انكار كنيم كه سرزمين فلسطين، از مردم فلسطين غصب شده است؛ آن هم نه با يك روش ظاهراً با نزاكت، بلكه با كشتار و آدمكشي و فريب و دروغ و اعمال زور و سفّاكي و قتل عام. دولت اسرائيل با قتل عام و غدر و فريب و سفّاكي و لگدزدن به ارزش‌هاي انساني به وجود آمد. حقوق يك ملت در مقابل پاي مهاجرين صهيونيست كه وارد فلسطين اشغالي شدند، قرباني شد.»
رهبر معظم انقلاب اسلامي همچنين در سخنراني تاريخي خود در مراسم گشايش كنفرانس بين‏المللي حمايت از انتفاضه فلسطين در چهارم ارديبهشت 1380 در تهران فرمودند: «دلايلي در دست است كه عدّه‏اي از اراذل و اوباشِ غيريهودي شرق اروپا را به نام يهودي به فلسطين كوچانيدند... و انگليسي‌ها هم با مجموعه‌اي از طرح‌هاي حساب‌شده، يهوديان را به فلسطين آوردند و مسلمانان را از خانه و كاشانه خويش آواره كردند.»
ايشان همچنين‏ در خطبه‏هاي نماز جمعه تهران در روز 28 دي‌ماه سال 1375 گفتند:‌ «چه كسي باور مي‏كرد كه بيايند ملتي را از اين كشور بيرون كنند و يك عدّه را از اطراف دنيا جمع كنند و به اين جا بياورند و به اصطلاح يك كشور تشكيل دهند؟ امر خيلي عجيب و باورنكردني‏اي است.»
رهبر معظم انقلاب اسلامي در ديدار شركت‏كنندگان در همايش بين‏المللي رسانه‏هاي جهان اسلام در حمايت از انتفاضه فلسطين‏ نيز فرمودند: «در بخش ديگري از دنيا، با تكيه بر داستان‌هاي ذكر شده در تورات و اين كه اينجا سرزميني است كه به فرزندان اسرائيل بخشيده شده، بسياري از مسيحيان را هم با خود همفكر و همدل كردند. آن طوري كه من در آماري ملاحظه كردم، اينها توانسته‏اند در برخي كشورها - از جمله عمدتاً در امريكا - به عنوان پشتوانه افكار عمومي، با همين تبليغات، ميليون‌ها صهيونيست غير يهودي درست كنند!»
ايشان همچنين در ديدار با اعضاي كنفرانس اسلامي فلسطين در سيزدهم آذرماه سال 1369 تأكيد كرده بودند: «در مسأله فلسطين، هدف، محو اسرائيل است و ميان سرزمين‌هاي اشغال‌شده قبل و بعد از سال 1967 هيچ تفاوتي وجود ندارد. هر وجب از خاك فلسطين، يك وجب از خانه مسلمين است و هر حاكميتي به جز حاكميت اسلام و مردم مسلمان فلسطين، حكومتي غاصب محسوب مي‌شود.»
انتهاي پيام/خ

http://password.parsiblog.com/749246.htm

Korosh گفت...

نظر یک روزنامه نگار پیش از انتخابات آمریکا



جمهوری اسلامی در مرکز هدف

الاهه بقراط

http://www.alefbe.com/articleMarkaz.htm

لوله تفنگی را در نظر بگیرید که می‌چرخد تا سرانجام روی هدف نهایی متمرکز شده و آنقدر آن را در عدسی بزرگ کند تا تیری که از آن شلیک می‌شود با اطمینان صد در صد به خطا نرود. این تفنگ می‌تواند به شکل تحریم و فشارهای اقتصادی و یا به صورت جنگنده‌های بمب‌افکن در آید.

میزی را در نظر بگیرید که دو طرف پشت آن به مذاکره مشغولند. هدف بزرگی در میان است. ولی نه یک هدف مشترک، بلکه هر یک از دو طرف با هدف خود به پشت این میز آمده است. برای یکی تأمین امنیت یک منطقه استراتژیک سیاسی و اقتصادی در پیوند با سیاست بین‌المللی و بازار جهانی هدف نهایی است، در حالی که هدف دیگری چیزی جز تکمیل چرخه تولید سوخت هسته‌ای و بر این اساس فراروییدن به یک قدرت نظامی در منطقه و در نتیجه (به خیال خودشان) به حساب آمدن در معادلات سیاسی و اقتصادی جهان نیست. این دو هدف یکدیگر را نفی می‌کنند. هیچ مذاکره‌ای که همزمان رسیدن به این دو هدف را برای دو طرف تضمین کند (دست کم در شرایط کنونی) تا هر دو خوش و راضی از پشت میز مذاکره برخیزند، وجود ندارد. یکی از دو طرف باید سرانجام به هدف دیگری گردن بنهد. در مذاکره‌ای که طرفین دو هدف متناقض را دنبال می‌کنند، راه دیگری جز تقابل باقی نمی‌ماند. اینکه برخی غنی سازی اورانیوم را به عنوان «پیش شرط» یا «نتیجه مذاکره» یا عناوین دیگر پیش می‌کشند هیچ نقشی در این میان بازی نمی‌کند زیرا موضوع اساسا نه بر سر تعلیق یا توقف غنی سازی اورانیوم، بلکه بر سر از یک سو توقف برنامه‌های اتمی جمهوری اسلامی و از سوی دیگر مهار این نظام در یاری رساندن به تروریست‌های اسلامی و اخلال در امنیت منطقه است که نه تنها مسئله غرب، بلکه مسئله اعراب و ترکها نیز هست.



چه با مذاکره

این بار با همیشه تفاوت داشت. هنگامی که رسانه‌های اروپا از نخستین درگیری گروه‌های فلسطینی خبر می‌دادند، در همان خبرهای نخست به رد پای جمهوری اسلامی و مشخصا سپاه پاسداران اشاره کردند. درست همان چیزی که همزمان تأکید بر نقش آن در سومین قطعنامه شورای امنیت که در راه است، مطرح گردید و لاریجانی و دیگر مسئولان نظام را وا داشت تا در تطهیر سپاه بکوشند. تا کنون این اشاره مشخص به نقش رژیم ایران و بازوی نظامی آن در امور فلسطین که بلافاصله از سوی مسئولان تشکیلات خودگردان نیز تکرار شد، سابقه نداشته است.

راست این است که اگر به روند مذاکرات اتمی جمهوری اسلامی و تصمیم‌گیری‌های بین‌المللی در سه چهار سال گذشته نظری بیندازید، خیلی زود در خواهید یافت که هرگاه فشار بر رژیم ایران افزایش می‌یابد و هرگاه جامعه جهانی در آستانه یک تصمیم‌گیری جدید است، موج ترور و بمب‌گذاری در کشورهای منطقه به اوج می‌رسد. از ترورهای فلسطین و اسراییل و جنگ لبنان در تابستان گذشته تا کشتارهای کابل و بغداد همگی با این مذاکرات و فشار جهانی بر رژیم ایران همزمانی دارند. البته این کشف جدیدی نیست چرا که مسئولان طراز اول جمهوری اسلامی خودشان بارها به روشنی اعلام کرده‌اند در برابر تصمیمات نهادهای بین‌المللی که مطابق میل آنها نباشد دست به تلافی خواهند زد و به منافع اروپا و آمریکا در منطقه و جهان آسیب خواهند رساند. ولی از آنجا که فعلا دستشان به «جهان» نمی‌رسد، مردم بیگناه و شالوده‌های اقتصادی منطقه مورد حمله تلافی‌جویانه آنان قرار می‌گیرد. در واقع جمهوری اسلامی اختاپوس‌وار برای آنچه در مذاکره نتوانست و نمی‌تواند به دست آورد، در جنگی اعلام نشده (فعلا) در خارج از مرزهای ایران با آمریکا مبارزه می‌کند. هشدارهای رهبران و دولتمردان لبنان، عراق، افغانستان و سرانجام فلسطین در این مورد که جمهوری اسلامی نباید خاک آنها را برای جنگ با آمریکا و غرب مورد سوء استفاده قرار دهد، به گوش جمهوری اسلامی نرفته و نمی‌رود، لیکن این پیام ظاهرا به گوش اروپاییان رسیده است.

شاید از همین رو این بار با همیشه تفاوت داشت و رسانه‌های اروپا از همان نخست انگشت بر رد پای جمهوری اسلامی در درگیری‌های میان فلسطینیان نهادند که خیلی زود عنوان «جنگ داخلی» بر خود گرفت.

در این میان، سیاستی که دولت حماس در پیش گرفت، یک بار دیگر بی اعتباری «انتخابات» در مناطقی را نشان داد که در آنها نه رأی متناوب و دوره‌ای مردم در یک شرایط امن و آزاد، بلکه زبان زور و اسلحه و سرکوب حرف آخر را می‌زند. از سوی دیگر، تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی با ایدئولوژی رژیم ایران و صدور انقلاب اسلامی نمی‌خواند چرا که برقراری صلح و امنیت و تشکیل چنین دولتی چیزی جز به معنای پذیرش موجودیت اسراییل و به رسمیت شناختن آن نیست. زمانی که خود فلسطینیان بر راه حل دو دولت فلسطین و اسراییل گردن بنهند، دیگر چه جای جمهوری اسلامی است؟ از همین رو حماس باید قلمرو خود را داشته باشد تا با پشتیبانی رژیم ایران به مبارزه برای نابودی اسراییل ادامه دهد.

با کودتای حماس در نوار غزه، اروپا و آمریکا دریافتند آنچه را سه سال پیش زیر عنوان «نقشه راه صلح» توسط سازمان ملل و اتحادیه اروپا و آمریکا و روسیه پیشنهاد کرده بودند، دارد خاک می‌خورد و با دولتی مانند حماس نمی‌توان حتی از خم یک کوچه این راه پر پیچ و خم و دشوار رد شد. دولت حماس با پشتیبانی یکپارچه جهان برکنار گشت و اعضا و هواداران آن به تار و مار اعضا و هواداران فتح پرداختند. مردمی که خانه و کاشانه خود را رها کرده بودند به مرزهای بسته اسراییل پناه بردند. ولی افراد حماس در آنجا نیز آنها را آسوده نگذاشتند و در جستجوی هر آن کس که غیر از آنان بود، به آنها هجوم بردند. جنگ داخلی؟ کدام داخل؟ که آنها چیزی جز بیرون از مرزهای اسراییل نیستند. جنگ برادرکشی؟ کدام برادر؟ که آن نقاب‌پوشان که عکس‌های عرفات و عباس را لگدکوب چکمه‌های سیاه خود می‌کنند، از ‌شیعیانی پول و اسلحه و دستور می‌گیرند که داعیه رهبری مسلمانان جهان را دارند و به دنبال «انترناسیونال اسلامی» هستند.



چه با مقابله

نفرت از غرب و اسراییل مرزهای سیاسی، ایدئولوژیک و دینی نمی‌شناسد. این نفرت قایقی را می‌ماند که چاوز و اورتگا و کاسترو را در کنار احمدی نژاد و برخی سیاست‌بازان چپ و راست در دریای ضد امپریالیستی خیالاتشان به این سو و آن سو می‌راند تا روزی همگی با مردمی خسته و سرزمین‌هایی که فساد و فقر آنها را فرا گرفته است سرانجام در ساحل اقتصاد بازار آزاد پهلو گیرند و همچون دو غول سرخ چین و روسیه آخرین شلاقهای دیکتاتوری را بر گرده کسانی بنوازند که این بار زندگی‌شان نه فدای «اقتصاد برنامه» سوسیالیستی، بلکه به پای لجام گسیخته‌ترین نوع سرمایه‌داری‌ نثار می‌شود. چرا که یا مانند چین فقط کار و بیگاریست بدون امتیازاتی که کارگران کشورهای سرمایه‌داری از آن برخوردارند. و یا مانند روسیه، مافیای سرخ است و قاچاق زن و کشتار مخالفان و ژورنالیست‌ها. مجموعه‌ای از مللی که ظاهرا به جهان آزاد پیوسته‌اند بدون آنکه از مواهب کشورهای آزاد برخوردار باشند.

جمهوری اسلامی از یک سو خود را به روسیه و چین تسلیم کرده است و از سوی دیگر در نشئگی این تسلیم رؤیای «بلوک اسلام» و «انترناسیونال اسلامی» را به جای «بلوک شرق» در برابر «غرب» در سر می‌پروراند. آنچه رژیم ایران از اسلحه و پول در اختیار گروه‌های اسلامی می‌نهد، همگی در خدمت این هدف است. غرب هنوز دامنه جدی و خطرناک این هدف را در نیافته است.

جمهوری اسلامی چه به مثابه هدف نهایی جنگ اعلام نشده‌ای که هر روز فجایع انسانی از فلسطین و بیروت تا بغداد و کابل می‌آفریند، و چه به مثابه یکی از طرفین مذاکره‌ای که دوران طلایی‌اش به پایان رسیده و سیر نزولی را طی می‌کند، یک بازنده تمام عیار است. جهان آنچه را جمهوری اسلامی با سرسختی خود در مذاکرات پیشین باخته است، به حساب درستی سیاست‌های آمریکا در جیب خود گذاشته و به رژیم ایران نخواهد داد. باختی که پس از رد پیشنهادات و امتیازات می‌آید همواره ذلیلانه‌‌تر است. ذلت تمام عیار اما زمانی است که هم در مذاکره باخت و هم در مرکز هدفی قرار گرفت که سرانجام به آن شلیک خواهد شد.

از همین رو انتظار کسانی که به امید انتخابات مجلس اسلامی هشتم و ریاست جمهوری دهم و رفتن احمدی نژاد و هم چنین تقریبا همزمان منتظر تغییر رییس جمهوری آمریکا هستند نه تنها مضحک بلکه (اگر نخواهیم بگوییم خائنانه) به شدت غیرمسئولانه می‌نماید. درست مثل این است گلوله‌ای به سوی شما شلیک شده و شما به فکر تعویض لباس خود هستید. آن هم غافل از اینکه با تغییر افراد و احزاب در جمهوری اسلامی به دلیل ساختار و سرشت قانون اساسی دینی و غیردمکراتیک آن همانگونه تغییری در سیاست‌های کلان آن حاصل نخواهد شد که با تغییر افراد و احزاب در آمریکا به دلیل ساختار و سرشت قانون اساسی سکولار و دمکراتیک آن هیچ گونه تغییری در سیاست‌های کلان آن پدید نخواهد آمد. جمهوری اسلامی چه در مذاکره و چه در مقابله به مثابه هدف به تدریج شفاف و «زوم» می‌شود. معلوم نیست چرا همه فراموش می‌کنند و یا نمی‌خواهند ببینند هدف از مذاکره با جمهوری اسلامی همان چیزیست که در صورتی که تأمین نشود، با مقابله باید به دست آید. یعنی هدف مذاکره و مقابله یکیست: عقب نشینی جمهوری اسلامی (با هر مجلس اسلامی و با هر رییس جمهوری) از آنچه سرشت و ساختار آن را می‌سازد. میز و تفنگ تنها شکلی از ابزار رسیدن به این هدفند. شاید از همین رو باید این سخن خانم هیلاری کلینتون نامزد حزب دمکرات آمریکا برای ریاست جمهوری نوامبر 2008 را جدی گرفت و از خواب خرگوشی مراسم رأی‌گیری جمهوری اسلامی بیرون آمد که با خشنودی گفت نوبت برخورد با جمهوری اسلامی به دمکراتها نخواهد رسید.

20 ژوئن 07

بهزاد از کرمانشاه گفت...

نمیخوام به کسی برچسب بزنم که مثلا از رژیم فاشیستی ولایت فقیه پول میگیره یا منبع درآمد و امتیازی برای خودش میگیره بنابراین خوشبینانه قضاوت میکنم و فقط میگم این آقای حقیقی عمیقا به ولایت فقیه اعتقاد داره و متاسفانه اهداف شوم این رژیم در برقراری اسلام ولایتی و فاشیستی در جهان و نابودی اسراییل رو قبول داره.دروغها و اتهاماتی که به آمریکا نسبت میداد تابلو بود, و حتی طبیعی میدونست که آمریکا رو متهم به توطئه در سفارتخانه هاش میکرد و دقیقا مثل یک سفیر رژیم جمهوری اسلامی از آمریکا میخواست در صورت تاسیس سفارت انتقادی از وضع حقوق بشر در ایران نکند تا انقلاب مخملی رخ ندهد و بعبارتی ولی فقیه را در جنایات خود راحت و آزاد و بدون حتی انتقاد بگذارد .

Korosh گفت...

مصاحبه‌ای با دکتر جین شارپ توسط لورا اسکور
جین شارپ آموخت چگونه مبارزات بدون خشونت را بصورت اسلحه‌ در آورد و با این کار به تغییر دنیا کمکِ بزرگی کرد

مقدمه‌ای از مترجم درباره دکتر جین شارپ (Gene Sharp):

دکتر جین شارپ که بعضی‌ او را “کلاوزویتس مبارزات بی‌خشونت” (the Clausewitz of nonviolent warfare) می‌خوانند، در سال ۱۹۸۳ انستیتو آلبرت اینشتاین را با هدف گسترشِِ تحقیق، مطالعه و آموزش در زمینه استراتژی‌هایِ بی‌‌خشونت در مقابله با دیکتاتورها، نسل‌کشی و جنگ بنا گذاشت.
جین شارپ دکترای فلسفه را از دانشگاه آکسفورد (۱۹۶۸) گرفت و پس از آن ده سال در انگلستان و نروژ به مطالعات گسترده در زمینه “بی‌خشونتی” (nonviolence) پرداخت.
آثار شارپ اثر قابل ملاحظه‌ای در روش‌های مبارزه در نقاط مختلف دنیا داشته، از نمونه‌های اخیر آن می‌توان مبارزات جوانان در کشورهای کمونیست سابق در شرق اروپا نام برد که در بسیاری از آن‌ها کتابچه شارپ با عنوان از دیکتاتوری تا دموکراسی به‌صورت پایه‌ای برای این مبارزات به‌کار رفته است.
برخی از آثار شارپ: سیاست مبارزه بدون خشونت (۱۹۷۳)، گاندی به‌عنوان یک استراتژیست سیاسی (۱۹۷۹)، قدرت اجتماعی و آزادی سیاسی (۱۹۸۰)، دفاع مبتنی بر افراد غیر نظامی (۱۹۹۰)، از دیکتاتوری تا دموکراسی و بسیاری دیگر. آخرین اثر شارپ با عنوان “کاربرد کنش بی‌خشونتی: تمرین قرن بیستم و پتانسیل آن در قرن بیست‌ و یک ” در ماه ژوئن ۲۰۰۵ منتشر شد. این کتاب کارهای قدیمی شارپ را در بر می‌گیرد با مثال‌هایی که این روش‌ها در آن‌ها عملا به کار برده شده‌اند و همینطور درس‌هایی که از آن‌ها می‌توان آموخت.
آنچه در ادامه خواهید خواند ترجمه‌ی مصاحبه‌ایست تلفنی که در تاریخ ۲۹ می ۲۰۰۵ با جین شارپ بوسیله لورا سکور انجام شده، از نکات جالب در این مصاحبه بحث‌هایی است که درباره ایران می‌شود.
مقدمه‌ی لورا سکور:
اتفاق‌های عجیبی از سال ۲۰۰۰ در کشورهای کمونیست سابق شروع شد؛ دولت‌های منفور و سرکوب‌گر در مقابل حرکات جمعی بی‌خشونت عقب‌نشینی کردند. این حرکات ابتدا در صربستان، سپس گرجستان، اوکراین و قزاقستان شکل گرفت. به نظر می‌آمد که ویروسی در حال گسترش است ویروسی که مردم تحت سو‌استفاده و فشار را به قدرت خویش آگاه می‌کند، قدرتی که در نهایت حکومت‌های سرکوب‌گر را وادار به تغییراتِ غیر قابل باور می‌کند.
ولی این تغییرات حاصلِ ویروس نبود، بین بقیه عواملی که باعث این تغییرات شد، کتابچه‌ای بود که توسط دانش‌پژوهی در بوستون با نام جین شارپ نگاشته شد و ترجمه آن در تمام این انقلاب‌های دموکرات بی‌خشونت بین مردم وجود داشت. کتابچه‌ی شارپ با نام “از دیکتاتوری تا دموکراسی” تئوری قدرت را به شکلی که بیانگر مکانیسم‌های دیکتاتوری‌ها و نقاط ضعف آن‌ها است شرح می‌دهد و همچنین زیرو بم‌های مقاومت بدون خشونت را نیز به اختصار توضیح می‌دهد: چه روش‌هایی را برای نقب زدن و تحلیل بردن منابع قدرت رژیم‌های دیکتاتوری می‌توان استفاده کرد؛ چگونه در مقابل واکنش‌های خشونت‌آمیز مقاومت کرد و تحمل کرد، اهمیت ورود به چنین مبارزه‌ای با استراتژی‌های مشابه در ارتش برای ورود به جنگ به‌کار می‌رود. تاکتیک‌های ذکر شده شامل: تظاهرات و پوستر‌ها؛ اعتصاب و بست نشستن و بایکوت کردن. بعضی از این روش‌ها برای گیج کردن جامعه و قانع کردن حاکمان به اینکه بدون پرداختن به موضوع مورد نظر نمی‌توانند حکومت کنند (یا اینکه اصلا نمی‌توانند حکومت کنند) به‌کار می‌رود!
شارپ اکنون در اواخر ۷۰ سالگی خود رفتار بسیار ملایم و فروتنی دارد. از۵۰ سال پیش که این‌ کار را شروع کرد؛ عملا آغازگر مطالعات کنش‌های بی‌خشونت‌ بوده. در ۱۹۸۳ او ۲ برنامه بر اساس همین موضوع در هاروارد و موسسه آلبرت انشتین تاسیس کرد که به گفته او “نه بر پایه صلح‌طلبی (پاسیفیسم)، نه بر اساس ایده‌های مهاتمایی بلکه بر اساس “برهمکنش عمل‌گرای بی‌خشونت” است.” کتاب‌های او – سیزده کتاب – تقریبا مثل کتاب‌های آموزشی نوشته‌شده‌اند، با زبان ساده و نگارشی که در اکثر فرهنگ‌ها قابل فهم است.
با اینکه کار شارپ امروزه به اوج اثر خود رسیده‌است؛ موسسه آلبرت انیشتین که مطالب آموزشی منتشر می‌کند و کارگاه‌های آمورشی در خارج برای فعالان سیاسی برگزار می‌کند؛ و کار هماهنگی ترجمه‌های “از دیکتاتوری تا دموکراسی” را بر عهده دارد؛ بودجه‌ای برای ادامه کار ندارد و شاید در سپتامبر مجبور به بستن درهایش شود. در حال حاضر کارمندان آن از چهار نفر به ۲ نفر که شامل خود شارپ است کاهش یافته‌است!
سوال: چگونه به این موضوع رسیدید؟
شارپ: من در اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه میلادی وارد این بحث شدم. جنگ جهانی تازه تمام شده بود و قتل عام و آدم‌سوزی (هولوکاست) از اخبار جدید بود؛ استالین هنوز در روسیه بر قدرت بود و سیاست استعماری اروپایی‌ها و تبعیض نژادی در آمریکا، و خطر جنگ اتمی وجود داشت. می‌بایست راه بهتری پیدا کرد. من شروع به مطالعه در زمینه مقاومت بی‌خشونت کردم. منابع موجود ناچیز بود، ولی با مطالعه هر چه بیشتر در این زمینه دریافتم که بستر خوبی برای کار است و اینکه ما چقدر اندک در این زمینه می‌دانیم. کم کم با مطالعه‌ای عمیق بر گاندی نه بعنوان یک مهاتما بلکه بعنوان یک استراتژیست سیاسی وارد این موضوع شدم و علاقه‌ام روز به روز برای دانستن علت‌های توفیق یا شکست این روش‌ و تمهید‌اتی که با آن‌ها می‌توان آنرا موثرتر کرد بیشتر شد. پس از آن مدتی در نروژ زندگی کردم و آنجا با افرادی که در مقاومت مردمی در زمان اشغال نازی شرکت داشتند ملاقات کردم. یکی از بزرگترین نکاتی که در این زمان آموختم این بود که موضع صلح‌طلبان (پاسیفیست‌ها) که فقط خشونت را محکوم می‌کنند کاری از پیش نخواهد برد! در صورت عدم وجود یک جایگزین واقع‌بینانه مردم یا بصورت منفعل تسلیم می‌شوند یا به تنها راهی که به نظرشان باقی‌مانده که همان جنگ و خشونت است، پناه خواهند برد.
سوال: چه عقایدی با با مشاهده تاریخ تغییر دادید؟
شارپ: در مرحله‌ای بر این باور بودم که اعتقادات مذهبی - اخلاقی و دانستن تکنیک هر دو لازم هستند‌؛ ولی بعد دریافتم که به هیچ وجه چنین نیازی وجود ندارد! تنها یک مشی سیاسی؛ یک مشی عمل‌گرا کافی است؛ و در عمل در بسیاری از وقایع تاریخی همین اتفاق رخ داده‌است.
سوال: در کجا‌ تئوری‌هایتان را در عمل دیدید؟
شارپ: خیلی از این تئوری‌ها را خود ما بصورت راه‌های ساده وقتی دانشجو بودیم انجام می‌دادیم؛ مثلا بست نشستن در سالن نهار در کلمبوس اهیو. من در استونیا؛ لاتویا و لیتوانیا وقتی‌که دولت‌های جدایی‌طلب آنها سعی در جدایی از اتحاد جماهیر شوروی داشتند حضور داشتم و با دولتمردان هر سه کشور دیدار کردم، در هر سه مورد این دولتمردان از کتابی از من با اسم “دفاع مبتنی بر شهروندان” بعنوان مرجع استفاده کرده بودند. در میدان تیانمن نیز به همراه یک دوست حضور داشتم.
سوال: به نظرتان چه مشکلی در تیان من وجود داشت؟
شارپ: مشکل این بود که هیچ برنامه و استراتژی وجود نداشت. کم و بیش حرکت بصورت حادثه‌ای اتفاق افتاد و بعد پشتیبانی زیادی پیدا کرد! مردم به سرعت وارد صحنه شدند ولی وقتی مردم عادی وارد صحنه شدند هسته اصلی و رهبری حرکت تقریبا از جمع خارج شده‌بودند. حتی بعد از تصمیم رهبران حرکت بر تخلیه میدان، مردم عادی تصمیم گرفتند بمانند چون هیچ‌گاه در گذشته فرصت اعتراض نداشتند ولی در عین حال هیچ برنامه‌ای نیز برای اعتراض نداشتند. در عین حال آن‌ها واقف به اهمیت جلب حمایت از داخل سیستم نبودند. از گوشه و کنار شنیده شد که کارمندان غیر نظامی دولت از پنجره‌ برای افرادی که مقاومت می‌کردند پول می‌ریختند؛ ولی همین کارمندان اعتصاب نکردند. حتی گزارش‌هایی هم وجود داشت که بعضی از سربازان از شلیک به سمت تظاهر‌کنندگان سر باز می‌زدند. اگر چنین اتفاقات و نافرمانی‌های مدنی در سطح وسیع‌تر افتاده بود، موفقیت حرکت دور از دسترس نبود. آن شب آنجا بودم، تازه شام خورده بودیم و داشتیم به سمت هتل در آن سوی میدان تیان من می رفتیم که تانک‌ها و نیروها وارد میدان شدند. در ابتدا قصد داشتیم که در گوشه‌ای مخفی شویم تا ببینیم چه اتفاقی می‌افتد، ولی گروهی از مردم محلی چینی ما را به سرعت از آنجا خارج کردند. فکر کنم همین باعث زنده ماندن ما شد. تعداد زیادی در آن شب کشته شدند، واقعا خیلی فاجعه بدی بود.
سوال:: چگونه “از دیکتاتوری تا دموکراسی” به وجود آمد؟
شارپ: این کتابچه در ابتدا در سال ۱۹۸۳به درخواست یک دموکرات تبعیدی اهل برمه که در بانکوک زندگی می‌کرد و یک خبرنامه تبعید را ویراستاری می‌کرد نوشته شد. بعضی ار مطالعات گذشته‌ام مثل نقاط ضعف دیکتاتوری‌ها و دستمایه قدرت محور این کتابچه شد. کتابچه فقط به زبان برومه‌ای نوشته شد؛ ولی با وجود اینکه من بطور غیر قانونی چند بار در برومه حضور پیدا کرده بودم، ولی چیز زیادی درباره برومه نمی‌دانستم. وقتی راجع به کشوری که زیاد راجع به ‌آن نمی‌دانید می‌نویسید باید براستی مراقب باشید؛ چون ممکن است همه چیز را خراب کنید!
سوال: این کتابچه به روسی؛ فارسی؛ چینی؛ عربی و بسیاری از زبان‌های دیگر ترجمه شده؛ آیا شما این ترجمه‌ها را سازمان داده‌اید؟
شارپ: بیشتر آن‌ها حاصل در‌خواست‌هایی از فعالان درون این کشورها بوده‌اند. البته ترجمه چنین مباحثی گاهی می‌تواند خطرناک باشد، که باید به ‌آن توجه کرد. ممکن است مترجمان دقیقا متوجه پدیده مورد بحث نشوند، واژه معادل در زبان خودشان را ندادند شاید چون آن واژه خاص در زبان آن‌ها اصلا وجود ندارد!
سوال: نظر شما در مورد پتانسیل استفاده از این روش مبارزه [بی‌خشونت] بعنوان یک سیاست خارجی دولت آمریکا چیست؟
شارپ: این‌کار بسیار خطرناک است. کاری که از دست دولت بر می‌آید تامین بودجه است که متاسفانه این‌کار را نمی‌کند.

سوال: رییس انستیتو آلبرت اینشتین، رابرت هِلوی (Robert Helvey)، کارگاهی در بوداپست برای دانش‌آموزان صرب قبل از خلع قدرت اسلوبودان میلوشویچ برگزار کرد. چه مکان‌های دیگری چنین کارگاه‌هایی برگزار کرده‌اید؟
شارپ: سه سال پیش یکی از همین کار‌گاه‌ها برای فعالان روسیه‌سفید برگزار کردم که البته مجبور به برگزاری آن در ویلنوس در لیتوانی شدم. دوره‌های کوتاهی برای تبعیدی‌های کوبایی در میامی داشتیم و همینطور برای ونزوئلایی‌ها و فعالان زیمبابوه نیز چنین دوره‌هایی برگزار کرده‌ایم.

سوال: در کتاب شما فصلی به اسم جوجیتسوی سیاسی وجود دارد؛ که در آن خشونتی که رژیم علیه حرکات بی‌خشونت استفاده کرده، با حرکتی سیاسی به سمت خود وی بازگشت داده می‌شود و باعث حمایت عمیق‌تر و بیشتر مردم می‌شود.
شارپ: وقتی من شروع به مطالعه در این زمینه کردم، به این فکر کردم که:”خوب این ممکن است برای هندی‌ها مفید باشد، چون بیشتر آن‌ها هندو هستند و به تناسخ اعتقاد دارند؛ پس برایشان فرق نمی‌کند اگر کشته شوند.” ولی با نگاهی به انقلاب ۱۹۰۵روسیه می‌بینیم که وضعیت کاملا مشابه است. جوجیتسوی سیاسی اگر مردم بترسند؛ ندانند که چه باید بکنند یا اگر متوجه نشوند که برای حفظ موضع خود باید کمی ریسک کنند موثر نخواهد‌بود. مبارزات چریکی تلفات بسیار زیادی برای مردم عادی به بار می‌آورد ولی چه‌گوارا مبارزه را بخاطر تلفات ترک نکرد. در آیین و قواعد جنگ چیز مشابهی موجود است، ولی در جنبش‌های “بی‌خشونت” اگر شما کشته شوید جنبش بی‌خشونت شکست خورده‌است. بعضی‌ها بدون اینکه درک کنند که چه کاری درست است به سمت استفاده از خشونت می‌روند.

سوال:: البته تمام حرکات بدون خشونت لزوما دموکراسی ایجاد نمی‌کنند. انقلاب ۱۹۷۹ ایران تا حدود زیادی بدون خشونت بود.
شارپ: کاملا درست است، ولی آنها هیچ برنامه‌ی جایگزینی نداشتند. هر گروهی از مردم، عقیده متفاوتی برای اینکه چه حکومتی باید جایگزین شود داشت. درحال حاضر ما کتابچه‌ای در زمینه ضد کودتا داریم برای اینکه چگونه جلوی تصرف قدرت را بگیریم و از ضبط آن توسط گروهی جلوگیری کنیم. زمان بعد از یک مبارزه موفق بدون خشونت بسیار خطرناک و حیاتی است. کار ما اثر بسیار مهمی در ایران داشته؛ البته متاسفانه هنوز حرکتی کاملا موفقیت‌آمیز نداشته‌است. “از دیکتاتوری تا دموکراسی” به فارسی در وب‌سایت ما موجود است و ترجمه آن کاملا در داخل ایران انجام شده است. این کار خطرناکی است، ولی مردم به اندازه کافی شجاع بودند که این‌کار را انجام دهند؛ البته هنوز این کتابچه بصورت غیر‌قانونی در ایران توزیع و تکثیر می‌شود. دانش این موضوع در ایران وجود دارد و حتی در تاریخ گذشته ایران هم چنین حرکاتی وجود داشته مثل انقلاب مشروطه در سال ۱۹۰۶ و البته در انقلاب مردم علیه شاه که همین دلایل تاریخی امکان موفقیت این حرکات را در ایران بیشتر می‌کند.
سوال:: آیا هیچ دیدگاه جدیدی بر پایه از‌هم‌پاشیدن دولت‌ها با حرکات بی‌خشونت اخیر در ذهن شما بوجود آمده است؟
شارپ: فکر کنم اینکه این تکنیک بعنوان چیزی قابل یادگیری شناخته شده و اینکه دانش درباره آن می‌تواند به مشارکت گذاشته شود تا تلاش‌های بعدی در این زمینه موثرتر و کار‌آمدتر از قبل باشند و فکر کنم این دلیلی است که این کتابچه همچنان در حال گردش و گسترش است.
منابع:
Original article: War by Other means, By Laura Secor, May 29,2005
Nonviolent resistance
Gene Sharp
Carl von Clausewitz
ترجمه فارسی از دیکتاتوری تا دموکراسی؛ نوشته جین شارپ. ترجمه‌ای از جادی (انجمن بدون مرز).


http://freelantern.com/p/?p=63

Korosh گفت...

شعر سنگسار

زنده یاد محمد مختاری

چه فرق می کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی ؟
اگرکه رویا تنها احتلامی بود با زیگو شانه
تشنج پوستم را که می شنوم ، سوزن سوزن که می شود کف پا،
علامت این است که چیزی خراب می شود
دمی که یک کلمه هم زیادی است،
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستی است که می پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
در التهاب درهایی که باز می شوند
کتاب هایی که باز می شوند و دست هایی که بسته می شوند
و دست هایی که سنگ ها را می پرانند
وسار هایی که از درخت ها می پرند
درخت هایی که دار می شوند
دهان هایی که کج می شوند
زبان هایی که
لالمانی می گیرند
صدای گنگ وچشم انداز گنگ و خواب گنگ
و همهمه که می انبوهد می ترکد رؤیا که تکه تکه می پراکند
دانشگاهی که حل می شود در زندانی و
وچشم اندازی که از هم می پاشد

خوابی که می شکند در چشم و چشم
که میخ می شود در نقطه ای و نقطه ای که می ماند منگ در گو شه ای
از کاسه سر
که همچنان غلت می خورد غلت می خورد غلت می خورد ...


http://efsha.co.uk/farsi/ejtema/ejtema9.html

ناشناس گفت...

Az Khanandeghan-e mohtaram tashakor mikonam.

Man 45 sal daram. Ostad-e daneshgah hastam, dar reshteye Emrikashenasi (Frahang va Edabiyat-e Emrika). In presidenthaye kalle pook-e akhir-e Emrika vaghe-an aberooye an hame motfakkeran bozorg-e Emrika ra borde-and. Masalan Boush-e pedar va pesar. Anha dar haghighat nafahmidand ke ba zoor va tahdid hich shansi baraye piroozi dar moghabel-e mellat-e Iran nadarad. Boush-e pesar hatta namidanest ke dar besiyari az mamalek, az joml-e Iran, doureye tahdid va ferib va dorough digar tamam shode ast.

Obama amma engar dar madrese va daneshgah ta haddi in ra khand-e va fahmid-e ast. Vay az "taghyir" harf mizanad. Omidvaram ta dir nashode in ra ham befahmad ke chenin taghirati bayad, be lahaz-e amalkard-e siyasat-e khareji, shamel-e raftar-e Emrika be jahaniyan niz beshavad, ta Emrika betevanad gozashtehaye bad-e khodash ra be moroor jobran konad. In avalin president-e siyahpoost-e Emrika, kamelan mamnoun-e mardom-e Emrika hast ke behesh ra'y dad-e ast. Obama ehsas-e dain mikonad va hala mikhahad be mellat aday-e dain konad. Ta inja albatte dorost va beja va lazem va khoub ast.

Vali agar Obama dark nakonad ke taghyirati ke be mellat-e khodash va´de dadeh ast, bayad dar rabete ba mellathaye digar az jomleh Iran niz, dar mavarde marbout, sedaghat, be sor'at, faragir va ham-e janebe emal shavad, hich moshkeli dar houzeye ravabete Iran-Emrika hal nakhahad shod. Agar Obama in nokte ra be khoubi dark nakonad, mellate ma dastan-e deraz shode-ash ra kenar khahad zad, va vey natije-yi be joz anche ke Boush gereft nakhahad gereft.

Doniya va jame-eye jahani yek system ast. Ta zamani ke niroohaye in system dar masirhaye motazad harakat konad, bagha va karkard-e system dochar-e moshkelat-e jeddi khahad boud, va system cancel khahad shod. Moshkel kojast. Moshkel amalkardhaye bad-e Emrika ve Engelis va barkhi doulathaye digar dar ast. In goone amalkardha in system ra dochar-e moshkelete jeddi kard-e ast.

Hafezeye tarikhiye mellatha, boland moddat ast. Pas hich falsaf-e va aghl va marami namipazirad ke terrorista va jangafroozan-e dirouz va emrouz bekhahand baniyan-e solh-e vaghe-i va edalat va refah dar doniya bashnad. Chera ke doniya midanad ke solh va sobat osooslan va manteghan ba ghodrat talabihaye inan ("American Exceptionalism") dar tazad ast. Baraye baghaye in system, Emrika va "ghodrathaye bozorg" bayad avaz shavand. Tavajoh konid: in taghyirat-e Emrikayi, elzaman faghat yek "bayad" Irani nist, balke system-e jame-eye jahani dar nahad-e khodash be sheddat niyazmand-e chenin taghiri hast ta betavanad baghi bemanad va az ham napashad.

Pas taghyirat-e pishnahadi-ye Obama bayad shamel-e jahan va Iran niz beshavad. Hal porsesh in ast ke in taghirat, dar rabete ba Iran, che bayad bashad va chetor bayad amali shavad. Javab in ast: (1) Emrika digar doroogh nagooyad (Masalan: Iran terrorist nist. Pas Emrika nabayad Iran ra terrorist benamad. Iran bomb haste-iy namikhahad, va dar sadade toulide bomb ham nist. In ra hala digar khod-e Emrika ham midanad. Pas Obama bayad az moshaveran-e ba tajrobe va bigharaz dar in rah komak begirad ta dark va bavar konad in ke Iran migooyad bomb namikhahad yani che. Iran bomb nimikhahad. Pas Emrika nabayad in etteham ra be Iran nazanad.) (2) Dar keshvarhaye digar, va makhsoosan dar Khavar-e Miyaneh va Khalije Fars, hich dekhalat nakonad, va az anja beravad, va nirooha va nofouzash ra mahdood be keshvar-e khodash konad. (3) Ta anja ke mitavanad, sedaghaneh va moserraneh dar gostaresh-e azadi va domecrasi va barabari, va solh, faraniye ekhtiyari-e farhangha va tamaddonha bekooshad, albatteh na antor ke khod-e Emrika dar hal-e hazer baraye mellatha mikhahad, balk-e hamantour ke khod-e mellatha va doulathaye har mellat mikhahand. (4) Ham-e midanand ke Talaban va Al-ghaed-e ra Emrika tarrahi va toulid kard. Risheye anan ra bekanad va doniya ra as sharreshan khalas konad. (5) Doniya midanad ke dar darajeye nokhost, in Emrikaye san-ati hast ke mohit-e zist-e jahani ra viran kard-e ast. Zamin ra bish as in takhrib nakonad va mohit-e zist ra kamelan tarmim konad. Jahaniyan hagh-e zendegi darand.(6) Obaman domb-e khorousi ra ke az zir-e kot-e Emrika biroon zad-e bebinad. Kolahakha va bombhaye atomiy-e Emrika ra naboud konad, va digar darandegan-e ingooneh selahha ra majbour konad ta zarradkhanehaye atomiyashan ra naboud konanad. Va bogzarad Hiroshima va Nagazaki zendegi konanad. (7) Emrooz mellatha bidar shode-and, va asr-e aghlaniyat va roushangari ast. Doniya ghayyem va vali namikhahad. Emrika tavaho-me (illusion) sarparasti-ye doniya ra az sar biroon konad, va digar chenin raftarhayi nakonad. (8) Tamam-e amval va poolhaye Iran ra ke az 30 sal pish ta hala bloke karde ast ra azad konad. Baraye parhiz az badfahmi, tekrar mikonam ke chenin taghirati dar Emrika elzaman yek "bayad" Irani nist, balke baghaye systeme jame-eye jahani shadidan be chenin taghirati niyaz darad.

Goftim Obama fahmide ast ke dar moghabele Iran, zoor va tahdid, aslan abzar-e khoubi nist. Va hala digar Emrika fahmideh ast ke hatta tahrim ham bifayede ya besiyar kamfayede ast. Shayad be hamin dalil ham bashad ke Obama migoyad dar moghabele Iran mota-ahhed be "diplomasi" ast. Hal porsesh in ast ke diplomasi chist? Agar Emrikaye Obama baraye edameye raftarha va goftarhaye pishinash bekhahad ba nirang va siyasatha-ye ghalat pish bebarad, Iraniyan, be raval-e 30 sal-e gozashteh, niranghaye anan ra ya khonsa khahand kard ya be khodeshan barmigardanand. Diplomasiye salem va sadeghane, khoub va chizi ast ke ma ham albatteh mikhahim. Ma midanim, va khoub ast ke Obama va goroohash ham bedanand ke ma midanim, ke diplomasiye salem alamatha va vigegihayi darad. Diplomasi niz khod systematic ast, systemi ke bayad bonyanhaye mohkam va manteghi dashte bashad ke mourede ghabaoul-e hameye tarafhaye dirgir bashad. Pas diplomasi bazi ba ehsasat nist, va be harf ham mahdoud namishavad. Dar mourede Iran va Emrika, alephbaye diplomasiye salem va sazandeh haman ast ke dar bala gofte shod, va kholaseye an in ast: Emrika bayad hameye hoghoughe ma'navi va maddiye Iran ra pasdahad.

Az khodetan beporsid. Aya be in nabayad khandid ke estemargaran va jangtalaban-e pir va javan bekhahand, baraye kharej az marzhayeshan, salaye solh va sobat va amniyat va edalat sar dahand? Va aya be anani ke fekr mikonand ke jahaniyan chenin harfhayi ra az anan ghaboul mikonand niz nabayad goft bish az in dorough nagooyid? Emrika va Engelis dar dourehaye nofouzeshan dar Iran, hich mohabati be Iranian nadashtand. Be hamin dalil ham ba anan besiyar khiyanat rava dashte-and. Hamvareh ma ra tahghir mikardand va amvaleman ra be yaghma mibordand. Emrikaye Obama bayad ghabl az har chiz in gozashteha ra jobran konad. Pas az an, khahim did ke mashin-e diplomasi be harekat dar miyayad va be hadaf mirasad. Ma montazer mimanim va bar asas-e rafatar va goftar-e Emrikayiyan ghezavat mikonim va tasmim migirim.

Doostan-e aziz-e Iraniyam dar "Sedaye Emrika," lotfan bogzarid dar payan-e in neveshteh, yek nokte ra be shoma pishnahad konam. Sarneveshte hoznangiz-e "Mojahedin-e Khalgh" ra nega konid. Albatte namikhaham shoma ra ba anan moghayese konam. Ma midanim ke shoma dar Emrika sakenid va az an doulat hoghough migirid, va vazifeye ghanouniyetan in ast ke hamantor ke anan mikhahnd harf bezanid. Vali ki midanad? Shayad dar ayande-ye nazdik ya dirtar Emrka posht-e shoma ra niz khali konad va hatta az keshvar niz biroonetan konad. Pas moragheb bashid ke ba goftar va raftaretan hamvatananetan dar Iran ra az khodetan naranjanid. Polhaye montahi be Iran ra posht-e saretan kharab nakonid.
Ba Ehteram
Emza mahfouz

roya گفت...

تو رو خدا وبسایت رو بحالت اول برگردونید آرشیوش که کلا حذف شده چطوری برنامه های روزهای قبلو بینیم رنگای قبلی هم خیلی بهتر بود این یکی تقریبا سیاه سفیده خواهش میکنم .

Dariush گفت...

با مرگ امید عزیزمان نامید نشویم



جمعه ، 30 اسفند 1387 ، 13:18
ساعت 11 صبح روز 28/12/87 یکی از دوستان سالن 5 اندرزگاه 7، (آقای عباس خرسندی) به من مراجعه کرد و خبر خودکشی آقای میرصیافی و اینکه ایشان هم اکنون در بهداری اندرزگاه 7 بستری است و حال مساعدی ندارد و مسئولین بهداری هیچ توجه ای به وی نمی کنند را به من داد.
سریعا خود را به بهداری اندرزگاه 7 رساندم و با جسم بی حال و رنگ پریده و سرد ایشان مواجه شدم، در لحظه حضور من هیچ کس بر بالین مریض نبود و هیچ مراقبت پزشکی از وی صورت نمی گرفت، نبض دست مریض قابل لمس نبود، نبض گردن وی حدود 40 ضربان در دقیقه داشت، فورا فشار مریض را چک کردم ولی متاسفانه دستگاه بعلت پائین بودن بیش از حد فشار، فشار را ثبت نکرد.
یکی از مسئولن حاضر در بهداری مرا صدا کرد و وضعیت بحرانی ایشان را به وی متدکر شدم، ایشان ان جی یا لوله دماغی- معده ای را برای بیمار آورد و سعی کرد لوله را جهت شستشوی معده از بینی عبور داده که نتوانست ، من پیشنهاد دادم باید اول سریعا برای مریض رگ بگیریم و سرم تزریق نماییم و وضعیت بحرانی فشار وی را تثبیت نمائیم و هر چه سریعتر پس از ثبات وضعیت قلبی و عروقی به همراه پزشک، وی را به مرکز تخصصی مسمومیت ها ارجاع دهیم، در این حین "آقای صدقی" که خود را به عنوان پرسنل بهداری اندرزگاه 7 معرفی نمود من را از اتاق احیا بیرون راند و درب اتاق را به روی من بست، در این موقع من به پزشک آنکار بهداری مراجعه نمودم "آقای دکتر رضایی" و وضعیت وخیم این بیمار را به ایشان هشدار دادم و عنوان کردم که من از سابقه پزشکی ایشان مطلع می باشم اجازه بدهید در درمان آن شما را یاری نمایم. آقای دکتر رضایی پرونده آقای میرصیافی را که به روانپزشک زندان مراجعه نموده بود را به من نشان دادند و گفتند روانپزشک برای ایشان قرص کلوناسپام شروع کرده و من با تعجب پرسیدم چطور ممکن است برای شخصی که چندین بار در طول زندان قصد انجام خودکشی را داشته تنها به یک قرص کلوناسپام اکتفا شده ؟
آقای دکتر رضایی در پاسخ به من عنوان کردند که این زندانی ها همه تمارض می کنند. من در پاسخ به ایشان گفتم فشار خون کمتر از 60 میلیمتر و نبض کمتر از 40 عدد در دقیقه به همراه سابقه تمایل به انجام خودکشی چطور ممکن است تمارض باشد؟ و با تاکید بر اینکه این بیمار باید هر چه سریعتر به مراکز درمانی تخصصی ارجاع گردد مجددا به اتاق احیا مراجعه نمودم از آقای صدقی خواستم برای ایشان سرم نمکی و آتروپین برای بالا آوردن فشار شروع کنند و هر چه سریعتر به همراه یک پزشک به مرکز مجهزی در خارج از زندان منتقل گردد که ایشان برای دومین بار مرا به بیرون از بهداری هدایت کرد و گفت به شما ربطی ندارد و بیمار حالش خوب است و نیازی به این کارها ندارد .
از لحظه حضور من تا ارجاع بیمار آن هم بدون برانکارد و پزشک مراقب به درمانگاه اصلی اوین بیش از یک و نیم ساعت گذشت حتی مسئولین بهداری اجازه ندادن که کسی از دوستان وی به عنوان همراه با او به بهداری برود تا چه برسد به من که پزشک بودم و از سابقه بیمار اطلاع کافی داشتم در اینجا سوالاتی برای من مطرح شده که خواهان پاسخگویی مسئولین مربوطه می باشم .
1- چرا فردی که پس از گذران مراحل بازجویی دچار افسردگی شدید شده بدون مراقبت های لازم پزشکی در زندان نگهداری می شود ؟
2- چرا روانپزشک زندان این بیمار را مورد مراقبت های ویژه قرار نداده است ؟ در حالی که سابقه افکار خودکشی در تاریخچه پزشکی زندانی موجود بوده و روان پزشک اطلاع کامل از آنها داشته و آگاهی لازم داشته که این یک وضعیت اورژانس روانپزشکی است .
3- چرا شخصی که به دلیل افسردگی شدید ناشی از مراحل بازجویی قادر به ادامه گذران زندان خود نیست باید مراحل حبس خود را آن هم بدون مراقب های ویژه روانپزشکی و پزشکی بگذراند ؟
4- چرا بیماری که ساعت 11 صبح توسط همراهان به عنوان خودکشی با قرص به بهداری مراجعه کرده باید ساعت 11:30 یعنی با 30 دقیقه تاخیر آن هم به دلیل فشارهای ناشی از یک شخص غیر مسئول یعنی اینجانب مورد معاینه قرار گیرد ؟
5- چرا پزشک بهداری یک و نیم ساعت پس از مراجعه بیمار وی را بدون برانکارد و با مراقبت پزشکی لازم و عدم حضور پزشک همراه به بهداری مرکز ارجاع داده ؟
6- چرا بیمار با چنین وضعیت بحرانی در حالی که بهداری اوین به هیچ وجه قادر به درمان وی نبوده را به مرکز تخصصی در زمان لازم ارجاع نداده است ؟
7- چرا پزشکان و پرسنل بهداری زندان معمولا تمایل دارند اولین تشخیص برای بیماران مراجعه کننده با مشکلات جسمی-روانی را تمارض تلقی نمایند ؟
متاسفانه این وضعیت به هیچ وجه خطای پزشک یا پزشکی محسوب نمی گردد زیرا هیچ کادر بهداشتی-درمانی در هیچ نقطه ای از دنیا راضی به مرگ یا ایجاد ضایعه برای بیمار خود نمی باشد و متاسفانه عدم توجه به حداقل حقوق بیماران زندانی که به فرهنگی بدل گشته و عدم رعایت قوانین بهداشتی-درمانی در زندان است که باعث چنین فجایعه ای می گردد.
این در حالی است که انسان و کرامت انسانی او رابطه ای با مجرم بودن یا نبودن وی ندارد و باید از حداقل حقوق بهداشتی درمانی خود بهره مند گردد من به عنوان یک پزشک قسم خورده باتوجه به سوگندی که یاد کردم شهادت می دهم که علت مرگ زنده یاد امید رضا میرصیافی واقعاً قصور بوده است حال چه کسی پاسخگوی رفتار غیر حرفه ای و غیر مسئولانه که منجر به از دست رفتن جان انسانی که می توانست نجات یابد می باشد و با توجه به این که در چند ماه اخیر این چندمین مرگ عزیزانی است که ضعف عملکردها در زندان های این مرض و بوم باعث داغدار شدن خانواده های آنها گشته چه کسی پاسخگوست و چه کسی باید متعهد گردد که از این پس شاهد چنین فجایعی نباشیم ؟


به امید آزادی ایران زمین
27/12/1387 خورشیدی
دکتر حسام فیروزی / زندان اوین سالن 6 اندرزگاه

داریوش: اگر امید خودکشی‌ هم کرده باشد، باز هم رژیم مقصر است. آمرین و عاملین این جنایت و جنایت‌های دیگر بدانند که روزی باید در مقابل دادگاه های قانونی‌ و صالحه بین المللی یا ملی‌ پاسخگوی اعمال خود باشند

Dariush گفت...

نيايشي از داريوش بزرگ :

اهورامزدا با تمام خدايان مرا ياري کناد و اين سرزمين را از سپاه دشمن ، خشکسالي و دروغ محفوظ دارد . بر اين سرزمين نه سپاه دشمن ، نه خشکسالي ، نه دورغ (دروگه) يورش نياورد . اين نيکي را از اهورامزدا و تمام خدايان به دعا خواهم . اهورامزدا و تمام خدايان اين نيکي را بر من روا داراد !

roya گفت...

کشورهای شرکت کننده دربيست يکمين اجلاس سران عرب از جمله سوریه و نخست وزیر حماس اسماعیل هنیه در بيانيه های خود، با ادعای «مالکيت امارات بر جزاير سه گانه خليج فارس» خواستار حل اختلاف ايران و امارات بر سر اين جزاير،شده اند!! سران نادان جمهوری اسلامی ثمره حمایت خود از سوریه و فلسطینیها و بقیه اعراب را در برابر اسراییل ببینند و نوش جان کنند !!

roya گفت...

آقای چالنگی عزیز بسیار زیبا برنامه را اداره کردید , آقای زیبا کلام بسیار زشت و مسخره صحبت میکرد و تذکرات شما بسیار عال و بجا بود درود بر شما مجری حرفه ای و متخصص و ممنون برای مدیریت بسیار زیبایتان .

با ارادت